صفحه 7--9 ابان 88
تا کجا؟
محمدرضا آل ابراهیم
خانباز بدون این که بگذارد همسایگانش بفهمند، در حیاط خود شروع به چاه زدن کرد. با خاک های کنده شده خشت می زد و پس از خشک شدن می فروخت. البته چاه زدنش مداوم نبود. هر گاه که از کارهای روزمره فراغتی حاصل می شد کلنگش را برمی داشت و به سراغ چاه می رفت. پوششی که روی آن نهاده بود برمی داشت و به کندن مشغول می شد. چاه تا عمیق نشده بود خوب بود. زیرا خودش به تنهایی می توانست هم با کلنگ بکند و هم با بیل و کِهشه(1) خاک هایش را به بیرون از چاه بریزد. هر چه گودتر می شد پاشک هایی(2) در دو طرف بدنه چاه تعبیه می کرد تا کار رفتن به داخل چاه را آسان تر کند.رَپه(3) می زد و پاهایش را باز می کرد و از پاشک ها یکی یکی پایین می رفت. مقداری که می کند بالا می آمد و ماه رخ را صدا می زد. ماه رخ یا به بچه داری اش مشغول بود و یا به کارهای خانه می رسید. خانباز که نفسی تازه کرده بود دو مرتبه می گفت: ماه رخ!
ماه رخ خود را به نشنیدن می زد. ولی مگر خانباز دست بردار بود. این را هر دو می دانستند که نه خانباز ول کن معامله است و نه ماه رخ از رفتن به داخل چاه گریزی دارد. سرانجام پس از کنکاشی تکراری، به درون چاه می رفت و دول(4) را پر از خاک های کنده شده می کرد و خانباز هم در سر چاه می ایستاد و بالا می کشید. خاک ها که پایان می گرفت، ماه رخ بالا می آمد و خانباز به درون چاه می رفت.
در همین رفت و آمدها، هر چه زنش گفته بود: مرد! چاه برای چه مان است؟ به خرج شوهرش نرفته بود که نرفته بود. او کار خودش را می کرد و ماه رخ بیچاره چه می توانست بکند؟ اگر حرف شوهرش را گوش نمی کرد که کلاهش پس معرکه بود.
فقط گهگاهی غرولند می کرد که: مرد حسابی! چاه ما هنوز پر نشده که آدم های مصطفی خان می آیند و با خرج خودشان کَنّاس(5) و کَپّه(6) می آورند و تخلیه می کنند و در گوشه حیاط می ریزند و با
کاه پِهن(7) مخلوط می کنند و به صورت کود که درآمد به زمین های زراعتیشان می برند و سالی یکی دو تا بار گندم هم در برابر کودی که برده اند می دهند.
می خواست بگوید: دیگه چه مرگته که داری از جون من و خودت چاهی که به دردمان نمی خورد می زنی؟ [...] این چه لجبازی است که با خودت و با من می کنی؟ ولی اینها را در دل خود نگه داشت.
خوبی اش این بود که خانباز گوشش هم به این حرفها بدهکار نبود. کلنگش را می زد و صدای غمبه(8) زنش را در زیر ضربات کلنگش له می کرد و به چیزی جز افکار خود توجهی نداشت.
روزها از پی هم می گذشتند. خانباز پس از فراغت از کار، سر چاه را با دو سه تخته می پوشاند تا بچه ها به داخل چاه نیفتند. مدتی بود که کارش کندن چاه بود. هفت هشت متری هم پایین رفته بود.
هر از مدتی خشت های خشک شده را هم بار الاغ می کرد و به استاد حسین بنا می فروخت.
ماه رخ می گفت: یعنی تو این قَدر محتاج شده ای که چاه بکنی و با خاکش خشت بزنی و بفروشی؟! خب اگر تو اهل خشت زدنی که می دانم نیستی این همه خاک در عالم وجود دارد، همه را ول کرده ای و آمده ای با خاک چاه خشت می زنی؟
خانباز چپقش را چاق می کرد و شوت محکمی می زد و می گفت: زن! تو چه کار به این کارها داری؟ تو فقط کمک کن تا این چاه زده بشه، اون وقت هر چه دلت می خواد بگو.
چپقش که تمام می شد با کف دست ضربه چپق را می گرفت و توتون های سوخته شده را بر زمین می تکاند.
مگسی که بر زخم ساق پایش نشسته بود و با نیشش خون زخم را می مکید، با حرکت دست پراند و پاچه گشاد شلوار مشکی رنگ دبیتش را به پایین کشید. کلنگش را برداشت که داخل چاه شود. ماه رخ برافروخته شد و گفت: من دیگه نیستم، هر چه جون کندم بسه چاهی می خواستی که کنده شد دیگه چرا هی دنبال ته زنی آن هستی؟
خانباز که دید جا نه جا(9) از ته زنی چاه منصرف شد. ولی در عین حال از رفتن به داخل چاه خودداری نکرد.
ماه رخ خود را از کنار چاه دور کرد تا به بچه ها که سروصدایشان بلند شده بود برسد.
خانباز به ته چاه که رسید به جای این که کف چاه را بکند، بغل چاه را تراشید و جلو رفت. خاکها در کف چاه تلمبار شده بود.
چند روزی هم به این صورت گذشت. ماه رخ دیگر کمک حال نبود. خانباز مجبور می شد دول را پر کند و به سر چاه بیاید و خود خاک ها را بالا بکشد. از بس طول چاه را بالا و پایین رفت به عرق نشسته بود و از خستگی رمقی برایش نمانده بود.
ماه رخ دلش سوخت. کارهایش را رها کرد و دو مرتبه به کمک آمد. خانباز قول داد که هر چه زودتر کار را تعطیل می کند.
به روز پایانی نزدیک می شد. اهرمی پیدا کرد و بند چاه را به کمر خود بست و طرف دیگر بند را به کنده درخت اناری که در باغچه حیاطشان پابرجا ایستاده بود بست و به ماه رخ توصیه کرد که مراقب من باش؛ بند را که تکان دادم تو آن را دو دستی بگیر و هر چه قدر هم که سنگین باشد آن را بالا بکش.
ماه رخ گفت: من که نمی توانم سنگینی بیشتر از یک دول را بالا بکشم.
گفت: بچه ها هم بگو بیایند.
ماه رخ گفت: بچه ها که نمی توانند.
خانباز گفت: هفده هیجده سال جون کنده ام و جوان بزرگ کرده ام، حالا نمی توانند کمکی بدهند.
ماه رخ گفت: همچی میگی هفده هیجده سال که هر کی بشنود فکر می کند رستمی در خانه داری.
خانباز گفت: حالا هی زن، تو هم طعنه و تیویرَک(10) بزن. خب بگو بیان!
ماه رخ گفت: ایاز که از همه بزرگتره حالا اگه خدا راس بیاره(11) یازده سال داره، اونا که دیگه جای
خود دارن.
خانباز عصبانی شد و گفت: این قَدر صغری و کبری نچین. خودم میام بالا. فقط می خواستم شما حامی ام باشین و هی که بند را بالا می کشید به دور این کنده بریده شده درخت انار بپیچید تا اگر سقوطی در کار بود لااقل تا آن جایی که بالا آمده ام دیگر پایین تر نیفتم این را گفت و وارد چاه شد.
اهرم را با خود به پایین برد وارد نقبی شد که آن را کنده بود.
رنگ سیاه شده و رطوبت و تراوش باریکه های آب، خبر از چاهی دیگر در آن طرف دیواره می داد.
چندین ضربه به آن دیواره وارد کرد. دیواره لمبر(12) داشت. خانباز خود را آماده برگشت کرد. از ته چاه فریاد زد که هر گاه بند را تکان دادم شما آن را بکشید.
ضربه ای دیگر وارد کرد. دیوار سوراخ شد. خانباز زرنگ تر از آن بود که بایستد و نگاه کند. سریع خود را به عقب کشید. به داخل چاه رسیده بود. بند را تکان داد. آنها بند را از بالا می کشیدند و خود با زدن پا در کف پاشک ها هر چه سریع تر به دهانه چاه نزدیک می شد.
ماده سیال از زیر پایش در حال بالا آمدن بود. ناگهان دیواره پاره شد و محتویات چاه دیگر بالا آمد و تا کمر خانباز را در خود فرو برد. خانباز با تلاش فراوان خود را از آن مهلکه نجات داد. بالا آمد عرق از سر و رویش می بارید. نفس نفس می زد و آب می طلبید. بوی گند فاضلاب همه خانه را پر کرده بود.
خانباز آهی از دل برآورد. عرق سر و صورتش را با آستین گرفت و چپقی چاق کرد. چپقش که تمام شد، لبخند رضایت بخشی در گوشه لب هایش جا خوش کرده بود. بلند شد چند تا چوب وهُلی آورد و روی چاه را پوشاند و با قلوه سنگ، منفذها و فاصله چوب ها را گرفت و بر آن خاک ریخت و همسطح حیاط کرد.
* * *
از آن به بعد میزان کودی که به آدم های مصطفی خان می داد دو برابر شده بود و در ازای این کود اضافی، دو برابر هم گندم دریافت می کرد.
چند سالی گذشت. آدم مصطفی خان که مسئولیت تخلیه چاه ها و فراهم کردن کود هبی(13) بود به در خانه مش نادعلی همسایه دیوار به دیوار خانباز رفت و گفت: مشتی؛ مث این که کم کارید؟! الان چند سال است که چاه تان پر نشده و کودی هم به ما نداده اید.
مش نادعلی گفت: من هم در عجبم که چرا این چاه پر نمی شود. حتماً وابُر(14) پیدا کرده.
* * *
این گذشت و گذشت تا کود شیمیایی آمد و دیگر کسی به کود هبی احتیاجی نداشت. ولی این خانباز بود که نگران نقب چاه همسایه بود که چگونه جلو آن را ببندد.
استهبان، باغ جوزا، کنار جدول آب، زیر سایه خنک و دلپذیر درخت چنار و صحبت از چاه، ساعت 4 و 10 دقیقه
بعدازظهر 18/3/1388
پی نویس:
1 - کِهشَه Kehsa= کج بیل، ابزاری است برای جابجایی خاک در امر کشاورزی و باغداری. شن کش.
2 - پاشک= پاشوره، پله
3 - رَپّه زدن= دو پا را در دو طرف چاه، جدول یا کانالی گذاشتن و تعادل خود را حفظ کردن. لنگ؛ بازشدن دو پا از هم
4 -دول dul (پهلوی، dol=dul) دَلوِ آبی، دلو چاه، دلو/ آبکش. لغتی است در دلو (دهخدا 9907) دل مخوان ای پسر که گول بُود/ آن که در چاه خلق گول بود. (اوحدی) «و حالا از قول خودم تکرار می کنم که بی خودی به دول پوسیده من ته چاه نرو». (نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد، ص 488)
5 - کَناس= خلاواروف، چاه پاک کن،زباله کش، تخلیه کننده چاه فاضلاب، پاکار، سرگین پاک کن، چندال
6 - کَپّه= ظرفی است پهن و از گیره بزرگتر که در گذشته با آن محتویات درون مستراح را توسط کناس (خلاواروف) بالا می کشیده اند.
7 - کاه پِهِن Kapeyn کاپین= مخلوطی از کاه و سرگین چهارپایان مانند اسب، الاغ و استر
8 - غُمبَه qomba= از مصدر غمبیدن، صدای نامفهوم و توکُپی. گفته نامعلوم، لنده، توکپی بد و بیراه گفتن و بهانه گرفتن، غنده، غرولند، سخن آهسته از روی خشم و اعتراض، نق بی خود، غر زدن، سرزنش
9 - جا نه جا= عدم موقعیت مناسب، جای گفتن حرفی و یا اظهار خواهشی نیست
10 - طعنه و تیویرکtivirak= هر دو مترادف اند، سرزنش، نیشخند، زخم زبان
11 - اگه خدا راس بیاره= اگر خدا بخواهد انشاءالله
12 - لمبُر داشتن= خم و راست شدن، سینه داشتن، محکم نبودن، تکان خوردن و موج زدن آب، لنگر دادن و تکان خوردن مایعی است در داخل ظرف، نامتعادل شدن ظرف محتوی مایعات، لرزیدن و تکان خوردن اجسام بلند و بزرگ، تکان خوردن آب در ظرفی که ممتلی از آن است و بیرون ریختن قسمتی از آن از لب کاسه و ظرف
13 -کود هبی= کودی که از فضولات انسانی برجای می ماند.
14 - وابردن va bordan = فروکش کردن سطح آب و هر مایع دیگری.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی