صفحه 7--22 اسفند 88
تپش
مهگان فرهنگ
رفت و برگشت برف پاک کن و برخورد محکم آب به شیشه و سقف ماشین تنها صدایی بود که شنیده می شد و پس از مدتی صدای بوق ماشین ها که نشان از حرکت کردن بود و دوباره سکوت....
زن از لابلای رفت و برگشت برف پاک کن نگاهی به آسمان کرد و بعد با دستانش شیشه کنارش را پاک کرد، اما شیشه خیس تصویر واضحی را برایش نمی ساخت، نگاهی به مرد کرد که فقط به جلو خیره بود... بالاخره سکوت را شکست و گفت:
حداقل رادیو رو روشن کن.
مرد که همچنان خیره بود، رادیو را روشن کرد و بالاخره صدایی شنیده شد:... هموطن سلام... صبح پاییزی شما بخیر... و بعد صدای موسیقی... حالا دیگه صدای رفت و برگشت برف پاک کن توی صدای رادیو گم شده بود.
زن به مرد نگاهی کرد و گفت: به نظرت تا کی بارونیه؟!
مرد که همچنان خیره بود، نگاهی به زن کرد و با شانه هایش به او فهماند که نمی داند و حرکت کرد و همچنان به همان نقطه خیره بود.
زن از پنجره بیرون را نگاه کرد، دنبال چیزی می گشت، صدای رادیو را کم کرد و گفت علیرضا... علیرضا... ببین اون دختره بود که کنار ایستگاه اتوبوس می ایستاد؟! حالا نیستش؛ و دوباره با نگاه اطراف ایستگاه اتوبوس و داخل آن را پایید. اما فقط مسافران اتوبوس و عابران پیاده را دید که با چتر یا بدون چتر در حال
دویدن بودند.
زن گفت: شنیدی چی گفتم؟!
مرد نگاهی به زن کرد و به بیرون نگاه کرد و گفت: آخه زن... تو چرا یه کم فکر نمی کنی... توی این هوای خراب بیاد گل بفروشه... اونم گل نرگس؟!... حتماً چون تو دوست داری و می خوای روی میزت بذاری؟... خیالت راحت از فردا ظهر همه برات گل میارن.
- اِ یعنی تا اون موقع من به هوش اومدم.
چون گل نرگس رو دوست دارم بذارم توی ماشین... چون بوی بهشت می ده... اونم که معلومه همه برام میارن.
مرد سری تکان داد و گفت: چی بگم... من توی چه فکری هستم و تو... و نگاهی به ساعتش کرد.
زن نگاهی به مرد کرد و دستش را روی دست مرد که روی دنده بود، کشید و گفت: ای وای... از دست تو علیرضا... صبح اول صبحی چقدر گرفته ای... چرا اینطوری جواب می دی... تو فکر ممیزی رمانِ جدیدت هستی؟
صدای زنگ تلفن همراه علیرضا نگاه او را به طرف گوشی برد، گوشی را به زن داد و گفت: جواب بده... نمی تونم.
زن گوشی را گرفت و گفت: سلام... صبح شما بخیر حسین آقا... خوبی؟ چه خبر؟ کجا؟... آره؟... با هم هستیم ولی داره رانندگی می کنه... ای بابا... تو زحمت افتادی مگه بیرون شهر نیستی؟!... این چه کاریه... پس خدا رو شکر پارتی دارم... میای بالای سرم... ممنون... خیلی عجله نکنید هوا بارونیه به سلامت.
و بعد گوشی را قطع کرد و به علیرضا که همچنان خیره بود نگاه کرد. علیرضا گفت: حسین چی گفت؟... کی میاد...؟
- طفلی گفت میاد تو اتاق عمل... گفت هماهنگ کرده.
علیرضا نفس عمیقی کشید وگفت: خدارو شکر
- تو بهش گفتی بیاد؟
- آره گفتم یه آشنا بالای سرت باشه
- چکار داشتی... اون الان به خاطر من اومده توی جاده... گفت سریع میام
علیرضا سکوت کرد و به زن نگاهی کرد و زن گفت: علیرضا خیالت راحت شد... اصلاً من گل نمی خوام... من فقط دنبال دختره می گردم، چون امروز نمی تونه کاسبی کنه... از کجا بیاره؟... کی ازش گل می خره؟
علیرضا نگاهی به زن کرد و با لبخند گفت...
***
کاغذها را مرتب کرد و روی میز گذاشت و گفت خوب...؟!
مرد قد بلندی که کنار پنجره ایستاده بود و سیگار می کشید، گفت: خوب!
- خوب...؟
- خوب بعدش!
- ننوشتم...
- چرا؟
- نمی دونم... موندم... چکار کنم؟
- خوب علیرضا واقعاً اون روز چی شد؟ چی گفتید؟
- یادم نمی یاد من خیلی نگران بودم و می ترسیدم ولی اون اصلاً... بعضی وقتا خودمو لعنت می کنم که کاشکی گل رو براش خریده بودم. عجب بارونی بود. مثل امروز... ولی به خدا دختر گل فروشه نبود. اصلاً از اون روز به بعد ندیدمش حسین... اصلاً روز بدی بود. تو هم که اونطوری شدی و... باورت می شه گل فروشه رو دیگه تا الان ندیدم.
حسین که به بیرون پنجره خیره بود و دود سیگار را به طرف پنجره می داد، گفت: ندیدی یا نخواستی ببینی؟!
علیرضا بلند شد و یه استکان چای ریخت و گفت: نه... واقعاً ندیدم.
حسین سیگارش را به زیر سیگاری چسباند و به طرف کاغذها رفت و نگاهی به ساعت کرد و گفت: خوب بگذریم... عجله نکن... بالاخره می نویسی... آخرش رو هم می نویسی، قلبم می گه که خوب می نویسیش.
علیرضا در حالی که اشک چشمانش را گرفته بود، گفت: قلبت که هرچی می گه درست می گه. فقط ای کاش سیگار نمی کشیدی که قلبت بیشتر بزنه حسین.
حسین خندید و گفت: آره راست می گی؟ دارم تلاش می کنم... خوبه خودم به همه می گم... اگرچه؟!
- ولی... نمی خوام داستانم مثل فیلما بشه... بگم اون روز گل نخریدم و بعدش... حسین یک استکان چای ریخت و کنار علیرضا نشست و گفت: نمی خوای بگی یا نمی تونی بگی... و نگاهش به چشمان پر از اشک علیرضا افتاد... فقط صدای تیک تاک ساعت شنیده می شد که حسین گفت: ولی این قصه خوب تمام می شه. علیرضا چای را سر کشید و گفت: چون برای تو خوب تمام شد... مگه نه!؟
حسین استکان را روی میز گذاشت و گفت: برای من خوب تمام شد؟! من که...!؟ ای خدا... انصاف داشته باش من به خاطر تو زدم به جاده... اصلاً من به خاطر رویا زدم به جاده... اون زن محترمی بود... و الان تو... توی قصه ای که می خوای از اون بنویسی... طلبکاری؟!
حسین با ناراحتی به طرف پنجره رفت و گفت: من به همه زنگ زدم که منم برم توی اتاق عمل... می فهمی... چند بار برات تعریف کردم... فکرشو نمی کردی توی یه روز ما 2 تارو... چی بگم!؟ من اون روز توی جاده همه چیز از ذهنم می گذشت ولی نفهمیدم یه دفعه چی شد.. واقعاً نفهمیدم...
چشمام رو که باز کردم فهمیدم توی جاده چه بلایی سرم اومده... از تو سراغ رؤیا رو گرفتم درسته؟... درسته؟ خوب اینارو بنویس... دنبال چی می گردی بنویس دیگه...!! یادته سراغ رؤیا رو گرفتم، ولی رفتی... قلبم تند تند می زد... تا حالا تپشش اینطوری نبود تازه فهمیدم که قلب رؤیاست که می زنه... علیرضا قصه برای من خوب تموم نشد. این قصه برای کی خوب تموم شد؟ من دوست ندارم بمیرم تا قلب اون برات بزنه...
حسین سیگار دوم را روشن کرد و دودش را سریع به هوا داد.
علیرضا دستی به موهاش کشید و گفت: تورو خدا نکش. اینجوری می خوای امانت داری کنی؟!
حسین سیگار را به زیر سیگاری چسباند و گفت: باشه، باشه.
- آخ که این قصه یکسال مونده. واقعاً نفهمیدم که رؤیا چی شد؟!
حسین به طرف علیرضا رفت و گفت: حالا بلندشو بریم که کار داریم. بلندشو منو ببر بیمارستان، کار دارم.
***
صدای خوردن باران به سقف ماشین و رفت و برگشت برف پاک کن تنها صدایی بود که شنیده می شد که حسین شیشه ماشین را پایین داد تا از دختری که روزنامه دستش بود و چتری بالای سر روزنامه ها گرفته بود، یکی بخرد. علیرضا هم نگاهی به دختر کرد و گفت: تو گل نمی فروشی... اونم گل نرگس...
دختر خندید و گفت: نه آقا خواهر بزرگم گل می فروشه... ولی وقتی بارونیه دیگه گل نمی فروشه... اونجاست (و با دست اشاره ای به چهارراه کرد)...
چهارراه... زیر پل... اون وقتی بارون میاد چتر می فروشه... می شه به جای گل ازش چتر بخرید...
حسین روزنامه را گرفت و پول را به دختر داد و گفت: باشه من و دوستم اتفاقاً چتر نداریم و ازش می خریم و شیشه ماشین را بالا داد و به طرف پل حرکت کردند.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی