صفحه 7--11 اردیبهشت 89
هیچ وقت پزشک را به حساب نمی آوریم...
احسان کشاورزیان
پسر بچه ای که روبروی من نشسته بود سرگرم بازی با گوشی تلفن همراه پدرش بود. از برق چشمان و حرکت پاهایش که میان زمین و هوا آویزان بود، می شد حدس زد که درگیر یک بازی هیجان انگیز است. پدرش رنگ پریده و عرق نشسته با چشمانی نیمه باز به نقطه ای نامعلوم روی دیوار پشت سر من خیره مانده بود.
خانم منشی سر از جدول امروزش در نمی آورد، ته مداد را داخل مقنعه اش می گرداند و حروف را روی لبش بی صدا جابجا می کرد.
چند مجله و روزنامه تاریخ گذشته نالان و بهم ریخته روی میز شیشه ای لک دار وسط اتاق انتظار پهن بود. دوباره تمام جواب های آزمایش و دفترچه بیمه پیرزن پخش زمین شد. پدر نامعلوم الحال نفس مریضی را از بینی باریک و بلندش به بیرون داد، خانم منشی با تندی نگاهش به پیرزن خیره ماند اما پس از مکث کوتاهی لبخندش این فکر را تداعی می کرد که شاید کلمه مناسب را به لطف امداد غیبی پیدا کرده باشد. از داخل رفتن آخرین مریض زمان زیادی می گذشت. تنها ما سه نفر مانده بودیم. پیرزن چادر و اسناد زندگی اش را یکجا از زمین جدا کرد. سرخی چهره اش در میان تاریکی چادر مثل پرتاب شدن یک ستاره در سیاه چالی ناپدید شد.
ساعت از ده شب گذشته بود، خمیازه من همراه شد با خارج شدن مریض از مطب. مردی میانسال با موهای رنگ کرده و چهره اخمو و غرق در صحبت های دکتر که داشت با قسمتی از پیراهنش که از شلوار بیرون بود کلنجار می رفت، خداحافظی سردی از منشی کرد و بیرون رفت. همه چشم به دهان منشی دوخته بودیم، حتی پسرک هم دست از بازی کشیده بود و مظلومانه گردن کج کرده بود که پدرش را برنده این مناقصه کند، پیرزن زیر لب دعا می خواند و خودش را روی صندلی عقب و جلو می کرد و مرد گوش هایش را تیز کرده بود، چشمانم را روی روزنامه ها انداختم. پیرزن زودتر از من اینجا بود. منشی سرش را بلند کرد و گفت: مادر شما برید تو!
پیرزن مانند کسی که بعد از سالها دعایش مستجاب شده بود، دوان دوان خودش را به تاریکی راهرو منتهی به اتاق معاینه رساند و داخل اتاق شد. پشت در نوشته بود: لطفاً تلفن همراه خود را خاموش کنید...
پسرک گوشی را از سر اجبار بین پاهایش گرفته بود و بی هدف دکمه هایش را فشار می داد. مرد بیچاره مردمک چشمانش را حرکت و آب دهانش را به پایین هل داد. شده بود شبیه بیمار ابوعلی سینا که در قاب بالای سرش آویزان بود.
یکی از روزنامه ها نوشته بود: واکسن آنفلوآنزای نوع آ....... اما بقیه اش زیر صفحه ای دیگر پنهان شده بود.
در قاب بوعلی ظرفی را نزدیک دهان بیمار نیمه عریان گرفته بود، خودم را داخل کاپشن قهوه ای ام فرو کرده و مزه تلخ دارو را انتهای گلویم حس کردم.
راهپیمایی پرشور مردم گواتمالا علیه سیاست های خصمانه...... که پیرزن خداخداکنان به جمع ما پیوست. منشی خمیازه ای کشید و دستش را به سمت من نشانه رفت و من مانند یک دونده آماده صدای شلیک. در پایان خمیازه اش گفت: شما آقا!
چهره پسرک این معنی را می داد که بالاخره من هم روزی بزرگ میشم. صحنه آهسته شد، شبیه سکانس حساس در یک فیلم. بلند شدم، دوربین مرا از جلو نشان می داد، پلک زدن من، موج چادر پیرزن، حرکت نوک مداد روی خانه های جدول، خشم پسرک و بالا و پایین رفتن گلوی پدرش و در انتها ورود من به تاریکی راهرو.
خستگی در سیمای دکتر به وضوح قابل رؤیت بود ولی سرسختانه مقاومت می کرد. در حین معاینه حواسم کاملاً به بیرون بود، تکیه دادن پسر به پدرش، سکوتی که هیچ یک از آن سه نفر توان شکستنش را نداشتند و هوای سنگین محبوس میان دیوارهای مطب.
در تاریکی راهرو سر و وضعم را مرتب کردم بعد وارد روشنایی شدم. جدول به بن بست رسیده بود و کاری از کسی ساخته نبود. پدر و پسر بدون صدور مجوز از منشی رهسپار دیار امید شدند. اتاق انتظار خالی از مریض شد. منشی با یک چشم دفترچه مرا مهر می کرد و با دیگری نوک مداد را درون یکی از سیاهی های جدول فرو می کرد که از اتاق معاینه صدای زنگ تلفن همراه بلند شد.
من و خانم منشی به یکدیگر نگاه کردیم...
آرامش باران شبانه
راضیه جوینده
رها با جیغ و گریه وارد خانه شد. مادرش با نگرانی به طرفش رفت و گفت: چی شده رها؟ رامین وارد شد در را محکم بست و گفت: پاهاتو خرد می کنم تا نتونی از در خونه بیرون بری. بعد به طرف رها می رفت که مادر خودش را جلو رها انداخت، رامین که جلو آمده بود چند قدم عقب تر رفت. چند لحظه بعد آرمین عصبانی تر از رامین وارد شد و رو به رها و مادر گفت: فکر می کنید مردم هم مثل شما نفهم هستند؟
تو می خواهی ما را خفت بدی؟ بی آبرو کنی؟ کور خوندی رها خانوم، کور خوندی...
رها در حالی که زار زار گریه می کرد، گفت: مگه من چه کار کردم؟
رامین با عصبانیت به طرفش رفت و گفت: خفت! ساعت چنده؟ مگه تو بی صاحبی؟
آرمین گفت: می فهمی تو محل پشت سرمون چی میگن؟
مادر که تا حالا ساکت بود، گفت: از خدا بی خبرها، شما که سرکار نمیرید، دختره بدبخت سرکار بوده، مگه چه کار کرده؟
رامین گفت: خاک بر سر هر شب با یه ماشین می یاد، یه شب ماکسیما، یه شب زانتیا... وای وای مردم فضول این محل چه ها که نمیگن.
رها گفت: به خدا مامان، با بابای دکتر اومدم.
مادر گفت: ظلم نکنید به خدا گناه داره.
آرمین با صدای بلندتری گفت: اگه تو می فهمیدی که حال و روز ما مثل سگ نبود. کمر به بدبختی رها هم بستی، اگه می فهمیدی که رها حالا سر خونه و زندگیش بود.
مادر آرامتر گفت: به خدا این دختر از طلا پاک تره، خودتون خوب می دونید. نامردها! دو قدم که بیشتر نیست خودتون برید دنبالش. خودتون نمیرید، چه عیبی داره با دکتر یا بابای دکتر برگرده؟ حتماً باید با یه تاکسی که معلوم نیست کیه برگرده که تو محل کسی حرف نزنه؟ دکتر و پدرش را هم خوب می شناسید پس چرا این قدر خون به دل این دختر می کنید؟
رامین لیوان روی طاقچه را به طرف پنجره پرتاب کرد و گفت: نمی خوایم تو اون کلینیک لعنتی کار کنه! می فهمی، شوهر کنه بره گم شه هر غلطی می خواد بکنه. تا روزی که توی این خونه است، اختیارش با ما است می فهمی؟ من پول جور می کنم هر طور شده!
آرمین بی صدا ایستاده بود و رامین همچنان
داد و بیداد می کرد. با صدای زنگ در رامین ساکت شد و آرمین به طرف در رفت. مامان مهرشاد- مادر دوست آرمین و رامین و همسایه روبرو - وارد شد و گفت: چی شده؟ همه ساختمان را گذاشتید رو سرتون! مگه مردم فضول این مجتمع را نمی شناسید؟
رها گفت: ببخشید، من خسته ام، شب بخیر! به طرف اتاقش رفت، نگاهی به مادر پر غصه اش کرد و بعد وارد اتاق شد و در را بست. مادر مهرشاد نگاهی به ساعت کرد و گفت: حالا چند دقیقه هستم و بی تعارف نشست.
مادر رها گفت: از دست این دو تا نمی دونم چه کار کنم؟ دختره بدبخت سر کار میره، میرسوننش می گویند: چرا با ماشین مدل بالا میای؟ چرا سر کار میری؟
مادر مهرشاد که سعی می کرد آرامش را برقرار کند گفت: چرا اذیت می کنید من رفتم درمانگاه، خواهرت ماشاءاله رئیس حسابداریه!
رامین که سعی می کرد ادای آدم های منطقی را در آورد گفت: ما میگیم بره سرکار، ولی نه تا ساعت 11 شب. شما بگویید بد حرفی زدیم؟
مامان مهرشاد سرش را تکان داد و گفت: نه خدا وکیلی، دوره اش بده...
رها به طرف پنجره اتاقش رفت و آسمان را نگاه کرد.
مادر رها و مادر مهرشاد، مشغول صحبت کردن شدند و گویی زمان را فراموش کردند. رها روی تختش دراز کشید و به خودش و زندگی اندیشید، به پدری که کارگر ساده بود و به سادگی با افتادن از داربست ساختمان طومار زندگی اش برای همیشه بسته شد. بی آنکه خم به ابرو آورد و بی آنکه کسی نگرانی و دردهای خانواده او را بفهمد. برادران دوقلویی که از نوجوانی کار کردند و در جوانی به این نتیجه رسیدند برای فرار از سرنوشت پدر در جستجوی راهی آسان برای پول در آوردن باشند. اما کار ساختمان هم یک هفته کار بود و ماه ها بیکاری!
به کلینیک شلوغی فکر می کرد که به جای سه نفر کار حسابداری را انجام می دهد فقط به شوق اینکه کمک خرج مادری باشد که از پاک کردن و خشک کردن سبزی زندگی آنها را می چرخاند.
برادران بی فکر همه چیز را آماده می خواستند و مادر برای آنکه مبادا آنها به طرف راه خلاف و اعتیاد بروند با آنها مدارا می کرد. همه تصاویر مانند فیلم سینمایی پشت سر هم ردیف شدند ولی نتوانست مجرمی بیابد؛ با صدای نم نم باران به طرف پنجره رفت، آسمان را نگریست. نم نم باران صورتش را نوازش می کرد. بعد از مدتی دوباره روی تخت دراز کشید سعی کرد بخوابد اما بی فایده بود. مادر مهرشاد که هنوز آنجا بود، می گفت: از دست مهرشاد دیوونه شدم می دونی چند از من پول می گیره؟ چه کار کنم نمی دونم.
مادر رها گفت: آدم چه کار کنه؟ منم زیاد سخت نمی گیرم، می ترسم، اگر سراغ اعتیاد برن دیگه راه برگشتی نیست.
-واقعاً! مگه خیر ندیده ممل نیست، راست راست راه میره، قاچاق می فروشه، عامل بدبختی جوونهای محله! خواهرش هم هر شب یکی می رسونتش دم در، میگه شریکشند. گردن خودش! من گناه کسی را پاک نمی کنم ولی ظاهرش معلومه، هر کسی از قیافه می فهمه کی چه کاره است...
رها به خودش گفت: بیچاره خواهر ممل! مادری هم که من دارم نداره!
خدایا شکرت. چشمانش را بست پتو را روی سرش کشید و سعی کرد فقط صدای باران را بشنود. به فراوانی و برکت بارانی اندیشید که حتی با خوابیدن او تا صبح می بارد و هوای فردا را دلنشین تر از امروز می سازد.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی