صفحه 11--24 اسفند 87
یک روز انتظار
نوشته: ارنست همینگوی
ترجمه: حسن ادریسی*
برای بستن دریچه ها وارد اتاق شد. ما هنوز در رختخواب بودیم. دیدم حالش خوب نیست. از سرما می لرزید و صورتش سفید شده بود و به کندی راه می رفت. مثل این که دردی را درون خویش احساس می کرد.
-اسکات چیه؟
-سردرد دارم.
-بهتر است به رختخوابت برگردی.
-نه! نه! حالم خوبه.
-برو به رختخواب... لباسهایم را که پوشیدم به سراغت می آیم.
* * *
وقتی که به طبقه پایین آمدم، لباسهایش را پوشیده بود و کنار آتش نشسته بود. حالش خیلی بد بود. پسر بیچاره نه ساله؛ وقتی دستانم را روی پیشانی اش گذاشتم حس کردم تب دارد.
-گفتم: باید به رختخواب برگردی، تو مریضی.
-گفت: خوبم
وقتی که دکتر آمد دمای بدن پسر را گرفت. پرسیدم: چند درجه تب دارد؟
دکتر گفت: 102 درجه!
دکتر از اتاق بیرون رفت و نسخه ای برای او نوشت که سه کپسول مختلف بود: یکی از آنها برای پایین آوردن تب؛ دیگری برای وضع مزاجی اش و سومی باعث می شد که اسید معده اش را مهار کند.
دکتر توضیح داد: میکروب ها می توانند در یک محیط اسیدی رشد کنند.
این طور به نظر می رسید که دکتر می خواست همه اطلاعاتی را که در مورد بیماری اسکات دریافته بود به ما بگوید.
دکتر ادامه داد و گفت: اگر چنانچه تب تا حدود 104 درجه فارنهایت بالا رود، باز جای نگرانی نیست این یک نوع بیماری مسری آنفلوآنزا است. البته ازنوع خفیف آن. اگر بیمار از ذات الریه دور بماند، دیگر هیچ خطری او را تهدید نمی کند.
به اتاق برگشتم و دوباره دمای بدن بچه را گرفتم و یادداشت کردم. فهرستی آماده نمودم که ساعت خوردن کپسول های مختلف را مشخص می کرد و از اسکات پرسیدم: می خواهی برایت چیزی بخوانم؟
اسکات گفت: خیلی خوب! اگر مایلید بخوانید.
نگاهم به صورت اسکات افتاد. رنگ از رویش پریده بود. زیر چشمانش کبود شده بود. طوری در رختخواب دراز کشیده بود که به نظر می رسید از زندگی دست کشیده است. من با صدای بلند صفحه ای از کتاب «هاوارد پیلیز» را برایش خواندم. اما او به مطالبی که می خواندم توجهی نمی کرد.
از او پرسیدم: اسکات! چه احساسی داری؟
گفت: منقلبم.
پایین پایش نشستم و به مطالعه کتاب پرداختم و منتظر ماندم تا وقت دادن کپسول بعدی فرا برسد. طبیعی بود اگر که به خواب می رفت اما چنین نشد، زیرا وقتی که به او نگریستم دیدم که پایین پایش را نگاه می کند، آن هم چه نگاهی! نگاهی خیلی عجیب!
گفتم: چرا سعی نمی کنی بخوابی!؟ تو بخواب و من بیدار می مانم تا وقتی که زمان داروهایت فرا برسد.
اسکات گفت: بهتر است که من هم بیدار بمانم.
چند لحظه ای که گذشت اسکات گفت: بابا! اگر باعث زحمت می شوم مجبور نیستید این جا بمانید.
گفتم: عزیزم زحمتی نیست.
گفت: منظورم این است که به خاطر من خودتان را به زحمت نیندازید.
پیش خود فکر کردم شاید بر اثر مصرف دارو سرگیجه دارد. طبق دستور پزشک کپسول های ساعت یازده اش را به او دادم و برای این که او آرامش داشته باشد مدتی از اتاق بیرون رفتم.
اگر چه یک روز آفتابی بود، اما هوا سرد بود. زمین از برف پوشیده شده بود. علف ها، بوته های وجین شده و زمین سخت، همگی یخ بسته بودند و شبنم ها در نور خورشید برق می زدند. یکی از توله سگ های پشمالوی ایرلندی را برداشتم و از سمت بالای جاده، پیاده روی کردم و آهسته آهسته در کنار رودخانه یخ زده به راه خود ادامه دادم.
خاک یخ زده بود و در آن سطح صاف بسیار مشکل بود که قدم از قدم بردارم. سگ سینه سرخ پشت سر هم لیز می خورد و صدایی از خودش در می آورد.
دوباره راه افتادم و هنوز قدمی برنداشته بودم که لیز خوردم و تفنگم از سر شانه ام به شدت بر روی سطح یخ صیقلی شده افتاد و سر خورد و زیر بوته ای گیر کرد. همین سروصدا باعث شد که دسته ای از کبکان از زیر بوته های یخ زده پرواز کنند. درست همان لحظه که آنها از زیر کپه خار خارج می شدند با زرنگی خاصی که داشتم دو تا از کبک ها را زدم.
بر اثر صدای شلیک تفنگ، دسته ای از کبک ها که در درختان اطراف فرود آمده بودند از دید چشم خارج شدند. اما بیشتر آنها درون توده بوته ها پراکنده شدند و قبل از این که آنها بخواهند پرواز کنند مجبور بودم چندین مرتبه از روی بوته های خار پوشیده از برف بپرم. هنگامی که کبک ها از زیر بوته بیرون می آمدند، من هم می بایست در همان موقع تعادلم را بر روی یخ حفظ می کردم، چون که شاخه ها حالت ارتجاعی داشتند و شلیک کردن را برایم مشکل می نمودند. با همه سختی و مشکلات بالاخره دو تا کبک شکار کردم و پنج تا را گم کردم.
خسته از این بودم که چرا تعدادی از کبک ها از دستم فرار کردند و از این که روزهای بعد می توانم دوباره به شکار بروم، خرسند به سوی خانه بازگشتم.
به خانه که رسیدم گفتند که اسکات به هیچ کس اجازه وارد شدن به اتاقش را نداده و گفته است:
نبایستی کسی به داخل اتاقم بیاید، چون نمی خواهم که بیماری مرا بگیرد.
به سوی اتاق اسکات رفتم، در را باز کردم و آهسته به بالای سرش رفتم؛ ولی او از جایش تکان نخورده بود. زمانی که او را ترک کردم رنگش بسیار پریده بود. ولی حالا از تب شدید، رخسارش گلگون شده بود. بهت زده به نظر می رسید و نگاهش هنوز به پایین رختخواب خیره مانده بود. سریع دمای بدنش را گرفتم.
اسکات با صدای آرام و محزونی پرسید: درجه تبم چند است؟
گفتم: یک چیزی در حدود صد.
ولیکن تب واقعی او صد و دو و چهاردهم درجه بود.
اسکات گفت: بابا! صدو دو درجه بوده است.
گفتم: چه کسی این را گفته؟
گفت: دکتر!
به او گفتم: پسرم، دمای بدنت خوب است و جای نگرانی نیست.
اسکات گفت: من نگران نیستم، اما نمی توانم فکرم را مشغول نکنم!
گفتم: فکرش را نکن عزیزم، بیماری را سخت نگیر، راحت باش.
او گفت: بابا من راحتم!
و مستقیماً بالای سرش را نگاه کرد و هر حرفی را با استدلال بیان و بر روی آن پافشاری می کرد و روی حرفش می ایستاد.
گفتم: پسرم! این کپسول و آب را بگیر!
گفت: بابا فکر می کنی حالم بهتر شود؟
گفتم: البته که بهتر می شود.
پیش پایش نشستم و کتاب را باز کردم و شروع به خواندن نمودم. به راحتی می توانستم بفهمم که او حواسش به من نیست. بنابراین لای کتاب را بستم و در سکوت او را تماشا کردم.
اسکات که متوجه نگاه پدر شده بود پرسید: فکر می کنی من چه زمانی می میرم؟
با تعجب گفتم: چه می گویی پسرم؟
گفت: چه مدت طول می کشد تا از این بیماری بمیرم!
گفتم: عزیزم شما نمی میرید! مگر چه اتفاقی برایت افتاده؟
اسکات با غصه گفت: از او شنیدم که می گفت صد و دو درجه!
گفتم: پسرم مردم که با یک تب صد و دو درجه نمی میرند؛ این فکری احمقانه است که بخواهد درباره اش صحبتی بشود.
گفت: من همه چیز را می دانم. پسرها در مدرسه می گفتند که با یک تب 44 درجه نمی توان زنده ماند. تب من که به 102 درجه رسیده!
به این فکر فرو رفتم که چرا پسرم تمام روز از ساعت 9 صبح تا حالا منتظر این بوده است که بمیرد. آیا در این مدت بر او چه گذشته؟!
گفتم: اوه! اسکات بیچاره بینوا! این درجه تب شما شبیه اندازه مایل و کیلومتر است. شما هرگز از این تب نمی میرید! این یک اختلاف درجه است! درجه نرمال حرارت بدن شخصی 37 درجه است و دیگری 98 درجه. مطمئن شدی پسرم؟!
اسکات با چشمانی تبدار و حیرت زده گفت: کاملاً بابا.
گفتم: عزیزم! مایل و کیلومتر مشابه هم هستند، وقتی که ما با یک اتومبیل با سرعت 70 مایل در حرکت هستیم، حدوداً برابر چند کیلومتر است؟
اسکات گفت: اوه... بابا!
نگاهش به پایین رختخواب افتاد. معلوم بود که کم کم دارد به آرامش فکری می رسد. یکباره خودش را راحت نشان داد و لبخندی گوشه لبش پدیدار گشت. روز بعد بی حال و سست بود و هنوز برای موضوع کوچکی که خیلی اهمیت نداشت به آرامی گریه می کرد.
* دبیر زبان - استهبان
باغچه
محمد اردیبهشتی*
درست در هفتمین روز، زن در باغچه گودالی کند و یک نهال کاشت. پسر کوچیکه پرسید: چند شنبه بود؟ معلم گفت: هفتمین روز، نه شنبه است نه جمعه. زن پای نهال درخت آب ریخت. چند نفر توی جلسه ای نشسته بودند کلافه و سردرگم. کت مشکیه با کراوات قرمز گفت: نباید کسی در باغچه نهال بکارد. زن خندید و گفت: ولی من کاشتم. کت مشکی ها هراسان از جلسه بیرون دویدند. کوچه پر از صداهای بدبخت شد. از دور کسی دستور شلیک داد. زن برگشت و کنار نهال ایستاد. صدای شلیک، کبوتر را از بالای پشت بام پراند. خون از زیر چادر زن جاری شد. زن کنار نهال افتاد. صدای گریه کودک بلند شد. دستان زن به سختی در گل باغچه مشت شد. نفس زن در سینه اش زندانی شد. مردی با دومین شلیک گلوله فرار کرد. کودک را هراسان برداشت و از کوچه رد شد. خون زن کم کم به ریشه رسید. صداها در کوچه گم شد. زن افتاده نگاهش به سر کوچه، جایی که مرد با بچه اش رفته بود گره خورد. کبوتر دوباره برگشت تا روی پشت بام بنشیند. هوا کم کم تاریک می شد. جغد درست لحظه ای که کبوتر خواست بنشیند، سر رسید. جای کبوتر را گرفت. کبوتر دوباره بال زد و کنار نهال همانجایی که زن افتاده بود نشست. چادر با اولین باد شامگاهی روی صورت زن افتاد. کبوتر همانجا که دستان زن در باغچه بود با نوکش خاک را پس زد. جای دستان زن ریشه زده بود. کرمی خواست زیر ریشه پنهان شود، کبوتر نوک زد کرم را خورد. هوا سرد شد. کبوتر نگاهش به نگاه جغد گره خورد. جغد بال گرفت و به طرف کبوتر پر زد. کبوتر زیر چادر زن غلتید. هوا تاریکتر شد. جغد دوباره روی پشت بام نشست. باد، گرمی زن را به کبوتر داد. کبوتر آرام تر خوابید. کودک گریه اش را قورت داد و انگشتش را خورد. مرد روی دیوار جمله ای می نوشت. صدای چکمه ای مرد را از جا کند. چکمه نزدیکتر شد. مرد نوشته اش را نوشت و از پیچ کوچه گذشت. مرد یادش رفت کودکش را ببرد. کودک غرق نگاه مادرش شد. انگشتش را بیشتر مک می زد. صدای آمبولانس از انتهای خیابان کبوتر را از خواب پراند. کودک آرامتر خوابید. چکمه سر کوچه برگشت. آمبولانس کنار نهال همان جایی که کبوتر آماده پرواز بود، ترمز کرد. کبوتر پرید. راننده آمبولانس چادر را پس زد. آخرین قطره خون لای خاک فرو رفت. نهال گرمتر شد. کبوتر کنار کودک آرام نشست. راننده آمبولانس چادر را به تنه نهال بست. آمبولانس روشن شد و آژیر کشان حرکت کرد. جغد از بالای بام پرید و روی نهال نشست. نهال خم شد. کبوتر بالش را روی صورت کودک پهن کرد. نگاه کبوتر به خمیده شدن نهال گره خورد. مرد دوباره دوان دوان به طرف نهال برگشت و جغد پرید. مرد چادر را محکم تر به تنه نهال بست. کم کم مردی دیگر از راه رسید. چراغ ها روشن تر شدند. همهمه ای شروع شد. نهال بیشتر جان می گرفت. کودک خواب دید با مادرش زیر سایه درخت نشسته و کبوتری بالای درخت به آنها نگاه می کند. کودک قد کشید. درخت بزرگتر شد. مردها بیشتر شدند و به طرف خیابان هجوم بردند. کبوتر پرواز کرد و در سیاهی آسمان ناپدید شد. کودک از خواب بلند شد، راه افتاد و همراه مردها رفت. دوباره کسی دستور شلیک داد. درخت بزرگ و بلندتر شد. مردی افتاد. کودک محکمتر قدم برمی داشت. از باغچه صدایی آمد، صدای مرگ به شماره افتاد. زن دست به تنه درخت زد و بلند شد. کودک سنگی برداشت و به طرف جغد پرتاب کرد. جغد با دومین سنگ کودک افتاد. کبوتر برگشت تا روی درخت بنشیند. کودک کنار درخت ایستاد و به کبوتر نگاه کرد. مرد روی جغد پا گذاشت. کودک خندید. زن از باغچه با دستانی گل آلود بیرون آمد. برف شروع به بارش کرد. درخت از سرما به رقص در آمد. کوچه پر شد از صدای هلهله. مرد دست کودک را گرفت. کودک هم دست مادرش را گرفت. زن چادرش را از تنه درخت باز کرد. صدای چکمه ها دورتر می شد. کبوتر با آرامش نشست.
*انجمن داستان نویسی استهبان
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی