«گلابی»
رسول خیراندیش
در یک نیمروز گرم تابستان مهری خانم مقداری گلابی را که از بارفروش خریده بود سر حوض آورد و شروع به شستن آنها کرد.
نیلوفر دختر صاحب خانه که تازگی ها به خانه بخت رفته بود و در همان خانه و در یکی از اتاق ها اسکان گزیده بود، شوهرش کرامت که مثل پدرش درجه دار بود و تازه از مأموریت برگشته بود را صدا کرد:
    -کرامت! مهری خانم عجب گلابی خریده، بدو تا بارفروش دور نشده مقداری گلابی بخر!
کرامت که تازه از دستشویی بیرون آمده بود آفتابه را در پاشویی حوض گذاشت، پیراهن پوشید و بیرون رفت.
مهری خانم گلابی را شست و به درون اتاقش برد. مادر نیلوفر به پدر نیلوفر که استوار بازنشسته و در خانه ناظر کارهای همه بود و خانه را تقریباً مثل پاسگاه می دانست و در همه امورش امر و نهی
 می کرد، گفت:
- استوار، آتش سرخ شده بیارمش!
- بیارش، سینی زیرش یادت نره.
مادر نیلوفر منقل پر از آتش را با سینی زیرش به اتاق برد و سرکار استوار بافور خود را برای گرم شدن کنار آتش گذاشت.
کرامت برگشت و گلابی را به دست تازه عروس (نیلوفر) داد. نیلوفر نگاهی به گلابی ها انداخت و آن را کف حیاط پرت کرد.
- خاک بر سرت کنند! چشمت همراهت نبود؟ اینها چیه؟
- بهتر از اینها نداشت. چند مرتبه گلابی ها را زیر و رو کردم. نداشت.
- پس مهری خانم از کجا آنهمه گلابی خوب خریده بود؟
- نمی دانم. شاید خوبهاش تمام شده! چقدر بهانه می گیری؟ نمی دونی من تازه از مأموریت برگشته ام
 و از خستگی چشمهایم باز نمی شود؟
- به درک می خواهم هیچ وقت چشمهایت باز نشود مردکه...
-خفه شو این دیگر چه جور حرف زدنه؟
کرامت به طرف گلابی ها خیز برداشت و چند تایی
 از آنها را زیر پا له کرد. نیلوفر جیغ بلندی کشید و خودش را از اتاق بیرون انداخت و شروع به فحش دادن، ناسزاگفتن و گریه کردن کرد. چند تا از همسایه ها سر خود را از اتاقهایشان بیرون کردند و کنجکاو بودند که دردانه سرکار استوار امروز دیگه چه بامبولی راه انداخته!! بعضی هم زود به درون
 اتاق هایشان خزیدند.
مهری خانم که همه چیز را شنیده بود
گلابی ها را بیرون آورد و به طرف نیلوفر رفته به او داد و گفت:
- خاله، بیا این گلابی ها را بگیر و شر راه ننداز.
- این مردکه بی عرضه که نمی تونه یک کیلو گلابی بخره چه جوری خدمت نظام می کنه؟
- همانطور که پدرت خدمت کرد
این را کرامت گفت و مشغول جمع کردن گلابی ها شد.
     نیلوفر گلابیهای مهری خانم را پس داد و گفت:
- باید حتماً کرامت برود و گلابی خوب بخرد!
- مگر مغز خر تو کله ات هست؟ می گویم گلابی خوب نداشت. اینقدر سر به سر من نگذار، از کوره در می روم و...
- مثلاً چه غلطی می کنی؟ مردکه پشت کوهی...
کرامت به طرف زنش حمله ور شد و چنان سیلی محکمی به گوش او نواخت که نیلوفر نقش به زمین شد. مهری خانم جلو او را گرفت تا بیشتر نیلوفر را نزند.
-کرامت بس کن، از حال رفت. می کشی اش.
- به درک از دستش دیوانه شدم.
مهری خانم گفت: الان می روم و مقداری گلابی می خرم و از خانه بیرون رفت.
پدر نیلوفر که بست بافور او را گرم کرده بود وقتی گریه و شیون زنش را شنید از جا بلند شد و سرش را از دریچه اتاق بیرون کرد و وقتی صحنه را دید مگسی شد و رو به کرامت کرد و گفت:
- مردکه خجالت نمی کشی که دست روی زنت بلند می کنی؟ گدا گشنه سیر شدی؟ هار شدی و پاچه می گیری؟
- سرکار استوار، احترام خودت را نگهدار، احترام موهای سفیدت را داشته باش.
- خفه شو اولدورم اولدورم می کنی؟
مادر نیلوفر گریه کنان شانه های دخترش را می مالید و نیلوفر هم تمارض کرده، خودش را به ناتوانی زده بود.
-استوار، دخترت از دست رفت به دادش برس.
مهری خانم با یک پاکت گلابی وارد شد و گفت:
- به خدا قسم هر چه گشتم بهتر از این گلابی ها
نداشت. این گلابی ها را برای خودم برمی دارم و گلابی خودم را به نیلوفر خانم می دهم و به طرف مادر نیلوفر رفت و گلابی خودش را روی پله کنار آنها گذاشت. کرامت به صدا در آمد و گفت:
- خاله مهری دستت درد نکند ما اصلاً گلابی نمی خواهیم. کرامت به طرف گلابی ها رفت و آنها را برداشته و پشت دریچه اتاق مهری خانم گذاشت.
استوار که وضع را دید عصبانی شد و گفت:
-کرامت! مثل اینکه حسابی دم در آوردی و لج می کنی؟
- من زیر بار زور نمی روم آنهم زور یک زن نادان.
-نادان خودت هستی!
استوار لباس پوشید و بیرون رفت. نیلوفر را کشان کشان به درون اتاق سرکار استوار بردند و کرامت هم به اتاق خودشان رفت و دراز کشید و طولی نکشید که از خستگی به خواب عمیقی فرو رفت.
-بلند شو! بلند شو! مردکه بلند شو!
کرامت فکر کرد خواب می بیند وقتی به خودش آمد در سایه روشن اتاق دو مأمور را دید که همراه سرکار استوار او را صدا می زدند.
- بلند شو! بلند شو بپوش تا برویم کلانتری!
* * *
در کلانتری بحث و مجادله بالا گرفت و هیچکدام از طرفین کوتاه نمی آمدند.
در آخر رئیس کلانتری گفت:
- سرکار استوار اگر شاهدی داری بیاور وگرنه مجبورم پرونده را به دادسرا بفرستم.
مهری خانم را به کلانتری آوردند. رئیس پاسگاه به تنهایی از او بازجویی کرد و او همه چیز را بدون کم و کاست برای رئیس کلانتری تعریف کرد.
رئیس کلانتری با تعجب گفت: واقعاً شرم آور است که برای چند عدد گلابی موضوع این همه بیخ پیدا کند و بیچاره سرگروهبان (کرامت) خسته و کوفته از مأموریت برگشته و هنوز عرقش خشک نشده او را دنبال گلابی بفرستند و چنین موضوعی پیش بیاید.
مهری خانم گفت: وا... من هم نمی دونم چه بگویم.
    رئیس کلانتری: سرکار استوار همقطار چندین ساله مان است و بعد از این دو سالی که بازنشسته شده اولین بار است که به ما سر زده آنهم به خاطر این موضوع.
-یادم می آید که شما هم برای عروسی دخترش آمده بودید؟
- بله خاطره خوبی از آن عروسی دارم، اما حیف...
    رئیس کلانتری به مهری خانم گفت: بدون اینکه با کسی صحبت کنی پاسگاه را ترک کن. بعد از چند دقیقه رئیس کلانتری سرکار استوار  را خواست وپرسید: آیا کس دیگری را به عنوان شاهد داری؟
- نخیر سرکار؛ البته بقیه همسایه ها شاهد بوده اند،
 اما مهری خانم مستقیم در جریان بود و به طریقی خودش هم با خریدن گلابی سهمی در این دعوا و مرافعه داشت.
سرگروهبان کرامت هم کاملاً عوض شده بود و حرفهایی می زد و حرکاتی از خود نشان می داد که قبلاً هیچکس از او ندیده بود و یا تصورش هم نمی کرد.
سرکار استوار هم که سنی ازش گذشته بود و هنوز خود را رئیس می دانست دوست نداشت که کسی از او فرمان نبرد و تمرد کند.
هیچکدام کوتاه نمی آمدند و رئیس پاسگاه به رغم میل باطنی اش پرونده را تکمیل و برای فرستادن به دادسرا آماده کرد.
-از امروز که گذشت دیروقته! فردا مأمور می آید با هم به دادسرا بروید.
سرکار استوار:کرامت را بازداشت کنید شاید فرار کند.
-نه سرکار استوار؛ سرگروهبان کرامت خودش نظامی است و قانون را بلد است و فرار نمی کند در ضمن برای خودمان هم بد است که یک درجه دار را خودمان بازداشت کنیم.
* * *
غروب در خانه سکوت گزنده ای همه جا را فرا گرفته بود. سرکار استوار جلو اتاقش طبق معمول گذشته بساطش را پهن کرده بود. زنش حیاط را آب پاشیده و جارو کرده بود. نسیم خنک عصر گاهی از بین شاخه های درخت نارنج عبور می کرد و برگ ها
 را تکان می داد.
هر کدام از همسایه ها مثل گذشته جلوی اتاقشان روی زمین بساط خود را پهن کرده و نشسته بودند. شوهر مهری خانم که کارگر و بنا بود موضوع را از زنش شنیده بود. بعد از خوردن چای، استکان را به زمین گذاشت و گفت:
-سرکار استوار، کوتاه بیا، من و تو سن و سالی ازمون گذشته. وا... خجالت داره و به نیلوفر گفت:
-نیلو خانم! مگر نمی گفتی که قرار است برای عمو و خاله مهری یک بچه کاکل زری و یا گیس عنبری بیاوری، پس چی شد؟
-کرامت تو چی؟ تو دیگه چرا؟ خسته ای بگو خسته ام، ناراحتی بگو ناراحتم، این چه الم شنگه ای است که راه انداختی!
شوهر مهری خانم مرد میانسالی بود که بچه اش نمی شد. ادامه داد:
- همه اش به کنار بگذریم اما ما سالهاست در کنار و زیر سایه سرکار استوار نان و نمک خورده ایم. به برادر خودمان بی حرمتی کرده ایم اما به سرکار استوار نه! حالا نیلوجان برای عمو بچه که نیاوردی هیچ حرف از جدایی می زنی؟!
مادر نیلوفر و مهری خانم و خود نیلوفر به آهستگی اشک می ریختند و سرکار استوار از روی ناراحتی و عصبی بودن ساکت بود و با انبری که در دستش بود آتش داخل منقل را زیر و رو می کرد و بعضی را زیر خاکستر می کرد و بیرون می آورد.
کرامت در اتاق گرم دراز کشیده بود و به آهستگی اشک از گوشه چشمش فرو می ریخت. مدتی همگی در سکوت بودند. سرکار استوار سکوت را شکست و با بغض کرامت را صدا کرد.
لبخند رنگ پریده ای روی لبان نیلوفر نقش بست.