یک روز کاملاً عادی
فرزانه رحمانی
پشت در ایستاده ام درست جایی که چند ساعت پیش از آن خارج شده و فکر همه چیز را کرده بودم. ساعت شماطه دار
 سر ساعت شش به صدا در می آمد. با اینکه بلند شدن سر این ساعت برایش عادت شده بود و بدون شنیدن صدای آن زنگ کوفتی هم از خواب بیدار می شد، باز هم سر همان ساعت کوکش می کرد. همیشه زنگ ساعت آزارم می داد این بار هم. صبحانه اش را آماده کردم دلم می خواست یک روز عادی دیگر برایش بسازم مثل تمام زندگی اش که طبق عادت هایش گذشته بود. ترجیح می داد هر چیزی سر جای خودش باشد کافی بود جای وسیله ای را در خانه عوض کنی تا مختل شدن نظم زندگی اش را ببینی قیافه اش این جور موقعها دیدنی بود. درست شبیه بچه هایی می شد که خوراکی مورد علاقه اش را بچه دیگری با قلدری از او گرفته باشد. دل اذیت کردنش را نداشتم هیچ وقت، اما باید تنوعی به زندگی ام می دادم. تا این جای ماجرا زیاد بد نبود اما وقت رفتنش و آن لحظه خداحافظی... باید یک جوری از زیرش در می رفتم آن هم حالا که
می خواستم برای همیشه ترکش کنم. فکر رفتن به دستشویی می توانست ایده خوبی باشد اگر آنقدر سمج نبود که توی دستشویی سرک بکشد و بگوید: «عزیزم دارم میرم بجنب تا دیرم نشده». این گفتن عزیزم هم که دیگر گندش را در می آورد.
بلند شدم و کنار در ایستادم آن هم در حالی که کیفش را توی دستم گرفته بودم یک نفس راحت کشیدم، مانده بودم که از کجا شروع کنم. صدای زنگ. «نه! این دیگه کیه؟» در را که باز کردم خودش پشت در بود. طبق عادت امکان نداشت «نکنه متوجه شده باشه!» از همین می ترسیدم نباید فکر می کردم که احمق است. با نگرانی پرسیدم چیزی شده عزیزم! حالت تهوع بهم دست داد. عزیزم! نگرانم شده بود می خواست بداند اگر موضوع جدیست ببردم دکتر. باید از سرم بازش می کردم و خیالش را راحت، اینطوری همه برنامه هایم به هم می ریخت. توی خواب هم نمی دید که کار از یک جای دیگر بلنگد. نباید پشیمان می شدم. گفتم که «یه استراحت کوتاه حالم رو جا میاره»
 گفت که وقتی به محل کارش رسید بهم تلفن می کند. اگر تلفن می زد خیلی زود می فهمید که خانه نیستم و همه چیز لو می رفت. نباید بیشتر از این نگران می شد. گفتم که برای استراحت تلفن را می کشم. خیالش تا حدی راحت شد، آن هم وقتی که گفتم برایش زنگ می زنم. نباید جا می زدم کلی برنامه ریخته بودم. ساعتها! در را که بستم دویدم طرف آشپزخانه. باید تمیزش می کردم اینطوری وقتی می آمد خانه و می دید نیستم تا یک مدت ممکن بود فکر کند رفتم خانه خواهرم و برمی گردم. آخر غیر از این یک خواهر هیچ کس دیگری را نداشتم اما به او هم نگفته بودم چه تصمیمی دارم. اگر می فهمید که گند کار در می آمد.
همیشه می گفت قدر شوهرت رو بدون مث اون مرد کم پیدا میشه. راست می گفت از همه دنیا نوبرش نصیب من شده بود. همه جا را کردم عین دسته گل حتی آن گلدانی را که خریدش آرزویم بود و از بس که جلوی مغازه لوکس فروشی سر گذر ایستاده و نگاهش کرده بودم، برایم خریده بود و گذاشته بودش روی میز آشپزخانه من هم چه ها نکردم که به او بفهمانم چقدر خوشحالم کرده است. یک مرتبه هوس کردم سوت بزنم. او یادم داده بود. اوایل زندگیمان شبها می رفتیم بیرون آن هم کی، دیر وقت، فکر می کردم هیچکس دیگری را نمی توانم این اندازه دوست داشته باشم. بعد تصنیف قدیمی دل دیوانه را برایم با سوت
می زد، دلم می خواست برایش بمیرم. چقدر دلم برایش تنگ می شد؛ حالا که نمی خواستمش.
چمدان را از زیر تخت کشیدم بیرون. خوب! از کجا شروع کنم. لباسهایم، اول این پیراهن بنفشم بعد این... عاشق این پیراهن سبز اردکیم بود. با اصرار می گفت که سبزش اردکی است. قیافه اش بعد از پوشیدن این لباس توی تنم دیدنی بود. با وسواس خاصی می گذارمش توی چمدان. دارم عصبی
 می شوم. می دانم. دستهایم دارد می لرزد. نباید ضعف نشان بدهم. تند تند چیزهایی را که دوست دارم می ریزم توی این لعنتی. نباید گریه کنم گریه نکن! نه! حداقل حالا، نه!
عکسهایم! می خواهمشان. اینها به من نشان می دهد که من هم در گذشته زندگی ای داشته ام و کسانی بودند که صمیمانه دوستم داشتند. چقدر مضحک و دل بهم زن! صمیمانه! روزهای اولی که با هم آشنا شده بودیم می گفت که فقط می خواهد یک دوست صمیمی برایش باشم. آدم ترسویی بود فکر
می کرد دوست داشتن برایش مسئولیت می آورد، من هم که فکر می کردم بود و نبودش برایم فرقی ندارد اهمیتی نمی دادم.
بالاخره که بود. حالا که فکرش را می کنم از خیلی از دور و بریهایش سر بود. طول کشید تا به این نتیجه برسیم که بدون هم نمی توانیم ادامه بدهیم. فقط یک عکس از خواهرم برمی دارم اگر دلم برای دیدن چشمهای عسلیش تنگ شد چی؟ صدای زنگ! چمدان را می گذارم زیر تخت. می دوم طرف در. خونسردیت را حفظ کن. دستت را از روی زنگ بردار لعنتی. در را باز می کنم کسی نیست. تلفن! نباید برش دارم. اگر خودش بود. نه! امکان نداشت. گفته بودم خودم زنگ می زنم باید خواهرم باشد. نیستم قطع کن. قرار داشتیم کجا برویم؟ آهان! برای رنگ کردن موهام. امروز چند شنبه است؟ خودشه این اولین باری بود که بدون او برنامه ریزی می کردم. برنامه هر کاری را می سپردم به او. طوری برنامه می ریخت که به همه کارهایم که می رسیدم هیچ کلی هم وقت اضافه می آوردم. وقتهای اضافه ام همه اش می شد
برای او. همه جا می بردم سینما، کنسرتهای خوب، تئاتر. دیوانه تئاتر بود من هم همینطور. توی یکی از همین تئاترها همدیگر را دیده بودیم. یک روز که از یکی از این تئاترهای معروف همانکه مردی هی روی طبلش می کوبید و می خواست مردم را بیدار کند برمی گشتیم و زیر گوشم آوازهای عاشقانه می خواند گفته بود که دلش می خواسته کاره ای توی تئاتر بشود که بعد از دیدن من از خیرش گذشته بود. زیادی مسئولیت پذیر است. فکر می کرده این طوری ممکن است اذیت بشوم. چه فداکارانه! برای ساختن تندیس فداکاری قیافه اش جان
می دهد. بلاهتی خاص ته چهره اش است که به فیگور فداکارش می آید. زمانی بچه های دانشکده برایش می مردند. من هم ماه پیشونی بودم که خاطرخواهم شده بود. تا به سرش نزده و اینجا نیامده ببیند چه خبر است باید بروم، خواهرم را
می گویم. نسبت به من احساس مادری دارد نه که فقط همدیگر را داریم و او بزرگتر است، همیشه دلش برایم شور می زند.
تمام شد. زیپ چمدان را می کشم. قرار گذاشته بودیم آخر هفته برویم ماسوله. من خواسته بودم. یک سفر تحقیقاتی بهانه خوبی برای گرفتن مرخصی از دانشگاه بود. این چمدان را هم همان موقع ها خریده بودیم برای چنین سفری و درست دو روز بعدش بود که این فکر به کله ام زد. راستش همیشه با من بوده، یک روزه این تصمیم را نگرفته بودم از قبل از آشنایی هام با او. حتی این احساس تنهایی وقتی می دانی تمام دور و بریهایت دوستت دارند خیلی آزار دهنده است. فکر اینکه همیشه تنهایی، پس چه فرقی می کند کجا باشی، اصلاً باشی یا نباشی؟! اما نمی دانم چرا حالا جسارت انجامش را پیدا کردم. روتختی هم باید مرتب بشود یعنی بدون من می تواند توی این تخت... چرا که نه. بهتر است کمی آرایش کنم همیشه دلش می خواست این کار را بکنم می خواست از همه زنهای دنیا خواستنی تر باشم نه که کسی را به من ترجیح بدهد، نه! می خواست حسن انتخابش را پز بدهد. آرایشم را پاک می کنم. روسری ام را، همان که برای چاپ اولین مجموعه ام به من هدیه داده بود آن هم بعد از خوردن یک شام حسابی در یک رستوران شیک را سرم می کنم. خیلی بهم می آید. می دانم که اگر اینجا بود می گفت معرکه شدی! پالتویم را که می پوشم انگار همه چیز تمام می شود. نگاهی به همه اتاقها می اندازم. همه چیز سر جایش است. شاید بهتر بود برایش نامه می نوشتم و دلیل کارم را توضیح می دادم. می دانم که از صد تا فحش هم بدتر است. «آخه یعنی چی که مشکلی نداشته باشی و از سر شکم سیری بزنی به چاک جاده» اینها را خواهرم بعد از رفتنم می گوید. خوب می دانم حتی می توانم قیافه اش را موقع گفتن این حرفها مجسم کنم. گفتن این حرفها به او آن هم از زبان خواهرم کار را بدتر می کرد. می توانستم بفهمم چه حالی می شود. مدام توی خانه راه می رود و از خودش می پرسد چرا؟ چه کار کردم که دوستم نداشتی؟ این جور موقعها که این همه ناراحت است فقط من باید کنارش باشم تا آرام بشود. می دانم که فقط یک احمق می تواند چنین فرشته ای را ترک کند. در را که می بندم بوی عطرش تمام وجودم را پر می کند. زیر گوشم می گوید بدون من و من خوب می دانم بدون او نمی توانم تا پایین پله ها هم بروم دوباره روبروی در ایستاده ام درست جایی که!!

تاریخ کوتاه از داستان کوتاه
نوشته ویلیام بوید
مترجم: شراره صادقی گرمارودی
قسمت دوم
ملویل از نوشتن داستان متنفر بود- به ادعای خودش صرفاً برای کسب پول می نوشت- اما در داستان های ملویل مانند «بنیتو سرونو» و «بارتلبی محرر» چاپ در مجموعه قصه های «پیازا» (1856) است که داستان کوتاه نوین با سرعت و غافلگیری در خور توجه، زمان را پشت سر می گذارد. در داستان های ملویل، اولین نمونه های واقعی قدرت عجیب داستان کوتاه را می بینید. اگر کار و هنرنمایی ملویل را در بنیتو سرونو درک کنید و از آن لذت ببرید، آنگاه
می توانید از ادراک و لذت آنچه در «دکتر جکیل و مسترهاید» استیونسون، در «مأمور مخفی» کنراد، در «خانه ای با نیم طبقه» چخوف، در «تپه هایی چون فیل های سفید» همینگوی، در «پیش درآمد» منسفیلد، در «کلیسای جامع» کارور، در «بهار در فیالتای ناباکوف، در «بنگ بنگ تو مرده ای» اسپارک، در «فونس یا حافظه» بورخس و در تعداد بی شماری از این آثار رخ داده، بهره مند شوید، با هر اندازه کوشش و تقلا باز نمی توانیم جمع جمیع تأثیرات این داستان ها
 را خلاصه یا تفسیر کنیم زیرا: یا کیفیتی از شور و هیجان یگانه و یکتای آنها از دست می رود یا در هنگام تجزیه و تحلیل به چالش کشیده می شوند. این ملویل است که میخ و نشان محکمی برای آنچه ساختار داستان کوتاه می تواند به آن دست یابد، می کوبد و بنیان می گذارد و به ما اجازه می دهد به کمک معیارهایی که می توان تمام نویسندگان بزرگ دیگر این قالب را با آنها متر و مقدار زد، آنها را در کنار یکدیگر بچینیم.
در دهه 1850، تورگنیف نیز در حال انتشار داستان کوتاه بود- و می توان گفت که او و ملویل، به عنوان پایه گذاران قالب جدید، هر دو از یک چشمه سیراب می شدند- اما سهم بزرگ تورگنیف شروع چیزی بود که چخوف به انتها رسانید. چرا آنتون چخوف (1904-1860) همواره و به درستی بزرگ ترین داستان کوتاه نویس
معرفی می شود؟ تمام جواب های داده شده به این سؤال ناقص و ناکافی به نظر می رسند، اما به بیان ساده، حقیقت این است که چخوف در خلق پرمایه ترین
داستان هایش در دهه 1890 از طریق دگرسازی و دگرگونی نحوه روایت انقلابی به پا کرد. چخوف، زندگی تهی از خدا، تصادف آمیز و پوچ و اینکه تاریخ خود همه، تاریخ دستاوردهای ناخواسته است را می دید و درک می کرد. برای مثال او می دانست که خوب و شریف بودن، آدمی را از رنج مهیب و بی عدالتی
 نمی رهاند، که سستی و کاهلی بی هیچ تلاشی به بار می نشیند، که میان مایگی دارای نیروی عظیم خارق العاده ای است. چخوف با ترک و رهایی شروع- متن- و پایان دستکاری شده طرح در داستان، با رد قضاوت شخصیت هایش، با دوری از هر جد و جهدی برای رسیدن به یک اوج یا یافتن یک تحلیل ریز و باریک بینانه روایی، داستان هایش را دردناک و رنج آور، تقریباً مانند خود زندگی، غیر قابل تحمل می نمایاند. چخوف پایان و نهایت اولین مرحله داستان کوتاه نوین را معرفی می کند. از زمان مرگش به بعد، تأثیر او عظیم و گریز ناپذیر است:
پس از آن، در قرن بیستم، داستان کوتاه تقریباً به نحو منحصر به فردی چخوفی شد. جویس چخوفی است، کاترین منسفیلد، سارق آثار ادبی و هنری با قید احتمال، هم چخوفی است، ریموند کارور هم به راحتی و بدون وجود او وجود نمی داشت، شاید همه داستان های کوتاه نوشته شده بعد از چخوف، کم و بیش، وامدار اویند. تنها در حول و حوش بیست سال آخر قرن نوزده است که نویسندگان برای کم رنگ شدن این تأثیر، تلاش برای بیرون آمدن از زیر سایه او را آغاز کردند.