یادمانی از دوران کودکی
کت و شلوار کِرِمی
جامیشی خرم

من در یکی از بخشهای اطراف شیراز (خرامه) درس می خواندم،اسم مدرسه مان دکتر علی شریعتی نام داشت و اکنون نام آن دکتر بهشتی است.چند سالی خشکسالی حال و رمق از همه گرفته بود، زندگی ما هم که با کشاورزی می چرخید، چندان رونقی نداشت. خوب یادم است آن سال کلاس دوم دبستان بودم. قربان پسر همسایه مان یکی دو سالی از من بزرگتر بود، اما مدرسه می رفت. چون یکدانه فرزند خانه بود، بیش از حد و اندازه عزیزنازی بود. مادرش می گفت: اگر به مدرسه برود توی مدرسه بچه ها می زننش. دایی های قربان به نام های اسداله و سیف اله در تهران خیاطی می کردند، آنها از خیلی وقت پیش به تهران رفته بودند و همانجا زندگی می کردند. هر دو سه سال یکبار آن هم شب عید به دیدن فامیل می آمدند و پس از چند روز برمی گشتند. در آن سال برای قربان یک کت و شلوار آورده بودند پدر قربان هم وضعیتی بهتر از ما نداشت. از شانس بد قربان کت و شلوار برایش کوچک شده بود مش علی بهمن که پدر قربان بود به مادرم گفته بود که اسداله و سیف اله برای قربان یک دست کت و شلوار آورده اند، اما برای او کوچک شده است اگر می خواهی آن را بخر تا بچه هایت استفاده کنند. چون می دانست مادرم چند فرزند قد و نیم قد دارد و اندازه یکی از آنها خواهد شد. مادرم آن کت و شلوار را خرید درست اندازه من بود راستی چقدر قشنگ بود آن هم رنگ کرمی. تا آن وقت کت و شلوار یکدست و یکرنگ نپوشیده بودم آن قدر خوشحال بودم که هنگام راه رفتن به جای اینکه جلو پایم را نگاه کنم، مانند دیوانه ها به خودم نگاه می کردم. آن روز با خوشحالی به مدرسه رفتم متوجه نشدم کی به مدرسه رسیدم،  مدرسه ما تا دلتان بخواهد بزرگ بود. کلاسهای آن در یک ردیف با راهروی طویل و ستونهای آجری، نیم متری از حیاط خاکی مدرسه بلندتر بود که از شمال به جنوب رو به قبله کشیده شده بود. وقتی که در ضلع شمالی یا جنوبی آن می ایستادی، ستونهای آجری آن در یک ردیف گویی چهل ستون بود.
درختهای تنومند در وسط حیاط مدرسه عطر و طراوت خاص خودش را داشت راستی که برای بچه ها دنیا بزرگتر از آن است که بزرگترها می بینند، چون دو سه سال پیش به همان مدرسه سرکشی کردم، خیلی کوچکتر به نظر می رسید. خلاصه زنگ راحت بود روز قبل هم باران باریده بود و هوای بعد از بارندگی به پریدن و دنبال هم دویدن بچه ها لذت خاصی می بخشید، دور درختان مدرسه چرخ می زدیم، پشت ستونهای آجری فرار می کردیم. در چاله، چوله های مدرسه آب جمع شده بود، غرق در شادی و لذت بودیم. ناگهان یکی از همکلاسی ها به نام نادر با پا به چاله آب زد تا مرا خیس کند، کت و شلوار کرمی من زیر گل و آب شد. چقدر ناراحت شدم گویی همه زندگیم را از من گرفتند، اشک در چشمانم حلقه زده بود، تاب نیاوردم در حالی که با چشمان گریان به طرف دفتر مدرسه می رفتم با آستین کتم اشکهایم را پاک می کردم، هنوز به در دفتر مدرسه نرسیده بودم که ناظم مدرسه گفت بیا که خوب با پای خودت آمدی! سر در نیاوردم، بدون اینکه از من سؤال کند چه کسی کت و شلوارت را کثیف کرده، گفت: یا الله بخواب! تعجب کردم من که کاری نکرده بودم تازه آمده بودم برای اولین بار ادعای حقم کنم. زبانم بند شد و رشته کلام پاره، ناظم با دست چپش پشت یقه ام را گرفت و مانند موش آب کشیده پس از چند لحظه در فضا نگهداشت و سپس روی سکوی کنار ستون خواباند کفشهای لاستیکیم را با نوک کفش نوک تیزش (قیصری) بیرون انداخت، چوب اناری نازنین را به کف پاهایم نشانه رفت حالا بزن و کی نزن، آتش از کف پاهایم زبانه می کشید، سوز می گرفت، دنیا دور سرم می چرخید تا آن وقت فلک نشده بودم. خوب یادت است که دیروز چقدر توی خانه سروصدا کردی و نگذاشتی یک چرت بزنیم. درست می گفت چون ناظم همسایه ما بود. تازه فهمیدم موضوع از چه قرار است. خلاصه آن روز حسابی فلک شدم، وقتی بلند شدم روی پاهایم نمی توانستم بایستم، کفشهایم را به دست گرفتم با کت و شلوارم که با گل و آب روی خاک غلت خورده بودم و خدا می داند آن لحظه چه شکلی به هم زده بودم به گوشه حیاط مدرسه، لنگان لنگان رفتم و نشستم. کف پاهایم را در دست گرفته و فریاد می زدم، تک و تنها در حیاط مدرسه نشسته بودم، اصلاً متوجه نشدم چه موقع زنگ کلاس زده شده بود و چه موقع دانش آموزان و معلمان سرکلاسها رفته بودند.  سکوتی سراسر مدرسه را فرا گرفته بود. از آن پس از ناظم و معلم می ترسیدم، دیگر نمی توانستم از حق خودم دفاع کنم، اگر کسی حقم را ضایع می کرد دندان روی جگر می گذاشتم و با خود می گفتم: حالا بروم و شکایت کنم مثل آن بار ناظم مدرسه حقم را کف دستم خواهد گذاشت. از آن پس گوشه گیر شدم، کمتر می پریدم، کمتر ورزش می کردم تا اینکه می خواستم کاری بکنم دور و برم را نگاه می کردم فکر می کردم الان است که آقا معلم یا ناظم مرا می بیند خاطرات چوب انار، سوزش کف پا و خاطرات آن روز تلخ جلو چشمم مجسم  می شد ناخودآگاه احساس سستی می کردم.
از آن پس همیشه کت و شلوار کرمی رنگ  می پوشم. چون همیشه در فکر قربان فرو می روم. ممکن است بپرسید مگر قربان چه شد؟ بله حق به جانب شماست در روزهای اوج انقلاب اسلامی سال 57 به درجه رفیع شهادت نایل آمد. از معلمان و ناظم هم هیچ خبری ندارم اگر زنده هستند خدا نگهدارشان باد و اگر بدرود حیات گفته اند خدا همه شهیدان و اسیران خاک را بیامرزد.

 

 


حق الزحمه

رسول خیراندیش

(این داستان مربوط به سالهای54 -53 است)
در درگیری که نیمه شب تا سحرگاه با تعدادی قاچاقچیان ماهی در نزدیکی دریا و یکی از شهرهای شمال داشتیم، تلفاتی به طرفین وارد شد. یکی از سربازهای رشید کرد ما کشته شد و دو نفر از افراد قاچاقچی به دست سربازان کشته شدند. چند سرباز و چند قاچاقچی هم در درگیری مجروح شدند و حال یکی از گروهبانها وخیم بود.
شب بسیار سختی بر ما گذشت و حاصل اینهمه جدل و کشمکش یک کامیون پر از ماهی از انواع مختلف خاویاری و سفید و... بود که به دست ما افتاد. مراتب بلافاصله صورتجلسه اولیه شد و کامیون پر از ماهی تحویل شیلات گردید.
تنظیم صورتجلسه درگیری در پاسگاه به علت گلوله های شلیک شده و پوکه های گم شده و همچنین یک سرنیزه و به جای گذاشتن کشته و زخمی ها به درازا کشید.
چون خبر داغ بود، سوژه بعضی از روزنامه ها هم شد و موضوع قاچاق به آن عظیمی در فصل غیر صید، خوراک روزنامه ها گردید و همه به دنبال مسئول عملیات بودند و مسئول عملیات گریزان از خبرسازی و دردسر.
 بعد از تنظیم صورتجلسه نهایی و ارجاع آن به مافوق از طرف رکن 2 چندین مرتبه به محل حادثه رفتیم و چندین مرتبه از دستگیرشدگان و راننده کامیون و همچنین از مسئول عملیات (من) و سربازها بازجویی شد و در ضمن بازجویی ها اجازه دفن هم برای کشته شدگان داده نمی شد و باز ما را بر سر صحنه حادثه می بردند و از نو کیفیت حادثه را تشریح می کردیم.
هر روز که می گذشت بر رفت و آمد سرهنگ ها و افسران مافوق به پاسگاه ما افزون می شد.
در تمام طول دوره بازجویی با صلابت و قدرت حرف زدم و آنچه اتفاق افتاده بود را بیان کردم. هرچند در ضمن بازجویی بعضی از افسران شیطنت هایی هم می کردند که حرف مرا عوض کنند و یا رودست بزنند اما چون به کاری که کرده بودم ایمان داشتم بدون هیچ ترس و واهمه ای از خودم و از افراد زیردستم و کار انجام شده و حتی صورتجلسه ای که در همان موقع تنظیم کرده و کامیون را فوراً تحویل داده بودم، دفاع می کردم و گره ای هم به ابرو نمی آوردم.
بعد از سپری شدن چند روز از حادثه، اجازه کفن و دفن داده شد. خانواده سرباز کردی که کشته شده بود، آمده بودند و جسد را با فغان و زاری فراوان بردند.
خانواده سربازان مجروح هم که خبردار شده بودند، جهت ملاقات پسرهای خود آمده و سرو صدا به راه انداخته بودند. حتی بعضی از آنها با روزنامه ها هم مصاحبه کرده بودند.
خانواده قاچاقچیان هم جسدها را تحویل گرفته برای خاکسپاری بردند. در بین مجروحین سر گروهبانی بود که خانواده اش در همان منطقه زندگی می کردند و او را از بهداری به خانه بردند.
بعد از آن جریان و سروصدایی که به پا شده بود، مردم آن منطقه با ما دو نوع رفتار داشتند بعضی ها که منافعشان در بین بود و ضرر کرده بودند برای خرید آذوقه و چیزهای دیگر بر ما سخت می گرفتند و کسانی دیگر، که دعای خیر هم می کردند. اما آنچه که مرا بیشتر به فکر انداخته بود برخوردهای غیرمعمول مافوق های خودم بود. همیشه پیش خود فکر می کردم مردم به ترتیبی همیشه برای همه کس حرف و حدیث می سازند که راست و دروغش را انسان به حساب شایعه و خیال پردازی می گذارد اما چرا رفتار بالا دستیها با من عوض شده بود، حیران بودم. دو هفته ای از ماجرای کاری که کرده بودم گذشته بود، یکی از افرادم که دیپلم وظیفه بود از مرخصی آمده و با اشتیاق به من گفت:
- جناب فرمانده من امروز به خاطر دیدن عمویم به گردان رفته بودم غوغایی به پا شده... او ادامه داد:جناب سروان!
- چی شده؟ حرف بزن!
- همه فرمانده ها را دستگیر و تبعید و منتظر خدمت کرده اند! حتی سرهنگ(س) و عمویم
- سرهنگ (س)؟!
- بله سرهنگ(س) هم به یکی از مرزها تبعید شده!
- عمویت چی؟
- عمویم هم امروز دیدم صورتش مثل گچ سفید شده، کاغذی در دست داشت که می گفت من هم باید بروم
- کجا؟
- نمی دانم. چیزی به من نگفت. فقط گفت...
- چی گفت؟ بگو نصف جانم کردی!
- گفت موضوع قاچاق ماهی در فصل غیرصید به گوش دربار رسیده و اعلی حضرت همایونی هم امر پیگیری موضوع داده اند و رکن 2 هم حساب همه را رسیده!
و ادامه داد: بهتر. [...] سرهنگ(س) چند نفر را قربانی کرد.
- کار بد آخر و سرانجام ندارد.
یکی از بچه های پاسگاه گفت:
- جانم، جان. پس جایزه حق کشف هم نصیب ما می شود.
- حق کشف چیه؟ جلو چشمت سرباز کرد کشته شد حالا حق کشف می خواهی؟
- اگر به من دادند نامردم نصفش را به او ندهم. هرچند شاید حالا که کشته شده چیزی به خانواده اش
 بدهند!
در دلم احساس رضایتی می کردم که کاری را انجام داده ام اما واقعاً برای پرسنلم که کشته و مجروح شده بودند، ناراحت بودم. هرچند خودم هم وظیفه بودم و چند صباحی دیگر خدمتم تمام می شد و مرخص می شدم و این به علت سیاست دولت و جلوگیری از خیلی مسائل بود که مسئولین گارد را که در خط مقدم هستند وظیفه ها تشکیل می دادند که از ترس اضافه خدمت و پرونده دار شدن دست به کارهای غیرقانونی نزنند اما سران اصلی همان افراد کادر بودند که سلسله جنبان
 مسائل می شدند.
ماجرای کار ما چند هفته را پشت سر گذاشت و بازکارهای روزمره جریان داشت. گشت های روزانه و شبانه و مبارزه با سد حریم رودخانه ها و صیدهای غیرقانونی و مسائل مردم و گرفتاری هایی که داشتند و به ما رجوع می کردند ادامه داشت تا در نیمه روزی که از گشت باز می گشتم دو افسر کادر در پاسگاه منتظر من بودند این را سرباز نگهبان به من گفت و به محض ورود به دفترم و خوش وبش اولیه و تعریف و تمجید کردن آنان از کارهایم و بعد از کمی تأمل نامه ای را به دستم دادند:
بدین مضمون:
افسر وظیفه... ضمن قدردانی و تشکر از خدمات بی شائبه شما در پیگیری اصل ملی کردن آبها از اصول انقلاب شاه و ملت و فداکاری شما در راه وطن که از هیچ کس پوشیده نیست پس از رؤیت این حکم محل کار شما در پاسگاه .... تعیین می شود ضمن مراجعه و تحویل گرفتن پست و اموال، حضور خود را به........ اعلام نمایید. لازم به تذکر است که طبق امریه همایونی کادر شیلات منحل و شما زیر نظر فرماندهی ژاندارمری انجام وظیفه خواهید کرد.
فرمانده....
نگاهی به آن دو افسر انداختم و مجدد نامه را مطالعه کردم تا یکی از افسران گفت: معطل نکنید!
- خوب است. بنده حاضرم!
در چشم برهم زدنی وسایلم را جمع کرده با پرسنل خداحافظی کرده و سوار ماشین گازی که از قبل برایم آماده کرده بودند شدم، آن دو افسر با ماشین دیگر به سمت دیگری رفتند و حرکت کردم.
در بین راه چهره های بچه های پاسگاه که بعضی هم گریان بودند پیش نظرم می آمد و بغض گلویم را فشار می داد، یکی از آنها می گفت:
- هرجا که بروی می آییم به دیدنت جناب .............
- هیچ جا نمی روم مطمئن باش از ایران بیرون نمی روم و ظاهراً می خندیدم.
پس از چند ساعت رانندگی در دشت که هیچ نشانی از آبادی و آدمیزاد نبود و بالاخره به چند قدمی مرز ایران و شوروی رسیدیم. پیاده شدم. در مقابلم اتاقکی بود که چند نفر منجمله یک گروهبان یکم هم به چشم می خورد برای ادای احترام نظامی خبردار ایستاده بودند. بعد از سلام دادن سر گروهبانی که با خنده اش دندانهای زردش را به رخم می کشید، جلو آمد احترام گذاشت و گفت:
- جناب سروان خوش آمدید. محل خدمت جدیدتان مبارک. این هم حق الزحمه خدمات صادقانه تان است. تحویل بگیرید!