صفحه 7--8 اسفند 88
شفای عسل کوهی
محمدعلی اسماعیل زاده
آن روز، حمل الوارهای سنگین مرد جنگل نشین را خسته کرده و از نفس انداخته بود. گامهای سنگین و وامانده او به سختی از تپه مشرف بر رودخانه بالا می رفت. آن مرد می خواست تا در روشنایی عصر گاهی خود را به قله تپه محل کلبه اش برساند تا با پزشک سیار منطقه که گهگاه در سر راهش در کلبه او توقف می کرد ملاقات نماید، اما حالا دیگر پایش جلو نمی رفت. او خود و کوله بارش را به زمین رها کرد تا نفسی تازه کند.
چند گاهی بود که با توصیه و اصرار پزشک بسیار مجتمع کاغذ و مقواسازی آن حوالی توتون را ترک کرده بود، اما چپق بلند و کیسه توتونی چرمی اش مانند عادتی کهنه هنوز او را همراهی می کرد و حالا احساس می کرد میل به توتون او را پریشان حال و پکر ساخته است. آن مرد، با تردید، چپق چوب جنگلی بلندش را از زیر کمربند چرمی پهن و رنگ و رو
رفته قدیمی اش بیرون آورد و کاسه سنگی دور برنجی آن را از توتون پر کرد و در حالی که اطراف را می پایید تا با آمدن احتمالی پزشک سیار منطقه بتواند چپق و توتونش را مخفی نماید، جعبه کبریت را از جیبش بیرون آورد تا چپق را روشن کند. او، آنگاه با همان حالتی که در گذشته های دور خواسته بود، با آن رفتار، مهارتی را به رخ دوست قدیمی اش، عمو نادمی بکشد، کبریتی را با یک انگشت به سرعت به حاشیه گوگرددار جعبه کشاند. شعله کبریت مانند شعله شمعی که در هوا به دور خود می رقصد، تا انتهای چوب کبریت کشیده شد و آنگاه بر روی انگشت او خاموش گشت. مرد با آهی عمیق گفت:
«آه! خدا بیامرزدش. عینهو همی کبریت خاموش شد. ای ای ای...! چند بار بهش گفتم دود از پا درش میاره. هیچی بگوشش فرو نمی رفت. هی با سوزن طلایی زنجیر دراز نقره ایش، راه نفس لعنتی را باز می کرد و کاسه کاشی آبی رنگ وافور دوره قجریش را روی شعله ذغال می چرخاند. انگاری می خواست کله گنده های سبیل دم روباهی گذشته ها را با چه ابهت و طمطراقی روی کاشی وافور انداخته بودند و تو شعله اش دور باطل می زدند، به رخ من بکشه. با هر پکی، یک استکان کمر باریک چای چشم خروسی شیرین را قورت می داد و قوری چینی عکس دارش را پشت سر هم تازه می کرد. ای ای ای... خوب شد که من...»
مرد به خیال اینکه شعله کبریت، توتون درون کاسه چپق را روشن کرده بود، قوطی کبریت را در جیبش گذاشت و از روی عادت به پک زدنهای چپق که در بین لبهایش بالا و پایین می رفت، مشغول گشت. گفته ای ملامت آمیز و گزنده، در همین حال مانند یک جرقه از ذهنش گذشت و توجه او را از زندگی دوست گذشته اش به سوی خودش کشاند.
«باز هم که بوی دود می دهی! باز هم به سراغ چپق ات رفتی؟»
صدای ملیح و جذاب پزشک سیار که چندی قبل او را ملامت کرده بود همراه با تصویر چهره زیبا و زندگی بخش سولماز، نامزد دوره جوانیش، در ذهنش نقش بست. سولماز با همین جمله او را ملامت کرده بود:
«یا هم منقل او می شوی یا همسر من!»
تجربه تلخ گذشته درون مرد را به خود مشغول داشته بود اما اراده او هنوز از گزند تردید دور نمانده بود. او دگر بار به کاویدن درون جیبش پرداخت تا جعبه کبریت را بیرون آورد اما جعبه دیگری که چندی قبل آن پزشک سیار به او داده بود در دستش قرار گرفت. دو عدد سوهان خانگی که قبل از رفتن به داخل دهان مرد، بزاق او را به ترشح انداخت، در داخل قوطی بود. مرد یکی از آنها را در دهان گذاشت و در حالی که به مکیدن آن مشغول بود به جایی در سینه کش یک صخره مرتفع در نزدیکی و روبروی جایی که توقف کرده بود، خیره شد. جمعیت زیادی از زنبور کوهی در اطراف یک بوته گلسنگ که در سینه صخره روییده بود، در پرواز بود.
قرص گداخته خورشید که گویی مانند یک توپ بزرگ آتشین بر روی ستیغ قله های مغرب قل می خورد، هر لحظه از پشت دیوار افق پایین می رفت و گستره ای ارغوانی از نور خود را از دامنه ها جمع می کرد. قله ها و دامنه های دور و نزدیک هر لحظه در تیرگی غروب محو می شد. گهگاه زوزه های ممتد و کشیده شغالان از دور و نزدیک، آوای طبیعت شب جنگل را سر می داد و سر صداهای عصبانی سگهای مجتمع کارخانه کاغذسازی و معادن اطراف را در آن حوالی به دنبال خود می کشید. تاریکی شب همه چیز را در خود محو می کرد. دل شوره و اضطرابی ناشناخته و سنگین در درون مرد حاکم می گشت. او از جایش برخاست تا راهش را به سوی کلبه ادامه دهد، اما نعره هولناک و بلند یک خرس او را در جای خود میخکوب کرد.
زوزه های شغالان و واق واق های عصبانی سگها در فواصلی که نعره خرس قطع می شد، ادامه می یافت. مرد کوله بارش را رها کرد و راهش را به طرف کلبه در پیش گرفت. او که از زمان بازگشتش از جنگ برای فراموشی تجربه های موج گرفتگی به زندگی در جنگل روی آورده بود، به یک طبیعت جنگل و ساکنان آن، کاملاً و به خوبی، آشنایی داشت و خلق و خوی خود را به آن وفق و سازگاری داده بود. تنها تضاد او با طبیعت آتش بی مقدار روی توتون چپق او بود که دود آن، گهگاه هوا را آلوده و مسموم می کرد، اما از زمان دیدارش با آن پزشک طبیعت و جنگل را بیشتر درک کرده بود. دیدار چهره زیبا و دلپذیر آن پزشک برای او همچون دیدار غزالی زیبا بود که بدون خرامیدن او را در طبیعت آنجا، زندگی برایش کسل کننده می نمود. بدین لحاظ، همچون حیات بانی مشتاق و وظیفه شناس هر رفت و آمد
آن پزشک را مراقبت می کرد.
«اون خرس که مرا می شناسه، خدا کنه دکتر در این موقع از ماشینش پیاده نشه!»
زوزه شغالان قطع شده بود و نعره خرس هم حالا دیگر به گوش نمی رسید، اما واق واق های عصبانی چند سگ که به نظر می رسید نزدیک می شدند، هر لحظه بیشتر می شد. مرد در حالی که سعی می کرد صدای نفس های خود را در درون سینه اش حبس کند، در طول کوره راه جنگل را به پای صخره می رفت، قدم بر می داشت. یکباره سایه بلند و تنومندی در چند قدمی جلویش ظاهر شد. همان شب قبل، مرده ای با همین شکل هولناک به خواب او آمده بود. موضوع این کابوس با تجربه ای که او از ایستادن یک خرس بر روی دوپایش در ذهن داشت، همزمان در خیال او نقش بست. در حالی که ترس او را به لرزش انداخته بود، خواست از درختی بالا رود اما چون از نفس افتاده بود، نتوانست خود را از تنه بلند درخت بالا بکشد. ابتدا او فکر می کرد دچار اوهام و یا تأثیر کابوس شب قبل گردیده است. اما بعد از چند لحظه که چشمانش به تاریکی آنجا عادت کرد، حرکت آن سایه تنومند را مشاهده نمود. در واقع یک خرس بر روی دوپایش ایستاده بود و هر لحظه
خود را بر روی چهار دست و پا در وضعیت عادی قرار می داد و آنگاه حرکت می کرد.
گویی آن خرس آموزش دیده بود و یا از یک سیرک در آنجا رها شده بود. آن مرد، مبهوت و وحشت زده، به دنبال چاره ای در ذهنش
چنین پنداشت:
«شاید آتش او را بترساند و دورش کند.»
او خواست کبریتی را روشن کند تا بر روی کومه ای از برگها بیندازد که یکباره نور چراغهای جلویی یک ماشین در پیچ و خمهای جاده ای که از نزدیکی کوره می گذشت، آن اطراف را روشن ساخت. نور ماشین چندین بار بر روی خرس افتاد و او را فراری داد.
مرد سعی کرد تا خودش را به جایی که در دید راننده قرار می گرفت برساند اما بعد از طی مسافتی با سرعت دویدن، از نفس افتاد و مجبور شد که توقف کرده و در جایی بنشیند:
«حتماً خود خانم دکتر بود. صدای ماشین
خودش بود.»
او درست حدس زده بود. ماشین به سوی تپه محل کلبه در حرکت بود. نور چراغهای آن، سراشیبی پر پیچ و خم تپه را روشن می کرد.
«در کلبه بسته است. وقتی ببینه چراغ کلبه خاموشه، بر می گرده».
دقایقی بعد، نور ماشین به سوی پایین تپه سرازیر شد و خیلی زود لندکروز دوکابینه آن پزشک سیار در نقطه ای که مرد در شانه راه نشسته بود، توقف کرد. صدای مهربان و ملیح خانمی جوان که مرد را ملامت می کرد، از داخل ماشین تکرار می شد.
«عمو! نکنه از نفس افتادی! نکنه باز هم سراغ چپقت رفتی؟»
مرد در حالی که در نفس های بریده اش می خندید، خود را به داخل ماشین رساند و خواست ایستادن خرس را بروی دوپا تعریف کند اما آن پزشک سیار هم که خرس را دیده بود، حرف او را قطع کرد و گفت:
«من نوع عروسکی خرس روی دوپا را دیده بودم. اما اینجا واقعی آن را دیدم. خیلی عجیب بود.»
«اما من او را دیده بودم. موقع عسل برون بود. رفته بود تو دره پلنگون. یه لونه زنبور کوهی زیر یک بوته گلسنگ تو سینه صخره بلند دره نشون کرده بودم. دوتا شونه موم پر عسل برداشته بودم که یکهو نعره خرس بلند شد. قسمت من اون روز همون قدر بود. خرس داشت بالا می آمد. داشتم از ترس خالی می کردم. از اولین درخت که نزدیک بود، بالا رفتم. نفس بر شده بودم. اما تونستم....
پزشک حرف قصه مرد را گرفت و با خنده گفت:
«حتما تو قلمروش رفتی، نه؟ راستی، اون چندتا سوهانی که برات آوردم از همون عسل بود.»
«خانم دکتر، می دونید خرس هم عسل می خوره؟»
«اینجا خرس با آدم عاقل مشترکه. اما وقتی تو به سراغ چپق بری، دیگه خرس از تو عاقلتره. راستی؛ عمو! مگه تو دوره غارنشینی زندگی می کنی که این نوع چپق را داری؟ تازه عادت به توتون، عادت دوره پوسیدگی و جهالت است. مگه نه اینکه گفتی تو جنگ هم بودی؟ مرد جنگ که مرد چپق نمیشه. دیگه چپق را دور بینداز.»
آن پزشک سیار خیلی با مرد جنگل نشین خودمانی رفتار می کرد و مانند دختری که با پدرش، صمیمی است، با او مهربان بود.
«خانم دکتر، این چپق و این کیسه توتون از چیزای عتیقه هست.»
«اما هر عتیقه ای که خوب نیست. مثل عادت بد که خوب نیست. هر وقت هوس توتون کردی، خودت را با پیدا کردن عسل کوهی تو کوهها مشغول کن.»
«خانم دکتر، سوهان از دست شما خیلی شفابخش بود. همون سوهانی که به من دادید هوس توتون را از سر من پراند»
«از همون عسل کوهی بود. اگه نفست را با دود خراب نکنی که بتونی به دنبال عسل کوهی بری،...»
«اما خانم دکتر، شما از مهربونی هم شیرین و هم شفابخشین.»
«اما اگه دیگه سراغ چپقت بری و بوی دود بگیری، دیگه از دست من هیچ داروی شفابخشی نمیگیری.»
ماشین در نزدیک کلبه توقف کرد و مرد جنگل نشین از آن پیاده شد و به طرف کلبه اش رفت.
«خدا عمرتون رو زیاد کنه. مواظب باشین از ماشین پیاده نشین.»
«اگه دیگه به سراغ دود نروی، بیشتر می تونی تو جنگل بمونی.»
مرد کمی سوهان دیگر را در دهان گذاشت و به درون کلبه رفت. طبیعت جنگل، آوای خود را سر داده بود و این آوا در ذهن مرد غرش خمپاره ها و توپها و انفجارهای دوران جنگ را به درون لایه های عمیقی از فراموشی آرامش بخش می سپرد.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی