پشت حصارهای گِلی
مولود میرفیضی

در خلوت اتاقم، از پشت پنجره به سکوت ممتد و طولانی شب گوش مي کنم. برف آرام و بی صدا روی زمین مي نشیند. از سر کوچه نور چراغ برق به سختی پیداست. همه جا سوت و کور است و جز صدای فرو ریختن گهگاه برف از لبه جان پناه پشت بام، یا از روی شاخه های درخت نارنج حیاط خانه، هیچ صدای دیگری به گوش نمي رسد. نارنج های باقی مانده بر سر شاخه های بلند درخت، چون لامپ های به هم ریسه شده چشم را نوازش مي کند. پنجره را باز مي کنم، سوز سرما، چون کودکی بی قرار که پشت در مانده باشد، به صورتم مي خورد و در چشم برهم زدنی اتاق را پر مي کند. دستم را دراز مي کنم. دانه های درشت برف بر کف دستم مي نشیند و سریع ذوب مي شود. پنجره را مي بندم. صدای مادر را از اتاق کناری مي شنوم: «پرده ها را هم بکش». اتاق من از دو جهت پنجره هایی به سمت حیاط و کوچه دارد و مادر بیشتر اوقات نگران کسانی است که از کوچه رد مي شوند. خصوصاً شب ها، برای همین پرده های ضخیم و دلگیری را آویزان کرده تا خیالش راحت باشد. دوباره صدای مادر به گوش مي رسد با همان جمله تکراری قبلی. چراغ اتاق را خاموش مي کنم و در تاریکی به خانه روبرویم خیره مي شوم. دیوارهایش از پشت این برف سنگین به سایه هایی گنگ و محو مي ماند. خانه ای قدیمي و گلی است و من در دل دعا مي کنم که تاب و تحمل این برف سنگین را داشته باشد. آنجا پیرزنی تنها با مستأجرینی افغانی زندگی مي کند و تا جایی که به خاطر مي آورم فامیلی ندارد. صورت پیرزن  همسایه در ذهنم شکل مي گیرد، با آن زنبیل قرمز بزرگ و چادر آبی گلدارش. همیشه روسری سفیدش را که این روزها خاکستری شده، با سنجاقی زیر گلو محکم مي کند. چادر را زیر بغل مي زند و از سر کوچه با اهالی محل سلام و احوالپرسی مي کند. مهربان و خاموش است. درست مثل بیشتر پیرزن هایی که تا به حال دیده ام. به یکباره به یاد قسمتی از یک داستان مربوط به دهه پنجاه مي افتم که همین امروز صبح آن را خوانده ام. کلید چراغ مطالعه را مي زنم و بار دیگر آن را مرور مي کنم: «دیروز، بله دیروز بود که به کوچه ای رفتم که خانه های گلی دور تا دور آن، آرام در سکوت نشسته بودند. گویا در سوگ دورانی از دست رفته، غم گرفته بودند و آن پیرزن چقدر آرام و بی حرکت جلو در بزرگ چوبی وارفته خانه به دوردست خیره شده بود. کفشهایش را از پا در آورده و جلویش گذاشته بود. صورتی سرخ رنگ داشت و چشمان نیمه بسته اش میان هاله ای از چین و چروک صورتش، گویا انتظار چیزی یا کسی را مي کشیدند. یک لحظه دلم مي خواست مثل او باشم. به همان آرامي و صبوری. سعی کردم نگاهم را از او بردارم. دیوارهای بلند گلی اطرافش را گرفته بودند. بعد ازظهر بود، آفتاب بی رنگی از گوشه ابرها بیرون آمده بود. هیچ چیز عظمت آن سکوت را نداشت. پرنده پر نمي زد و در آن میدانگاه، فقط من بودم که حالا از فاصله ای تقریباً دور به پیرزن نگاه مي کردم. همه چیز آن جا یک رنگ داشت، زمین، دیوارها، بامها و پیرزن. نمي دانم چه چیز پیرزن این قدر مرا به خود مشغول کرده بود و حالا که باران مي بارد، نمي دانم هنوز، آیا آن پیرزن آنجا نشسته است؟ شاید کسی چه مي داند.»* به این قسمت داستان که مي رسم به یاد پیرزن همسایه مي افتم و به او فکر مي کنم. او هم تنهاست، و نمي دانم در این سکوت و در این شب سرد چه مي کند. شاید خواب هفت پادشاه را هم دیده باشد. صورتم را به پنجره نزدیک مي کنم. نوک بینی ام با سرمای شیشه تماس پیدا مي کند. انگار مي خواهم از پشت این تاریکی و برف و از پس همان حصارهای گلی که پیرزن را در خود گرفته اند، چیزی را ببینم که نگرانی ام را برطرف کند. چراغ را خاموش مي کنم و در رختخواب مي خزم. سعی مي کنم چشمانم را ببندم و افکار بد را از سر بیرون کنم. در گرماگرم خوابم که با صدای مهیب فرو ریختنی از جا کنده مي شوم. پنجره را باز مي کنم و به بیرون خم مي شوم. نگرانی ام بی مورد
نبوده است. سقف خانه پیرزن به دهانه ای گشاد و سیاه مبدل شده. چیزی در دلم کنده مي شود. دهانم خشک شده، به کوچه نگاه مي کنم. حضور چند همسایه سکوت و خلوت آن را بر هم زده. مادر از پشت، یقه پیراهن مرا مي چسبد و به داخل مي کشدم. پنجره را مي بندد و یکریز شروع مي کند به غر زدن. با چشمانی از  تعجب و ترس گرد شده، نگاهش مي کنم. روسری و بارانی ام را از جالباسی برمي دارم و پله ها را تند تند پایین مي آیم. صدای مادرم، لحظه به لحظه دور و دورتر مي شود. کوچه از جمعیت شلوغ شده. در ورودی و دیوار  و سقف خانه پیرزن ریزش کرده. کسی جرأت نزدیک شدن را ندارد. مي گویم: باید کاری کرد. خانم کناری من که چکمه های لاستیکی سیاه رنگ و بزرگی به پا دارد، چادرش را محکم تر مي چسبد و به میان حرفم مي دود و مي گوید: به آتش نشانی خبر داده اند. دلشوره بدی دارم. سر برمي گردانم و با نگاه ملالت بار مادر روبرو مي شوم. هر دو سکوت مي کنیم. کوچه از نور چراغ گردان ماشین های امداد پر مي شود. مدتی طول مي کشد تا راه ورودی را باز کنند.
به سراغ اتاق پیرزن مي روند. همه منتظر خبری از او پا به پا مي شوند. یکی از مأموران تلاش مي کند تا مردم را به خانه هایشان برگرداند. جمعیت حالا زیادتر هم شده و همهمه ای در میانشان افتاده. هر کس چیزی مي گوید. به یاد پیرزن مي افتم که طرفهای ظهر وقتی به خانه برمي گشتم، دیده بودمش که از خانه خارج مي شد. خانمي از کنارم مي گذرد و پایم را لگد مي کند. بی حوصله تر از آنم که چیزی بگویم. سنگینی برف و سرما، برداشتن آوار را کند کرده است. همچنان به خانه پیرزن که حالا تلی از کاه و گل و خشت شده خیره مانده ام. تیرهای چوبی سقف که با فاصله ای منظم و یکسان قرار گرفته اند، کاملاً دیده مي شوند و تکه های بوریا که از جای جای تیرها آویزان است. به این فکر مي کنم که این خانه چند زمستان سخت را پشت سر گذاشته و چه محکم است که با وجود ریزش سقف و دیوارهایش هنوز پابرجاست. کم کم قسمت زیادی از آوار برداشته مي شود. خیال پیرزن یک لحظه رهایم نمي کند. با خودم مي گویم: آیا پیرزن از زیر این آوار جان سالم به در خواهد برد؟ و نمي دانم بعد از پیدا کردن او با چه صحنه ای روبرو خواهم شد. از صحنه دلخراشی که برای خودم تصویر کرده ام، دچار سرگیجه مي شوم و به دیوار خانه مان تکیه مي دهم. پدرم را مي بینم که نزدیک مي آید. نگرانی در چهره او هم هویداست. ناگهان همهمه ای گنگ و مبهم در میان اهالی محل مي پیچد. گویا چیزی را از زیر آوار بیرون کشیده اند. هر کسی حرفی مي زند. چند قدم جلو مي روم و به زحمت روی نوک پا بلند مي شوم. پاهایم بیشتر در برف فرو مي رود. سرما انگشتانم را بی حس کرده. از روی شانه چند زن و مرد به خانه پیرزن خیره مي شوم که دستی به پهلویم مي خورد. اعتنا نمي کنم. مي خواهم جلوتر بروم که با شنیدن صدای لرزان و آشنایی متوقف مي شوم. سریع رو برمي گردانم. باورش سخت است ولی پیرزن در یک قدمي من ایستاده. گیج و مات. عقب،  عقب مي روم و به خانمي که چکمه به پا دارد مي خورم. او هم برمي گردد و مي گوید: چه خبرته. که با جیغ خفیفی ساکت مي شود. حضور پیرزن آن هم تک و تنها، میان این برف و این موقع شب بیرون از خانه بهت و حیرت همه را به دنبال دارد. خودش مي گوید: آن روز را مهمان یکی از دوستانش بوده و به خاطر قرص های قلبش است که برگشته. همسایه ها که انگار با دیدن او به آرامش رسیده اند کم کم متفرق مي شوند. افغانی های ساکن خانه از ته حیاط به چشم مي خورند. چند نفر از آنها پتویی به سر کشیده اند و با یکی از مأموران در حال گفتگو هستند. ریزش برف کمتر شده. وسایل اندک و ناچیز پیرزن در چشم برهم زدنی جابجا و در خانه چند تن از اهالی اسکان داده مي شود. پیرزن هاج و واج در کوچه مانده و تعارف همسایه ها را برای گذراندن آن شب رد مي کند. مادرم نزدیکتر مي رود و چیزی در گوش پیرزن زمزمه مي کند و حالا باز هم در اتاقم هستم و پیرزن کنارم ایستاده است. در چشمانش شادی و غم را مي توان با هم دید. از پنجره به خانه اش نگاه مي کند. خاموش و غمگین. برای دلداریش مي گویم: نگران نباشید، خدا را شکر که سلامت هستید. با لبخندی که مي زند، چروکهای صورتش درهم فرو مي روند. پتو را از روی تخت کنار مي زنم تا پیرزن دراز بکشد. مادر تشکی را برایم پهن مي کند و من از پنجره دوباره به خانه او نگاه مي کنم. سایه تاریک آن کاملاً به چشم مي آید. کوچه باز هم در سکوت فرو رفته و سپیدی برفها رنگ گل به خود گرفته اند. دلم مي خواهد بخوابم. به پیرزن که چشمانش را بسته است نگاه مي کنم. پرده ها را مي کشم، چراغ را خاموش مي کنم و با این فکر به خواب مي روم که شادی از این بالاتر نمي شود که او اینک زنده و در میان ما است و پشت حصار گلی آن سوی کوچه چیزی برای نگرانی نیست.
* داستان قریه تخت جمشید از حسین جلیسی

خلبان
راضیه جوینده
مادرش گفت: دختر! کلاست دیر شد، عجله کن...
حرفی نزد، بی حوصله تر از همیشه، لباس پوشید و از خانه بیرون رفت. به پیاده روی عادت کرده بود. فکر مي کرد پیاده روی آرامش بخش است. حوصله رفتن به کلاس را نداشت ولی نمي خواست با  مادرش بگو مگویی داشته باشد. به پارک روبروی دانشکده رسید. بدون هیچ برنامه قبلی به جای دانشگاه وارد پارک شد و روی صندلی کنار در ورودی نشست. وسط هفته، پارک حسابی خلوت بود. زن جوانی همراه با پسر چهار یا پنج ساله اش کنار او، روی صندلی نشستند. پسرک مشغول خوردن پفک بود. مادرش قیافه مهربانی داشت. خیلی سعی مي کرد پسرک لباسش را کثیف نکند ولی کوشش بی فایده بود. او بی اعتنا به مادرش، گویی فقط از خوردن پفک لذت مي برد.
با شنیدن صدای غرش هواپیمایی که در بالای پارک پرواز مي کرد، پاکت پفک را روی صندلی گذاشت و جلوتر رفت، به آسمان نگاه کرد و دستش را تکان داد وگفت: هواپیما، هواپیما...
یاد گذشته ها افتاد، همان موقعی که به اندازه پسربچه بود. هر کسی مي پرسید: دوست داری در آینده چه کاره شوی؟
مي گفت: خلبان
ولی حالا افسوس مي خورد. چون او بود و لیسانسی که از سر اجبار گرفت و فوق لیسانسی که برای فرار از بیکاری مي گرفت.
خجالت مي کشید به کسی بگوید، مثل این پسربچه از دیدن هواپیما لذت مي برد و با شنیدن صدای هواپیما، مدت ها به آسمان خیره مي شود و مسیر رفتن هواپیما را تا جایی که مي توانست دنبال مي کند.
نگاهی به ساعتش کرد و به طرف خانه به راه افتاد. کسی در خانه نبود. با بی حوصلگی به طرف آشپزخانه رفت و در یخچال را باز کرد و با بی تفاوتی آن را محکم بست. به طرف تلویزیون رفت. با دیدن تصاویر مستند از بمباران شهرهای مسکونی به وسیله هواپیماهای جنگنده، که برایش تأسف برانگیز بود، سرجایش میخکوب شد. چنان محو تماشا بود که متوجه ورود مادرش نشد. مادر به طرف او آمد.
روزنامه ای را جلو او انداخت وگفت: چند تا آگهی استخدام در این روزنامه هست نگاه کن.
به آشپزخانه رفت و گفت: زود باش نان تازه گرفتم، زیر غذا را روشن نکردی؟ امروز قرار خواستگار بیاد، یادت رفته؟ خاله ات مي گفت: پسر خوبیه، درآمد خوبی داره، تحصیلات دانشگاهی نداره که مهم نیست. گفته با درس خواندنت هم مشکلی نداره، تو مي توانی تا دکترا ادامه بدهی...
با شنیدن صدای هواپیمایی که معلوم بود در ارتفاع پایین پرواز مي کند، تلویزیون را خاموش کرد، به طرف پنجره رفت و به آسمان نگاه کرد.