پَر


شاپور جورکش

-الو، الو، مادر؟ پس کی از دکتر میای؟
پدر به طرفش برگشت و فروخورده داد کشید: از مسافرت.
-خُب، باشه
گوشی پلاستیکی را روی تلفن قرمزرنگ گذاشت. دوباره شب شده بود. شبِ اخم، شبِ چشم های سرخ خرگوش ها، شب خواب همۀ عروسک ها توی پچ پچه، شب طولانی حرف زدن، شب قطار کردن مهره های بازیِ پدر و عمو: بچه ها جلو، پدر و مادرها پشت سرشان.
شب دو- دو تا، چار تا، شب خانۀ دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید که از بر مي گفت و از آخرهاش سر در نمي آورد. مثل قصه پدر.
-پدر، مفاسرت یعنی چه؟
-یعنی سفر، یعنی دور. یعنی نبودن، یعنی رفتن.
-خیلی دور!
دوباره شب شده بود. شبِ کی. شب کجا، شب چی، شب چرا، شب خب، بعدش چی. شب مادر، نه پدر! پدر! قصه بگو.
شب یکی بود، یکی نبود.
شب یکی رفت، یکی ماند.
شب خب، همین؟
نه، یکی بود، یکی نبود. در سرزمینی دور، دو کبوتر بودن. از این دو تا یکی شون پر زد و رفت یکی ماند.
-همین
نه، یکی بود یکی نبود. در سرزمینی دور، دو کبوتر همسایه بود. اسم یکی پر بود. اسم اون یکی دیگه هم پر بود. یکی آب بود یکی آینه. اون یکی مي نشس گیساشو تاب مي داد. اون یکی خودشو به خواب مي زد. چشماتو ببند دیگه.
-پرواز نمي کردن؟
-یه زخم قدیمي روی پر یکی شون بود. انگار رو پر دوتاشون بود.
-پرو بالشون یکی بود؟
-هم یکی بود هم یکی نبود. دو کبوتر سایه به سایه زندگی مي کردن. ولی حرفی نمي زدن. این یکی توی دلش مي گفت: زلالم؟ یعنی مثل آب. اون یکی تو دلش مي گفت: شفافم؟ مثل آینه؟ یک شب یکیشون خوابی دیده بود. خواب یک ستاره آبی. روی نوک کوه. خودش کوه بود. روی نوک خودش. انگار از عشق مرده باشد. روشن و شفاف. فردا که بیدار شد آن یکی بهش گفت: پوستم آبی شده. از دلش چیزی نگفت. نه، گفت. آره گفت.
این جور بگوییم: در سرزمینی دور، دو کبوتر بودند که هیچ وقت حرفی نمي زدند. وقتی بهم رسیدند چشم یکی گفت: مي خوای دوستت بشم؟ بعد دوستش شد، دوستِ دوست.
فصل بدی بود. بد بد. از زمستان سیاه تر. از پاییز زردتر، اگر تو نبودی؟
اون یکی دیگه گفت: وقتی من رفتم لونه من برای تو.
بعداً از اون دو تا کفتر، یکی بود یکی نبود.
-کدام یکی پرواز کرد؟
-پر
-کدام یکی موند؟
-پر اونی که جای زخم روی پرش بود.
-یکی بود و یکی نبود.
-دو تا کفتر بودن؟
-هم یکی بودن، هم دو تا بودن. هر دوشون یکی بودن یادته؟
 دو دوتا؟
-یکی
-آفرین، یکی بود یکی نبود. دو تا کفتر تنها، همسایه بودن اسم این یکی پر بود، اسم اون یکی هم پر بود. شب ها این یکی مي نشس،
اون یکی خودشو به خواب مي زد. یک شب مهتاب اومد تو لونه شون سرک کشید و گفت کی خوابه کی بیدار. بعد هم آهسته نورش را کشید به پر کفترها و رفت.
-خب بعدش؟
-بعد دیگه اون یکی پرواز کرد.
-پس اون یکی دیگه چی؟
-اون یکی دیگه موند توی لونه ای که بوی پر مي داد. خب حالا بخواب.
-زخم اون یکی خوب شده بود؟
-کدوم یکی؟
-همون یکی دیگه. پر
-اون یکی که پرواز کرد خودش با زخم کهنه اش آبی شده بود. اون که موند هم، با زخم کهنه اش آبی شده بود. اصلاً این جور بوده که دو کبوتر آبی همسایه بودن. اسم اون یکی پر بود اسم اون یکی دیگه هم پر بود. یک شب مهتاب آمد توی خوابشون تا به پرهاشون دست بکشه. یهو یکی شون از خواب پرید. مهتاب هم دست پاچه شد گفت: پر پر بعد یکی شون پرید.
-اون یکی دیگه چی شد؟
-کدام یکی دیگه؟ یکی شون پر شد. یکی شون پرواز. یکی شون آب شد. یکی شون آواز. همین
* * *
مرد بلند شد. پرده را کنار زد. آسمان شب گیسوی زنی بود با گوشواره ای رنگ و رو رفته و هلالی اش.
مرد پنجره را باز کرد. هوای تازه اتاق را انباشت. برگشت. رو به روی دخترکش زانو زد. وقتی خواست او را ببوسد دختر دستش را در زلف های شیری پدر فرو برد و دوباره پوست سر پدر همرنگ شکم عروسک های پلاستیکی شد.

امین فقیری
درباره داستان «پر»
«پر» داستان مردی است که نمي تواند با تنهایی خود خو کند و یا به عبارتی دیگر کنار بیاید. جهان او خلاصه شده است در دختر کوچکش و دختر کوچک از سؤال لبریز است: چرا کبوتران هم جفت دارند اما پدر جفت ندارد؟
خسته است. دل گرفته است. کبوتران آبی آسمان را نشان مي گذارند. ولی پاهای پدر در ساروج زمین گیر است. دختر نمي داند که پدر هم میل به پرواز در آسمان آبی را دارد اما عمداً خود را به زندان خود ساخته یعنی زمین وابسته کرده است تا بتواند جواب سؤالهای دخترش را بدهد.
او مجبور است هر لحظه زخمي عمیق بر بالهایش بنشاند تا بتواند به قسمي شاعرانه اندوه پرواز جفت خویش را که در آبی آسمان ناپدید شده است برای دختر کوچکش بازگو کند.
پدر جسم و روح جفت را هر لحظه همیشه در وجود خویش احساس مي کند و گاه و بیگاه مي گوید: نه هر دو تا بودند، نه یکی بود یکی نبود. نه، یکی بود، یکی دیگر هم بود.
پدر مي تواند با بالهای خاطره جفت خویش پرواز کند. بالهای مادر دختر کوچولویش درست روی بالهای او قرار دارد و او مي داند که تا ابد مجبور است سنگینی بالهای جفت را به هر کجا بکشد. برای پدر باورناپذیر است که جفت او جدا از اوست چرا که هر لحظه با اوست که در آسمان آبی به پرواز در مي آید.
در این میان سؤالهای دختر پدر را به اندوه عجیبی گرفتار مي سازد. روح دختر کوچک گنجایش اندوه این پاسخ ها را ندارد.
پدر دائم به دلمویه مشغول است. برای روزگار خودش مي نالد. اما این دختر است که جواب مي خواهد. پدر دختر را با جوابهایش گیج مي کند بدین امید که دختر کوچولویش بتواند این جهان پر از تشویش را باور کند و قبول کند که یک کبوتر مي تواند با بالهای زخمي در آسمان آبی پرواز کند، یا آسمانی مملو از ابرهای تیره وهمناک!
«شاپور جورکش» این همه را با نثری شاعرانه به خواننده تحویل مي دهد. در جای جای داستان، شعر بر نثر پیروز مي شود و همه چیز در چنبره رؤیا،  خیال و واقعیت درهم بافته مي شود و این همه به وسعت اندوهی است که جهان را پوشانده است.
اما دختر است که دست در موهای نقره ای پدر مي کند و او را در قلب خویش مي نشاند و با دستهای ظریف و کوچکش بر زخمهای پدر مرهم مي گذارد.

 

 

 

درخت های سربریده


مولود میرفیضی

با برهم خوردن در، از جا مي پرم. پتو را از روی سرم کنار مي کشم. نور چشمانم را مي زند. نیم خیز مي شوم. ساعت از هشت گذشته. از تخت پایین مي آیم. دعا مي کنم که با آسانسور نرفته باشد. دوان دوان خودم را به پنجره مي رسانم و از پشت پرده های تور مي بینمش. در پیاده رو ایستاده است. تا سه مي شمرم، شاید برگردد و نیم نگاهی هم که شده بیندازد. درست مثل هر روز وقت رفتن به سر کار.اما لحظه ای درنگ مي کند و به راه مي افتد. بدون آن نگاهی که من انتظارش را مي کشم یقۀ بارانی اش را بالا مي کشد، دستهایش را در جیب فرو مي کند و پیاده­روی آرام و خالی را آهسته مي رود تا از نگاهم محو مي شود. مدتی بی حرکت پشت پنجره مي مانم و به درخت هایی که شهرداری سر شاخه هایشان را کوتاه کرده است، خیره مي شوم. پیاده رو زیر نور کمرنگ روز غمزده تر و افسرده تر به نظر مي آید. از پنجره فاصله مي گیرم. با اینکه مي دانستم مي رود، ولی باز هم جا خورده ام. با یک فکر آنی به طرف کمد لباسها هجوم مي برم و از دیدن ردیف منظم و ترتیب آنها خیالم آسوده مي شود. به خودم مي خندم، چون موقع رفتنش جز کیف سامسونتش، چیزی همراه نداشت.
مثل خواب گردها به همه جا سرک مي کشم و انگار اولین بار است که پا به این خانه گذاشته ام. همه جا از تمیزی مي درخشد. رومیزی گلدوزی شده را با انگشتانم نوازش مي کنم تا به آن سر میز مي رسم و دوباره برمي گردم و همین کار را تکرار مي کنم، گلهای ظریف و زیبایی دارد و با اینکه مدت زیادی است که روی میز پهن شده ولی انگار اولین بار است که به چشم من مي آید. از خودم متنفر مي شوم، به دور و برم با دقت بیشتری توجه مي کنم. همه چیز در نهایت زیبایی است و آرامشی را که مي خواهم به من مي دهد. شکمم به قار و قور افتاده به آشپزخانه مي روم. آنجا هم سوت و کور است. به بدنۀ قوری دست مي کشم مثل مرده یخ کرده. از خوردن چای منصرف مي شوم. در یخچال را باز مي کنم و پاکت شیر را بیرون مي آورم. یک قلپ از آن را مي نوشم. مزه ای شبیه زنگ زدگی مي دهد. از قندان روی میز، قندی به دهان مي گذارم و حالم کمي بهتر مي شود. دوباره پشت پنجره مي روم و روی لبه آن مي نشینم و به درختان نگاه مي کنم. شاخه ای ندارند و بهترین همبازیشان، باد، حضوری موقت و بیگانه پیدا کرده، چشمم به انتهای پیاده رو مي افتد، سایه ای محو از دور پیش مي آید امیدوارانه به آنجا خیره مي شوم. قلبم زیر سنگینی فشار به تکاپو مي افتد. نزدیکتر که مي رسد با ناامیدی آهی مي کشم. دلخوش کرده بودم، شاید خودش باشد که برگشته. اما این هم عابری است که از جایی آمده و جایی مي رود. برمي گردم، درست شده ام مثل همین درختهای پیاده رو که فقط هستند. پشت میز کارم مي نشینم و به دفتر سبز رنگم نگاه مي کنم. یادم مي آید وقتی آن را خریدم یک آینۀ کوچک را روی جلد آن چسباندم تا هر وقت که دست از کار مي کشم، نگاهی به آن بیندازم و نتیجه تلاشم را اول خودم ببینم. مثلاً من نویسنده ام و خیلی چیزها را باید بهتر از بقیه درک کنم، بهتر از دیگران ببینم. ولی در عوض چه کار کرده ام، تمام مدت بهانه گیری و لجبازی آن هم از دیشب. تا به حال دعوایی به این سختی نداشته ایم. یادم که مي افتد که چه حرف هایی زده ام از خودم بیزار مي شوم. تلفن را برمي دارم و شمارۀ همراهش را مي گیرم. صدای بوق در سرم مي پیچد. گوشی را برنمي دارد. قطع مي شود. دوباره سعی مي کنم این بار تلفن را خاموش مي کند. سر خورده و ناموفق چشمانم را مي بندم و همه چیز را دوره مي کنم واقع بین که مي شوم، مي بینم همه تقصیرها از من بوده وای کاش که برگردد.
ساعت از دوازده گذشته. با خودکار روی میز ضرب گرفته و بی رمق روی صندلی لم داده ام. دلم برای همۀ چیزهایی که بوده و حالا نیست تنگ شده است و این را به خوبی درک مي کنم.
با نبودنش تمام زندگی بهم ریخته. از پس انتظاری که
ثانیه ثانیه اش را در مغزم کوبیده ام. صدای بسته شدن در را مي شنوم. بی اختیار هول مي شوم و لبخند مي زنم. مانده ام، در خیال نبودن و رفتنش غوطه مي خورم، یا در توهم دیر باور آمدنش گیر افتاده ام. به روبرویم نگاه مي کنم. روی کاغذ سفید دفتر نوشته ام: «درختهای سربریده». دفتر را مي بندم و به آینۀ روی جلد نگاهی مي اندازم. برقی از امید را مي بینم. در باز مي شود و او مثل یک تابلوی بی نظیر در قاب در جا خوش مي کند.
با لبخندی بی ریا و یک سلام شاد و آزاد و گفتن یک ببخشید ساده و از ته دل به او چشم مي دوزم و امیدوارم که مرا ببخشد.
با دیدن مهربانی نگاهش غرق در لذت مي شوم. حالا آرامش زندگیم، مرد خانه ام اینجاست، بهار اینجاست و پاییز بیرون پنجره ها و مي دانم که دیری نخواهد گذشت که چتر سبز همین درختان شکوه پیاده­روها را دوباره باز مي گردانند.
با صدای گرمش به خودم مي آیم و مي گویم من هم خیلی گرسنه ام و خانه دوباره از حضور او پر مي شود.