صفحه 7--9شهریور87
درس های زندگی
اثر: هنری لیتوتاسیو(1)
ترجمه: فرشاد روپائی
در یک جمعه شب، مدیر 35 ساله یک شرکت در حالی که خسته و بی حوصله بود دیرهنگام به خانه آمد هنگامی که به خانه رسید پسر 5 ساله او منتظرش بود. پسرک از پدرش پرسید که او در هر ساعت چقدر درآمد دارد. پدر با عصبانیت گفت: به تو هیچ ربطی ندارد، چرا چنین سؤالی می کنی؟
اما پسر اصرار کرد تا بالاخره پدر گفت: 300 پزو در هر ساعت.
پسر در حالی که سرش را پایین انداخته بود گفت: که این طور!
پس از چند دقیقه پسر دوباره پرسید: پدر، آیا می توانم 200 پزو از شما قرض کنم؟
پدر که خشمگین شده بود، گفت: اگر فقط به این دلیل از من سؤال می کنی تا بتوانی پول قرض بگیری و یک اسباب بازی مسخره و یا چیزهایی از این قبیل بخری بهتر است برای خوابیدن به اتاقت بروی و به فکر بیفتی که چقدر آدم خودخواهی هستی!
پسرک به آرامی به اتاقش رفت و در را بست. پدر که تنها شده بود روی صندلی نشست و از این که پسرش از او چنین سؤالی کرده بود بیشتر عصبانی شد و پیش خودش فکر کرد:او به چه جرأتی از من چنین سؤال هایی کرد، فقط به خاطر این که بتواند مقداری پول از من قرض بگیرد؟
پس از تقریباً یک ساعت، پدر آرام گرفت و پس از آن پیش خودش فکر کرد: شاید پسرم واقعاً به چیزی احتیاج دارد که می خواهد از من قرض بگیرد وگرنه او به ندرت از من پول می گیرد. پس از این فکر به طرف اتاق پسرش رفت و داخل شد و پس از اطمینان پیدا کردن از این که او بیدار است به پسرش گفت که درباره اش شدت عمل به خرج داده و در آخر 200 پزوئی را که پسرک خواسته بود به او داد.پس از دریافت پول، پسر از پدرش تشکر کرد سپس دستش را زیر بالش کرد و چند اسکناس مچاله شده را بیرون آورد. پدر از دیدن این صحنه و این که پسرش پول داشته عصبانی شد. پسر به آرامی اسکناس ها را شمرد، سپس به پدرش نگاه کرد و گفت: پدر حالا من 300 پزو دارم آیا می توانم یک ساعت از وقت شما را بخرم؟ لطفاً فردا یک ساعت زودتر به خانه بیا دلم می خواهد شام را با تو صرف کنم!
این داستان، تنها یک یادآوری کوچکی است برای همه شما که در زندگیتان خیلی سخت کار می کنید. شما نباید به خودتان اجازه دهید که وقتتان به هدر رود بدون این که مقداری از آن را صرف آنهایی کنید که واقعاً دوستشان دارید. آنهایی که در قلبتان جای دارند. اگر شما فردا از دنیا بروید، شرکتی که در آن کار می کنید ظرف چند روز به آسانی شخص دیگری را جانشین شما خواهد کرد، اما خانواده و دوستانتان که پس از شما به جای می مانند جای خالیتان را تا آخر عمرشان حس خواهند کرد و در آخر من چیزهایی را که «اندی رونی»
]کسی که با کلمات اندک می تواند افکار بزرگی را بیان کند
[ نوشته است، برای شما می آورم. البته من چیزهایی را انتخاب کرده ام
که فکر می کنم از اهمیت بیشتری برخوردارند. او گفته است: آرام ترین
لحظات زندگیتان زمانی است که کودکی در آغوشتان به خواب رفته باشد. «مهربان بودن مهمتر از خوب بودن است. هر چقدر شما در زندگیتان جدی باشید باز هم به دوستانی احتیاج خواهید داشت تا با او شوخی و تفریح کنید. این که بعضی وقتها تنها چیزی که انسان به آن احتیاج دارد دستی است که دست او را بفشارد و یا قلبی است که او را درک کند.»
* * *
«این که زندگی مثل یک دستمال توالت است، هر چه به آخرش نزدیک تر می شود، سریعتر می چرخد! این که باید خوشحال باشیم که خداوند آن چه را که ما می خواهیم در اختیارمان قرار نمی دهد. این که پول شخصیت نمی آورد.»
* * *
«این که همین شادی های کوچک در زندگی روزانه است که به زندگی شکوه می بخشد. این که: زیر پوست سخت هر انسان موجودی نهفته است که می خواهد دوستش داشته باشند و تحسینش کنند.»
* * *
«باید دانست که انکار حقایق باعث تغییر آنها نمی شود.
باید به خاطر داشت که عشق (نه زمان) درمان همه دردها است. این که همه ارزش یک لبخند را دارند. تا عشق نباشد، انسان کامل نخواهد شد. زندگی خیلی سرسخت است اما من از او سرسخت ترم.
* * *
این که: اگر در بندر تلخی ها پهلو بگیرید، خوشبختی جای دیگر لنگر خواهد انداخت. این که: کاش قبل از مرگ مادرم یکبار دیگر به او گفته بودم که دوستش داشته ام.شخص باید کلمات نرم و پرمهر بر زبان آورد چون ممکن است فردا مجبور به خوردن آنها شود!
* * *
به خاطر داشته باشید که لبخند راهی بی خرج برای زیباتر جلوه دادن صورت آدمی است. هر کس دوست دارد که به قله کوه صعود کند، اما فقط در راه صعود است که انسان می تواند شادی ها را احساس کند یعنی این که: شادی در رسیدن به اوج نیست بلکه در راه رسیدن به آن است.وقتی مجبور باشید در وقت کمتری کاری را انجام دهید بیشترین کار را انجام خواهید داد.
سه داستان مینی مال از: علیرضا غرقی
داستان جدید
دیروز توی مترو به فکر نوشتن یک داستان جدید افتادم. برای مدتی به آدمهایی که با سرعت از مترو پیاده یا به آن سوار می شدند نگاه کردم.
در بین آدمهای توی مترو دنبال کسی گشتم که شاید بتوانم برای داستان جدیدم از او الهام بگیرم، ولی کسی را پیدا نکردم، انگار همۀ آدمهای توی مترو مثل
هم بودند.
* * *
آزادی
مرد در آستانه در خروجی زندان ایستاده بود.
مأمور گفت: چرا بیرون نمیری؟
مرد نگاهی به بیرون کرد. کسی دیده نمی شد. برگشت و نگاهی به داخل زندان انداخت. از پشت میله ها چند نفر را می دید.
* * *
قطار
پیرمرد با کوله پشتی از قطار پیاده شد.
پسر جوانی روبروی قطار ایستاده بود. پسر کوله پشتی را در پشتش محکم کرد. نگاهی به اطراف کرد و سوار
قطار شد. پیرمرد کوله پشتی را به زمین انداخت.
گرد و خاکی از آن بلند شد. نگاهی به اطراف کرد و روی تخته سنگی زیر سایه یک درخت نشست.
قطار به راه افتاد. پیرمرد به قطار که در حال دور شدن بود نگاه کرد.
پسر سرش را از شیشه قطار بیرون آورد. پیرمرد به پسر نگاهی کرد و لبخندی کمرنگ گوشه لبش
نقش بست.
آلوچه
محمدرضا آل ابراهیم
کارگران همگی در کنار جدول استخر حاجی میرزا محمدصادق(1) مشغول کهل کشی(2) بودند. سنگهای گنده را به جلو می کشیدند و با پتک به جان آنها می افتادند و تا صاف و صوفش نمی کردند و یک سطح نبش داری برای آنها درست نمی کردند، دست از سرشان برنمی داشتند. سنگهای آماده و تراش خورده را به نزدیک کار می بردند و استاد کل کاظم که مهارت کهل چینی و شهرت استادی اش
در همه جا پیچیده بود، با کمک اهرم و حمایت کارگران، روی دیوار سنگی می نهاد و آن قدر آن را پس و پیش می کرد تا جای واقعی خود را بیابد و خوش بنشیند. دیوار سنگ چینی کل کاظم هیچی از چیدن آجرنما کم نداشت. کارش دقیق و حساب شده بود. همین دقت در کار باعث شده بود که از وی استادی بی بدیل بسازد. اما کار خوب، وقت و زمان بیشتری اشغال می کند. به همین خاطر کمتر کسی از بردن کل کاظم بر سر کار خود استقبال می کرد، زیرا بیشتر مردم کار شلم شوربا می خواستند و برایشان پیشرفت کار مهم بود نه کیفیت کار.این ویژگی کل کاظم موجب شده بود که بسیاری از اوقات سال بیکار بماند، ولی روزی که برای آقای ارادتیان کار کرد جزء روزهای خوش زندگی اش بود. با دوستانش بگو و بخند داشت و سنگها را با وسواسی قابل تحسین برانداز می کرد و نقشۀ چیدنشان را در سر می پروراند. به آنها جان می بخشید و هر سنگی را مکمل دیگری می نمود تا کهل به خوبی جلوه گری نماید.بیکاری ایام سال برای کل کاظم تلخ و دردآور بود. عیالواری او هم مزید بر علت. بچه ها نان می خواستند و ناداری و بی درآمدی که حالیشان نمی شد. کل کاظم مجبور بود تمام ایام سال به دنبال قرض و قوله باشد و بدهی هایش را کلاه به کلاه بکند.
* * *
ظهر شد. کارگران دست و صورتشان را در آب جدول استخر حاجی محمد صادق شستند و برای ناهار آماده شدند. هنوز برخی از آنها نمازشان را به پایان نبرده بودند که مقدمات سفره را فراهم کردند. دیزی گراشی را به نزدیک سفره آوردند. سایۀ خوش درختان در اردیبهشت ماه با وزش باد تکه پاره می شد و گهگاه بخشی از تلالو نور خورشید، خود را از لابلای درختان بر زمین و سفره پرتاب می کرد. نان خشک سه تایی را برای تلیت آماده کرده بودند.
تقریباً همگی آنها زمین زیر پایشان را صاف کردند و دور سفره نشستند.
کل نصرالله دیزی آبگوشتی را در حصین سفالی لعابدار خالی کرد. داشت محتویاتش را جدا می کرد تا با آبش تلیت کنند. هسته های
آلوچه را از داخل حصین سوا می کرد و بیرون می آورد. در همین هنگام نگاه کل کاظم به کل نصرالله افتاد و پرسید: کَربلی(3) این ها
که در میاری چیست؟
کل نصرالله گفت: هستۀ آلوچه!
- هستۀ آلوچه؟
: بله، مگه اشکالی داره؟
- بله که اشکال داره!
: چرا؟
- از کجا آوردی؟
: از این درخت بالای سرمان چیدم.
- مگر اجازه داشتی؟
: حرفایی می زنی، کربلی!
- چرا؟
: خُب، مرد نازنین، داریم برای صاحب همین درخت کار می کنیم.
- خُب کار می کنیم که می کنیم. مگر هر که هر جا کار کرد صاحب اختیار اون جاست؟
: صاحب اختیار نیست، اما فکر نمی کنم که برای چند تا آلوچه هم حرفی داشته باشد.
- شما بخورید.
: یعنی می خوای بگی که شما نمی خورید؟
- من که نه؟
آن روز ظهر کل کاظم نان خالی خورد.
این خبر به گوش آقای ارادتیان رسید. از کل کاظم خیلی خوشش آمده بود.
* * *
دو سالی از این ماجرا گذشت. پس از کشمکش ها و جر و دعواهای فراوان، کل کاظم دو دانگ از تنها اتاقی که داشت قیمت کرد و به جای پول های بی رویه ای که آقای ارادتیان قرضش داده بود به او داد. آقای ارادتیان هم چند تا گوسفند آورد و در همان اتاقی که زن و بچۀ کل کاظم زندگی می کردند جا داد تا بتواند از خانۀ خریده اش کمال استفاده را ببرد.
پی نویس:
1 - استخر حاجی میرزا محمد صادق= چشمه و استخر و باغ و جدولی در کوه جنوبی استهبان
2 - کِهل کشی= کشیدن دیوار سنگی بدون ملات
3 - کَربِلی= گویشی از کربلایی
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی