صفحه 7--2خرداد88
مردی که به حراج رفت
حکایاتی از ساکنین کوچه ایام هفته
نوشته: ابوالقاسم فقیری
انتشارات نوید شیراز، 136 صفحه، 1500 تومان
ابوالقاسم فقیری با کتاب «اجاق کور» پای به دنیای قصه نویسی گذاشت و پس از آن مجموعه داستانهای با خودم در راه، خانه خانۀ خودمان، دیو، بارونی، آهو بچه خواب من را منتشر کرد.
او دستی پر و پیمان در جمع آوری و تدوین فرهنگ مردم شیراز و فارس دارد. این مسئله به طور مستقیم در کارهای او اثر گذاشته است. محال است در داستانی از او اثری از یک سنت، مراسم، خرافات و باورهای مردم را نبینیم و در بعضی از داستانها به فراخور حال شخصیت های داستانش از ترانه های بومي نیز استفاده کرده است. کتابی که اکنون در پیش روی ما است داستانهای: مردی که به حراج رفت، بازگشت دوباره به خانه، همراه با گلهای نرگس، طبیعت گرم عشق، اینجا خانه من، نیست، گزینش، لبخندی تلخ، موز، برای خانگی، آخرین ترفند، فاجعه، خواستگاری، باز هم خوشحالم کن عزیزم، اندر حکایت میرزا جمال جمیل جمال پرست رحمت اله علیه و بقیه قضایا، خانم ماه، مهمانان ناخوانده و مرد نمکی را به ما هدیه داده است.
تمامي داستانها در محیط ملموس پیرامونی ما اتفاق مي افتد ما شخصیت های آفریده شده را که بیشتر نام روزهای هفته را بر آنها نهاده است هر روزه در خانه، محل کار، بازار خرید و اداره ها مي بینیم. نگاه نویسنده به آنها نگاهی حاکی از دلسوزی آنهم با لباس طنز است. او شخصیت ها را در موقعیتی قرار مي دهد که خواننده نسبت به آنها حسی مابین ترحم و دلسوزی احساس مي کند گاه خنده ای تلخ مي کند و گاه دلش برای آنها مي سوزد. بیشتر داستانها طنزی گزنده و تلخ را همراه دارند گویی سرنوشت هر کدام در نهایت سرنوشت محتوم یکایک ماست.
ابوالقاسم فقیری پشت جلد کتاب مي نویسد:
طنز را نمک زندگی مي گویند درست مثل عشق که تا دم مرگ همراهت مي آید. با خواندن و شنیدنش به نوعی دگرگونی مطبوع دست مي یابی که فارغ از سختی های زندگی، مسافرتی از درون را به قصد رسیدن به دقایقی ناب آغاز مي کنی، احساسی شیرین داری، تبسمي گاهی و زمانی به پهنای صورتت مي خندی. طنز دورویه دارد حکایت همان سکه است:
الف- زمانی طنز چون شلاق عمل مي کند که به مرز آگاهی و بیداری مي رسی و از پیله بی تفاوتی به بیرون کشیده مي شوی.
ب-زمانی دیگر طنز عاملی است که تو را به سرزمین شادی و انبساط خاطر مي کشد و شیرینی زندگی را
از سر مهربانی به تو مي چشاند.
در هر حال کار طنز تخریب نیست، میل به خیر دارد. یکی از ویژگیهایش سازندگی است. یعنی به این نیت به وجود مي آید مردم در مقابل طنز به دو گروه تقسیم مي شوند:
1 -گروه مصرف کننده 2-گروه تولید کننده
که اکثریت با گروه اول است. به موقعیت خنده که رسیدند از ته دل مي خندند.
گروه تولید کننده، طنز پردازانند که کارشان تعطیل بردار نیست. شب و روز را نمي شناسند، اقلیت معدودی هستند که عاشقانه بدین مهم مي پردازند. آن چنان در انزوایند که گاهی به چشم هم نمي آیند. طنزهای شیرین، از دل مردم هستی مي گیرند.
از میان داستانها ما داستان «مردی که به حراج رفت» را برای شما انتخاب کرده ایم که مي خوانید.
الف-تیرداد
به کف دستهای من نگاه کنید مو مي بینید؟
- نه!
- شما چطور؟
- نه؟
خوب بردارید چند کلمه بنویسید: کف دستهای چهارشنبه مو نداشت! امضاء کنید. راستش خودم هم همین را مي گویم ولی کسی از من باور نمي کند، نمونه بیاورم؟
بفرمایید... عیالم، بچه هایم، همکارانم، بقال سر کوچه امان، سپور محله و کلیه ساکنین کوچه ایام هفته، فی المثل همین سپور محله از اینکه ماهانه اش را به قیمت تعاونی حساب مي کنم،
چپ، چپ نگاهم مي کند.
بقال سر کوچه امان برداشته به خط جلی نوشته است به کارمند جماعت نسیه نمي دهیم! تنها کسی که باید این کنایه را به خود بخرد، من مادر مرده ام! دختر بزرگم مي گوید: از اینکه بگویم پدرم کارمند است کلی خجالت مي کشم. پری، پروانه، پوران، پونه، پریسا، پریچهر، پروین همگی پدرانشان اطراف اتومبیل مي چرخند و همیشه هم هفت شهر آرزوهایشان چراغان است.
پسر بزرگم آه کشان مي گوید: اگر یک موتور هوندای 420 داشتم، چقدر خوب بود. ویراژ رفتن توی این خیابان ها آی
کیف داره! آی کیف داره! عیال مدت هاست با مخلص قهر کرده و خواسته هایش را سر هفته مرقوم مي دارد، هر نامه پیرو نامه قبلی... چه چیزهایی که نمي خواهد؟
ولی بسوزه مفلسی و دست خالی، وگرنه چطور دلم راضی مي شد، نامه های نازنین او را بی جواب به دست بایگانی بسپارم؟!
مي بینید همه حق دارند، تنها کسی که حقی بر او مترتب نیست چهارشنبه، درمانده خانه خراب است هر چه مي گویم نامسلمانها «نرم» مي گویند بدوش!
نشستم و فکر کردم... هفته ها در بحر افکارم مستغرق بودم... بماند که خودش عالمي داشت. اینجا دیگر جوینده یابنده نبود! دیدم کارد به استخوانم رسیده بدون تعارف به آخر خط رسیده ام و از همان زمان به فکر اقدام تازه ای افتادم. دو دل بودم بگویم، نگویم؟
سرانجام در جمع خانواده موضوع را مطرح کردم. کسی مخالف نبود. عیال که بفهمي نفهمي خوشحال شده بود، گفت:
بد فکری نیست!
ته تغاریم گفت: بابا چطوری؟
گفتم: روی این قسمت کار باید فکر کنم.
عیال گفت: باید با اطلاع قبلی باشه؟
گفتم: نه دیگر آن ممه را لولو برد. مي خواهم برای مدتی هم که شده خودم باشم. عیال خنده ای از ته دل سر داد و گفت: آقا را باش، دیگر از من و شما گذشته جونم!
گفتم: با این همه ماهی را هر زمان که از آب بگیری تازه است.
دختر بزرگم گفت: باشد قبول ولی بالای غیرتی طوری سر و ته قضیه را بهم بیاور که خرج مرجی روی دستمان نگذاری.
عیال گفت: حالا کی باید انتظارش باشیم؟
گفتم: هر زمان که وقتش رسید، خبرتان مي کنم، مي خواهم حسابی برایتان «سورپریز» باشد.
عیال گفت: چی چی باشه؟
گفتم: سورپریز یعنی جالب توجه، غیر قابل انتظار،
غافلگیر کننده.
پسرم گفت: بابا فکر نمي کنی ذوق زده شویم، کاری روی دستمان نگذاری ها؟!
عیال گفت: من یکی که آن روز از خوشحالی پس مي افتم!
* * *
اول خواستم بردارم نامه ای بنویسم از همه بندگان خدا، دوست و آشنا، خرد و کلان، خویش و بیگانه، پیر و جوان خداحافظی کنم که اگر بار گران بودیم رفتیم ولی بعد پشیمان شدم.
چهارشنبه چه کسی است که وجودش به حساب آید گمنام آمدیم، گمنام هم مي رویم اسم نامه به میان آمد یادم به ماجرایی افتاد که بر یکی از دوستان رفت. این دوست هم اکنون حی و حاضر است. بله ایشان هم از بد حادثه به همین فکر مي افتد که من افتاده ام. اول تلفن برداشت از همه خداحافظی کرد، حلال بودی طلبید.
- هر بدی و خوبی از ما دیدید ما را ببخشید! بعد به نزدیک ترین دوستش «ناجی» تلفن کرد که من فلان جا هستم ما را حلال کن!
ناجی یک مرتبه شستش خبردار شد که باید خبری باشد
فی الفور خودش را به وعده گاه مي رساند مي بینید که واقعاً موضوع جدی است طرف قصد گذر از زندگی را دارد او را به بیمارستان مي رساند اتفاقاً دکتر کشیک بیمارستان باز یکی از دوستان
از آب در مي آید.
همگی کمک مي کنند و دوست ما را به زندگی برمي گردانند و همه چیز ختم به خیر مي شود. در پایان دکتر رو به او کرده و مي گوید:
- نالوطی از این به بعد هر زمان که فیلت یاد هندوستان افتاد به این چند نکته دقیقاً توجه کن:
1 - به کسی خبر نده!
2 - روزی را برای این کار انتخاب کن، که من کشیک بیمارستان نباشم!
* * *
ولی با این همه، حرف مرد یکی است. چهارشنبه بیدی نیست که از این بادها بلرزد. چهارشنبه برای حرفش احترام قائل است. پس لطفاً قدم رنجه فرمایید برویم به دنبال ماجرا.
راستش همیشه چشمم به دنبال یک بنز مدل بالا، با رنگ آلبالویی بوده است. چشم مي بیند و دل مي طلبد. تنها این اتومبیل نیست که دل مرا به دنبال خود مي کشد خانه ای با آجرهای زرد با همان سبک و سیاق قدیمی، با شیشه های رنگی در گستره آرزوهایم جا خوش کرده است. اینها را به دل دارم چرا نگویم؟ مگر قرار نیست راه رفتنی را پیش از وقت مقرر بروم؟ گیرم کسی نیست که بدانها توجه کند، خوب نکند!
گشتم و گشتم بنز مدل بالا با رنگ متالیک آلبالویی را پیدا کردم. مدتها رویش مطالعه کردم. بیشتر موقع تعطیل مدارس پیدایش مي شد. چه جلوه و شکوهی داشت عروسی مي نمود که در خیابانی مي خرامید و هزاران چشم مشتاق را به دنبال خودش مي کشید. آن روز به انتظارش ایستاده بودم. عجیب آنکه همه جا را آلبالویی مي دیدم.
طعم آلبالو را در دهنم مزه مزه مي کردم. از دور دیدمش مي آمد. روی فرشی از آلبالو در حرکت بود و آب آلبالوها را به اطراف مي پاشید. به طرفش رفتم. مي خواستم تنها لمسش کنم تا راننده خواست ترمز کند یک مرتبه دیدم در هوا معلقم و بعد بی حرکت وصله خیابان شدم. راننده با وحشت پیاده شد. تا آن روز به راننده توجه نکرده بودم، جوان بیست ساله ای به نظر مي رسید. با موهای بلند سشوار کشیده پیراهن چسبانش آلبالویی بود. اکنون رنگ به چهره نداشت رنگش شده بود مثل رنگ ته تغاریم... عینهو کاه
نم کشیده یک مرتبه مثل مور و ملخ مردم جمع شدند. معلوم نبود این همه مردم کجا بودند! همه آلبالویی بودند. جوان حرفی نمي زد ولی مي دیدم که توی آینه بغلی بنز موهایش را مرتب مي کرد خیلی زود اظهار نظرها شروع شد:
- بروید تو خط ترمز صد مي رفته!
- بگو صد و بیست و نترس!
- نگاه کنید خراش هم برنداشته.
- قربون شکلت اتومبیل خارجیه!
- یعنی چقدر میارزه؟
- ده به بالا...
- بابا دست خوش! خیلی ناخن خشکی مي کنی. سراپاش اتوماتیکه. دم و دستگاهش را ببین! بروید تو صندلی هاش آدم دلش مي خواهد لامصب را
ناز کنه! جوان راننده حالا مغموم تکیه به بنز داده بود سایه ای از غم در چهره اش دیده مي شه گاهگاهی آرام آهی سرد از ته دل مي کشید.
باز گفتگوها شروع شد. از همه کس و همه چیز
صحبت بود غیر از من به زمین چسبیده.
تازه واردی گفت: خوش انصافها، اقل کم کمک کنید برسانیمش به بیمارستان، شاید هنوز نیمه جانی داشته باشد؟
دیگری گفت: مگر ما اولین مرتبه است که مرده مي بینیم. طرف تمومه یقین ضربه مغزی شده!
سومي گفت: بنده خدا بار اولش هم بوده!
که جمعی بی خیال خندیدند. همان اولی برگشت و گفت: خنده داشت؟ زنی جلو آمد در حالی که زیر لب چیزی مي خواند چند سکه به طرفم پرت کرد. منکه هنوز فلسفه این
پول اندازی را نمي دانم!
نگاهم به جمعیت آلبالویی بود که بنزی از راه رسید. اینهم آلبالویی بود. مثل اینکه با این دوقلو بودند. کناری توقف کرد. زنی ازش پیاده شد. مثل اینکه از آرایشگاه برمي گشت که یک مرتبه جوان راننده با صدایی نازک فریاد کشید: مامان!
زن گفت: جان مامان.
جوان گفت: آقا را کشتم!
زن گفت: مامان فدات بشه، تو که نمي خواستی آقاهه را بکشی؟! خوب پیش آمده مامان به جای خواهری باشد خیلی مامان بود!
همان زمان بود که عیال و بچه ها هم سر رسیدند. چه کسی خبرشان کرده بود نمي دانم آنها هم به جمع مردم که رسیدند آلبالویی شدند عیال ناله ای سر داد که بیا و ببین؟! آغاز خوبی بود مامان که دید هوا پس است کمي دست و پایش را جمع کرد ته تغاریم مثل ابر بهار گریه مي کرد. دختر بزرگم صورتش را مي خراشید و بی مهابا مي گریست.
اشک پهنای صورت پسرم را خیس کرده بود.
- دیدی خانه خراب شدیم. بابای خوبم بابای نازنینم. بابای بی زبانم مامان آرام، آرام خودش را کنار عیال رسانید و خواهرانه گفت: انشاءالله غم آخرتان باشد قسمت این چنین بوده پیرمرد باید بیشتر مواظب خودش مي بود که عیال یک مرتبه غرید: ببند آن دهان عزا مانده ات را؟
راستش خودم هم از اینکه لقب «پیرمرد» به هم داده بود راضی نبودم. پیری یعنی نزدیکی های پایان خط. بی انصافها نگاه به موهای سفیدم نکنید دل صاحب مرده ام هنوز جوان است.
مامان که ترسیده بود گفت: حق با شماست عزیزی را از دست داده اید تحملش سخت است ولی عادت مي کنید منهم عادت کردم «کامی» من هم یتیم است باید گذشت، داشت... باید به جوان ها میدان داد به آنها رسید آینده ما دست همین هاست.
«کامی» من درسش را تازه شروع کرده دانشجوی دانشگاه آزاد است. البته مي رود که مشغول شود وگرنه «کامی» من درس مي خواهد برای چکار؟! «کامی» من... که باز فریاد عیال بلند شد: مرده شور خودت و کامي ات را ببرند.
مَردم، سالارم، امید روزهای تنگم، سنگ صبورم را سر به نیست کرده اید، حالا برایم سخنرانی مي کنید؟ نه، خانم، خانم ها کور خوانده ای؟!
خوشم آمد لذت بردم راستی این همان عیال من است باور نمي کردم؟! خوب زن تو که این همه مهربان بودی مي خواستی ذره ای از این مهربانیت را روزی که واقعاً بدان نیازمند بودم اظهار مي کردی دلم را مدام نمي آزردی!
خانم جان به قول آن مرحوم حالا چرا؟
دو طرف خیابان ترافیک شده بود. سروصداها بلند بود بعضی بوق اتومبیل ها را به صدا در مي آوردند همان زمان یک اتومبیل پلیس راهنمایی سر رسید. افسری که در اتومبیل بود مراتب را به وسیله بی سیم به شهربانی گزارش کرد. تقاضای آمبولانس کرد بعد به طرفم آمد. خریدارانه نگاهم کرد. شناختمش زمانی یکی از شاگردانم بود نمي دانم او هم مرا شناخت یا نه؟
معلوم بود دارد فکر مي کند... پس از لحظاتی گفت: متأسفانه ایشان را مي شناسم. زمانی استادم بود. یادش به خیر مرد نازنینی بود. ادبیات درس مي داد.
- باز بگویید معلمي بد است!
سپس سروان به سراغ جوان راننده رفت که حالا رنگش سرجایش آمده بود.
- راننده شمایید؟
- بله
- گواهی نامه.
- ندارم
مامان پا در میانی کرد: جناب سروان نه اینکه ندارد گواهی نامه اش در خانه است.
- خانم گواهی نامه را که برای گذاشتن توی خانه نمي گیرند.
- بله درست مي فرمایید.
- خانم بفرستید گواهی نامه اش را بیاورند.
بعد رو کرد به جوان و گفت: اگر گواهی نامه نداشته باشی مي دانی چه مجازات سنگینی در انتظارت نشسته است؟
مامان گفت: راستی چکارش مي کنند؟
یکی از میان جمعیت به جای جناب سروان گفت: چیز مهمي نیست خانم، فقط کاری مي کنند که نفس کشیدن از یادش برود.
مامان نالید و گفت: دیدی کامي جان؟ چقدر گفتم بدون گواهینامه پشت این ابوقراضه ننشین؟!
حالا جوان گریه مي کرد. گریه اش بیش از آنکه تأثیری در جمع مردم آلبالویی ایجاد کند بیشتر سبب خنده آنها شده بود. دلم برایش سوخت. آخر مردی گفتند زنی گفتند! گلی به همان گوشه جمالت تو ناسلامتی مردی؟!
- مامان به فدات گریه نکن بیش از این دل مامان را نمک نپاش هر جور باشه راضی اشان مي کنم دلشان که از سنگ نیست پول مي دهم، خونبهای پیرمرد را مي دهم. دیه اش هر چی باشد
دو برابرش را مي دهم که عیال به طرفش خیز برداشت.
تا جناب سروان آمد میانجی شود دسته ای از موهای شرابی مامان توی دست های عیال بود و غنیمتی را به جمعیت نشان مي داد. جمعیت مي خندید.
مامان واقعاً درمانده شده بود. حالا به هر خس و خاشاکی برای نجات کامي جانش دست دراز مي کرد.
- پول مي دهم جان کامي را مي خرم. ده میلیون مي دهم.
- کاشتند زن مگر جان مردم علف خرس بوده!
- دوازده میلیون مي دهم.
- باشه خبرت مي کنم.
- حراجی بود چهارشنبه را به حراج گذاشته بودند.
- چهارده میلیون
سزای کامي جانت فقط مرگه! خودم باید طناب دار را بیاندازم به گردنش!
- بیست میلیون
عیال پوزخندی زد و ساکت شد. خدای من معامله داشت جور مي شد. اگر مامان کمي خونبهای چاکر را بالا مي برد عیال تسلیم بود مامان که موضوع را دریافته بود گفت:
- حالا که شمایید پنجاه مي دهم خرج کفن و دفن و مجالس ترحیم را هم متقبل مي شوم.
- پنجاه میلیون یک، پنجاه میلیون دو... پنجاه میلیون سه... کسی بیشتر نبود؟
این خانم برنده شدند خیرش را ببینی!
بچه ها آمدند اعتراض کنند که عیال با اشاره ای دهانشان را بست.
* * *
تمام زندگیم حبابی بود و چه زود این حباب ترکید. دلم گرفته بود. حرفهای زیادی به دل داشتم که مي بایستی به زبان مي آوردم.
داشتم مي گفتم: زن همین؟
که آمبولانسی آژیرکشان از راه رسید. جمعیت بهش کوچه دادند.
پر کاهی بودم که از زمین بلندم کردند. دهان آمبولانس داشت مي بلعیدم با تمام وجود فریاد کشیدم:
- بی انصافها مرا دست کم گرفته اید، ارزانم فروختید؟ من بیشتر مي ارزیدم. مثل اینکه فریادم را کسی نشنید چون هیچ عکس العملی نشان ندادند. جمعیت آلبالویی همه لال شده
بودند.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی