صفحه 7--19مرداد87
مادر
حمیدرضا ایروانیان
صدای قهقهه ای بلند شد. پشت در چوبی دفتر ایستاده بود! آهسته از پنجره کوچکی که به حیاط منتهی می شد داخل دفتر را نگاه کردم. همه نشسته بودند. یکی چای می خورد، یکی میوه پوست می کند...
سمتی دیگر را نگاه کردم. معلم قرآن را دیدم. از بین تمام کسانی که آنجا نشسته بودند به نظر، او تنها کسی بود که چادر بر سر داشت! با صورت گل انداخته اش به این و آن نگاه می کرد. کنار دستش، آه خدای من خانم دفتردار بود. چقدر دوستش داشتم. موهایش را رنگ کرده بود و با خنده و تعارف میوه، مجلس را همراهی می کرد. صورتی گرد، سفید و چشمانی درشت داشت. لبخند کمرنگی روی لبانش نقش بست. صدایی شنیدم، سرم را برگرداندم؛ مدیر بود!!
-درست بایست! برای چی تو دفتر را نگاه می کنی؟
سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم. نگاههای سرزنش آمیزش را احساس می کردم.
زنگ خورد و بچه ها از کلاس ها بیرون آمدند. هنوز کنار دفتر ایستاده بودم. باید دستشویی می رفتم. پاهایم را به هم قفل کرده بودم. در چوبی دفتر مدرسه باز شد و خانم دفتردار بیرون آمد.
-چیه، چی شده؟ حالت خوب نیست؟
-نه... بله خانم دستشویی دارم.
-خوب زود باش برو دستشویی!!
-اما آقای مدیر...
حرفم را قطع کرد و گفت:
-برو اشکال نداره.
و رفتم. داشتم دکمه شلوارم را می بستم که صدای مدیر مرا در جای خود میخکوب کرد.
-بیا اینجا ببینم. کی گفت بیای تو حیاط؟
-آقا... آقا...!!
تا خواستم چیزی بگویم پس گردنی محکمی به من زد. صدای خانم دفتردار بلند شد که آقای مدیر لطفاً کاریش نداشته باشید من بهش اجازه دادم!
-شما گفتید؟!
خصمانه نگاهش کرد، انگاری از رفتار خانم دفتردار خوشش نیامده بود! رهایم کرد، گفت:
-زود برو سرجات!
زنگ خورد و بچه ها به کلاس رفتند. هنوز آنجا ایستاده بودم. سکوت همه جا را فرا گرفت. باد سردی شروع به وزیدن کرد. سوزش شدیدی را در چشمانم احساس کردم. اشکهایم بیرون ریخت و گونه هایم را خیس کرد! صدای ترق ترق کفشهایی مرا به خود آورد. باز خودش بود. گفت:
-باز هم که اینجا ایستادی؟!
مدیر از پله ها بالا آمد.
-آقای مدیر این بیچاره چکار کرده؟
-چکار کرده؟ هیچی همه را عاصی کرده، تکالیفش را ننوشته.
دستش را به طرفم دراز کرد و شانه های نحیفم را گرفت، تکانم داد و گفت:
میگه دفترم غیب شده.
-چی؟
-باور نمی کنید از خودش بپرسید!!
-دفتر تکالیفت کجاست؟
سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم!
-هان بگو، چرا لال شدی، آن موقع که خوب زبان داشتی؟
دستی روی سرم کشید. گرمای دستش را احساس کردم. نگاهش کردم. نگاههای مهربانش را به من دوخت. احساس خوبی داشتم. گفت:
-طفلکی!! این دفعه رو اگه اجازه بدید بره سر کلاس. قول میده که دفعه دیگه تکالیفش را بنویسه.
-به خدا خانم نوشتم، اما دفترم غیب شده!!
خندید و گفت:
-لازم نیست دروغ بگی! اگر ننوشتی چرا این حرفها رو می زنی؟
-اما...
بی آنکه بخواهد حرفم را گوش بدهد رو به آقای مدیر کرد و گفت:
-اجازه می دهید؟
-البته خانم.
نگاهم کرد، گفت: این بار به خاطر خانم کاریت ندارم. اگر یک بار دیگه تکالیفت را ننوشتی از مدرسه اخراجت می کنم.
نگاهم را به چشمان مهربانش دوختم، انگاری چشمانش خندیدند. دلم نمی خواست نگاههایم را از او بدزدم. دستش را روی صورتم گذاشت. لبخندی زدم و بی آنکه چیزی بگویم به کلاس رفتم.
شاید او تنها کسی بود که مرا دوست می داشت! نمی دانستم چرا؟ اما دلیلش را هم نمی خواستم بدانم. چون تنهایی ام را حتی با نگاه کردنش جبران می کردم.
یک روز سرد وقتی که بچه ها از مش غلام شلغم پخته می خریدند من در حیاط مدرسه تکیه به درخت کاج پیر زده بودم. سرم را بالا کردم. چهار درخت صنوبر و تک درخت کاجی که در مدرسه بود دور سرم چرخید. چندین کلاغ را دیدم که بالای درختان صنوبر و کاج نشسته بودند و این سو و آن سو را نگاه
می کردند. انگاری از آن بالا، در آن هوای سرد دنبال چیزی و یا کسی می گشتند. صدایی شنیدم.
آه خدایا خودش بود، خانم دفتردار!! به وجد آمدم و از خوشحالی به سمتش دویدم و گفتم:
-بله خانم...؟
-چرا تنها هستی؟
فقط شانه هایم را بالا انداختم و لبخندی زدم.
-شلغم دوست داری؟
-بله خانم.
-اما از شلغم متنفر بودم!!
-بیا این 5 تومن را بگیر و برو از مش غلام برای خودت و من شلغم بگیر.
-نه خانم خودم پولشو میدم.
لبخندی زد و پول را در دستم گذاشت. مثل بچه گربه ای دویدم و از مش غلام یک بشقاب پر از شلغم خریدم. بخار گرمی از آن بلند می شد. صورتم را جلوتر بردم. اندکی صورت یخ زده ام را گرم کرد. در زدم. بیرون آمد و گفت:
-گرفتی؟ آفرین!
یکی را برداشت و خورد.
-بقیه را خودت بخور.
-اما... اما این زیاده.
-من سهمم را خوردم، اینها مال تو است.
پایین پله ها یکی دو نفر از همکلاسی هایم ایستاده بودند و با تعجب نگاهم می کردند! انگاری باورشان نمی شد که خانم دفتردار این گونه با من مهربان باشد. نگاهشان کردم. اخمهایشان درهم بود. بشقاب را گرفتم و از او تشکر کردم. به داخل رفت و در را بست. از پله ها پایین آمدم. از شلغم متنفر بودم، اما باید می خوردمش.
-اوهوی، این خانم چکارته؟
همان دو نفر بودند. گفتم:
-هیچ کاره!
-مگه میشه؟ او که معلم ما نیس، فقط دفتر داره، پس تو رو از کجا می شناسه؟
-باور کنید خودم هم نمی دونم؟
اما حقیقت نداشت!! روزی داشت قلم های خوشنویسی این و آن را می تراشید و من پشت دفتر ایستاده بودم. مرا که دید صدایم کرد. به داخل دفتر رفتم. لبخندی به من زد. انگاری از من خوشش آمده بود برای چه، نمی دانم؟ گفت:
-کمکم می کنی؟
دست و پایم را گم کرده بودم! با دستپاچگی گفتم: بله... بله خانم!!
-بیا اینجا بشین و هر قلمی که من می تراشم را با این دستمال پاک کن. نباید خرده های چوب روش بمونه. نشستم و کار را که از من خواسته بود انجام دادم. می خواستم تا هر وقت که او بگوید پیشش بمانم، اما در چوبی کوچک که باز شد این فکر در ذهنم گم شد. مدیر بود. تا من را دید، گفت: کی به تو گفت بیای تو؟
خانم قهرمانی گفت:
-من بهش اجازه دادم، معذرت می خوام، مگه تنبیه شده بود؟
-بله خانم!
-من نمی دانستم.
نگاهم کرد! با عجله بیرون رفتم. از آن روز به بعد بیشتر اوقات تا آنجایی که می توانست کمکم
می کرد. حتی یک روز به من گفت:
دوست داری خوشنویسی یاد بگیری.
-بله خانم!!
-از فردا زنگهای ورزش یا تفریح یا پیش من...
از خوشحالی نمی دانستم چکار کنم. خدایا او چرا مرا دوست دارد؟ این سؤال را هزاران بار از خود پرسیدم. احساس سبکی می کردم. حتی بقیه معلم ها هم متوجه علاقه او نسبت به من شده بودند. گهگاه پچ پچ
می کردند و به هم چیزهایی می گفتند!! اما انگاری او از این حرفها و کنایه ها دلگیر نمی شد و یا اگر
می شد با خنده و لبخند کنایه های آنها را فراموش می کرد!!
دلتنگی ها و غصه هایم را با وجود او فراموش می کردم. گاهی اوقات کنار دیوار سنگی مدرسه
می ایستادم و یواشکی داخل دفتر را دید می زدم که فقط او را ببینم! تا او را نمی دیدم انگاری آن روز را آرام نمی گرفتم. مثل همیشه انتهای دفتر می نشست. خودکارش را به چانه اش فشار می داد و گهگاه از پنجره داخل حیاط را نگاه می کرد. زود سر خود را می دزدیم که مرا نبیند.
نمی دانم ولی آنقدر به من نزدیک شده بود که فکر می کردم کسی جز او را دوست نمی دارم!! اما در صبحی سرد زمانی که بارانی تند از آسمان بارید اتفاقی ناگوار همه چیز را تغییر داد.
ماه بهمن آخرین روزهای خود را سپری می کرد و ماه اسفند روزهایی را با خود به همراه آورد که اصلاً انتظارش را نداشتم!
ظهر بود. زنگ به صدا در آمد. مثل همیشه انتهای کلاس نشسته بودم. کسی اسمم را صدا زد. نگاهش کردم، مش غلام بود.
یکی گفت:
-اونهاش، علی، علی
گفتم چیه؟
-پاشو بیا دفتر کارت دارن.
-من؟ برای چی؟
-خبر ندارم، زود بیا.
ترس تمام وجودم را فرا گرفت. چه اتفاقی افتاده بود که باز هم مرا خواسته بودند؟ به فکر فرو رفتم اما چیزی به ذهنم نرسید. احسان گفت: پاشو که پدرت در اومد، خدا به دادت برسه!!
آن یکی خندید و گفت: باز چکار کردی؟
بلند شدم و بی توجه به حرفها و تمسخرهای این و آن از کلاس بیرون رفتم. راه پله خلوت بود. از آن بالا، پله های مارپیچ مدرسه را نگاه کردم. دلم ریخت. صدایی بلند شد و سکوت راه پله را در هم شکست. با وحشت یکی یکی پله ها را پایین رفتم. اما دفتر مدرسه ناگهان در مقابل چشمانم ظاهر شد. ایستادم! صورت رنگ پریده و وحشت زده ام را در شیشه کوچک پنجره دیدم! در به ناگاه باز شد. یکه خوردم. ناخودآگاه کمی عقب رفتم. مدیر بود، گفت:
-چرا دیر اومدی؟
-ب ب ببخشید!!
-بیا برو تو دفتر، پیش خانم دفتردار.
نگاهش کردم اما چیزی نگفتم.
-چرا من را نگاه می کنی؟ گفتی پدرت چکارست؟
-مرده!
-باشه، باشه بیا برو تو!!
داخل شدم. اتاق مثل همیشه گرم، ساکت و تمیز بود. چشمم به خانم دفتردار افتاد! اما هیچ کس غیر از او در دفتر نبود! سلام کردم.
-سلام، چرا دیر کردی؟ خوب هستی پسر خوب؟
-ممنون!!
-بیا جلو ببینم.
ظرف شیرینی مربایی را از روی میز برداشت و به من تعارف کرد و گفت:
یه هدیه برات دارم.
-برای من؟
-بله، بیا نزدیکتر چرا کنار در ایستادی؟
بسته بزرگی را از کمدش بیرون آورد. کادوپیچ شده بود. لبخندی زد و آن را به من داد!! خدای من این دیگر چیست؟ گفت:
-بگیرش.
دستم را جلو بردم و بسته را گرفتم.
-مبارکت باشه.
با چشمان مهربانش نگاه عجیبی به من کرد! لحظه ای طول کشید، اما صدای باز شدن در او را به خود آورد و گفت:
-برو سر کلاست!
جرأت نداشتم چیزی بگویم، فقط خوشحال بودم! گفتم:
-اجازه!
باران شروع به باریدن کرده بود. مسیر طولانی راه را با پای پیاده پیمودم. تمام سر و بدنم خیس شده بود. خیس شدن زیر باران را دوست داشتم!! بالاخره به خانه رسیدم. مادرم گوشه ای نشسته بود. تا من و بسته بزرگم را دید گفت:
-چرا خیس شدی؟
آب از سر و رویم می چکید. نشستم و بسته را روی فرش گذاشتم.
-این بسته چیه؟
می خواستم بازش کنم اما مادر گفت:
-پاشو اول لباساتو در بیار که الان سرما می خوری!
با عجله لباسم را در آوردم. چسبهای بسته یکی یکی وا رفته بود و کاغذ زمخت قهوه ای رنگ را باز کرد. بی محابا آن را پاره کردم. خیلی خوشحال بودم. مادر با لبخند کنارم نشسته بود و نگاهم می کرد. اما لحظه ای بعد لبخند و خنده از لبان مادر محو شد!! یک کفش، یک پیراهن و یک شلوار. این چیزی بود که در بسته گذاشته شده بود!!
مات و مبهوت لباسها را نگاه کردیم. نمی دانم مادر آن لحظه چیزی گفت و یا گذاشت برای لحظه ای بعد؟ فقط شنیدم که گفت:
-اینها رو کی بهت داده؟
-م... مدرسه!!
-مدرسه برای چی این چیزها رو بهت داده؟
-به خدا نمی دونم؟
دستش را روی لباسها کشید. انگاری هنوز باور نداشت!!
-پاشو، پاشو باید بریم!
-کجا؟
-مدرسه.
-برای چی؟
-حرف نزن.
گریه ام گرفته بود، گفتم:
-خوب بگو برای چی؟
-بهت میگم.
-اما... اما الان مدرسه تعطیله، یک شیفت دیگه ست!
نشست و با عصبانیت چشمان خسته اش را به لباسها دوخت و چیزی نگفت! صبح که شد دست در دست مادرم به مدرسه رفتم. لباسها را روی میز گذاشت. سرم را پایین انداخته بودم و چیزی نمی گفتم. مدیر گفت:
-چی شده خانم؟ اینها چیه آوردی تو مدرسه؟
-کی گفته به پسر من لباس بدین؟
مدیر از پشت عینک بزرگش لباسها را نگاه کرد و گفت:
-چرا عصبانی شدید؟
-عصبانی نشم؟
دستش را روی شانه هایم گذاشت و گفت:
-مگه گداست، نداره؟ شما...
-آرام تر خانم!!
همه معلم ها دور تا دور ما را گرفته بودند. حتی توجه بیشتر بچه ها هم به ما جلب شده بود. مدیر زنگ را زد و همه را به کلاسهایشان فرستاد.
-خواهش می کنم خانم شما آرام باشید، حتماً اشتباهی شده!!
صدای باز شدن در چوبی بدنم را لرزاند. خانم دفتردار بود، اما نگاهش نکردم. از کفشهایش شناختمش
-چی شده؟
وقتی لباسها را دید سکوت کرد. انگاری هیچ کس نمی خواست بگوید که اینها را خانم دفتردار به من داده بود؟ مادر فریاد می زد، انگاری می خواست هیاهو و جار و جنجال به راه اندازد. مدیر و معلم های دیگر سعی داشتند او را آرام کنند. صدای همه را می شنیدم، حتی عصبانیت مدیر را! به جز او!! هنوز کفشهایش را می دیدم. انگاری با تعجب و یا شاید هم با تردید و ناراحتی ما را نگاه می کرد!!
مادر لباسها را روی میز پرتاب کرد! از دفتر بیرون آمدیم! دستم را محکم گرفته بود. باران هنوز می بارید صدای شرشرش صدای آنهایی که دنبالمان بودند را درهم شکست. آنچنان عصبانی بود که انگاری حتی باران هم نمی توانست او را آرام کند. صدایی بلند شد که می گفت:
مش غلام نذار خانم از مدرسه بیرون بره، خانم خواهش می کنم، سوءتفاهم شده...
اما دیگر چیزی نشنیدم. به در بزرگ مدرسه رسیدیم. بسته بود! خبری از مش غلام نبود! انگاری مثل یک زندانی اسیر شده بودیم.
-مامان چکار می کنی، تو رو خدا!!
به دیوار کوتاه مدرسه چسبیده بود. داشت از دیوار بالا می رفت!! گریه ام گرفت. دستم را رها نمی کرد! انگاری مادر دیوانه شده بود!!
-بیا بالا حرف نزن، دستت را از دستم رها نکن.
سکوهایی کنار دیوار بود که کار را آسانتر می کرد. دیگر چیزی نمانده بود که به بالای دیوار برسیم. نگاهی به حیاط انداختم همه با حیرت در زیر باران ایستاده بودند و ما را نگاه می کردند!! هیچ کس باورش نمی شد که مادر چنین کاری را بکند. مادر نفس نفس می زد، اما به هیچ وجه نگاهشان نمی کرد. چشمم به پنجره ها افتاد!! همه سرهایشان را از پنجره بیرون آورده بودند و نگاهمان می کردند. صدای دویدن یک نفر سکوت همه را درهم شکست. خانم دفتردار بود!! از سکو بالا آمد و مادر را مجبور به پایین آمدن کرد. التماس و خواهش می کرد. بدن و چادر خیسش را چسبیده بود و رها نمی کرد!! انگاری می خواست هر طوری شده او را از این کار منع کند.بالاخره او توانست مادر را منصرف کند. لحظه ای بعد هر دوی ما زیر باران، در حیاط مدرسه ایستاده بودیم!! انگاری باران نبود که تمام بدنم را خیس می کرد، عرق شرم و خجالت بود! حالا چگونه فردا به مدرسه بیایم؟ با چه رویی؟
خانم دفتردار با چشمان درشتش در حالی که نفسش به شماره افتاده بود کنارم ایستاد!! سرم را بلند کردم. برای یک لحظه دیدمش. چشمانش نگران و مضطرب بود، اما بغض گلویم را فشار می داد. نگاهم را از دیدگانش دزدیم، چون احساس کردم نگاههایش مثل همیشه نیست!!
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی