محبت
محمدرضا آل ابراهیم
به روزِ معلم نزدیک می شدیم. دانش آموزان بین خود پچ پچ می کردند که چه هدیه ای برای معلم خود بیاوریم؟ این را می شد از حرکات و رفتارشان خواند. مثل هر سال اعلام کرده بودم که همین محبت شما کافی است و نیازی نیست که برای من چیزی بیاورید. ولی مگر آنها دست بردار بودند. بالاخره می آوردند.
 از کُلخُنگ(1) گرفته تا بَنه(2)، گُلِ گاوزبان تا دُمبَل(3). بعضی ها هم دوغ و یا قره قوروت می آوردند. همین که داشتند، همین که در پیرامون زندگی شان می رویید و وجود داشت. نام منطقه میانجنگل بود و مردمانش از عشایر ایل خمسه.
روز معلم آمد. بچه ها که به مدرسه آمدند دستهایشان پر بود و لبهایشان پر خنده. با خوشحالی آنها من هم شادمان می شدم. هر دانه ازکُلخُنگ هایشان برایم به اندازه یک مروارید ارج و منزلت داشت.
هدایای خود را روی میز کلاس قرار می دادند و می نشستند. جایز نبود که آنها را به خودشان پس بدهم. اگر چه راضی به بردنش هم نبودم.
بچه ها که نشستند یکی از دانش آموزان با وقاری خاص جلو آمد و در حالی که قابی را در کاغذ پاکت سیمان پیچیده و با نخ قادمه بسته بود به دست من داد و گفت: آقا! ببخشید که امسال نخواستم مثل سالهای گذشته از همان هدایای معمول بیاورم. دلم می خواست مثل بچه های شهر یک هدیه خوب که قابل شما را داشته باشد برایتان بیاورم.
گفتم: عزیز من، لازم نبود توی زحمت بیفتید. این چه کاری است که کرده ای؟ همین قدر که نسبت به بنده لطف دارید بسیار سپاسگزارم.هدیه تان هم به خودتان تقدیم می کنم.
گفت: نه آقا! من دیگر پس نمی برم.
این را گفت و رفت تا در نیمکت خود بنشیند.
ظهر شد. زنگ مدرسه به صدا در آمد. بچه ها کمک کردند و هدایایشان را به داخل ژیانی که داشتم آوردند، می دانستند که مثل هر روز باید ماشین را هم هل بدهند. ماشین روشن شد و با تکان دادن دست از آنها خداحافظی کردم و وارد جاده شدم.
به خانه که رسیدم هدایای دانش آموزانم را به داخل بردم. بچه هایم از دستم گرفتند. تا رفتم سر و صورتم را بشویم بچه ها کاغذهای دور قاب را باز کرده بودند. وقتی که از حیاط وارد اتاق شدم قاب عکس را به من نشان دادند و گفتند: بابا! این عکس کیست؟
از دستشان گرفتم و به آن نگاه کردم. از کلاه دوری و سبیل مگسی و کت یقه نوک تیزش شناختم که پدر همان دانش آموز است.

پی نویس:
1 -کُلخُنگ- کُلخونگ= کُلخَنَدَه= بَنَه شک= کِسور= گونه ای «بنه» یا پسته کوهی است که پوستی نازک دارد و میوه آن به اندازه فلفل سیاه است و از بنه ریزتر و ترد و شکننده تر است آن را بو داده نمک  می زنند و می خورند.
2 - بَنه bana= بَنَک= میوه درخت جنگلی پسته کوهی با نام (Pistaeiamutca)/ بن= میوه ای است ریزه و مغزی هم دارد که مردم آن را می خورند. (برهان قاطع 204)/ بَنَه (دهخدا 4377)/ بَنَه (معین 594)/ بَن= بنه- نباتی است شبیه پسته معمولی ارتفاع آن به 4 تا 5 متر می رسد. گل این نبات رنگ قرمزی می دهد که در رنگرزی استعمال می شود. چوب این درخت را می سوزانند و خاکستر آن را برای معالجه ترش معده به کار می برند. / در کتاب فرهنگ گیاهان ایران بیش از 60 نام برای این درخت ذکر شده است. (فرهنگ گیاهان 125)/ بنه= پسته وحشی= درختی است با عمر طولانی و مقاومت زیاد که در مناطق کوهستانی با آب و هوای نه چندان سرد می روید و امروزه در لیست درختان حفاظت شده قرار دارد. مغز آن  به پسته شبیه ولی بسیار کوچکتر است. به دلیل سخت بودن پوست دانه آن در شرایط عادی نمی توان با کاشت آن نهال تولید کرد بلکه دانه آن پس از چند سال در محیط و سایش پوسته یا ترک خوردن در یخبندان در بهار جوانه می زند.
3 - دُمبل dombal= هکال= خِهر xeer= دمبلان، دنبلان، پیه زمین، گونه ای قارچ است مانند سیب زمینی با پوستی قهوه ای متمایل به سیاه که به هنگام بهار و ایام نوروز و در پی باران های
شدید و لرزش ناشی از رعد و برق زمین ترک
برمی دارد و نشانی از دمبل برجای می گذارد. آن را از زیر خاک بیرون می آورند و با تخم مرغ می پزند و می خورند./ برزگران فرانسه خوک ها و سگ هایی
را برای یافتن آن تربیت کرده اند./ سماروغ= سماروخ (فرهنگ عمید 785)/ (برهان قاطع 663)/ (معین 1916)/ سماروغ = رستنی باشد که آن را خایه دیس گویند چون به تخم مرغ می ماند و کلاه دیوان هم خوانند. نباتی باشد که بر جایگاه نمناک روید و مانند خایه باشد و در شورستان ها نیز روید. (دهخدا 12121)/ هَلَه دُمبه = دُمبلک = میوه این گیاه مانند سیب زمینی است. در گرمسیر می روید.به آن قارچ زیرزمینی هم می گویند. اهالی آن را با روغن سرخ کرده می خورند./ «الهی که دستش دُمُبل (دُمَل) در بیاره به حق علی و اولاد علی!» (مدار صفر درجه ص 338)

وبلاگ
راضیه جوینده
تمایلی برای ارتباط با دیگران نداشت. همه سرگرمی اش وبلاگ نویسی بود. می نوشت و از این که دیگران برایش نظر می نوشتند لذت می برد. به وبلاگ های دیگر هم سر می زد اما وبلاگ امیر تنها وبلاگی بود که او برایش نظر می نوشت.
احساس می کرد امیر با همه متفاوت است. مؤدب، با شخصیت و آشنای کامل به ادبیات.برای هر کسی دو بار نظر می نوشت دفعه بعد برایش شماره می گذاشت و می خواست ارتباط دوستی نزدیک تری
پیدا کند. اما امیر تنها کسی بود که منتقدانه نظر می داد
و همه سعی اش راهنمایی او بود. مشخص بود امیر نوشتن را به خوبی می داند، هر چند نوشته هایش
رنگ و مفهوم غم داشت، از سیاهی و تلخی می نوشت، از
بی وفایی زمین و زمان می گفت، ولی او برای امیر از امید و روشنی می نوشت. خودش تنها و غمگین بود ولی سعی می کرد از شادی و دوست داشتنی های دنیا بنویسد. بعد از مدتی فهمید همسر امیر به خاطر قبولی در دانشگاه او و دختر دوساله اش را رها کرده است. دلش به حال امیر می سوخت. احساس می کرد او مرد مهربان و بااحساسی است. امیر به هر پرسش او پاسخ می داد و او می خواست بیشتر بداند.هر روز وابستگی او به امیر بیشتر و بیشتر می شد. بیشتر کتاب می خواند تا بهتر بنویسد.
طوری که پیشرفت او به حدی رسید که داستان های کوتاهش در چند نشریه به چاپ رسید.همه چیز به روال عادی می گذشت. او می نوشت و امیر نوشته های او را نقد می کرد و همه سعی او، دلداری و امید دادن به امیر بود. اما وقتی امیر برای چند روز نبودن و آنلاین نبودنش گفت که دخترش مریض است و حسابی گرفتار بیمارستان شده، سعی کرد با کلام او را همراهی کند و برای او نوشت: کاش کاری از دست من برمی آمد، درک می کنم چقدر دلتنگ و تنها هستی.امیر در جوابش نوشت هر کی و هر جا هستی دوستت دارم، می خواهم عکست را ببینم میشه؟!
حالا همه چیز عوض شد، خانه رؤیایی که ساخته بود یکباره ویران شد. امیر می خواست او را ببیند و او هم به امیر وابسته شده بود اما حالا تردید داشت و دنبال معانی و تفاوت واژه هایی مثل عادت و علاقه، فرار از تنهایی یا دلسوزی برای تنهایی امیر که باعث شده بود برای او بنویسد، می گشت. می دانست امیر در شهر دیگری زندگی می کند و نشان دادن عکسش به امیر معانی متفاوتی داشت. او در جنوب و امیر در شمال بود. احساس می کرد نمی داند هیچ چیز نمی داند از امیر خواست به شهر او بیاید ولی امیر نوشت تو که حاضر نیستی حتی عکستو به من نشان بدهی من چه طوری آواره و در به در شهری بشم که بلد نیستم؟چشمانش را بست و سعی کرد بخوابد، اما تردید و دو دلی امانش را بریده بود تا صبح بیدار بود. صبح خیلی زود برای پیاده روی و ورزش یا شاید فرار از حال و هوایی که داشت به پارک رفت. مشغول قدم زدن بود. یکی داد زد آهای جوون، رو چمن ها نرو! به عقب برگشت پیرمردی که حدود هفتاد سال داشت رفیقش را که همسن و سال خودش بود، این گونه صدا می زد...
   احساس کرد این جا همه چیز متفاوت است، متفاوت تر از تنهایی و خلوتی که او برای خودش ساخته بود، متفاوت تر از تلخی و سیاهی که امیر می نوشت.مدتی به هیاهویی که در بین پیرمردها، پیرزن ها و جوان هایی که مشغول نرمش و ورزش بودند نگریست تا شاید تفاوت بین دنیای مجازی و دنیای واقعی را بیابد.

کارهای ناتمام
پریسا لله گانی
چشمم به انگشت­های پای مادر بود که روی پدال چرخ می­لرزید. با آنکه حساب پیراهن­های دوخته شده­اش را داشتم، ولی برای برهم زدن سکوتی که از سر شب خانه را در ماتم برده بود مجبور شدم سؤال­پیچش کنم: این چندمیشه، قیمت هر کدوم چقدره... بدون اینکه حرفی بزند یا جوابم را بدهد سرش را بلند کرد. از نگاه خسته­اش می­توانستم بفهمم دستمزد این بار هم با پولی که از صاحب فروشگاه طلب داشت، به جایی برنمی­خورد در دل خودم را سرزنش کردم شاید اگر من مادر را مجبور به خرید دوچرخه نمی­کردم الان وضعیت بهتری داشتیم. ولی با پول دوچرخه دست خورده هم نمی­شد اجاره عقب مانده دو سه ماه را داد. تازه اگر من راضی می­شدم مادر قبول نمی کرد.
دوچرخه را بعد از آنهمه نق زدن با بدبختی برایم دست و پا کرده بود. دوچرخه­ای که هر روز دستم به تعمیرش بند بود. همه آتیش­ها از گور آقای ملکی بلند می­شد. این روزها با رفت و آمدنش برای گرفتن اجاره خانه، فشار عصبی مادر بیشتر شده بود. بی­جهت قلبش تیر می­کشید. شاید هم به خودش تلقین می­کرد. دکتر گفته بود به خاطر تنفس دود چراغ است ولی نمی­دانم چرا تا تقی به توقی می­خورد دستش را به روی قلبش می­گذاشت، اصلاً عادتش شده بود.دوخت پیراهنی که دستش بود نیمه تمام ماند. بقیه­شان را جمع و جور کرد و گوشه­ای دراز کشید.با روشن شدن هوا هر چه فکر کردم نفهمیدم دیشب کی خوابم برده، مادر در رختخوابش بود ولی سرحالی روزهای قبل را نداشت. رنگش کمی پریده بود گذاشتم به حساب سردی هوا نخواستم به دلم بد راه بدهم به چیزهایی که می­خواست از ذهنم بگذرد اصلاً توجهی نکردم.حال مادر به قدری خراب بود که می­دانستم امروز را باید تا شب بخوابد. هر وقت تپش قلبش نامنظم می­شد به استراحت نیاز داشت. دکتر هم می­گفت نباید زیاد فکر کند. لباسها را یکی یکی تا زدم و توی کیسه گذاشتم. جوری از در بیرون رفتم که مادر متوجه باز شدن در نشد.از سر کوچه تا خیابان نزدیک فروشگاه آقای اکبری رکاب زدم. نفسم بند آمده بود پشت در نفسم را صاف می­کردم که دست محکمی به پشتم خورد. کمی جا خوردم وقتی برگشتم آقای اکبری را دیدم نگاهش آنقدر خشک بود که بعد از سلام جرأت نکردم حرفی بزنم، تا اینکه خودش پرسید: چرا تنها اومدی؟ بار اول نبود که تنهایی می­رفتم خیلی وقتها که مادر حال خوبی نداشت سفارش­های آقای اکبری را خودم به دستش می­رساندم. ولی انگار قیافه­ام جوری نشان می­داد که وضعیت بدتر از دفعه­های قبل است.وارد مغازه که شدیم زیر لب ذکر می­گفت. هر چه گوشهایم را تیز کردم که صدایش را بشنوم چیزی عایدم نشد. وقتی فهمید به پول احتیاج دارم حساب ذکرها از دستش در رفت. از رنگ پریدگی چهره­ام فهمیده بود عجله دارم لباسها را از دستم گرفت و از کشوی میز یک بسته اسکناس توی مشتم گذاشت. پول را که گرفتم با عجله راهی شدم زودتر از بقیه وقت­ها این مسیر را رکاب زدم. دوچرخه را دم در حیاط ولوکردم، در اتاق را باز کردم بوی دود تا توی مغزم پیچید. به سختی مادر را از اتاق بیرون کشیدم، بدنش یخ کرده بود و چشم­های گود رفته­اش رمقی نداشت.