صفحه 7--28 دی 87
همنوایی سه نوزاد
محمدرضا آل ابراهیم – استهبان
«-بعد از هشت سال، با هزار نذر و نیاز و دکتر و دوا، این دخترِ من صاحب اولاد شده، نذار رو سیاه بشم، خدا رو سفیدت کنه!»
«-چند دفعه بگم خانم، تا 80000 تومان وجه نقد ندهید دست به دخترت هم نمی زنم!»
«-آخه من چه طوری 80000 تومان پول، این هم در این نیمۀ شب، جور کنم!»
«-این مشکلِ خودتان است، به من هیچ ربطی نداره!»
«-خدا را پیشِ چیشات بیار و این بچه را آزادش کن!»
«-خدا به جای خودش محفوظ، ولی من 24 سال درس خوانده ام حالا بیام محضِ رضای خدا کار کنم!»
«-خُب چه اشکالی داره، محضِ رضای خدا کار کن».
«-اشکالش اینه که محض رضای خدا کار کردن برای من نان و آب و آپارتمان نمیشه».
«-نان و آب که خدا روزی رسونه، آپارتمان هم یه جورایی درست میشه».
«-من تا این کلۀ سحر بیدار نه ایستاده ام که با تو یکی به دو کنم»
این را گفت، در را بست و رفت.
صدای چند نفر از زنان جوان که فریادهای دلخراش می کشیدند به گوش می رسید.زنان روستایی هاج و واج مانده بودند و نمی دانستند چه کار کنند. جیغ دخترشان که برمی خاست، چُرتِ آنان می پرید و به هوا پرتاب می شدند و صورت خود را می کندند. جا به جا کارتن پهن کرده بودند و زیر درختان و کف گذرگاه حیاط بیمارستان، کفش ها را زیر سرشان گذاشته و از خستگی ولو شده بودند.
هر از گاهی، در نیمه شیشه ای زایشگاه که از آن پشت، هیچ چیز دیده نمی شد جز نور رنگ و رو رفته یک مهتابی که آن هم از بس بر آن چشم دوخته شده بود ملال آور و کسالت بار به نظر می رسید، باز می شد و صدایی بر می خاست که فرضاً: «همراه خانم فلانی؟!»
و این همراه بود که دلش کنده می شد. بین مرگ و زندگی دست و پنجه نرم می کرد. دختر یا عروسشان در داخل بود و می نالید و
می تابید و همراهان در بیرون، ساعتی صد بار زنده و مرده می شدند.
از این که نمی دانستند در آن «تو» چه می گذرد بیشتر دلشوره داشتند. تشخیص سالم بودن، مردن و یا پول خواستن هر صدایی که بلند
می شد، مشکل بود. تا پرستار جمله اش را تمام نکرده بود همه به نوعی آویزان بودند. چه آن که نام بیمارش را شنیده بود و چه آن که هنوز از سرنوشت مریضش خبری عایدش نشده بود.
من هم جزء همین کسان بیرونی بودم. زنم در حالت وضع حمل بود و نمی دانستم چه کار کنم. البته چون از قبل می دانستم که این خانم دکتر، 80000 تومانی است، آن پول را به هر طریقی که بود فراهم کرده بودم و به دستش داده بودم و خیالم از این بابت راحت بود. فقط از این که نمی دانستم زن و بچه به دنیا نیامده ام چه سرنوشتی را دنبال می کنند،
در هول و ولا بودم.
پرستاری به نقل از خانم دکتر، نامی را بر زبان راند و گفت: «80000 تومان بده که زنت در حالت بحرانی به سر می برد».
غرور این مرد روستایی بیش از آن بود که به التماس بیفتد. فقط گفت: اگر جسارت نیست برای من زحمت گرفتن یک شماره آژانس تلفنی را بکشید».
پنج دقیقه ای بیشتر طول نکشید که یک تاکسی تلفنی آمد. راننده اش
را می شناختم. رضا اقتداری از دوستانم بود. این مرد روستایی را سوار کرد. نزدیکی های سحر برگشتند. گفتم: رضا چرا این قدر طولش دادید؟
گفت: به رودبال رفتیم. پول که نداشت، سه تا میش از خانه اش در آورد و همان نیمه شب به در خانه ای رفت و در زد و گوسفندان را فروخت و 80000 تومان گرفت و آمد.
در شیشه ای با یک دسته کلید کوبیده شد. شبحی از پشت شیشه های
مشجر پدیدار گشت. گویی موجودی موهوم از اعماق تاریخ به جلو می آمد و هر لحظه تکامل می یافت و تکه های مخلوط شده شبح، به صورت هیئت آدمی نمودار می گشت. در باز شد. مرد روستایی سلامی کرد و 80000 تومان را به دست خانم دکتر داد. او بی درنگ به شمارشش پرداخت. همه اسکناس ها، هزاری بود. آنها را از 75 به بعد با ملایمت رد می کرد. هم چنان که به شماره 80 می رسید لبخندی هم چاشنی شماره ها می کرد. به پایان که رسید دهانش به اندازه پهنای صورتش گشوده شد و پول را تا زد و در جیب روپوش سفیدش گذاشت. به نیم ساعت نرسیده بود خبر آمد که همسر این مرد رودبالی پسری زاییده است. مرد رودبالی به جای صدای بع بع گوسفندان، در این کله سحر صدای «اوهه اوهه»ی نوزادش را می شنید.
معصومه - زن من - هر چه التماس کرده بود که: خانم دکتر والله این دختر زبان بسته را هم نجات بده او دارد از درد به خودش
می پیچد! به خرج دکتر نرفته بود که نرفته بود. حتی معصومه دسته چِکَش را در آورده بود و گفته بود: من کارمندم و این هم چک کارمندی، هر مبلغی که دوست داری بنویس و این نوزاد را رها کن. کلید این قفس در دست شماست. می توانید به راحتی این پرندۀ بدون بال و پر را نجات دهید.در پاسخ با عصبانیت شنیده بود که: خانم فقط پول، پول، پول من جز پول نقد هیچ چیز دیگری را نمی شناسم! و معصومه با خود زمزمه کرده بود که: ای الهی سرت بخوره تا این قدر پول پول پول نزنی. تو با پول همین مردم به دانشگاه رفته ای و مدرک گرفته ای. درست است که زحمت کشیده ای و عمر و جوانی ات را روی درس و مطالعه سپری کرده ای ولی این که رسم روزگار نیست. ناسلامتی تو هم انسانی. تو هم خواهر و مادر و زن برادر و زن دایی و عمو داری. درست است که هنوز بچه نداری و بخت با تو یار نبوده و شوهری تو را برنگزیده است یا خود نخواسته ای و یا از زور زشتی...
معصومه دنباله حرفش را خورد و با شکم پرش از تخت پایین آمد و در شیشه ای را باز کرد و گفت: جلیل برو از این بر و اون بر 80000 تومان جمع کن که این خانم دکتر می خواهد این دختر نازنین را پرپر کند.من یک لحظه نفهمیدم چه می گوید گفتم: ما که 80000 تومان داده ایم.بعد حالیم کرد که چه می گوید. سرم از بی خوابی و اضطراب در حال دَوران بود. هنوز معصومه از جلو در عقب نرفته بود که صدای خانم دکتر بلند شد: همراه خانم فلانی، وضع دخترتان وخیم است اگر پول ندهید جان هر دو در خطر است.زن روستایی گفت: چه خاکی به سرم بریزم. من مال این جا نیستم از «رونیز پایین» آمده ام. سر زمین پات چغندر می کردم که خبرم دادند. فقط سه هزار تومان برای روز مبادا قایم کرده بودم همین است که آورده ام.
آن گاه دست کرد تا از گوشه چارقدش باز کند و به خانم دکتر بدهد. دکتر دست های پینه بسته و زمخت زن را که دید اخم کرد و روی برگرداند و گفت: همین که گفتم.
انگشتان زن روستایی به دنبال این بی اعتنایی دکتر بر گره نیمه باز چارقدش ماسید. با نگاه حسرت باری گفت: پس تکلیف من چیست؟
دکتر گفت: یا پول، یا ببرش به شیراز!
زن روستایی که گویی راه تازه ای برای مشکلش گشوده شده بود، گفت: باشه دکتر جان باشه، می برمش شیراز!
دکتر گفت: از نظر من اشکالی نداره که ببریدش به شیراز ولی باید رضایت نامه بدهی.
زن روستایی گفت: باشد برای رضایت نامه هم باید پول بدهم؟
دکتر گفت: نه پول نمی خواهد بدهی ولی این را بدان که تا گُرده* هم نمی رسید زیرا هر دو تلف می شوند.
من بیش از این ایستادن را جایز ندانستم با موتور قراضۀ بدون چراغی که داشتم حرکت کردم و با این که می دانستم هنوز همه در خوابند به در خانه چند تا از دوستان و نزدیکان رفتم و با هزار مکافات 80000 تومان را فراهم کردم و آوردم و به زن روستایی دادم و او هم در زد و خانم دکتر هم هر چه به شمارش 80000 نزدیک تر می گردید لبخندش پر رنگ تر می شد. نیم ساعتی بیشتر طول نکشید که صدای بچه دختر این زن روستایی با بچه من ترکیب شد و همراه با صدای بچه آن مرد رودبالی، هارمونی زیبای زندگی را نواختند. بانگ بلند خروسهای همسایه نوید بامداد را نشانی می داد.
* * *
دکتر فتانت منتقل شد و به جایش دکتری آمد که از انسانیت چیزی کم نداشت. از هیچ بیماری پول دریافت نکرد و بر هیچ مریضی خرده نگرفت و همراه هیچ مریضی را خوار و خفیف نکرد و از حقارت بیزار بود و مناعت طبعش سر به آسمان می سایید.
مردم کم کم خشونت ها و بدرفتاری های خانم دکتر فتانت را به بوتۀ فراموشی می سپردند که خبری از فیروزآباد برخاست: «خانم دکتر فتانت به ضرب دشنه ای از پای در آمد»
گویا همین مسئله دریافت 80000 تومان را هم در آن جا اعمال می کرده است تا این که به مردی از ایل قشقایی برخورد می کند که پس از همه التماس ها موفق نمی شود که خانم دکتر را راضی کند تا قبل از آوردن پول همسرش را زایمان کند. حتی سبیلش را هم گرو می گذارد و مورد پذیرش قرار نمی گیرد. در فاصله ای که به دنبال فراهم کردن پول بوده است، همسر و فرزندش در اثر درد زایمان، این جهان را ترک می کنند. خبر به گوش مرد می رسد. به جای پول با یک دشنه به سراغ خانم دکتر می رود و چون او را موجب مرگ همسر و فرزندش
می دانسته است به راحتی دشنه را در قلب خانم دکتر فرو می کند.
* گرده= روستایی در 15 کیلومتری باختر استهبان
معترض
نسیم آل ابراهیم - استهبان
شلنگ آبش را جمع کرد. خنکای صبحگاهی همراه با بوی خوش خاک مرطوب، روح را نوازش می داد. پایین پاچۀ شلوارش خیس شده بود و ریش ریش های شلوار، روی زمین کشیده می شد. به درون مغازه رفت. روی پیت حلبی نشست و دمپایی پلاستیکی را از پا درآورد و تکان داد. دمپایی را روی گونی مویزها گذاشت تا خشک شود. دست به بالای سر برد و رادیو را روشن کرد. خش خش رادیو نگاهش را به آن سمت برگرداند. با چشمان ریز به گود نشسته به دنبال موج رادیو می گشت.
-سلام آ جواد.
-هوم
-دستت درد نکند که پیاده رو را شستی.
مرد رد شد و رفت.
صدای رادیو صاف شد و واضح به گوش رسید. به دنبال گونی به انتهای مغازه رفت. باید شلغم ها را روی آن پهن می کرد. گونی انجیر را جابه جا کرد. موشی از زیر آن در رفت. چشمان جواد گرد شد و لب کجش به خنده واگشت. دو سه گونی را برداشت و کنار ترازو به زمین گذاشت. دبه شیرۀ انگور پر از مگس های چسبیده به آن را با پا هل داد تا راهی باز شود و بتواند بادام ها را بردارد. با برداشتن گونی بادام از بلندی، وسایل درهم و برهمی که بر روی هم چیده شده بود؛ ریخت. کیسه کشک به پایین سرید و روی زمین پخش شد.
-اِ... لعنتی این کجا بود که ریخت؟!
با دستانش کشک ها را از روی زمین پر از خاک و خاشاک و مو و خرده ریزه های کارتن جمع کرد. با بی حالی، فوتی می داد و درون کیسه می ریخت. هر دفعه لبه آستین بدون دکمه اش به صورتش می خورد و او را جری تر می کرد.
-آ جواد؛ نه خسته؛ سلام علیکم.
-هوم... چه می خوای؟
-هیچی، داشتم رد می شدم... چه می کنی کف دکان؟
-هوم... هیچی، می بینی خب!
-راستی انار ایج هم داری؟
-ها! ته کارتن پشت دری نگاه کن.
مرد خم شد. پشت در آهنی بدون شیشه که با حلب، جای شیشه ها پر شده بود را نگاه کرد.
-این که شده رب انار.
-نمی خوای بهونه نگیر. برو برو!
-حالا چرا جر می شوی، آ جواد؟!
جواد دوباره به کار خود پرداخت. آفتاب از پشت درخت، سر برآورده بود و پیاده رو کم کم خنک می شد. گونی ها را برداشت و یکی یکی در دو طرف پیاده رو پهن کرد و اول شلغم و بعد انجیر و بادام و انارها را روی آن ریخت و درون دکان رفت.
زنی که چادر مشکی نخ نما شده ای بر سر داشت، لبه چادر را به دندان گرفته بود؛ خجالت زده و آرام جلوی ترازو ایستاد.
-سلام، گل گاوزبان نمی خوای؟
-نه خواهر خودمون خیلی داریم.
-تازه از کوه چیدیم؛ همین صبحی.
-نه خواهر این جا نیایستید.
-تو را به خدا بخر؛ پولش لازمِ لازم.
-لااله الاالله می گم برو.
-جون هر که دوست داری ازم بخر.
-خب ببینم چه قدر است؟
-یک د و منی چیدم.
جواد بقچه را باز کرد و به گل ها دست کشید و روی ترازو گذاشت.
یک وزنه دو کیلویی و یک وزنه یک کیلویی و یک سنگ گرد و دو تا شمع موتور روی ترازو انداخت و گفت:
-چهار کیلو یک چی کمتر.
زن با نگاهی ناباورانه گفت:
-بیشتر است.
جواد بقچه را پیچید و جلوی زن انداخت.
-من که از اول گفتم نمی خوام.
زن دستپاچه شده گل ها را از روی زمین برداشت.
-نه، باشه هر چی بگی.
-نه، دیگه نمی خواهم خواهر.
تو را به خدا هر چی بگی، باشه قبول دارم.
او با اکراه دست برد و بقچه را برداشت و گل ها را درون پلاستیک چرکمرده ای ریخت و از درون حلبی زیر ترازو پول زن را داد و گفت:
-تازه صد تومن اضافه تر دادم.
زن به پول ها نگاهی انداخت. تعجب کرد ولی دیگر جای هیچ صحبتی نبود. بقچه را برداشت و رفت.
بوی انار له شده سرتاسر محوطۀ جلو مغازه را فرا گرفته بود. باید
سریع تر آنها را می فروخت. به بیرون رفت و شروع کرد به داد زدن:
-بدو انار ایج... بدو انار ایج...
کسی رد شد و قیمت شلغم را پرسید. جواد جواب داد، پیرمرد معترض شد:
-به این له شدگی؟! چه قدر گران می دهی!
جواد هوم هوم کرد و غر زد. پیرمرد رد شد و رفت.
خانمی آمد:
-آقا تخمۀ هندوانه دارید؟
جواد یک چشمش را بست و با آن یکی سر تا پای خانم را برانداز کرد. از این که چنین مشتری دارد تعجب کرد. سریع به ته مغازه رفت و پلاستیک تخمه را آورد. خانم دو دانه برداشت و شکست و گفت:
-بی زحمت دو کیلو بدهید. کیلویی چند است؟
جواد خوشحال شد و هیچ نگفت. پلاستیکی برداشت و در آن ریخت و سنگ یک کیلویی، نیم کیلویی با دو تا شمع موتور انداخت و وزن کرد و به خانم داد و گفت:
چهار هزار و دویست تومان.
-مگر کیلویی چند است؟
-دو هزار تومان.
-پس چرا بیشتر می دهی؟
-برای اینکه چربید. مگر نمی بینی که آن طرف سنگین تر است.
خانم پول داد و رفت. جواد خنده ای کرد و پول را درون حلبی انداخت. از ته دل ذوق کرد. سر را که بالا کرد آ سید احمد را دید.
-سلام آسید.
-سلام علیکم آجواد. کار و بار چه طور است؟
-نمی گردد، آسید.
-ولی خوب مشتری داری.
-نه آسید، چیزی نمی خرند.
-همیشه و همه حال شاکر پروردگار باش. نیکوکاران در بهشت ابد متنعمند (ان الله برار فی نعیم)
-آسید شاکر هستیم.
-مرحبا، مقربان درگاه الهی در بهشت از چشمه تسنیم می نوشند
(و مزاجه من تسنیم)
جواد خندید و دندان های ریز و زردش نمایان شد.
-خدا نگهدار آجواد
دست خدا به همرات.
جواد چشمش افتاد به نیسان آن سوی خیابان که کاهو داشت. بلند شد. کمی پول از حلب زیر ترازو برداشت. به جیب شلوارش که زیر پیراهن بلندش پنهان بود چپاند. دمپایی را پیش پا انداخت. ماشین ها به سرعت می گذشتند و خیابان شلوغ بود. جواد سرش را پایین انداخته بود و پیش خود می گفت: اگر کیلویی پنجاه تومان بدهد می خرم اگر نه نمی خوام.
همین طور که پیش می رفت صدای وز وز شدید موتوری او را به خود آورد. تا سر را بالا کرد موتور هوندا با سرعت به او خورد. دمپایی پلاستیکی اش به گوشه ای پرت شده بود. خون جواد روی سفید آسفالت را رنگین کرده بود.
بɢҜ/ ˘��همراه خانم فلانی، وضع دخترتان وخیم است اگر پول ندهید جان هر دو در خطر است.زن روستایی گفت: چه خاکی به سرم بریزم. من مال این جا نیستم از «رونیز پایین» آمده ام. سر زمین پات چغندر می کردم که خبرم دادند. فقط سه هزار تومان برای روز مبادا قایم کرده بودم همین است که آورده ام.
آن گاه دست کرد تا از گوشه چارقدش باز کند و به خانم دکتر بدهد. دکتر دست های پینه بسته و زمخت زن را که دید اخم کرد و روی برگرداند و گفت: همین که گفتم.
انگشتان زن روستایی به دنبال این بی اعتنایی دکتر بر گره نیمه باز چارقدش ماسید. با نگاه حسرت باری گفت: پس تکلیف من چیست؟
دکتر گفت: یا پول، یا ببرش به شیراز!
زن روستایی که گویی راه تازه ای برای مشکلش گشوده شده بود، گفت: باشه دکتر جان باشه، می برمش شیراز!
دکتر گفت: از نظر من اشکالی نداره که ببریدش به شیراز ولی باید رضایت نامه بدهی.
زن روستایی گفت: باشد برای رضایت نامه هم باید پول بدهم؟
دکتر گفت: نه پول نمی خواهد بدهی ولی این را بدان که تا گُرده* هم نمی رسید زیرا هر دو تلف می شوند.
من بیش از این ایستادن را جایز ندانستم با موتور قراضۀ بدون چراغی که داشتم حرکت کردم و با این که می دانستم هنوز همه در خوابند به در خانه چند تا از دوستان و نزدیکان رفتم و با هزار مکافات 80000 تومان را فراهم کردم و آوردم و به زن روستایی دادم و او هم در زد و خانم دکتر هم هر چه به شمارش 80000 نزدیک تر می گردید لبخندش پر رنگ تر می شد. نیم ساعتی بیشتر طول نکشید که صدای بچه دختر این زن روستایی با بچه من ترکیب شد و همراه با صدای بچه آن مرد رودبالی، هارمونی زیبای زندگی را نواختند. بانگ بلند خروسهای همسایه نوید بامداد را نشانی می داد.
* * *
دکتر فتانت منتقل شد و به جایش دکتری آمد که از انسانیت چیزی کم نداشت. از هیچ بیماری پول دریافت نکرد و بر هیچ مریضی خرده نگرفت و همراه هیچ مریضی را خوار و خفیف نکرد و از حقارت بیزار بود و مناعت طبعش سر به آسمان می سایید.
مردم کم کم خشونت ها و بدرفتاری های خانم دکتر فتانت را به بوتۀ فراموشی می سپردند که خبری از فیروزآباد برخاست: «خانم دکتر فتانت به ضرب دشنه ای از پای در آمد»
گویا همین مسئله دریافت 80000 تومان را هم در آن جا اعمال می کرده است تا این که به مردی از ایل قشقایی برخورد می کند که پس از همه التماس ها موفق نمی شود که خانم دکتر را راضی کند تا قبل از آوردن پول همسرش را زایمان کند. حتی سبیلش را هم گرو می گذارد و مورد پذیرش قرار نمی گیرد. در فاصله ای که به دنبال فراهم کردن پول بوده است، همسر و فرزندش در اثر درد زایمان، این جهان را ترک می کنند. خبر به گوش مرد می رسد. به جای پول با یک دشنه به سراغ خانم دکتر می رود و چون او را موجب مرگ همسر و فرزندش
می دانسته است به راحتی دشنه را در قلب خانم دکتر فرو می کند.
* گرده= روستایی در 15 کیلومتری باختر استهبان
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی