صفحه 5--1 خرداد 89
ببینم گریه کردی؟!
احسان کشاورزیان
اگر می شد زمان را به عقب برگردانم و از نو شروع کنم حتماً و به طور قطع این مسیر را انتخاب نمی کردم و ممکن بود باز هم راه دیگری بروم و آخر سر بگویم نه کاش می شد زمان را... این نشانه
آدم بودن است.
اگر تمام ذهنش را می ریختی روی میز و تفکیک می کردی بیش از هفتاد درصدش حول و حوش همین ها می گذشت. اشتباهاتش را از نو ورق می زد و از بین صفحه ها نکات تازه ای پیدا می کرد و زیرش خط می کشید تا دفعه بعد راحت تر به یادش بیاید.
وقتی به گذشت این همه سال با مردی که حالا متوجه شده اصلاً با او در زندگی خوشی نداشته فکر می کرد، گوشه چشمش می لرزد و حالا که از خودش می پرسد چرا این همه مدت به این نکته ظریف عدم خوشی و رضایت توجه نکرده، به یاد لحظه هایی می افتاد که با حمید می خندیدند و کمی گوشه لبش حرکت می کند.
بعد از آن شب و آن مهمانی کذایی که خاله خانوم حمید زیر لب غرغر کرد که حمید اشتباهات زیادی کرده و این هم یکیش، کفرش درآمده بود و جلوی دهان باز همه حاضرین منقل و بافور شوهرش را نماد پیروزی و برگه آس زندگی خاله خانوم معرفی کرده بود، کابوس رنگی زندگی با حمید سیاه و سفید شده بود.
سیگار بین انگشت سوم و چهارمش می لرزید. با همان دست موهای سیاهش را به پشت سرش هل داد و گفت: یک کلمه از من دفاع نکرد، تازه لبخندم زد...
- چای سرد شد مینو! مگه بیشتر از این ازش توقع داشتی؟ این لعنتی رو هم نکش...
مهرنوش از دوستان قدیمی مینو بود چهارسالی می شد از شوهر دومش جدا شده بود و سنگ صبور مینو بود اما هنوز سر و گوشش می جنبید. خاکستر سیگار را اشتباهی توی نعلبکی زیر استکان تکاند و آخرین پک محکم را زد و آن را توی زیر سیگاری خاموش کرد. همان لحظه بود که یادش به یکی از نکات مهم خط کشی ذهنش افتاد، موقعی که فهمید بچه دار نمی شود. چه شب هایی که سرش را می گذاشت روی شانه حمید و برای بچه ای که قرار بود بیاید و حالا سفرش به این دنیا لغو شده بود، های های گریه می کرد.
مهرنوش چایی را برد که عوض کند. نگاهش دمپایی ابری مهرنوش را دنبال کرد که زیر پایش کج و راست می شد. مهرنوش سنگین تر شده بود. یک لحظه تصور کرد که مهرنوش با شکم بر آمده
جلویش ایستاده و می گوید بچه حمید است و می خندد، که از داخل آشپزخانه شنید: حالا خوبه بچه ندارید.
- مینو خانم تبریک میگم، آقا حمید دکتراش و گرفت ان شاا... به سلامتی.
چه لحظه ای بود، رفته بود جلسه دفاعیه حمید. کمی دست برده بود توی صورتش و روسری اش را با رنگ آرایشش یکی کرده بود. چند مقاله برایش ترجمه و تایپ کرده بود و خودش را سهیم می دانست در این پیروزی.
- همین روسری سرم بود اون روز...
چشم دوخت به بخاری که از چای جدا می شد و توی هوا بین آهی که مهرنوش از سر اجبار بیرون داد گم شد.
مهرنوش قندان را گذاشت جلوی مینو و گفت: حالا کی باید برید؟
مینو قند کوچکی را توی دهانش گذاشت و گفت: فردا...
- بعدازظهر که نیست؟
مینو استکان را از لبش جدا کرد: نه! صبحه! نگران نباش به قرارت می رسی...
مهرنوش موهایش را پشت گوشش کرد و گفت: خب مینو جون من که نمی دونستم...
مینو به حرفهایش گوش نمی داد. تنها زل زده بود به لب های مهرنوش. دلش می خواست بپرسد آیا تا حالا دوست داشته با حمید باشه؟
بلند شد قوطی سیگار و فندکش را انداخت توی کیف، روسری را پیچید دور سرش و دنباله موهایش را کرد توی مانتو.
مهرنوش گفت: منم میام فردا...
مینو بند کفشش را روی جاکفشی محکم کرد و جواب داد: هشت صبح...
توی تاکسی آینه کوچک نقره ای اش را در آورد و کمی لبهایش را روی صورت سبزه کشیده اش جابه جا کرد.
مترجم زبان آلمانی بود. سابقه کاری خوبی داشت، البته مشتری های خاصی داشت و درآمدش را برای خودش نگه می داشت، حمید گفته بود.
- ببین با حقوق من زندگی خوبی داریم نمی خواد خرج کنی...
قفل در ورودی مدتی بود که باید عوض می شد، با کمی خشونت باز می شد. بوی سیگار هنوز توی خانه موج می زد. احتمالاً تازه اینجا بوده، دوتا آدم سیگاری مزه دهان همدیگر را خوب می فهمند ولی شاید حرف همدیگر را نه! چند تا رخت و لباس چرک را گلوله کرد داخل ماشین لباسشویی. مانتواش را به دسته صندلی جلوی تلویزیون آویزان کرد و نشست روی کاناپه کنار آکواریوم. قل قل هوای داخل آکواریوم او را به یاد صدای قلیان پدرش انداخت. تمام اثاثیه خانه را نو کرده بود به جز همین قلیان با پایه سفالی. همیشه دوست داشت بداند داخل سفال قلیان چه خبر است، حالا داخل قلیان زندگی اش بود.
کاملاً می توانست بفهمد از کجای خانه رد شده، کجا نشسته، همیشه بوی خاصی می داد. از آن دسته مردهایی است که باب صحبت جلسه های زنانه است. موهای کم پشت خاکستریش روی گوشش را می پوشاند و ابروهای زمختش هر بچه کوچکی را می ترساند.
لباس خواب حمید روی کاناپه کنارش بود. لباسی که خاطرات زیادی را به یادش آورد. این که زندگی تبدیل شود به یک عادت و هر کدام که یک سر طناب زندگی را در دست دارد به اختیار خود
هر وقت که خواست شل کند یا سفت و بعد از گذشت چند سال هنوز از خاطرات سفت کشیده شدن و شل کشیدن آن بگویند بیش از پیش حس مسخره بودن را برایش تداعی می کرد. در همین فکرها بود که خوابش برد.
وقتی که چشم باز کرد دید همانجا روی کاناپه خوابیده. زیر دوش موهای بلند سیاهش را شانه زد، قاشق بزرگی از عسل را داخل شیر سرد به زحمت حل کرد و به خورد خودش داد و بعد پهن شد کف آشپزخانه و یک دل سیر گریه کرد. وقتی که سکسکه جای گریه را گرفت حوله را دوباره دور خودش پیچید، بهترین لباسش را پوشید، سفیدی ناخن هایش را با لاک محو کرد و مقنعه ای با بهترین خط اتوی ممکن سر کرد.
راهرو دادگاه سرد و نمور بود. آدم های داخلش هم این سرما را بیشتر می کردند. به راحتی می توانستی خشم و اندوه و گریه را همراه با هوای حاکم بر آنجا وارد ریه ها کنی و زندگی را با بازدم به بیرون.
«مثل اینکه گاهی اوقات همه چی از دست ما خارج است، اتفاقی اگر قرار است بیفتد رد خور ندارد. چرا همیشه سعی می کنیم برای کارهایمان دلیل بیاوریم، نه! جریان خاصی نیست، تنها جدایی دونفر بعد از سالها. کجای کار ایراد دارد؟ اینکه دیگه حوصله همدیگر رو نداریم و تحمل با هم بودن برامون سخته دلیل خوبی نیست؟ شاید بخواهیم با یکی دیگه باشیم...»
مهرنوش متخصص گفتن جملات خانوادگی از نوع زنانه بود. حالا سرش با یک دانشجوی حقوق گرم بود که موضوع پایان نامه اش را اینجا پیدا کرده بود. دانشجوی از همه جا بی خبر خیال می کرد مهرنوش برای خودش اینجاست و از روحیه مضاعف او حیران مانده بود. مهرنوش تا مینو را دید دانشجو را رها کرد و چهره جدی و مصمم خود را با چهره ای غمگین عوض کرد.
- من اینجا کار دارم تو چرا زود اومدی؟
مهرنوش مثل کسی که چیزی نشنیده با هیجان گفت: آفرین خوب کاری کردی به سر و وضعت رسیدی. چی فکر کرده مگه؟
مینو کیفش را روی شانه اش جابه جا کرد و گفت: مثل اینکه خیلی عجله داری من و هم بیاری توی گروهت؟
مهرنوش اخم کرد و گفت: اصلاً به من چه!! و سرش را برگرداند به سمت پنجره کنارش ولی طاقت نیاورد و دوباره با هیجان گفت: راستی اونجاست! اگه چیزی بهم نمی گی!!!
حمید هم به خودش رسیده بود. مینو فکر کرد حتماً همان بوی همیشگی را می دهد، یک لحظه پایش سست شد و نشست روی نیمکت کنار دیوار. تازه متوجه شلوغی و همهمه دادگاه شده بود. نگاهش با نگاه حمید تلاقی کرد، دوخته شد، گره خورد و در ذهنش زیر نکته مهمی خط کشید. احساس سرما کرد. به یاد زمستان چند سال پیش افتاد که برای تفریح خارج از شهر رفته بودند. به زحمت خودشان را بالای کوه رساندند. همه جا پوشیده از برف بود. بخار سفیدی از بینی و دهان هر کدام خارج می شد. مینو بازوی حمید را گرفته بود و سعی می کرد دم و بازدمش را با او هماهنگ کند. وقتی که با لاستیک روی برف ها سر خوردند و پایین افتادند، تازه فرصت کرد هدیه اش را باز کند. چشمان حمید با آن کلاه پشمی اش می درخشید و امروز چشمانش شبیه آن روز شده بود.
مهرنوش نگاهی به ساعت انداخت و نشست کنار مینو و ارتباط چشمی و خاطرات برفی او را به هم ریخت. نگاهی به مینو انداخت و گفت: ببینم گریه کردی؟ برای چی؟
مرد تقریباً مسنی با دستبند همراه با ایل و تبار گریانش از جلوی آنها رد شد. ساعت از هشت گذشته بود. حمید هم جایی برای نشستن پیدا کرده بود.
یادش افتاد به مقاله ای که تازگی ترجمه کرده بود. نحوه زندگی مردان و زنان در آلمان. اینکه مدتی با هم زندگی می کنند ...، بعد اگر دیدند به درد هم می خورند ازدواج می کنند اول عاشقی بعد نامزدی و آخر سر ازدواج. نه مثل ماها. که گاهی از خوشی می افتیم تو هلیم... مثل من... این جمله آخر را بلند گفت. مهرنوش تو لب بود، ولی تاب نیاورد و پرسید: چی مثل تو؟...
مینو جوابی نداد و بلند شد توی شلوغی سر کم پشت حمید را پیدا کرد که به نظرش بزرگ تر می رسید و متناسب با بدنش نبود.
- من میرم آبی به صورتم بزنم، الان بر می گردم...
خانواده ای با داد و بیداد به سر و صورت پسر جوانی چنگ می انداختند و سرباز بیچاره میان آنها دست و پا می زد. احساس کرد عسل حل شده در شیراز حالت محلول خارج می شود و مثل تکه گوشت نجویده گوشه معده اش بالا و پایین می رود.
روبروی آینه دستشویی ایستاد، زنی کنارش دستانش را با بی حوصلگی و عجله زیر آب به جان هم انداخته بود. در توالت پشت سرش باز شد و زن تنومندی که نفس های ناراحتی می کشید بیرون آمد. توالت آخر فرنگی بود. در را بست و بی هوا نشست. بند چرمی کیف بین انگشتانش جیغ می کشید. سیگاری روشن کرد و گذاشت بین لب هایش. چشمانش را ریز کرد و با حرص تمام پک محکمی زد و دودش را حواله سقف کرد. گوشه لبش را بین دندان گرفت و به بوی خوش حمید فکر کرد. به بی خیالی اش، که هنوز روی صندلی تکیه به دیوار نشسته و حتماً به کارهای عقب مانده اش فکر می کند. زیر لب گفت: حتی جلو نیومد احوال پرسی کنه...!
سیگار را روی دیوار خاموش کرد. در را باز کرد و غرش سیفون پشت سرش در فضای راهرو گم شد. مهرنوش با دست اشاره کرد که عجله کند.
- کجایی تو؟ نوبت شماست! برو تو! اتاق آخری...
مهرنوش هلش داد بین جمعیت. گیج شده بود. چهره آدمها را پهن و کشیده می دید و راهرو را تنگ تر. دوباره اسمش را صدا زدند. احساس کرد همه دست از کار کشیده اند اسم او را صدا می زنند.
دستش را روی دستگیره سرد اتاق گذاشت و مثل تکه یخی که داخل لیوان آب شناور می شود داخل شد. در نیمه باز مانده بود. قاضی مسن با سری طاس و عینکی روی بینی باریکش که از پشت آن می توانست بخواند؛ خوانده کیست، خواهان کدام است...
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی