صفحه 7--10 بهمن 88
حاشیه ای بر مبانی داستان
ابوتراب خسروی
هدف غایی نویسنده از نوشتن اینگونه کتابها این است که راه آموزش را برای جوانان هموار کند. بنابراین با عنایت به کتابهایی که قبلاً نوشته شده است، می خواهد طرحی نو دراندازد و کاری کند کارستان که دیگران نکرده باشند. اما اگر نویسنده خود دستی بر آتش داشته باشد می تواند کارش با دلیل و برهانی افزونتر همراه باشد حال جناب خسروی همین خصوصیات را دارد.
فهرست موضوعی کتاب بدین قرار است:
مقدمه، شکل نوشتن، خیال، ماهیت داستان، موضوع روایت (راوی- روایت کننده)، زاویه دید، چگونگی شکل گیری داستان، پلات، گفتگو در داستان، لحن در داستان، میزانسن روایت، شخصیت، مود، پرسپکتیو در داستان، کنتراست روایت، ادبیات و واقعیت، ادبیات و سینما.
ما برای خوانندگان عزیز صفحه داستان مبحث گفتگو که فوق العاده خوب و استادانه نوشته شده است را برگزیده ایم و به این نکته باید توجه داشته باشید که خواندن این کتاب برای کسانی که ادبیات داستانی را انتخاب کرده اند ضروری و واجب است. عمده آثار ابوتراب خسروی بدین قرار است: هاویه، دیوان سومنات، اسفار کاتبان و رود راوی.
امین فقیری
گفتگو در داستان
در هر نوع زاویه دیدی که برای یک داستان طراحی و اعمال می گردد، گفتگو این امکان را برای نویسنده پدید می آورد تا محدودیت های آن زاویه دید را ترمیم نماید. در واقع از طریق گفتگوهای مابین شخصیت های داستان است که اطلاعی که براساس منطق داستان نمی تواند در حیطۀ آگاهی راوی باشد بازنموده گردد. گفتگوها به مثابه نوعی کنش، باعث بازنمایی و شناخت شخصیت ها (شخصیت سازی) می گردد.
همچنین وقایعی که معطوف به نگاه راوی نیست، یعنی راوی شاهد آن واقعه نبوده و نیست یا از نظر بعد زمانی یا مکانی نمی تواند شاهد آن واقعه باشد، از طریق گفتگو برای خواننده عینیت پیدا می کند، بی آن که قصد باشد تحلیلی همه جانبه از داستان «پیرمرد روی پل»
همینگوی به دست داده شود، تنها برای نشان دادن اهمیت و نقش گفتگو در داستان به گفتگوهای مابین راوی داستان و شخصیت اصلی داستان توجه فرمایید. باید توجه کرد که داستان از منظر مأموری روایت می شود که قصد دارد پلی را بازدید کند و ببیند دشمن تا کجا پیشروی کرده است. در هنگام رفتن و بازگشتن، پیرمردی را می بیند که کنار پل نشسته، از او می پرسد: اهل کجا هستید؟(1)
به طور طبیعی نویسنده قادر نیست اطلاعات مربوط به شخصیت اصلی داستان را که از منظر او ناشناس است، به طور مستقیم به خواننده بدهد. چنانچه نویسنده به طور مستقیم اطلاعات مربوط به پیرمرد را به مخاطب بدهد، این اطلاعات از منظر راوی که با ناشناسی روبرو شده تجانس ندارد. بنابراین گفتگو تمهیدی است که نویسنده اندیشیده و آن را اجرا کرده تا بوسیله آن شخصیت پیرمرد را بازسازی کند.
«پیرمرد می گوید سان کارلوس و لبخند می زند».
جواب پیرمرد با لبخندش علاوه بر خبری که خواننده به آن دست می یابد، نخستین قدم در شخصیت سازی پیرمرد است. لبخند پیرمرد در روبرو شدن با راوی کنش مهرورزانه اوست.
بعد می گوید: «از حیوان ها مواظبت می کردم».
در این جا باز از طریق جوابی که پیرمرد می دهد، خواننده می تواند این تصور را از پیرمرد داشته باشد که او آدمی است که حیوانات را دوست دارد. بنابراین مهربان است ولی علت مهربانی او نسبت به حیوانات مشخص نیست.
راوی می گوید: «که این طور».
وقتی راوی می گوید که این طور، نویسنده کلمه ای را به راوی منتسب می کند تا بیشتر بگوید و به نحوی به طور طبیعی پیرمرد تحریک شود تا از خود صحبت کند.
پیرمرد می گوید: «بله، می دانید من ماندم تا از حیوان ها نگهداری کنم. من آخرین نفر بودم که از سان کارلوس زدم بیرون».
در این جا پیرمرد دو خبر را به خواننده می دهد. یکی آن که پیرمرد در سان کارلوس مانده بوده تا از حیواناتش نگهداری کند. دوم آن که او آخرین کسی بوده که شهر جنگ زده سان کارلوس را ترک می کند. این دو جمله بخش عمده ای از خصلت پیرمرد را باز می سازد. خواننده می تواند به این نتیجه برسد که پیرمرد عاطفی است. از ورای این دو جمله انس شدیدش به حیواناتش استنباط می گردد تا به آن حد که به خاطر آنها تا آخرین لحظات در شهر مانده، با خطرات مواجه شده و از آنها مواظبت کرده است. همچنین بی آن که بگوید از نوع رابطه اش با حیوانات مشخص می شود که تنهاست و تنهایی اش نیز قابل درک می گردد.
راوی می گوید: «به چوپان ها و دامدارها نمی برد، به لباس تیره و غبارآلودش نگاهی انداختم و صورت خاکی و عینک قاب فلزی اش را و گفتم: چه جور حیوون هایی؟»
در این جمله ها راوی استنباط خود را از نحوه لباس پوشیدن منطبق با منظر روایتش می گوید، چیزی که در حیطه آگاهی محدود او از پیرمرد می تواند باشد. و به نوعی، زمینه لازم را برای خواننده مهیا می سازد تا بگوید کار او رمه داری نیست. او چوپان نیست که به خاطر منافع مالی اش مانده باشد. به نحوی شخصیت پیرمرد از طریق گفتگو کامل تر می شود.
پیرمرد می گوید: «همه جور بودند، مجبور شدم ولشان کنم».
راوی می پرسد: «گفتی چه جور حیوان هایی؟»
پیرمرد می گوید: «روی هم سه نوع حیوان، دو تا بز، یک گربه و چهار جفت کبوتر».
با طراحی این گفتگوهاست که شخصیت پیرمرد تقریباً ساخته می شود. پیرمردی که با دو بز و چهار جفت کبوتر و یک گربه ارتباط عاطفی داشته است و وابستگی اش آن قدر شدید است که حتی در خطرناک ترین لحظات گلوله باران شهر اصرار بر حفاظت از آنها دارد. در این جا تنهایی اش
احساس می شود.
راوی می پرسد: «مجبور شدید ولشان کردید؟»
پیرمرد می گوید: «از ترس توپ ها، سروان گفت توی تیررس توپ ها نباشم.»
با این جمله هاست که خواننده می تواند تصور کند که شهر سان کارلوس زیر آتش توپ ها بوده است و هر لحظه مسیر توپ ها به خانه پیرمرد نزدیک می شده، به خصوص وقتی می گوید، سروان به او اعلام خطر کرده است.
راوی می پرسد: «زن و بچه که ندارید؟» و اضافه می کند: «آخر پل را می دیدم که چند تایی گاری هولکی از سرازیری پایین می رفتند». با این جمله ها راوی وضعیت اضطراری شهر را با یک تصویر بازسازی می کند.
پیرمرد می گوید: «فقط همان حیوان هایی بود که گفتم. البته گربه چیزیش نمی شود. گربه ها می توانند خودشان را حفظ کنند. اما بقیه چی؟» با این جمله هاست که به نوعی می گوید آنها یعنی حیوان ها در واقع خانواده اش هستند و طوری از آنها صحبت می کند انگار که کسی با شناختی که از فرزندانش دارد، از آنها صحبت می کند.
راوی می پرسد: «کدام طرفی هستی؟»
پیرمرد می گوید: «اهل سیاست نیستم. هفتاد و شش سال دارم. دوازده کیلومتر پیاده آمده ام. گمان نمی کنم بتوانم جلوتر بروم».
با این گفتگوهاست که شخصیت پیرمرد بیشتر پرداخته می شود که کاری با سیاست ندارد. شاید بتوان نتیجه گرفت که همینگوی قصد دارد شخصیتی را که می سازد، این گونه معرفی کند: پیرمرد بی آنکه ربطی به سیاست داشته باشد، قربانی جنگ و آواره شده و در حال از پای افتادن است.
راوی می گوید: «این جا امنیت ندارد، اگر بتونی، کامیون ها توی راه به سمت تورتوسا می روند».
پیرمرد می گوید: «یک مدتی هستم، بعد می روم. کامیون ها به چه سمتی می روند؟»
راوی می گوید: «بارسلونا».
پیرمرد می گوید: «آنجاها کسی را نمی شناسم، اما از محبت شما متشکرم، خیلی متشکرم».
با این گفتگوهاست که خواننده می تواند نتیجه بگیرد که پیرمرد بدون آن حیوانات، تنها و سرگشته است و بی جا و مکان مانده.
بعد راوی می شنود که پیرمرد می گوید: «گربه باکیش نمی شود، خیالم راحته برای چی ناراحتش باشم، اما بقیه چی؟ شما می گویید چطور می شوند؟»
معلوم است یک جوری نجات می یابند.
راوی می گوید: «البته»
پیرمرد می گوید: «اما آنها زیر آتش توپ ها چه بر سرشان می آید؟»
با این گفتگوهاست که خواننده می تواند به این نتیجه برسد که نگرانی پیرمرد به دلیل ترک حیوان هایش، شبیه به نگرانی پدری به دلیل ترک فرزندانش است. باید به این نکته توجه داشت که همینگوی تنها از طریق گفتگوی راوی داستان با پیرمرد است که شخصیت به شدت عاطفی پیرمرد و احساسش نسبت به حیواناتش را بازسازی می کند.
در منظر روایتی که انتخاب شده منطقی ترین امکانی که با آن شخصیت پیرمرد ساخته شده، گفتگوست. در خلال این گفتگوهاست که در پایان داستان خواننده، پیرمرد را بیشتر از راوی می شناسد. مهربانی و تنهایی اش را درک کرده و نوع ارتباط پیچیده اش را با حیواناتش استنباط می کند.
به غیر از این وجه از نقش گفتگو در داستان ممکن است طراحی یک گفتگوی ساده، معضل روایت پیچیدگی یک واقعه را به راحتی عینی کند. به گفتگوی زیر از داستان «آدم خوب کم پیدا می شود» فلانری اوکانر دقت فرمایید. در این داستان صحنه ای است که ناجور، شخصیت جانی داستان به آدم هایش گفته بیلی پسر و جان و سلی نوه مادربزرگ خانواده مسافر را به میان درخت ها ببرد و بکشد. گفتگو مربوط به جایی است که آنها به قتلگاه می روند. سعی شده است از این قسمت فقط گفتگوهایش مورد بحث قرار گیرد.
ناجور به بیلی و جان و سلی اشاره کرد و گفت: «ببین چی میگم، اول تو و بابی لی این بابا رو با اون پسر بچه ببرین اون جا. سپس رو به بیلی کرد و گفت: این دو تا پسر می خوان چیزی از تو بپرسن باهاشون قدم زنون برو پشت اون درختها».(2)
در این قسمت از گفتگو موقعیت مکانی و نیز مراتب گروه تبهکار مشخص می شود.
بیلی گفت: «راستش ما تو بد مخمصه ای گیر کرده ایم. نمی دونیم چرا این طور شد».
بیلی سرش را برگرداند، به تنه لخت کاجی تکیه داد و فریاد زد: «مادر من یک دقیقه دیگر برمی گردم، جایی نرین!»
در این گفتگوها شرایط روحی بیلی و مادرش نمود پیدا می کند.
مادر داد زد: «همین حالا راه بیفت بیا!» مادربزرگ با صدایی غم آور داد زد: «بیلی جونم» اما همین که ناجور را دید نومیدانه گفت: «چیزی که می دونم اینه که تو آدم خوبی هستی اصلاً آدم بی سر و پایی نیستی».
ناجور که به ظاهر حرفهای مادربزرگ را به دقت گوش می داد، پس از لحظه ای گفت: «خیر خانم، من آدم خوبی نیستم. اما از من بدتر هم پیدا می شود. بابام می گفت: من با خواهر برادرام فرق دارم. بعضی ها یه عمر زندگی می کنن اما سرشونو بلند نمی کنن ببین اطرافشون چی می گذره، عده ای هم هستن که می خوان ببینن تو دنیا چه خبره. می گفت این پسره جزو این دسته است، می خواد از هر کاری سر در بیاره!» کلاه مشکی خود را به سر گذاشت و ناگاه سرش را بلند کرد و به سوی درختزار چشم دوخت و گفت:
«عذر می خوام جلو شما، خانوما، پیرهن تنم نکرده ام. وقتی به چاک زدیم، لباسامونو چال کردیم و تا وقتی لباس بهتری پیدا نکرده ایم با همین ها می سازیم. اینها رو از چند تا آدم که بهشون برخوردیم قرض کردیم».
در واقع نویسنده با طراحی این گفتگو از سوی ناجور شروع به شخصیت سازی او می کند، بیوگرافی او با همین گفته ها نمود پیدا می کند. با گفته های ناجور این تصور را برای خواننده ایجاد می کند که جنایتکاری از این دست از دوران کودکی اش متفاوت بوده است.
مادربزرگ گفت: «خیلی خوب کاری کردین. شاید بیلی تو چمدونش یه پیرهن اضافی داشته باشه».
ناجور گفت: «خودم خوب می گردم پیدا می کنم».
مادر بچه ها گفت: «اونو کجا دارن می برن؟»
ناجور گفت: «بابای من خودش آدم نازنینی بود. هیچ وصله ای بهش نمی چسبید. هیچ وقت هم با پلیس درگیری پیدا نکرد، آخه می دونست چه جور باهاشون راه بیاد.»
مادربزرگ گفت: «اگه سعی کنی تو هم می تونی آدم خوبی باشی. فکرشو بکن اگه به زندگیت سر و سامون بدی و کاری نکنی که شب و روز کسی دنبالت بکنه، چقدر بهت خوش می گذره.»
ناجور که گویی درباره حرفهای مادربزرگ فکر می کرد با ته هفت تیرش به خط کشیدن روی خاک ادامه داد سپس به نجوا گفت: «آره خانوم، یه نفر شب و روز منو دنبال می کنه.»
مادربزرگ پرسید: «هیچ وقت دعا کرده ای؟»
ناجور سر تکان داد و گفت: «خیر خانوم!»
با این گفتگوهاست که نویسنده اصرار دارد تا تنش روحی را بازسازی کند.
از سوی درختزار صدای تیری بلند شد و به دنبال آن صدای تیری آمد. سپس سکوت شد. پیرزن سرش را به تندی برگرداند و صدای باد را در لابلای درخت ها، مانند بازدم تنفسی به رضایت شنید و صدا زد: «بیلی جونم!»
ناجور گفت: «من مدتی انجیل خوان کلیسا بودم، تو همه کاری بودم، خدمت نظام دیده ام، هم تو خشکی هم تو دریا، تو وطن یا بیرون وطن، دو بار زن گرفتم، تو کار کفن و دفن بوده ام، تو راه آهن بوده ام، زمین شخم زده ام، تو گردباد گرفتار شده ام، یه بار شاهد سوزوندن یه آدم زنده بوده ام.» سرش را بلند کرد، مادر بچه ها و دختر کوچک را دید که تنگ هم نشسته اند، رنگشان پریده و چشم هاشان مات بود، گفت: «حتی شلاق خوردن یه زنو دیده ام.»
گذشته ناجور با این گفتگوها ادامه پیدا می کند. سرگشتگی و آوارگی اش کاملاً احساس می شود. اوکانر با چند جمله تک گویی به وسیله ناجور برایش گذشته متلاطمی را بازنمایی می کند.
مادربزرگ گفت: «دعا کن، دعا کن، دعا کن، دعا کن.»
ناجور به صدایی که گویی در خواب باشد گفت: «یادم نمی آد تو بچگی کار بدی کرده باشم، اما اول جوونی یه کار خلافی کردم و سر از ندامتگاه در آوردم. زنده به گور شدم.»
مادربزرگ گفت: «از همون وقت باید دعا کردنو شروع می کردی، بار اولی که تو رو تو ندامتگاه فرستاده بودن چکار کرده بودی؟»
ناجور دوباره سرش را بلند کرد، آسمان بی ابر را نگاه کرد و گفت: «به دست راستم نگاه کردم، دیدم دیواره! به دست چپم نگاه کردم دیدم دیواره! به بالای سرم نگاه کردم، دیدم سقفه! به زیر پایم نگاه کردم دیدم راه به جایی نداره. خانوم، یادم نمی اومد چه کاری کرده بودم. گرفتم نشستم فکر کردم چه کاری کرده ام و تا امروز یادم نیومده. گاهی وقت ها فکر می کنم داره یادم می آد، اما بعد می بینم فایده نداره.»
پیرزن با گیجی گفت: «نکنه اشتباهی تو رو زندونی کرده بودن.»
ناجور گفت: «خیر خانم اشتباهی تو کار نبود بر ضد من مدرک داشتن.»
پیرزن گفت: «پس حتماً دزدی کرده بودی.»
ناجور با اندکی تمسخر گفت: «من چیزی از کسی نمی خواستم، سردکتر ندامتگاه گفت: من بابامو کشتم اما من روحم از این کار خبر نداشت. بابای من سال هزار و نهصد و نوزده تو همه گیری آنفلوآنزا مرد و من تو مرگش هیچ دستی نداشتم. اونو تو حیاط کلیسای ماونت هوپول باپتیست خاک کردن. هر کی می خواد می تونه بره با چشم های خودش ببینه.»
پیرزن گفت: «اگه دعا کنی عیسی کمکت می کند.»
ناجور گفت: «درست میگی.»
مادربزرگ که از احساس شادی ناگهانی می لرزید، پرسید: «خب چرا دعا نمی کنی؟»
ناجور گفت: «من از کسی کمک نمی خوام، خودم همه کارامو می کنم.»
با این گفتگوهاست که این تصور در خواننده ایجاد می شود که شرایط روانی ناجور نامتعادل است این که هیچ خاطره ای از اتهامش ندارد و این گفته که پدرش به علت آنفلوآنزا در سالهای دور مرده است. همه این جزئیات را می توان نشانه عدم تعادل روانی ناجور فرض کرد. به جز آن که ممکن است فرض شود که او دروغ می گوید و با همه این تفاصیل نویسنده داستان اصرار بر بازسازی شخصیت پیچیده او از طریق گفتگو دارد.
«بابی لی، اون پیرهنو بنداز پیش من ببینم». پیرهن پروازکنان به سویش رفت، روی شانه اش پایین آمد و ناجور آن را پوشید. مادربزرگ نمی توانست بگوید که پیرهن او را به یاد چه چیزی می اندازد. ناجور، دکمه های پیرهن را که می انداخت گفت: «خیر خانوم، این طور دستگیرم شده که اون جنایت خود به خود اهمیتی نداشته، آدم هر خلافی بکنه فرقی نمی کنه، یعنی می خوام بگم سر به نیست کردن یه آدم با بلند کردن لاستیک ماشین همون آدم یکی یه؟
اما چیزی که رد خور نداره مجازات آدمه.»
با این گفتگوهاست که ناجور به نوعی عدالت را تکریم می کند و در جستجوی عدالت است. در واقع نوعی گفتگوی عدالت جویانه او و کنش جنایتکارانه اوست که پیچیدگی شخصیت او را ایجاد می کند.
مادر بچه ها مثل کسی که به تنگی نفس دچار شده باشد شروع کرد به نفس نفس زدن.
ناجور گفت: «خانوم، دلتون می خواد پاشین دست اون کوچولو رو بگیرین همراه بابی لی و هایرام برین اون جا پیش شوهرتون؟»
مادر با صدایی ضعیف گفت: «باشه ممنونم.» دست چپش با بی حالی در راستای تنش آویزان بود و دست دیگرش بچه را که به خواب رفته بود، بغل کرده بود. زن تلاش کرد از گودال بالا برود.
ناجور گفت: «هایرام کمک کن خانم بالا بره، بابی لی تو هم دست اون دختر کوچولو رو بگیر.»
جون استار گفت: «من نمی خوام دستشو بگیرم، مثل خوک می مونه.»
مادربزرگ چند بار دهانش را باز کرد و بست تا این که سرانجام گفت: «مسیح... مسیح»
می خواست بگوید مسیح تو را یاری کند، اما لحنش حاکی از آن بود که گویی نفرین می کند.
ناجور که گویی حرفش را پذیرفته باشد گفت: «بله خانوم، مسیح همه چیزو به هم ریخت. وضع من و اون مث همه، چیزی که هست اون دست به جنایت نزد، اما هستند آدم هایی که می تونستن ثابت کنن من جنایت کرده ام، چون بر ضد من مدرک داشتن. اونها هیچ وقت مدرکو به من نشون ندادن، برا همینه که دارم زیر کارهایی که انجام می دهم امضاء می کنم. مدت ها پیش در اومدم به خودم گفتم برا خودت یه امضاء درست کن و هر کاری می کنی پاشو امضا کن و یه نسخه شو پیش خودت نگه دار. اون وقت از کارهای خودت خبر داری و می تونی هر خلافی کرده ای کنار مجازاتش بذاری، ببینی باهاش جور در می آد یا نه. یعنی دست آخر تو دستت یه چیزی داری که نشون بدی باهات درست تا کردن یا نه؟ من اسم خودمو ناجور گذاشتم، چون می بینم کارای بدی که کرده ام با بلاهایی که سرم اومده جور در نمی آد.»
با طراحی این صحبت هاست که بخشی از شرایط ذهنی ناجور ساخته می شود. نشان دادن این شرایط ذهنی، بخش دشوار شخصیت سازی از طریق گفته های اوست. در واقع به دلیل شخصیت سازی موفق اوکانر در این داستان است که می توان این گفتگو را به عنوان مصداقی موفق برای نشان دادن پتانسیل گفتگو برای بازسازی و بازنمایی اندیشه پیچیده و غامض ناجور دانست؛ به گونه ای که پیچیدگی شخصیتی او عینیت می یابد. زیرا گفتن نیز نوعی کنش است و شخصیت بدون کنش، امکان بازسازی و بازنمایی نمی یابد.
از سوی درختزار جیغی کرکننده به گوش رسید و به دنبال آن صدای تیری بلند شد.
ناجور گفت: «به نظر شما عادلانه است، خانوم که یکی رو حسابی مجازات کنن و دیگری رو اصلاً کاری باهاش نداشته باشن؟»
پیرزن گریه کنان گفت: «یا مسیح! تو اصل و نسب داری، می دونم یه زنو با تیر نمی کشی! می دونم آدم پدر مادر داری هستی! دعا کن! یا مسیح! نباید یه زنو با تیر بکشی. هر چی پول دارم بهت می دم.»
ناجور از روی سر زن درختزار را نگاه کرد و گفت: «خانوم کی تا حالا شنیده جسد به مرده شورش انعام بده.»
دوصدای تیر دیگر به گوش رسید و مادربزرگ سرش را مانند بوقلمون ماده پیر تکیده که دنبال آب له له بزند، بالا گرفت و صدا زد:
«بیلی جونم، بیلی جونم!»
این گفتگوی به ظاهر ساده، شرایط روحی دو شخصیت داستان را در تقابل این موقعیت، پیرزن و ناجور، باز می نماید. از سویی پیرزن با ادای جملاتی پراکنده که شمایلی هراس زده به او می بخشد و عکس العمل ناجور با اظهار کلماتی حاکی از خونسردی و قساوت قلب، شخصیتی ستمگر را القا می کند.
ناجور دنبال حرفهاش را گرفت و گفت: «مسیح تنها آدمی بود که مرده زنده می کرد و نباید دست به چنین کاری می زد. چون همه چیزو به هم ریخت، اما اگر کاری رو که میگن می کرده، پس آدم باید همه چیزو ول کنه بره به دنبالش بگرده و اگه این که میگن حرف مفته پس آدم باید از چند لحظه ای که براش مونده خوب استفاده کنه و لذت ببره، یعنی بزنه یکی رو نفله کنه یا خونشو به آتیش بکشه یا کار کثیف دیگه ای بکنه. هیچ تفریحی به پای کار کثیف نمی رسه.»
با این جملات از سوی ناجور است که شخصیت بیمارگون او به طور کامل عیان می گردد. با این تلقی که کشتن را نوعی لذت می داند. معتقد است که انسان باید از وقتش لذت ببرد و لذت بردن را کشتن می داند.
پیرزن، بی این که بداند چه می گوید من من کنان گفت: «نکند اصلاً مرده ای زنده نمی کرده» و گیج و منگ پایش زیر تنه اش جمع شد و در گودال افتاد.
با ادای این جمله هاست که استیصال پیرزن در آن موقعیت ساخته می شود. پیرزن در پی راهی است که عقاید ناجور را تأیید کند و چون دقیقاً نمی داند ناجور چگونه فکر می کند، برای خوشایند ناجور به معجزه مسیح که اعتقاد مذهبی خودش است، شک می کند.
ناجور گفت: «من اون جا نبودم، بنابراین نمی تونم بگم مرده ای زنده نکرده. کاش اون جا بودم...» و مشت به زمین کوفت. «درست نبود من اون جا نباشم چون اگه اون جا بودم، خبر داشتم.» صدایش را بلند کرد: «اگر اون جا بودم و خبر داشتم به این حال و روز نمی افتادم.»
صدایش به نظر می رسید که می شکند و مادربزرگ برای لحظه ای حواسش را باز یافت. چهره تکیده مرد را دید که تا نزدیک چهره اش پیش آمد و چیزی نمانده اشکش جاری شود.
به نجوا گفت: «ببینم تو یکی از بچه های منی، تو یکی از بچه های منی!» و دست دراز کرد روی شانه مرد گذاشت.
ناجور، گویی ماری او را نیش زده باشد، عقب پرید و سه بار به سینه زن شلیک کرد. سپس هفت تیرش را روی زمین گذاشت، عینکش را از چشم برداشت و شروع کرد به پاک کردن.
ظاهراً هرگاه پیرزن کنش مهربانانه یا اشاره ای به مظاهر معنوی چون مسیح، در برابر ناجور دارد، ناجور عکس العمل خشونت بار دارد. با طراحی این وضعیت از طریق گفتگوست که نویسنده کشاکش روحی ناجور را عینیت می بخشد. انگار که با جملاتی که مظاهر معنوی را به یاد ناجور می آورد، نوعی آگاهی از وضعیتی که در آن گرفتار است، او را متشنج و برانگیخته می کند. اوج این شرایط وقتی است که به ناجور می گوید تو بچه منی. با طراحی این گفتگوهاست که ابعاد شخصیت ناجور بیشتر عینی می گردد بی آن که به طور مستقیم در داستان بیاید، به نوعی اوکانر گذشته ای متشتت و خالی از عاطفه و معنویت برای ناجور به مخاطب القا می کند.
چشم های ناجور بدون عینک رنگ پریده بود، حاشیه قرمز داشت و بی دفاع به نظر می رسید.
بابی لی که هی هوکشان به درون گودال می لغزید گفت: «چه زن پرچونه ای بود.»
ناجور گفت: «زن خوبی بود به شرط این که یه نفر دقیقه ای یه گلوله تو تنش خالی می کرد.»
بابی لی گفت: «اون وقت چه لذتی داشت!»
ناجور گفت: «خفه شو، بابی لی، این کار اسمش لذت نیست.»
این تضاد روحی روانی ناجور با گفتگویی که با دستیارش بابی لی درباره پیرزن و مفهوم لذت دارد کامل می شود. علاوه بر این مباحث درباره نقش گفتگو ممکن است در یک داستان با طراحی یک گفتگوی ساده، مراحل دشوار یک روایت را به طور منطقی میان بر زد. یادآوری می شود چنان که اوکانر اصرار داشت گذشته ناجور را از طریقی به جز گفتگو بازسازی و روایت کند شاید داستان «آدم خوب کم پیدا می شود» فرمی تا به این حد موجز و تأثیرگذار نمی یافت.(3)
پی نویس:
1 -احمد گلشیری، داستان و نقد داستان، نگاه، 1370
2 -منبع پیشین
3 -گفتگوها از داستان و نقد داستان، احمد گلشیری.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی