صفحه 7--2شهریور
فرار
اثر: سامرست موام(1)
ترجمه: ابراهیم روپائی
من همیشه متقاعد شده ام که اگر زمانی یک زن تصمیم به ازدواج با مردی را بگیرد هیچ چیز جز یک فرار سریع نمی تواند آن مرد را نجات دهد! البته این موضوع همیشه مصداق ندارد چون زمانی یکی از رفقای من که خود را در چنین مخمصه ای گرفتار می دید در بندری که نامش برایم آشنا بود سوار یک کشتی شد و به مدت یکسال به سفر دور دنیا رفت، در حالی که به خاطر خطری که از این ازدواج احساس می کرد و اضطراری که برای یک عکس العمل
فوری داشت تنها مسواکش را به عنوان اثاثیه همراه برداشته بود! اما وقتی مطمئن شد که خطر از سرش گذشته است [چون فکر می کرد که زنان قابل تغییراند و در طول دوازده ماهی که او در سفر است آن زن مطمئناً او را فراموش کرده است] و دوباره در همان بندری که از آن جا سفرش را شروع کرده بود پا به خشکی گذاشت، اولین کسی که در بارانداز مسرورانه برای او دست تکان داد همان زن ریزنقشی بود که او به خاطرش فرار کرده بود! من فقط یکبار با مردی آشنا شده ام که در چنین موقعیت هایی توانست خودش را نجات دهد. نام او «راجر چارینگ»(2) بود. وقتی او عاشق «روت بارلو»(3) شد، دوران جوانی را پشت سر گذاشته بود و آن قدر تجربه داشت که بتواند از خودش مواظبت کند، اما «روت بارلو» دارای یک موهبت طبیعی بود [ یا شاید بهتر است که آن را یک خصیصه بنامیم] که بیشتر مردها را خلع سلاح می کرد! و همین ویژگی بود که خرد، ملاحظه کاری و عقل دنیوی «راجر» را دزدید! این خصیصه وضع ترحم آمیز آن زن بود! خانم «بارلو» که دو بار بیوه شده بود دارای چشمانی فوق العاده سیاه بود که من تا آن موقع هرگز به چشمانی چنین تأثیرگذارنده برخورد نکرده بودم. مثل این بود که چشمان آن زن همیشه برای گریه کردن آماده و آکنده از اشک بود. آنها چنین تداعی می کردند که جهان در مورد آن زن بیش از حد سختگیر بوده و سر ناسازگاری داشته است و شما این را حس می کردید! رنجی که زن بیچاره متحمل شده بود فراتر از تحمل هر کس دیگری بود. اگر شما هم مثل «راجر چارینگ» آدم مقتدر و ثروتمندی بودید مطمئناً به خودتان می گفتید: من باید چون سپری این موجود بیچاره را در مقابل خطرات زندگی حفظ کنم! چقدر زیبا بود اگر می شد این حزن و اندوه را از چنین چشمان درشت و دوست داشتنی زدود. من از «راجر» شنیدم که همه با آن زن خیلی بدرفتاری کرده بودند. ظاهراً او از آن دسته افراد ناموفقی بود که شانس با وی یار نشده و هیچ چیز برایشان درست از آب در نمی آید! اگر با مردی پیمان زناشویی می بست مورد ضرب و شتم قرار می گرفت، اگر دلالی را اجیر می کرد آن مرد سرش کلاه می گذاشت، اگر آشپزی را به خدمت می گرفت، آشپز مست از آب در می آمد! خلاصه چیزی جز ناکامی سراغش را نمی گرفت!
زمانی که «راجر» به من گفت که سرانجام آن زن را تشویق به ازدواج با خود کرده است من برایش آرزوی خوشبختی کردم وگفتم می دانید او کمی از شما واهمه دارد و فکر می کند که شما فاقد احساساتید! البته من نمی دانم که چرا او باید درباره شما چنین فکری در سر داشته باشد. راستی شما به او خیلی علاقه دارید، این طور نیست؟
من گفتم: البته خیلی زیاد، او دوران سختی را پشت سر گذاشته است زن بیچاره، من برای او خیلی متأسفم.
در این مورد، من نمی توانستم احساس همدردی کمتری کنم. می دانستم که او زن احمقی است و فکر می کردم در حال کشیدن نقشه ای می باشد. احساسم به من می گفت که آن زن مثل آهن سرسخت است.
«راجر» آن زن را به دوستانش معرفی کرد. به او جواهرات زیبایی هدیه داد. او را به این جا و آن جا و همه جا برد. قرار ازدواجشان برای آینده ای نزدیک گذاشته شد. «راجر» خیلی خوشحال بود. او داشت کار قشنگی می کرد و همزمان دست به کاری می زد که خیلی به آن علاقه داشت. این یک موقعیت غیرمعمولی بود و تعجبی ندارد اگر او کمی بیش از آن چه روی هم رفته برایش مناسب بود راضی به نظر برسد.
اما ناگهان عشقش نسبت به آن زن فروکش کرد! نمی دانم چرا. نمی توان گفت که او از صحبت با آن زن خسته شده بود چون «روت» اصلاً صحبت نمی کرد! شاید دلیلش صرفاً این بود که آن قیافه و نگاه رقت انگیز دیگر اثرش را در آن مرد از دست داده بود! چشمهای آن مرد باز شده و او دوباره به همان مرد محتاط قبلی تبدیل شده بود. «راجر» متوجه شده بود که «روت بارلو» عزمش را جزم کرده است تا با او ازدواج کند بنابراین جداً سوگند خورد که نگذارد هیچ چیز او را مجبور به ازدواج با آن زن کند. اما در این راه با مشکل مواجه بود. حالا که عقل به سرش آمده بود و می توانست درست فکر کرده و تصمیم بگیرد آشکارا زنی را که باید با او وارد معامله می شد ارزیابی
می کرد و می دانست که اگر از «روت» بخواهد تا او را از قید و بند ازدواج آزاد کند، آن زن او را وادار خواهد کرد
[ از طریق کشش و جذابیتی که داشت] تا به خاطر جریحه دار شدن احساساتش تاوان سختی به او بپردازد. به علاوه، ترک کردن یک زن برای یک مرد همیشه کار ناخوشایندی به حساب می آید و مردم فکر می کردند که او با آن زن بدرفتاری کرده است.
«راجر» رازش را پیش خود نگهداشت. او در رفتار و کردارش هیچ نشانه ای که حاکی از تغییر علاقه اش نسبت به آن زن باشد نشان نداد! مثل همیشه، به همه خواسته هایش علاقه نشان می داد. او را برای شام به رستوران های مختلف می برد. با هم به تئاتر می رفتند. برایش گل می فرستاد. با او همدلی می کرد و دلش را به دست می آورد. آنها تصمیم گرفته بودند که به محض پیدا شدن خانه ای مناسب و مورد علاقه شان با هم ازدواج کنند. زیرا «راجر» در منطقه ای تجاری زندگی می کرد و «روت» درخانه ای مبلمان شده، بنابراین آنها شروع به بازدید از خانه های مورد علاقه شان کردند. آژانس مسکن برای «راجر» فهرست خانه ها را می فرستاد و او هم «روت» را برای دیدن آنها می برد. برایشان خیلی سخت بود خانه ای را که کاملاً مورد پسندشان باشد در بین آن همه خانه پیدا کنند. «راجر» به آژانس های دیگری مراجعه کرد. آنها به طور متوالی از خانه ها دیدن می کردند. آنان را کاملاً مورد بررسی قرار می دادند از زیرزمین گرفته تا اتاق زیر شیروانی. بعضی وقتها آنها خیلی بزرگ بودند و یا خیلی کوچک، یا از مرکز شهر بسیار دور بودند و یا خیلی نزدیک. بعضی از آنها یا خیلی گرانقیمت بودند و یا احتیاج به تعمیرات زیادی داشتند. بعضی از آنها یا خیلی دلتنگ کننده به نظر می رسیدند و یا بیش از حد دلباز. بعضی از آنها یا خیلی تاریک بودند و یا خیلی سرد. «راجر» همیشه در آنها ایرادی پیدا می کرد که باعث می شد برایشان نامناسب جلوه گر شوند. او خیلی مشکل پسند بود و نمی خواست «روت» را مجبور به سکونت در خانه ای کند که کاملاً مورد علاقه اش نباشد! البته خانه ای با چنین مشخصات احتیاج به جستجوی فراوان داشت. پیدا کردن خانه کاری واقعاً خسته کننده است و اخیراً باعث شده بود که حوصله «روت» سررفته و عصبانی شود!
«راجر» مصرانه از او خواست که صبور باشد. خانه ای که آنها به دنبالش بودند بایستی مطمئناً در جایی وجود داشته باشد و با کمی پشتکار آنها موفق به پیدا کردنش می شدند!
آن دو به صدها خانه سر زدند. از هزاران پله بالا رفتند. از آشپزخانه های بی شماری دیدن کردند. «روت» که خسته شده بود یک بار دیگر خشمگین شد و متانتش را از دست داد. او به «راجر» گفت: اگر به زودی نتوانی خانه ای
پیدا کنی ممکن است من در تصمیمم تجدیدنظر کنم چون اگر بخواهی همین طور ادامه دهی ما تا سال ها
نمی توانیم با هم ازدواج کنیم.
«راجر» گفت: این طور حرف نزن. من ملتمسانه از تو می خواهم که باز هم صبر داشته باشی و بعد اضافه کرد: هم اکنون من فهرست کاملاً جدیدی از آژانس های مسکن که جدیداً با آنها تماس داشته ام دریافت کرده ام. این فهرست باید شامل حداقل 60 خانه جدید باشد. آنها دوباره تعقیبشان را شروع کردند. به خانه های بیشتر و بیشتری سر زدند. این کار دو سال طول کشید! «روت» ساکت و تحقیر شده بود! چشمان زیبا و تأثیرگذارنده او حالا غمگین به نظر می رسیدند. بالاخره تحمل آدمی هم حد و حسابی دارد! «روت» تحمل یک فرشته را داشت. اما بالاخره صبرش تمام شد! او از راجر پرسید: می خواهی با من ازدواج کنی یا نه؟
دیگر در صدایش آن نرمش همیشگی وجود نداشت، اما در پاسخ مؤدبانه «راجر» که جملات زیر را بر زبان
می آورد هیچ تأثیری نگذاشت وی در پاسخ سؤال «روت» گفت: البته که می خواهم عزیزم، ما درست در لحظه ای که خانه مورد علاقه مان را پیدا کنیم با هم ازدواج خواهیم کرد و بعد اضافه کرد:
ضمناً من هم اکنون چیزی را شنیده ام که ممکن است برای هر دو نفرمان مناسب باشد. «روت» گفت: من حالا حوصله دیدن خانه های بیشتری را ندارم.
راجر گفت: آه عزیزم... فکر می کنم که تو باید کمی خسته شده باشی!
«روت بارلو» به رختخواب رفت. او دیگر «راجر» را نمی دید و «راجر» با تلفن زدن به خانه او و پرسیدن حالش، خودش را راضی نگه داشته و برایش گل می فرستاد. او مثل همیشه به «روت» وفادار بود! هر روز برایش نامه
می نوشت و در مورد خانه جدیدی که باید به آن سر بزنند برایش توضیح می داد. یک هفته گذشت، سپس نامه زیر را از «روت» دریافت کرد. او نوشته بود:
«راجر»
من حقیقتاً فکر نمی کنم که تو مرا دوست داشته باشی. من کسی را یافته ام که برای نگهداری از من اشتیاق به خرج می دهد و می خواهم امروز با او ازدواج کنم.
«روت»
در جواب نامه روت، «راجر» نامه زیر را با پیک ویژه برایش فرستاد:
«روت»
خبر ازدواج تو دارد مرا خرد می کند! این ضربه روحی آن چنان خرد کننده است که من هرگز نمی توانم آن را جبران کنم، اما البته خوشبختی تو باید اولین موضوعی باشد که من به آن توجه داشته باشم. با این نامه، فهرست هفت خانه جدیدی را که امروز صبح با پست برایم فرستاده شده است برایت می فرستم و مطمئن هستم که تو در میان آنها بالاخره خانه مورد نظرت را پیدا خواهی کرد!
«راجر»
پی نویس:
1-SOMERSET MAUGHAM
2-ROGER CHARING
3-RUTH BARLOW
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی