صفحه 7--19 بهمن 87
آداب و سلوک نویسندگی در میان نویسندگان *
ناتوانی در نوشتن و ترس از صفحۀ سفید اختلال روانی آزاردهنده ای است. مالکوم کاولی، ناقد آمریکایی و دوست نزدیک فاکنر، در یکی از نامه هایش به او می نویسد: در دنیا چیزی وحشتناک تر از یک صفحۀ سفید نیست که پیش رو داری و باید آن را پر کنی. صفحۀ سفیدی که انسان را به نوشتن دعوت می کند چیز دلپذیری است که پیام ما را خواهد برد به شهر، اما وقتی در تلۀ ناتوانی در نوشتن گرفتار شویم، صفحۀ سفید پردۀ بسیار تاریکی می شود. به نظر می رسد که نوشتن و ننوشتن و یا ناتوانی در نوشتن و در حالت های بیمارگونۀ آن، وحشت از نوشتن با هم پیوند نزدیک دارند و از تحلیل یکی می توان به شناخت دیگری رسید. بنابراین پیش از آن که بفهمیم چرا نویسنده گرفتار ناتوانی در نوشتن می شود، باید ببینیم چگونه می نویسد و به آن ضرباهنگ و حال و فضا دست می یابد که نوشتن را برایش ممکن می کند. روشن است که هر نویسنده ای در کارش ضرباهنگ (ریتم)، حال و فضا و عادت های خاص خود را دارد. ضرباهنگ مناسب نوشتن، به عوامل متعددی بستگی دارد که وضعیت روانی، زمان و مکان و وسایل نوشتن مهمتر از بقیه هستند. هرگونه اختلال در این عوامل احتمالاً در کار نویسنده مشکل ایجاد می کند و اگر این اختلال ادامه یابد، می تواند به ترس از صفحۀ سفید (متن نانوشته) و در نهایت به ناتوانی در نوشتن بینجامد. به عبارت دیگر، نویسنده معمولاً سرزده و بدون فراهم آوردن مقدمات می نویسد و نوشتن، آداب و مناسک خاص خود را دارد.
منظور از فراهم کردن مقدمات کار، فقط پژوهش دربارۀ اثری که می خواهد بنویسد نیست.
نوشتن ترتیب هایی دارد که نویسنده باید آنها را به جا آورد. مثلاً اول باید نوار موسیقی مورد علاقه اش را بگذارد، روی میزش را کاملاً تمیز و مرتب کند تا بتواند بنویسد، نویسنده ای هم تا گل تازه ای توی گلدان روی میزش نگذارد دستش به کار نمی رود. چیزی کم دارد. حواسش سر جایش نیست و مرتب می خواهد بهانه بگیرد. می گویند همینگوی تا بیست مداد را درست نمی تراشید و کنار دستش نمی گذاشت کارش را شروع نمی کرد.
برای بعضی از نویسندگان، محل نوشتن هم خیلی مهم است و اگر جایشان عوض شود نمی توانند راحت بنویسند. آنها معتقدند، نویسنده باید سر جای خودش بنویسد و این جزو آداب نویسندگی است. «مارک تواین» عادت دشت توی رختخواب بنویسد! و «رابرت فراست» ایستاده چیز می نوشت (شانس آورد شاعر بود، اگر رمان نویس بود و می خواست کتابی به اندازه جنگ و صلح بنویسد چه به روزگارش می آمد!)
همینگوی بیشتر در کافه ها قلم می زد. جالب است که دوست داشت درمیان سروصدای مردم بنویسد. در مورد محل نوشتن چندان سختگیر نبود. خودش می گوید:«... در همه جا خوب می توانم کار کنم. منظورم این است که همیشه سعی می کنم تا آن جا که می توانم خودم را با محیط وفق دهم. تنها تلفن و مهمان های ناخوانده مخل کارند. اگر جز نوشتن هیچ چیز دیگر برایت مهم نباشد می توانی در هر شرایطی بنویسی. یا به قول دوس پاسوس، نویسنده به تنها چیزی که احتیاج دارد اتاقی است که هیچ کس و هیچ چیز مزاحم او نشود.
زمان نوشتن نیز جزو مؤلفه های مؤثر در فرایند نوشتن است و هر نویسنده ای (به شرط حق انتخاب) سلیقه و آداب خاص خود را دارد.
نویسنده ای عادت دارد شبها بنویسد و شب کار است. (به قول دوس پاسوس حیوان شبروی است) و روزها می خوابد. نویسندۀ دیگری هم بعد از ساعت 7 صبح، دیگر نمی تواند بخوابد. این ها جزو عادت های نویسنده است و روال زندگی نویسندگی او را تشکیل می دهد و اگر برهم خورد او را گرفتار ناتوانی در نوشتن می کند؛ چیزی هم که عادت شد به این زودی ها دست از سر انسان برنمی دارد. شاهد مستند می خواهید؛ خانم پی.دی.جیمز، پلیسی نویس انگلیسی معروف به ملکۀ جنایت که می گوید: وقتی تازه نوشتن را شروع کرده بودم، زود از خواب بیدار می شدم و از شش تا هشت صبح می نوشتم، چون مجبور بودم بروم سرکار. این عادت هنوز هم برایم مانده است. هنوز هم زود از خواب بیدار می شوم و صبح ها می نویسم. وقتی مشغول نوشتن کتابی هستم قبل از ساعت 7 از خواب بیدار می شوم، می آیم پایین توی آشپزخانه و چای دم می کنم، به اخبار رادیو گوش می دهم و دوش می گیرم. آن وقت می نشینم سرکار. بعد از چند ساعت می بینم دیگر نمی توانم ادامه بدهم و حدود ساعت دوازده دست از کار می کشم.
علاوه بر مکان و زمان مناسب، نویسنده به چیزهایی هم احتیاج دارد که خلاقیت او را تحریک کند. اینها مثل خود نویسندگان متفاوت هستند. یکی مانند هارت کرین (آن نویسندۀ شب زنده دار) عادت داشت ضبط صوت را تا آخرین درجه بلند کند تا خلاقیت هنری اش گل کرده و چیز بنویسد و دیگری دوس پاسوس، چیزهای به ظاهر ساده ای خلاقیتش را به کار می انداخت. مثلاً خواندن خاطرات، به خصوص اگر مربوط به زمانهای قدیم بود.
این شگردها همه دلالت بر این دارند که شروع نوشتن چقدر مرحلۀ دشواری است: یعنی وقتی نویسنده می خواهد بر ترس از صفحۀ سفید غلبه کند و وارد گود شود. مارکز می گوید، برای آغاز به نوشتن عادت داشتم پنجره ها را باز بگذارم تا صدای پرنده ها و صدای باران را بشنوم، و این صداها را در متنی که رویش کار می کردم می آوردم...
این جنون رمان نویس است که فقط در محل بخصوصی و به شیوۀ بخصوص می تواند بنویسد. و این به قول مارکز جنون نویسنده در مورد رابرت گریوز بدین شکل بود که حتماً باید در کتابخانه اش بنویسد، کتابخانه ای که همۀ اثاثیۀ آن از چوب درست شده و دست ساز بود.
با این همه نویسندگانی هم هستند که به ادعای خود خیلی عادی می نویسند. به الهام ها نیازی ندارند و کارشان بدون پستی و بلندی است. مثلاً عادت دارند از ساعت 5/8 صبح تا 12 بنویسند و همین کار را می کنند. بی هیچ وقفه ای. حاصل کارشان فلان تعداد صفحه در روز است. مثلاً دو صفحه در روز. اینها ادعا می کنند خیلی راحت می نویسند و مشکلی به اسم صفحۀ سفید برایشان بی معناست. یکی از اینها ساراماگو است: «درنهایت کاملاً عادی هستم. عادت های عجیب و غریب ندارم. مسائل را بزرگ نمی کنم. از همه مهمتر، کار نوشتن را بزرگ جلوه نمی دهم. از عذاب خلق کردن حرف نمی زنم. از کاغذ سفید واهمه ندارم. منظورم همان مانع و وقفه ای است که نویسنده ها درباره اش صحبت می کنند و همۀ آن چیزهایی که دربارۀ نویسنده ها می شنویم. از آن جور مشکلها ندارم، ولی من هم درست مثل هر آدم دیگری که هر جور کار دیگری انجام می دهد، مشکلاتی دارم. گاهی وقت ها نوشته ام آن طور که می خواهم از کار در نمی آید، یا اصلاً از کار در نمی آید. وقتی آن چه می نویسم مطابق میلم از کار در نمی آید؛ ناچارم رضایت بدهم و آن را همان طور که هست بپذیرم».
به گفتۀ گورویدال، همانطور که مغازه دار هر روز به مغازه اش می رود یا پزشک به مطبش، نویسنده هم می نشیند و می نویسد و درست همان طور که یک روز کفاشی ممکن است چندان سرحال نباشد و دستش به کار نرود، نویسنده ای هم به قول ساراماگو روزی نوشته اش آن طور که می خواهد از کار در نمی آید. به همین روشنی و سادگی. هیچ ادا و اصول و رمز و رازی هم در کار نیست.
خوب، نداشتن ادا و اصول درست، اما نویسنده با مغازه دار تفاوت ندارد؟ می توانیم آن همه عرق ریزی روح و خلق دنیایی متشخص را نادیده بگیریم و همۀ اینها را به حساب ملزومات و لوازم کار یک حرفۀ خاص به اسم نویسندگی بگذاریم؟ نویسندگی گرچه مانند کفاشی، صناعتی دارد که نویسنده باید آن را بیاموزد، اما از نظر بنیادی با آن تفاوت دارد. نویسنده دنیای تازه ای را می آفریند. نگاه تازه ای است به جهان. نوشتن معمولاً با دلهره و اضطراب همراه است، ترسی که بسیاری از اوقات شیرین است. دلهرۀ نویسنده از این است که آیا می تواند آنچه را در ذهن دارد بنویسد. بنابراین نویسندۀ خلاق نمی تواند هر روز مانند یک کارمند دفتری، پشت میز بنشیند و طبق یک برنامۀ معین بنویسد. نویسندگی ذاتاً با تنهایی آمیخته است. نویسنده تنها و در خلوت خود می نویسد. همین که مقدمات کار را فراهم آورد باید در محدودۀ زمانی خاصی، که هنوز از حال و فضای نوشتن و اثر بیرون نرفته بنویسد. داستان های نیمه کارۀ فراوان داریم و ناتمام ماندن اینها بیشتر به این دلیل است که نویسنده نمی تواند آن را پیوسته و در محدودۀ زمانی خاصی بنویسد، وسط آن وقفه می افتد و بعد دیگر نویسنده از حال و فضایش بیرون می آید و مطلب ناتمام می ماند. ماندن در حال و فضای اثر عامل بسیار مهمی در نوشتن است. نوشتن طبیعتی پیوسته دارد و هر چه کار خلاق تر باشد عامل پیوستگی زمانی و بودن در جو اثر مهمتر است. در این مورد تجربۀ ژرژ سیمنون خیلی جالب و آموزنده است. می گوید وقتی می خواهد یک رمان جدی بنویسد (او قائل به دو نوع رمان جدی و بازاری است) باید آن را در مدت زمان معینی به پایان برساند. مثلاً در مدت پنج یا شش روز. اثری در حدود 150 صفحه. چیزی که در مدت یک هفته تمام شود بیشتر از یک هفته نمی تواند خود را در فضای اثر نگه دارد. در این مدت ارتباط خود را با دنیای بیرون قطع می کند و فقط می نویسد. در فضای بسته اش زندانی است. حال اگر در این زمان برایش اتفاقی بیفتد (مثلاً به مدت 48 ساعت مریض شود) باید آن اثر را کنار بگذارد. دیگر هم سراغ نوشتن آن نخواهد رفت. تمام شد. از دور بیرون رفت. یعنی یک توقف به ظاهر ساده، سرنوشت اثری را تعیین می کند.
سیمنون می گوید، پیش از آغاز نوشتن یک اثر دقت می کنم که تا پانزده روز با کسی قرار ملاقات نداشته باشم. پزشکم حتماً مرا معاینه می کند و فشار خونم را می گیرد که همه چیز مرتب باشد. بعداز پایان اثر هم دوباره سراغم می آید و فشارم را وارسی می کند. معمولاً دو سه درجه ای پایین آمده است.
حال این پرسش مطرح می شود که به راستی چرا نوشتن این همه آداب و ترتیب دارد و چرا نویسنده ای که روزی دو سه صفحه می نویسد (و یا ترجمه می کند) باید از کارش راضی باشد؟
نوشتن واقعاً کار مشکلی است که نیاز به عرق ریزی روحی دارد و در نتیجه دو سه صفحه عملکرد خوبی است. نویسنده باید با صبر و حوصلۀ تمام، واژه واژه های جمله هایش را صیقل دهد و آنها را سر جای مناسبشان بگذارد. همینگوی می گوید، آخرین صفحه قسمت پایانی وداع با اسلحه را سی و نه بار نوشتم تا راضی شدم. باور می کنید سی و نه بار؟! نویسنده روی شانه های پیشینیان خود نشسته و همه چیز را با توجه به این پیشینه می نویسد تا خود و دیگران را تکرار نکند. زبان و واژگان ملک انحصاری کسی نیست و جزو دارایی های عمومی است. اما آن که امروز می نویسد نباید از واژه ها، تعبیرات و فضاها و صحنه های بکار برده شده توسط دیگران (گذشتگان) استفاده کند. به همین دلیل بعضی از نویسندگان نوشتن را عذاب روح می دانند. نویسنده آن جن زده ای است که به قول فاکنر، شیاطین وسوسۀ نوشتن را به جانش انداخته اند. نه می تواند ننویسد و نه نوشتن برایش شادی آفرین است. جن زدگی از این بالاتر؟ این که افسار او در دست شیاطین است. او نمی داند چرا او را انتخاب کرده اند و تازه معمولاً این قدر گرفتار است که فرصت سؤال کردن را هم ندارد.
ژرژ سیمنون نیز با فاکنر همدل است و با صداقت خاصی می گوید: همه نویسندگی را حرفه می دانند ولی من تصور نمی کنم چنین چیزی درست باشد. به نظر من هر کس که واقعاً لزوم نویسندگی را در خود احساس نمی کند و اگر فکر می کند برای کار دیگری ساخته شده است، باید دنبال کار دیگری برود. نویسندگی حرفه نیست بلکه کاری است که ذره ای شادی و خوشبختی در آن نیست. تصور نمی کنم هنرمند بتواند هیچ گاه آدم شادی باشد. آنتونی برجس، در مصاحبه ای با پاریس ریویو، ضمن تأیید حرف سیمنون می گوید: پسر هشت ساله ام دیروز درآمد به من گفت: پدر چرا تو برای لذت نمی نویسی؟ حتی او هم خیلی خوب فهمیده که من موقع نوشتن چه عذابی می کشم. به نظر خودم، وقتی کارم تدریس بود و با نوشتن کاری نداشتم واقعاً آدم شادی بودم. اضطراب نوشتن غیرقابل تحمل است. تازه نتیجۀ مادی چندانی هم ندارد. این همه انرژی صرف می کنی، سلامتت را به خطر می اندازی، این قدر وحشت داری که نکند کارت ارزش چندانی نداشته باشد که چه به دست بیاوری؟ من که اگر پول کافی داشتم همین فردا نوشتن را کنار می گذاشتم. فکر می کنید برجس حرف دلش را می زند؟ از همۀ اینها گذشته، نوشتن فقط حرفه و یا ضرورت نیست بلکه بسیاری اوقات واقعاً کاری لذت بخش است: خشنودی از این که می بینی دنیایی از آن خود می سازی. این که نویسنده می بیند هنوز اتاق کوچکی دارد که به او پناه می دهد، همین او را به زندگی امیدوار می کند. وقتی اثری را می نویسد احساس شادی و رضایت می کند. وقتی کار تمام می شود احساس خالی بودن می کنی، تخلیه همراه با ارضا... دیگر چیزی آزارت نمی دهد، اتفاقی نمی افتد. دیگر هیچ چیز برایت معنای خاصی ندارد تا دوباره فردا کار را ادامه بدهی.
«فقط برایت انتظار فردا کشیدن سخت است. فردا که دوباره کار را از نو آغاز می کنی».
«ارنست همینگوی»
اما اگر نویسنده نتواند بنویسد چه؟ از احساس تخلیۀ همراه با ارضا که خبری نیست هیچ، اضطراب دوزخی ناتوانی در نوشتن هم گرفتارش می کند. دلش پر می کشد که بنویسد اما نمی تواند. صفحۀ سفید به او دهن کجی می کند. مدام می نویسد و آن را خط می زند. با عصبانیت کاغذ را مچاله می کند و کاغذ دیگر جلویش می گذارد. هر چه ننویسد بیشتر احساس می کند از نوشتن عاجز است. به خود دلداری می دهد که امروز خسته و افسرده است و فردا کار را شروع می کند.فردا هم نمی شود.
هر بار که به یاد صفحۀ سفید می افتد وحشت می کند. روشن است که در این حال تعلیق نمی تواند بماند. یا باید به ترفندی بر این حالت ترس و توقف در نوشتن غلبه کند و یا به شگرد مسامحه کاری و در حقیقت گول زدن خود، متوسل شود. واضح است که نویسندۀ سرگشته ما همۀ اینها را ناخودآگاه انجام می دهد. این نوعی ساز و کار دفاعی روانی است، زیرا در حالت تعلیق و سرگشتگی ماندن به اختلال روانی و در نهایت به فروپاشی شخصیت می انجامد.
*گزیده هایی از کتاب «تا روشنایی بنویس» احمد اخوت، جهان کتاب و به نقل از ماهنامه وزین «عروسک سخنگو».
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی