قصه ای از مجموعه خاطرات خبرنگار

ساعت 25 عبور از دره شیطان
نوشته محمدعلی اسماعیل زاده- سال 1361

آتش فشانی از گلوله های رسام و منور هر لحظه خطوط ممتدی را مانند نیزه های بلند آتشین در دو جهت مخالف در تاریکی فضای بالای دره ترسیم می کرد و صدای شلیک سلاح های انفرادی و سنگین نیروهای دو طرف، گهگاه به شدت فزاینده اوج عصبانیت رگبار مسلسل ها منتهی می شد و طبیعت که گویی می خواست هنر بدیع خود را به رخ بکشد، ابرهای آسمان را بهم می کوبید و آذرخشهای خود را در پهنای آسمان ابری تا بیکرانه افق به رقص در می آورد و تسلسلی از رعدهای پیاپی را با غرشهای کشیده و ممتد بر روی هم می غطاند. تماشای رقص نور که از نقطه دید تا بی نهایت افق لایه های ابرها را می شکافت، کاکایی امدادگر واحد را به وجد و شادی درآورده بود: «ای ای ای! غره تراق طبیعت خدا زمین را آباد می کنه! طبیعت غیر خدا زمین را خراب می کنه!»
سلاحهایی که در فواصل کوتاه زمانی از طرف نیروهای عراقی به سوی خطوط دفاعی نیروهای ما شلیک می شد، پناهگاه صخره ای را پشت سر هم می کوبید. چند ساعتی بود که افراد گروه در فضای کوچک زیر صخره مشرف بر دره زمین گیر شده بودند. اظهار نظرهای کاکایی که او با لهجه بومی جنوبی بیان می کرد، تمرکز هر کس را از هر گونه اضطراب و دلهره صحنه های رعب آور جنگ و نهیب و غریو رعدها منحرف می ساخت. سرمای منجمد کننده هوای برفی آن شب انگشتان دست ها و پاها را کرخت و بی حس کرده بود و در این وضعیت حتی تصور عبور از فضای بالای دره که در چند قدمی محل پناهگاه قرار داشت و گذر از آن از اهداف تعیین شده برای گروه ما بود خود را غیر ممکن و یا بسیار سخت می نمایاند. زندی فرمانده گروه چند بار با قطب نمایی که او با وسواس زیاد هر لحظه بر روی نقشه اش می گرداند، صحت مشخصات جغرافیایی هدف را بررسی کرد و گفت:
«بله! درست آمده ایم. این قله شماره... و این هم این دره که روی نقشه با نام دره شیطان مشخص گردیده. آن قله روبرو هم شماره... که حالا در دست بعثی هاست؛ اگر همه بدون تلفات به آن نقطه برسیم...»
زندی توضیحاتش را ناتمام رها کرد و از جای خود در گوشه فضای پناهگاه برخاست و به طرف بیرون حرکت کرد و با اشاره دست افراد را به طرف خود خواند.
برآمدگی های کوچک و بزرگ سنگلاخی سطح قله به لبه پرتگاه دره منتهی می شد. بخشی از برآمدگی بالای صخره بزرگ عمودی محل پناهگاه تا دو سه متر بر روی دره کناری اش سقف زده بود. از ابرهای شیری رنگ آسمان برف سنگینی غربال می شد و کولاک برف هر یک از افراد را خیلی زود سرتاپا می پوشاند و به شکل آدمهای برفی در می آورد. طوفان برف هر لحظه شیب دامنه دره را پر می کرد و با پرده متراکمی از ذرات سفید رنگ معلق خود، فضای بالای دره را از دید چشم محو می ساخت. کاکایی چگونگی عبور از فضای بالای دره را جویا شد و در حالی که از سرما می لرزید گفت:
«فرمونده! نکنه می خواهی از روی این دره به اون طرف بپریم! اگه عقاب هم باشیم غیر ممکنه!»
زندی آنگاه با سرنیزه سلاح خود به طرف خط باریکی از برف منجمد شده که از گوشه ای در بالای صخره مشرف به دره شروع می شد، چند ضربه به نقاطی از آن خط وارد آورد. چند خط موازی مانند خطوط انتقال نیرو که عرض دو قله موازی را به هم وصل می کند در روشنایی لحظه ای منورها به دید چشم آمد. با ادامه ضربات نوک سرنیزه، دو رشته کامل ضخیم که گویی محورهای یک دستگاه نقاله را تشکیل می داد از زیر پوشش برف پدیدار گشت. زندی جمله ای دیگر را با تأکید بیان نمود:
«باید از این دره عبور کنیم. این هم راه عبور ما می باشد!»
کاکایی در حالی که به نظر می رسید گویی طرح فرمانده زندی را برای عبور دادن یک گروه از فضای بالای دره در حالت آویز و در آن وضعیت جوی به شوخی گرفته بود با خنده سؤال کرد: «به همین سادگی؟»
«بله! دستور دستور است... همه ما باید از دره شیطان بگذریم.»
«بله، فرمونده! و اون چه وقتیه؟!»
«ساعت 25!»
در طول زمانی که تا ساعت 25 باقی مانده بود، پناهگاه صخره، گروه را از تیررس گلوله ها و یا ترکشها در امن نگه می داشت. تعریف های رزمنده و امدادگر کاکایی هم از گذشته برای هر کس سرگرم کننده و نشاط آور بود. شادی آفرینی و ایجاد تنوع در وضعیتهای کسل کننده و یکنواخت که روحیه افراد را تحت تأثیر دریافت های منفی قرار می داد، از مهارت های خوب شخصیتی کاکایی بود که او را مقبول همه افراد واحد کرده بود. پیشنهاد کاکایی، در آنجا، قرار بر این شد که خوابهای هر کس در پی دقایق گذشته برای جمع بازگو گردد. کاکایی اول از همه بیان خوابش را شروع کرد:
«به شیطون لعنت! نکته شیطون توی این دره خوابیده که اسم او را دره شیطون گذاشتن! لعنتی شیطون اینجو هم مرا آزاد نمی گذاره! خو زمون حمله یاغی ها می دیدم. توی ده ما نه امینه ای بود و نه امنیتی! یه روز یاغی ها زدن به ده! اون لعنتی ها همین طوری دمپراشون را تو هوا می چکوندن! هفت هشت تا کبوتر هم تو آسمون چرخ می زد! یکهو دیدم منهم عینهو یک پرنده بال می زدم. انگاری همین برادر شیرازی هم اونجا بود. او داشت نقاشی می کرد. او هی نقاشی می کرد و هی نقاشی اش را پاره می کرد. او می خواست آدمای تو ده را نقاشی کنه که یهویی همه چی از جلو چشام محو شد. داشتم می ترسیدم که از خواب بیدار شدم. خیلی ترسیدم!»
دره شیطان نام منطقه عملیاتی که خود به تنهایی تأثیر نامطلوبی را در دریافت های ذهنی هر کس بر جای می گذاشت، عبارت ساعت 25 که زمانی متداول و مشخص را در مقیاس زمانی پذیرفته شده شبانه روز توجیه نمی کرد و مسیر عبور از فضای بالای دره در حالت آویز در آن کولاک و طوفان برف که خطر سقوط هر فرد را برایش مضاعف جلوه می داد، افراد را با ترس و وحشت از خطر حتمی، گیج و حیرت زده کرده بود، اما برای کاکایی بهانه ای بود برای شوخ طبعی هایی که با آنها او تمرکز فکری را از آنچه مأیوس کننده و وحشت آور بود برهاند.
تعریف کاکایی از خوابش، یک جوان بسیجی را که بی سیم چی گروه بود و دوستان او که یک سرباز یکم و یک سرجوخه وظیفه بودند به خنده انداخت، حتی چهره میرزائی، روحانی گروه هم که یکنواخت و پشت سر هم دعایش را تکرار می کرد گشوده شد. او عینکش را برداشت و با نگاهی کوتاه به افراد، تأثیر تعریفهای کاکایی را در چهره افراد جویا شد و در حالی که به تکرار دعایش ادامه می داد، گفت:
«خوش خلقی هم از صفات مؤمن است!»
کاکایی می خواست ادامه خوابش را تعریف کند که یکباره از جایش در نزدیکی شکاف ورودی پناهگاه برخاست و حیرت زده به بیرون پناهگاه خیره گشت. حرکت سریع و قوسی شکل یک شی نورانی توجه او را به سوی خود کشانده بود. کاکایی در حالی که زبانش به لکنت افتاده بود با آه عمیقی گفت:
«اااون وووقتها می می می گفتن هر هر هر وقت یه یه ستاره تو تو آسمون می می سوخت، یه یه یه آآدم ب ب بزرگ م م می مرد! ف ف فرمونده! خ خ خیلی می ترسم! ن ن کنه ق قبل از درگیری با عراقی ها بمیرم!»
خنده بلندی صورت پهن و گرد جوان بسیجی را گشود و او در حالی که قاه قاه می خندید حرف کاکایی را قطع کرد و گفت:
«عمو! تو که آدم بزرگی نیستی! نترس!»
فرمانده زندی به دنبال اظهارنظر و شوخی بسیجی، کاکایی را آرام کرد:
«برادر! او یا یک شهاب سنگه یا یک ستاره دنباله دار یا دنباله یک گلوله منور! خرافات را بگذار کنار! حتماً! زیادی از جیره جنگی ات استفاده کردی که این خواب را دیدی!»
«فرمونده! اون راه عبور که میگی باید ازش بگذریم مثل پل صراطه. اون موقع می گفتی پل صراط باریکه! یعنی باید واقعاً از روی اون کابلها عبور کنیم؟!»
شیب آن دو رشته کابلی که مانند خطوط موازی یک مسیر راه آهن در عرض فضای بالای دره کشیده شده بود حرکت آسان چرخهای شیار داری را در طول محور خود، میسر می ساخت. دستگیره هایی به شکل رکاب اسب، قلاب مانند به قسمت ثابت هر چرخ متصل بود. با گرفتن دستگیره ها و رها شدن، چرخ روی کابل دستگاه نقاله، در طول کابل به حرکت در می آمد و فرد را به آن طرف دره منتقل می ساخت. بدون وجود گره و یا یخ زدگی در طول کابل های محور، حرکت چرخها به علت شیب ملایمی که از نقطه شروع تا آخر ادامه داشت، امکان پذیر به نظر می رسید اما اندک توقف چرخ در طول کابل تا جایی که فرد به نقطه ای در آن طرف دره می رسید، تصوری هراسناک و وحشت آور را در ذهن مجسم می ساخت. کاکایی سؤالش را مضطربانه تکرار کرد.
«فرمونده، یعنی واقعاً باید از روی اون کابلها عبور کنیم؟!»
«نه! باید به اون دستگیره ها آویزان شوید! بازوهات که قوی هست؟! فقط نترس! فکر مرگ هم نکن! یه روز همه مون می میریم! با درگیری با بعثی ها که این افتخار بزرگی است یا جای دیگه! چیزی هم دست ما نیست!»
«فرمونده! مو که می ترسم بین زمین و آسمون گیر کنم و نتونم خودم را به اونجا برسونم. آدم اگه نتونه تا آخر برسه انگاری روی دره برزخ گیر کرده، درسته آقا؟!»
روحانی میرزایی موعظه وار سؤال کاکایی را پاسخ داد.
«اگه آدم جهنمی نباشه، برزخی هم نیست!»
دریافت ذهنی کاکایی از عبور آن شی نورانی در آسمان، هنوز گفته های گذشته را برایش متصور می ساخت.
«می ترسم. اون موقع می گفتن اگه یک ستاره تو آسمون بسوزه...»
زندی حرفهای کاکایی را قطع کرد و در حالی که سعی می کرد با دلایلی او را آرام کند،گفت:
«خوب! بس کن نه از خرافاتهای گذشته بترس و نه از هرچی که در خواب دیدی است. ترس را رها کن زیرا تو را از موفقیت عبور از دره شیطان باز می دارد.»
روحانی میرزایی در حالی که با تکان دادن سر حرفهای زندی را تأیید می کرد جمله زندی را به شکل دیگری بیان کرد و به دعایش ادامه داد:
«بله! برادر! ترس از صفات شیطان هست»
اما تعریف از گذشته و آنچه او در خواب دیده بود هنوز ادامه داشت.
اون موقع، ناامنی بود. میرگلو و آدماش زده بودن به ده. اونا گله های مردم را می قاپیدند. قحطی هم بود. مردم همه از دست هم نون می قاپیدند...
کلمه میرگلو برای جوان بسیجی و دوستانش ناآشنا و خنده دار بود، اما تعریفهای کاکایی داستان را برای آنها شنیدنی می نمود.»
فرمانده زندی خواب دیده بود شطرنج بازی می کند، با اصرار او خواب من هم بازگو شد، اما کاکایی آن را به زبان آورد، گویی که او این خواب را دیده بود.
«خوب، برادر شیرازی تو در خواب چه دیدی؟»
کاکایی خندید و داستان خواب مرا بازگو کرد، او از علاقه من به اسب و ورزش اسب سواری اطلاع داشت و اسب و اسب سواری که مورد علاقه خود او هم بود، همیشه موضوع اصلی گفتگوها و تفریحهای ما بود.
«برادر شیرازی اسب سوار خوبی بود، اما در برد و باخت سوار کار بدشانسی بود.»
زندی حرفهای کاکایی را قطع کرد:
«اما در این عملیات فکر شانس و بخت و هیچ خرافات دیگری نباید بر کسی حاکم گردد. عملیات عبور از دره شیطان باید بدون غلبه و حاکمیت شیطان بر هر یک از ما با موفقیت اجراء گردد.»
کاکایی آنگاه داستان گذشته اش را متوقف ساخت و نگاهش را به طرف من خیره نمود و گفت:
«برادر شیرازی، اگه از دره شیطان بگذری و از جنگ هم سالم برگردی، می خوای چکار کنی؟ یادته می گفتی آرزو داری رئیس جمهور بشی؟ اون موقع تو زمون شاه نمی تونستی شاه بشی. فقط تو بازی حکم می تونستی شاه بشی. اما حالا همه چیز عوض شده. اگه عقل و جربزه اش را داشته باشی می تونی برای رئیس جمهوری داوطلب بشی. تو که یک معلم و یک روزنامه چی هستی، مگه نه؟!»
اظهارنظر و سؤال کاکایی از من تجربه ای از گذشته را در ذهن من مجسم ساخت و به همراه آن تخیلاتی اغواگر درون مرا به خود مشغول ساخت.
تجربه گذشته و تمایلات آنی ناخودآگاه آهسته بر زبانم جاری شد و صحنه پرش بر روی آخرین مانع در یک لحظه بر روی صفحه ذهنم به تصویر درآمد. آن موقع جوان بودم. گل رخ، دختر کولی زیبا و جذاب و با نشاطی که به همراه خانواده اش در یک ایل در حال کوچ بودند، در اطراف ده چادر زده بودند. او به تماشای مسابقه آمده بود. زیبایی گل رخ مثل دریا آدم را در خود غرق می کرد. نگاههایش مثل خورشید گرم و زندگی بخش بود. او داشت مرا تشویق می کرد. این تصاویر مانند رؤیایی شیرین ذهن مرا به خود مشغول داشته بود که کاکایی مرا صدا زد.
«برادر شیرازی کجایی؟ وقتی از جنگ برگردی، می خوای چکار کنی؟»
زندی جوابی را که در ذهن من نقش بسته بود به زبان آورد و ضمن بیان آن، آرزوی کاکایی را مورد سؤال قرار داد.
«اما حالا باید از دره شیطان بگذریم! خوب کاکایی! تو چه آرزویی داری؟»
کاکایی لحظه ای متفکرانه ساکت ماند و آنگاه گفت:
«من اون موقع زمون شاه می خواستم اسب بان کلونتر باشم...، اما حالا فقط خدا کنه از دره شیطون بگذرم.»
بیش از نیمی از شب گذشته بود و زمان به ساعتی که فرمانده زندی آن را ساعت 25 نام برده بود نزدیک می شد. برف سنگینی می بارید و دیدن را در فاصله ای خیلی نزدیک محدود می ساخت. گروه برای شروع عملیات عبور به طرف جایی در نزدیکی پرتگاه دره حرکت کرده بود و در پای صخره مشرف بر دره توقف کرده بود. استتار تاریکی شب و توفان برف حضور و یا عدم حضور دیده بانهای عراقی را در خود گم می کرد. گهگاه تیرهای مستقیم سلاحهای انفرادی و رگبار یک مسلسل از سمت عراقی ها به شانه های صخره می رسید، اما شتاب کاهش یابنده حرکت گلوله ها در نقاط برخورد تأثیر ضربات آنها را بسیار ناچیز و یا تا به حد هیچ می رساند. در ادامه رگبارها، کاکایی با صدای آهسته گفت:
«فرمونده! اینگاری لعنتی ها نشونمون کردن! فرمونده ما هم بچکونیم؟»
لحن کاکایی و استفاده از کلمات و عبارات غیر متعارف و قدیمی نظامی در آن وضعیت هم خنده آور بود. دستور اولیه فرمانده زندی هیچگونه شلیکی را از طرف گروه در طول عملیات عبور جایز ندانسته بود. زندی با صدای آهسته خطاب به کاکایی او را از شلیک منع کرد.
«اینجا هدف ما چکوندن نیست! عبور از دره است!»
قبل از فرمان عملیات عبور، هر یک از افراد به منظور بررسی توانایی و محک اراده و تخلیه خود از بیم و اضطراب اولیه، به طرف نقطه شروع عبور به لبه پرتگاه دره نزدیک می شد. کاکایی با تصور اینکه داوطلبی اش برای شرکت به عنوان جلودار گروه تقویت روحیه ای برای افراد می باشد، به طرف لبه پرتگاه دره قدم برداشت تا خود را جلوتر از همه در صف قرار دهد اما بعد از اینکه عمق ناپیدای دره را که در شلیک های لحظه ای منورها روشن می گشت، مشاهده نمود، با تردید خود را به عقب کشاند. دریافت های متضادی او را با تصمیم و تردیدهای آنی درگیر ساخته بود. احساس اینکه تردید او برای شروع حرکت اعتبار او را در نظر بقیه افراد متزلزل می سازد چند مرتبه به طرف لبه پرتگاه قدم برداشت و هر بار مانند اسبی که در حالت تاخت به یک مانع می رسد و یکباره توقف می نماید، در لبه دره می ایستاد و به درون دره خیره می شد. من نیز که هنوز در خلسه تصورات اغواگر آرزوهای خود بودم، امکان عبور را در آن وضعیت، خطرپذیری ساده اندیشانه ارزیابی نمودم، اما بعد از مشاهده عملیات متهورانه جوان بسیجی و دوستانش که برای چند لحظه به دستگیره های چرخهای دستگاه نقاله آویزان شدند و عملیات آکروباتیک خود را به نمایش درآوردند، جرأت و اراده خود را باز یافتم.
رگباری که در تداوم آن برخورد گلوله ها بر روی نقاط نزدیکتر صخره مشرف بر دره متمرکز می گشت شدت می یافت. ادامه تمرکز آتش بر نقاط نزدیکتر و محل ایستادن افراد گروه، روند عملیات عبور را که می بایست با استفاده از استتار حاصل از کولاک برف و تاریکی شب پیش برود، غیر منتظرانه با مانعی دیگر روبرو ساخت. مقابله با این مانع پاسخ آتشی را که کاکایی پیشنهاد کرده بود می طلبید، اما عملیات عبور بدون ایجاد آتش و یا پاسخ به آن تعیین گردیده بود. فرمانده زندی از بی سیم چی خواست تا به داخل پناهگاه برگشته و به برقراری ارتباط با مرکز هدایت عملیات عبور بپردازد تا وضعیت جدید را برای دریافت دستور مناسب و نهایی گزارش نماید. چند لحظه ای نگذشته بود که چند انفجار پیاپی در نقاط محل اتصال کابل ها روی شانه صخره، توده ای از برف و سنگ جدا شده را مانند سقوط و ریزش ناگهانی بهمن از بالای صخره به پایین سرازیر گرداند و دیگر هیچ کدام از افراد در دید دیگری نمی آمد. تنها صدای کوتاه ناله های کشیده ای از اطراف به گوش می رسید. من تنها زمانی که در وضعیت سینه خیز خود را به سوی پناهگاهم می کشاندم، احساس می کردم با هوشیاری به دنبال جان پناه می گشتم. سایه چهار شانه و تنومند یکی از افراد هم که بدن یک نفر را در چند قدمی، به طرف پناهگاه صخره می کشاند در تاریکی به چشم می آمد. به تصور اینکه بسیجی که قبل از زمان انفجار به دستور زندی برای ارتباط به پناهگاه رفته بود سالم مانده و به کمک افراد شتافته است، او را صدا زدم:
«برادر بسیجی!»
نه! منم زندی! خودته برسون به پناهگاه! آقا!
موج انفجار روحانی میرزایی را کمی به تشنج انداخته بود، اما او سالم مانده بود، زندی او را در فضای پناهگاه به زمین گذاشت. در همین زمان کاکایی در حالی که با یک دست ناحیه ای از ساق پایش را گرفته بود خود را به فضای درون پناهگاه رساند و با دیدن میرزایی در کنار او نشست.
«آقا سالمید؟»
میرزایی با ناله دعا می خواند، خون کمی از بالای زانوی ساق پای کاکایی جاری بود و از زیر پارگی شلوار رنجری قدیمی او که ترکش و یا گلوله ای آن را در ناحیه بالای زانو سوراخ کرده بود بیرون می جهید. فرمانده زندی با مشاهده زخم کاکایی شال گردنی خود را به طرف من که به درون پناهگاه رسیده بودم پرتاب کرد و گفت:
«امدادگری بلدی؟ سعی کن خون پایش بند بیاد. مقداری برف روش بریز. چیزی نیست. کاکایی آدم قوی هست. بقیه در چه وضعی اند؟»
جوان بسیجی در حالت سینه خیز نفس زنان خود را به درون فضای پناهگاه رساند، گوشی بی سیم را به فرمانده داد و گفت: «فرمونده! مثل اینکه عراقی ها روی فرکانس ما هستند، گوش کنید! صدای اونا! ما تداخل صدا داریم!»
«فرکانس را تغییر بده!»
از دو نفر دیگر افراد، سرجوخه و سرباز یکم وظیفه خبری نبود، اما صدای رگبارهای پیاپی سلاحهای آنها در بیرون لحظه ای قطع نمی شد، کاکایی که سعی می کرد از جایش بلند شود گفت:
«فرمونده! من که نمی خوام با پاهام ماشه را بچکونم! دستم هم سالمه! آقا هم شکر خدا سالمه! بریم کمک اونها! ما هم بچکونیم. زندی، کاکایی را که می خواست بلند شود بر روی زمین خواباند و گفت:
«نگفتم هدف ما چکوندن نیست؟»
در همین زمان گوشی بی سیم چی برای تغییر فرکانس و ارتباط، تعیین کننده گردید و عباراتی کوتاه از گوشی دستگاه بی سیم او در فضای پناهگاه جاری شد.
«دستور از مرکز مهار عملیات عبور! قطع هر گونه عملیات و بازگشت به اولین قرارگاه! عملیات عبور در وضعیت جوی مناسب و تا ساعت 25 دیگر! تمام! وضعیت؟»
دقایقی زیاد نگذشته بود که دوباره فضای داخل پناهگاه شاهد تعریفها و شوخ طبعی های این و آن بود. تنها روحانی میرزایی ساکت بود و آهسته برای خود دعا می خواند و حالا دیگر تعریفهای بسیجی و دوستانش که سالم به داخل سنگر برگشته بودند سرگرم کننده بود، جوان بسیجی خواب کلاس دوره مدرسه اش دیده بود. معلم فیزیک از کلاس آنها خواسته بود درباره دستگاهی فکر کنند که بتواند امواج مغز را به صورت نوشتار درآورد.
کاکایی در عین حالی که از جراحت پایش رنج می برد و ناله می کرد، باز هم برای بیان شوخ طبعی های خود تردیدی به خود راه نمی داد.
«برادر! اون دستگاه می تونه مغز مرا هم بخونه؟ اون دستگاه درست شده؟»
جوان بسیجی برای دفاع از طرح معلمش کاکایی را ملامت کرد و گفت:
«اگه اون دستگاه ساخته بشه مغز آدمای به درد بخور را می خونه! نه مغز تو!»
قاه قاه خنده این و آن که به هزینه کاکایی بلند می شد، او را بیشتر خوشحال می کرد، گویی که او خلق این لحظات متنوع و شادی آور را نیز مرحله ای از عملیات عبور از دره شیطان می دانست. او باز مرا صدا زد و سؤالش را تکرار کرد.
«برادر شیرازی! اگه از دره شیطان بگذری و از جنگ هم سالم برگردی می خوای چکار کنی؟»
خواب سنگینی مرا فرا گرفته بود و من گویی سؤال کاکایی را در خواب می شنیدم و به او پاسخ می دادم:
«می خوام معلم باشم.».