صفحه 7--9خرداد88
عزیز خان تار زن
خاطراتی چند از دوران نوجوانی
نوشته: دکتر اکبر رجایی
انتشارات نوید شیراز، 234 صفحه، مصور، 2300 تومان
دیرزمانی نیست که ویلیام فاکنر نویسنده آمریکایی و برنده جایزه نوبل در ادبیات، محله ای خیالی به نام «یوکناپاتافا» را ساخت و قهرمانان داستان های خود را در کوچه ها و کنار خیابانها سکنی داد. برای هر کس شغلی درست کرد. اطراف آن محله را به مالکین و بردگان سیاهپوست داد و ماجراها بر محور شخصی به نام سارتوریس می گشت که سرهنگی بازنشسته و مغرور و دارای خاطراتی بسیار از جنگهای داخلی و حوادث دیگر بود. اما این بار دکتر اکبر رجایی از محله ای استفاده کرده است که نسل قدیم شیراز به خوبی آنجا را می شناسند «تل صادق خان» که حد فاصلی بود بین محله سر دزک و لب آب. خیلی از ماجراهای افراد نیز در محله لب آب می گذرد. نویسنده کتاب با استعانت از هوش و ذهن سرشار خود پس از 60-70 سال ماجراها و آدمها را به یاد آورده و خاطره ای که از آنها دارد بیان می کند. من فکر می کنم این منتهای اصالت است و مهمتر از همه اینکه نثر کتاب ساده، روان و روایتی است به گونه ای که اگر خواننده قصد خواندن یک صفحه از یک خاطره را داشته باشد با کمال تعجب می بیند که چند صفحه را تمام کرده و اکنون به دنیای فکر و ذهن آدم های کتاب وارد شده است.
دکتر اکبر رجایی که طبیبی حاذق و در رشته خود جزو معدود پزشکان مشهور است ثابت کرده که اگر خون و جوهر ادبیات در رگی جاری باشد عاقبت خود را نشان می دهد. مسئله مهم این است که نویسنده قصد داستان سرائی را نداشته (که ای کاش می داشت چون کتاب ماندنی تر می شد). اکثر خاطرات نه اینکه برای خودش بلکه به عنوان شاهد آن را دیده یا دیگران برایش تعریف کرده اند، روح معصومیت و پاکی در اکثر ماجراها خواننده را دچار حیرت می سازد. هر کس کار خود را دارد شغل دولتی کم است اگر هم هست یا امنیه است و یا آجان، همه در موارد سختی یار و مددکار یکدیگرند. در خوشی ها با هم هستند و مشکلها را با کمک یکدیگر به آسانی مبدل می کنند اما در این میان سرنوشت دردناکی هم بعضی از شخصیت ها دارند که حل آن از عهده بشر برنمی آید.
از روشهای خاص داستان نویسی در این نوشته ها خبری نیست. شاید نویسنده فکر می کرده که کوچکترین تغییری در آنها به اصل امانت داری خدشه وارد می کند. گفتگوها کم است. وضع و حال ظاهری شخصیت ها درست توصیف نمی شوند. تعلیق و کنش و واکنش و گره افکنی در کارها وجود ندارد. در صورتی که بعضی از خاطره ها جان می دهند تا یک داستان کوتاه شوند. با اندک تغییری نوشته به جهان داستانی ورود می کند و جاودان می ماند.
در هر خانه- در هر شغل ماجرایی است یا برای نویسنده خاطره ای، و او با استادی تمام با نثری شایسته و زیبا آن را با خواننده در میان گذاشته است.
کتاب سند محکمی از جامعه شناسی 60-70 سال پیش است. یک جامعه شناس به خوبی می تواند برداشت های شهری و جامعه شناسانه خود را از یکی از محله های معروف شیراز به دست دهد و یک رمان نویس می تواند از دل همین شخصیت ها، فضاها و مکان ها اثر در خوری به وجود بیاورد. -آنچنانکه «امبرتواکو» نویسنده نامدار ایتالیایی در کتاب «نام گل سرخ» یا «راز گل سرخ» از یک مکان تو در توی کلیسایی چند قرن پیش این کتاب جذاب و پر از تعلیق را به وجود آورده است-
طنز زیبایی در اکثر طرحها به چشم می خورد. این طنزها ذاتی شخصیت هایی است که در ماجراها حضور دارند. نویسنده کتاب با استادی این شوخ طبعی ها را به خواننده منتقل می سازد.
کتاب از 27 طرح تشکیل شده که بعضی از آنها تا داستان کوتاه شدن فاصله ای ندارند. موفق باشند.
ما چند طرح را انتخاب کرده به خواننده عزیز روزنامه عصرمردم تقدیم می کنیم.
امین فقیری
عزیز خان تار زن
خداوند چهارمین فرزند پسر را به مشهدی علی مقنی داده بود. شاید حدود 10-12 گروه به نام لوطی در شیراز بودند که در شادی ها شرکت می کردند و از این راه امرار معاش می نمودند. آنها یا دو نفر با هم بودند و یا سه نفر و در مواردی با تعدادی بیشتر به خصوص آن گروهی که طنز «پهلوان کچلک» را اجرا می کردند. من از اولین کوچه محله لب آب که هم مرز محله تل صادق و به نام کوچه عطری بود می گذشتم که از منزل مشهدی علی مقنی صدای تار و تنبک بلند بود و همه به آن خانه برای دیدن می رفتند که من هم رفتم. حیاط منزل کوچک بود و حوض کوچکی در وسط حیاط درست شده بود و در کنار آن درخت بزرگی با تنه ای قطور قرار داشت و در کنار این تنه درخت خمره و زیر خمره محل ذخیره آب مصرفی اهل منزل قرار داشت. در کنار این حوض حصیری پهن شده و مردی روی آن نشسته بود و داشت تنبک می زد. مرد کوتاه قدی با لکه ای سفید روی قرنیه چشم در حالی که لبه حوض ایستاده بود، تار خود را در بغل داشت و می نواخت و آواز می خواند و ابروها را به بالا و پایین حرکت می داد. من برای اولین بار بود که او را می دیدم. از آن زمان شناختنش در ذهنم ماند، او عزیز خان تار زن بود و در گذرای زمان من این مرد را همچنان می دیدم که از رهگذر همین تار زنی امرار معاش می کرد. شنیدم که با زنش و بدون داشتن بچه زندگی می کند. تدریجاً هر چه زمان می گذشت من مرد را پیرتر و فرسوده تر می دیدم تا وقتی که برای اولین بار او را بدون تار و غیرفعال دیدم. در مسجد آتشیهای محله لب آب در روز جمعه ای نمازجماعت برقرار بود و چون همیشه مردان در 2-3 ردیف نشسته بودند و زنان در پشت صف آنها در 2-3 ردیف دیگر.
پس از اتمام نماز، دو سینی نسبتاً بزرگ حلوا توسط دو نفر به مسجد آورده شد که بین افراد نمازگزار برای فاتحه خوانی توزیع شود. خادم مسجد قبل از توزیع حلوا، جلو صف نمازگزاران ایستاد و گفت: آقای عزیز خان تار زن فوت کرده اند و همسر عزیز خان، تار عزیز خان را فروخته و پول دریافتی را خرج تهیه این حلوا کرده است که نمازگزاران بخورند و به روح عزیز خان دعا کنند. ان شاءالله خداوند عزیز خان را مورد آمرزش قرار دهد.
عزیز خان تنها خاطره ای که پس از مرگش به جا گذاشت همین تار بود که سالها از طریق آن امرار معاش کرده بود. به زن عزیز خان
همین تار از دار و ندار عزیز خان رسیده بود که می توانست آن را به یادبود و به عنوان یادی از عزیزخان نگهداری کند و همیشه یادی از عزیزخان کند و یا آن را اگر می فروخت در دنیای تنهایی و بی سرپرستی برای امرار معاش خود مصرف کند. علو طبع این زن را باید دید که همین خلاصه مانده از عزیز خان را نه برای خود و یادآور خاطرات خود نگهداشت بلکه آن را به مصرفی رساند در راه آمرزش روح همسرش عزیز خان. درود بر او و بر این گذشت در دنیای بس تنگ دستی.
مدرسه و لوح عشق
سالهای بین 1321-1323 بود، بچه ها در مدرسه چهار کلاسه درس می خواندند. مدرسه به نام مدرسه سنایی بود. حدود 300 متر از دکان دایی ماشاءاله که در انتهای تل صادق خان بود می گذشتند به میدانی می رسیدند به نام میدان
امامزاده ابراهیم. که قسمت شرقی آن ساختمان حرم امامزاده ابراهیم قرار داشت. قسمت شمال آن در آن زمان سه مغازه بود که یکی از آن مغازه ها پر بود از قفس های نسبتاً بزرگ که مملو از کبوتر بود و همیشه جوانانی که علاقه به کفتربازی داشتند مشتری این مغازه ها بودند و می آمدند و کبوتر خرید و فروش می کردند، این مکان ها را «صَله کفتری» می گفتند. در مجاور آن یک مغازه علافی بود. حدود یک متر از سطح کف کوچه بالاتر بود و صاحب مغازه همیشه در کنار ترازوی بزرگی که در مغازه داشت می نشست و آنچه را که داشت به فروش می رساند. ضلع جنوبی میدان حمام مشهور به حمام آقا قرار داشت و چاهی بزرگ که برای همین حمام آب فراهم می کرد. چاه نسبتاً عمیق و با دهنه ای حدود 3-4 متر بود و توسط اسب آب از چاه بیرون کشیده می شد و این مکان به نام «گُورُو» نامیده می شد. در آن زمان هیچ یک از خانه های محل حمام نداشتند و تأمین حمام رفتن مردم توسط آن حمام انجام می شد و در پشت حمام و چاه موجود محل وسیع و سرپوشیده ای بود که محل گرم کردن آب حمام بود و به نام «تون حمام» نامیده می شد. ضلع غربی این میدان را هم دیوار خانه بزرگی تشکیل می داد که صاحب آن سرمایه دار و دارای ثروت محل بود. حدود یک صد متر بالاتر از این میدان کوچه ای شروع می شد که به طرف بازارچه ای به نام «قراولخانه» می رفت. در وسط این کوچه مدرسه سنایی قرار داشت. مدرسه ده اتاق داشت و در آن هم دختران و هم پسران با هم درس می خواندند. در کلاس ها یک طرف دخترها نشسته بودند و یک طرف پسرها. مدیر مدرسه مرد دلسوز، فعال و پر تلاشی بود ولی تمام معلم های مدرسه را خانم های معلم تشکیل می دادند و فراش مدرسه در گوشه یکی از اتاق ها مغازه کوچکی داشت و نان شیرین، مداد، کاغذ و مواد ضروری را بچه ها در هنگام «زنگ تفریح» از او خریداری می کردند. او کار اصلی خود یعنی نظافت و کارهای مدرسه را نیز انجام می داد. اول سال با ثبت نام هر محصل مبلغ شش ریال برای یک سال از او دریافت می شد که خرج تمام طول سال یک محصل یعنی آنچه مربوط به تحصیل او در مدرسه بود حتی پول ورقه امتحانات سه ثلث امتحانی را نیز شامل می شد. در بالای ورقه های امتحانی عکس محمد رضا شاه چاپ شده بود و در دو کنار عکس، نام و نام خانواده و کلاس محصل نوشته شده بود. مشق شبانه بر روی کاغذ نوشته نمی شد بلکه روی یک قطعه آلومینیوم که برای همین کار ساخته شده بود، نوشته می شد و در دسترس لوازم التحریر فروشی ها قرار می گرفت تا به محصلین فروخته شود. این قطعه آلومینیوم به نام «لوح» نامیده می شد. بچه ها هر شب روی این لوح با مرکب مشق شبانه را می نوشتند. یک طرف آن با خط درشت و یک طرف آن با خط ریز و صبح فردا در سر کلاس به خانم معلم نشان داده می شد. خانم معلم تکه پنبه مرطوبی در دست داشت و وقتی که مشق مورد قبول او بود با آن تکه پنبه به صورت ضربدر روی لوح می کشید و نوشته های آن قسمت پنبه کشیده پاک می شد و در حقیقت خط بطلان روی لوح کشیده می شد و بچه ها بیشتر موارد برای ساعت بعد هم نیاز به آن داشتند و باید شسته و خشک و آماده برای نوشتن مجدد بر روی آن می شد. این کار چه مشکل بود و چه خنده دار و چه تعجب انگیز! خانه ضلع جنوبی مدرسه با یک دیوار از فضای مدرسه جدا شده بود یک درب رفت و آمد به منزل را تأمین می کرد و در منزل مجاور حوضی بود که در زیر یکی از اتاقهای طبقه دوم منزل قرار داشت و وسعت زیادی هم نداشت شاید سه متر در سه متر بیشتر نبود و خوب بود که همه محصل ها با سن 7 تا 11 ساله و کم وزن بودند. همه آنها در هم می لولیدند و گاهگاهی پای یکی لیز می خورد و چیزی نمی ماند که در آبهای حوض غوطه ور شود که توسط بچه های دیگر مورد حمایت قرار می گرفت و از سقوطش جلوگیری می شد. هر که موفق شده بود بالاخره در این شلوغی و پر محصلی لوح خود را بشوید و از صحنه خارج شود لباسش خیس آب شده بود. خیس آن آب سیاه حوض که در اثر شستن لوح های مشق در آن کمتر از رنگ مرکب لوح ها نبود. او با صورت و لباس خیس شده خود را از بین سایر محصلین بیرون می کشید و خوشحال بود که موفق شده است و زمانی کم طول می کشید تا صورت خود را خشک کند و از صحنه خارج شود و به کلاس بیاید. صاحب خانه مجاور مرد ژاندارمی بود و اسب سفیدی داشت و هیچگاه بچه ها متوجه نشدند که چرا درست زمانی که آنها برای شستن لوح ها به سر آن حوض می آمدند، او هم افسار اسبش در دستش بود و به طرف حوض می آمد تا اسبش را آب دهد. اسب، اسب سفید بزرگ هیکلی بود و در این موقع کار بچه ها خراب تر می شد و آن اینکه دقت کنند اسب پای آنها را له نکند و آنها در زیر پای اسب دست و پا شکسته و آسیب دیده نشوند. زمان کم بود همه از ترس کنار می رفتند بدون آنکه هنوز کار شستن لوح ها را به پایان رسانده باشند. مدت ها طول می کشید که دهان اسب در آب حوض قرار داشت تا رفع تشنگی کند. زنگ مدرسه برای کلاس ساعت بعد زده می شد عده ای ناراحت از آنکه لوح را نشسته یا نیمه شسته در دست داشتند، عده ای نفس زنان و با موفقیت از معرکه خارج می شدند، عده ای داشتند صورت خود را با دست هایشان پاک می کردند و مدیر مدرسه هم در حیاط مدرسه با چوب درخت انار «ترکه» در دست فریادش بلند می شد که چند دقیقه از زنگ رفتن به کلاس گذشته است زود باشید و به کلاس بروید والا آنها که لوح های خود را نشسته اند و آماده نوشتن ساعت بعد نیستند تنبیه خواهند شد.
سیانومه
در سالهای 1320-1326 بیشتر متداول بود که هر کس سفر می رفت، اگر بازگشت در این سفر نبود و فرد مسافر در مکانی که مسافرت کرده بود فوت می کرد، در این رابطه از آن شهر نامه ای به شهر اصلی فرد فوت شده می نوشتند و خبر مرگ او را می دادند. این نامه به نام سیاه نامه بود و عوام آن را «سیانومه» می گفتند.
خانم زمان زن شوخ طبعی بود با حدود 50 سال سن که در شیراز متولد شده و وقتی در سن ازدواج قرار گرفته بود به دنبال ازدواجش مقیم آبادان شده بود و سالهای متمادی و تا آخر عمر خود در آن شهر زیست داشت. او شوخ طبع بود و طنزگو و محفل گرم کن و تحت تأثیر فرهنگ آبادان قرار گرفته بود و چون سنت دیار آبادان مانند زنان آبادان لباس می پوشید و همیشه در گردن گردنبند طلای وزین داشت و یا النگوهای متعددی در دست ها به همراه انگشترهای طلا در انگشتانش. در روی ساعد نام شوهرش را خالکوبی کرده بود و با خالی که بین دو ابرو کوبیده بود هر دو ابرو را به هم وصل کرده بود. شوهرش مردی آرام بود و بیصدا و در مجالس متعدد که افراد خانواده دور هم جمع می شدند خانم زمان بود که همواره صحبت می کرد و جوک می گفت و همه را می خنداند و شوهرش کمتر و کمتر صحبت می کرد. به تدریج شوهرش شنوایی خود را اما نه به طور کامل از دست داد.
دختر مادر زینت خیاط محله تل صادق خان را عروس کرده بودند و از شیراز به آبادان برده بودند و شاید خود خانم زمان بود که این برنامه ریزی را انجام داده بود. دختر به تدریج در آبادان انس گرفت و بزرگ شد و شناختی به محیط و زندگی پیدا کرد و آن طور پیش آمد که بین خانم زمان و دختر مادر زینت دلخوری ایجاد شده و با یکدیگر به دنبال یک دعوای فشرده، سنگین و توهین آمیز قهر کردند. دختر مادر زینت به تلافی این تضاد بین خانم زمان و شوهرش بدگویی را شروع کرد و چون مرد کم حرف و کم صدا بود در نزد او از خانم زمان بدگویی را آنقدر پیش برد که نفاق سختی بین زن و شوهر پیدا شد و کار به جایی رسید که دختر مادر زینت برنامه ریزی کرد که برای شوهر خانم زمان زنی پیدا کند و به او بدهد که این کار داشت انجام می شد و خیلی هم جدی تا آنکه موضوع به گوش خانم زمان رسید و متوجه شد که توسط دختر مادر زینت چه دامی برای زندگی او گذاشته شده است. خانم زمان با زرنگی خاص خود از عهده این کار برآمد و مجدداً با تلاش، شوهر خود را در کنار زندگی خود نگه داشت و چون گذشته پس از رفع ابهام با هم به خوبی زندگی را ادامه دادند.
صبح یک روز درب منزل مادر زینت خانم در شیراز تعدادی از اهالی محله ایستاده بودند و درب منزل باز بود و صدای گریه از حیاط خانه به گوش می رسید و این صدا صدای مادر زینت بود. در کنار مادر زینت جوانی نشسته بود و مشغول خواندن نامه ای بود و جملاتی خوانده می شد و به دنبال هر جمله این جمله را می خواند که «من خواستم خدا نخواست» و باز هم در ادامه خواندن نامه این جمله تکرار می شد و باز فریاد مادر زینت به آسمان بلند می شد. مردم سعی می کردند که مادر زینت را آرام کنند ولی او آرام نمی گرفت.
نامه ای که برای مادر زینت از آبادان فرستاده شده بود به این مضمون بود که متأسفم که خبرت کنم که دخترت در آبادان بیمار شد و مرد و من از این امر متأسفم ولی بالاخره تصمیم گرفتم این نامه «سیانومه» را که در آن خبر مرگ دختر تو است برایت بفرستم. مادر زینت نامه را می گرفت و بسر می کوبید و مردم اطراف نمی توانستند او را آرام کنند و بالاخره مادر زینت مرگ دخترش را قبول کرد و مراسم مربوط به عزا گرفته شد و همه برای تسلیت به منزل مادر زینت رفت و آمد داشتند. روزی درب منزل مادر زینت باز شد و دخترش سالم وارد خانه شد و از دیدن وضع خانواده در شگفت بود که چه اتفاقی افتاده است و چه کسی از خانواده مرده است که موضوع نامه برای دختر زینت خانم توضیح داده شد و نامه را به او نشان دادند. سیانومه را خانم زمان نوشته بود به تلافی آنکه دختر زینت خانم خواسته بود برای شوهر خانم زمان زن جدید بگیرد.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی