صفحه 7--14 اسفند 89
مجرمی درون فنجان...
تو وحشتی را با چشمهایت در این داستان میریزی که هیچ دیازپامی قادر به آرام کردن آن نیست. از راه میرسی، از پشت خطوط تلفن با صدایی پر از دلواپسی. هیچ کس نمیداند از کجا آمدهای. قرار میگذاری، نمیآیی، کاری که خبرهای خوش میکنند. رخ نشان نمیدهند تا تشنه تر باشی. بعد در فوران داستان از پیچ جملهها و کلمهها عبور میکنی و در یک قهوهخانه بین راهی که در و دیوارش را واژهها احاطه کردهاند پشت میزی مینشینی و قهوه تلخی سفارش میدهی. پیشخدمت با سینی مستطیل نقره گون خود به سمت تو میآید. من هنوز نمیدانم که چگونه نگاهی به من خیره خواهد شد. گم شدهام زیر موج آرام قهوه در عمق یک فنجان. آغشته به طعم دردهایی که میخواهند سرنوشت مرا رقم بزنند. هنوز نمیدانم دست کدام باغبانی در کدام سوی دنیا مرا چیده تا حالا پیشخدمت مرا به تو تعارف کند. دلم میخواهد سرک بکشم و نگاه کنم چه کسانی شاهد به دنیا آمدنم خواهند بود. چهره پیشخدمت را از فراز امواج قهوهای رنگ نمیبینم. اما میتوانم به هویت خودم پی ببرم. صدایی میپرسد: شما قهوه میخواستید؟ و من برای نخستین بار صدای خالق فرداهای خودم را میشنوم. به تصادف برخورد سینی با سطح میز موجاموج فضای کوچک زندگیام افزون میشود و اندکی بعد آرام میگیریم. هم من و هم دریای کوچک قهوه در دنیای فنجان.
دست میآوری و دنیای مرا برمیداری. نفس میکشی و انگار آنی که خواستهای نبودهام. میپرسی: قهوه ترک نداشتید؟ من در نیمه راه آشفتگی و آرامش درست روبروی تو در صدای پیشخدمت هویت خودم را میشناسم.
-نه عذر میخوام فقط برزیلی داریم.
زنگ گوشنواز صدایت مرا عفو میکند. انگار خطایی کردهام که میبخشیام.
-عیبی نداره... اگه ترک بود بهتر بود ولی خب...
میفهمم که به اجبار پذیرفته شدهام. به غریبهای میمانم که ناچار راهش میدهی... غریبهای که اگر قطار کلمات در این ایستگاه توقف نمیکرد شاید نمیدیدیاش. یا نمیخواستی که دیده باشیاش. دوباره روی سطح صاف میز آرام میگیرم. منتظر تا چه سرانجامی نصیبم شود. در ناگهان هجوم شکرهایی که میریزی تا طعمم را شیرین کند گم میشوم. مرا در شکر حل میکنی و شاید این سرنوشت شیرینی است برای من که به پاروی نقرهای رنگی در دنیای کوچک فنجانم میچرخم. میچرخم و سرگیجهای نمیگذارد بفهمم کی از کنار ریههایت عبور کردهام، از خال نزدیک گلویت رد شدهام و به لبان شیرینت رسیدهام. مرا به لب میبری. مرا میچشی و مزمزهام میکنی و بعد دریای کوچک پیرامونم را به آداب و آهسته مینوشی. از درون تهی میشوم و من چشم می دوزم به سرنوشتی که تو میخواهی برایم رقم بزنی. انگار مجرمی که میخواهند حکمی برایش صادر کنند. نگاهم را به چشمهای درشت و زیبایت میدوزم و تا میخواهم بپرسم من کی هستم مرا برمیگردانی. وارونه در درون نعلبکی چینی سپید. این اولین مجازات دیدار با تو است. یک باره دنیای من تاریک میشود و کش داده میشود سرنوشتم از ته فنجان. میچسبم به دیوارهها و هی دست و پا میزنم و هی میخندم و هی گریه میکنم. شاید از این که خالق لحظات آیندهام را نمیبینم، یا دانای گذشتهام را نمیتوانم تماشا کنم اینگونه سرگردان حاشیه فنجانم. بار دیگر مرا برمیگردانی با چتر سپید نعلبکی چینی و من سقوط میکنم به اعماق دریای خشکیده فنجان. تکههای سرنوشتم به دیواره چسبیدهاند و من نمیتوانم به یادشان بیاورم. شاید تو دست بردهای و چتر سپید را برداشتهای که من از تاریکی عمق فنجان نجات پیدا میکنم. به چشمهایت خیره شدهام و به لبانت که گنجینه واژههای سرنوشت من هستند. انگار مرا میشناسی دقیق میشوی و نگاهم میکنی. میاندیشی که یک شب در خواب مرا دیدهای. یادت نمیآید کی و کجا. اما میدانی که من آن شب در خواب تو بودهام و اکنون که با شکر در آمیختهام در درون تو طعم خوشی دارم. اندیشهات را به لب میآوری و من میشنوم: «خودش بود... توی یک سالن تأتر... اون بالا روی سن داشتند برایش کف میزدند... آره خودش بود. معلومه کس دیگهای نیست که من باهاش آشنا شده باشم و تأتر هم کار کنه... خود خودشه...» بلند میگویی: من تو را قبل از این که ببینم تو خواب دیده بودم و من فکر میکنم که چگونه به خواب تو آمدهام؟ مرا دوباره به چشمهایت نزدیک میکنی. نزدیک چانهات قرار میگیرم. تا تو فکر کنی و بخواهی مجازات تازهای برای این خوابگرد خطاکار معین کنی. من سر در مسیر خیال میگذارم و خودم را در آن شب تصور میکنم. آنقدر به تو نزدیکم که میتوانم احساس کنم تو با یک لباس خواب قرمز در نیمه شب تابستانی گرم روی تخت خود به خواب رفتهای. موهای بلند شبق گونت پراکنده و دورادور گردنت را پوشاندهاند. چشمهایت بسته است و دست چپت از تخت پایین افتاده. انگار که به من اشاره میکند و من میآیم نزدیک. نگاهت میکنم. باریکه تخت جایی برای دو نفر ندارد. پس از پلکهای بستهات به خواب تو پا میگذارم و کسی که در خواب کسی باشد انگار در کنارش خوابیده است. آرمیده در درون او. حالا مرا به چشم مجرمی میبینی که بی اجازه در دنیای خوابت پا گذاشته و تا چشم
باز کردهای گریخته و ناپدید شده است. پیدایم کردهای و میخواهی مجازاتم کنی. لب باز میکنی و سرنوشت من تعریف میشود. از میان هزاران واژه و کلمه برایم دستچین میکنی گذشته و آیندهام را. من در هوا منتشر میشوم. زنده از جنس کلماتی که تو برایم انتخاب کردهای. متأسف میشوی... نمیدانم چرا... شاید میخواهی از میان جملههای ردیف در ذهنت واژههای تیرباران یا اعدام با طناب دار را انتخاب کنی.
قطار کلمات در ذهنت روشن میشود و تو بروز نمیدهی که کجای سرنوشت این آدم غرق شده در ته این فنجان این اندازه تأسف بار است. سری تکان میدهی و طفره میروی انگار دادگاه را به نشست دیگری موکول میکنی و برای این که از ازدحام واژههای اندوه بار رها شوی میگویی گذشته تلخی داشتهای. میدانم گذشتهام تلخ بوده و هیچ گاه دستی نبوده تا با پاروی نقرهای شکر در جانم بریزد و شیرینش کند. من مجرم گریخته و گم شده دنیا را از برزیل تا این قهوه خانه کوچک یک نفس آمدهام تا تو سرنوشتم را تعریف کنی. به چشمهایت نزدیک میشوم. دنیای مرا میگردانی، نگاه میکنی، دوباره برعکس و باز نگاه میکنی.
درست مانند قاضی عدالت پیشهای که مجرمی را در مقابل میبیند و هی با خود فکر میکند که مبادا نقصانی در قضاوتم باشد و این بیچاره عمرش در پس میلههای زندان به ناحق سپری شود، میکاوی تمام وجود مرا تا سرنوشتم به هجوم کلماتت ویران نشود. اما من خیره به چشمهای تو سرخوشم که چه پیشانی نوشت قشنگی داشتهام، از برزیل تا این قهوهخانه. میگویی: سه تا موفقیت سر راهت قرار داره. نفسم بالا میآید و آرام میشوم. میاندیشم که شاید اولینش همین نزدیکی با چشمهای تو است. بعد دوباره روی میز، دنیای کوچکم آرام میگیرد و تو دست به سینه نشستهای و مرا رصد میکنی. میشنوم که: یک ستاره در سمت چپ فنجان به شکل ناقصی پیداست. میخواهم ستاره را ببینم اما ستاره جزئی از من است. پس به ناگزیر چشمهایم را میبندم و به این سرنوشت محتوم گوش میسپارم. تو لکهای را در کف فنجان با دستهایی که به سمت ستاره دراز شده میبینی و بعد تشریح میکنی که این یعنی قرار است فردای روشنی داشته باشم. دلم آرام میگیرد. چشم باز میکنم. همراه نگاه تو به نقطهای از خودم خیره میشوم و اصلاً نمیدانم که چرا تو آن را «یک پول درشت در آینده نزدیک» تعبیر میکنی. با خودم فکر میکنم من که هرگز به پول فکر نکردهام و هیچ گاه زیاده خواه نبودهام. پس... بعد به یاد میآورم که تازه در نگاه تو متولد شدهام و من گذشتهای نداشتهام که کم خواهی و یا زیاده خواهی در آن نقشی داشته باشد. بعد تو چشمهای درشتت را بازتر میکنی و میگویی: آهان اینجا با یکی همراه میشوی که خیلی برایت... دست پیشخدمت جلو میآید و دنیای فنجانی من را از روی میز برمیدارد. نمیتوانم باقی سرنوشتم را بشنوم. نمیدانم کجایش تا آن میزان تأسف بار بوده که تو در ابتدا سری به نگرانی تکان دادهای. سروصدای مهمانان قهوهخانه نمیگذارد صدایم را بشنوی. فریاد گوشخراش میزها و صدای طاق و جفت کفشهای مهمانان تو را از من دور میکند. دست کج سلیقه و بی پروای پیشخدمت مرا در انبوهی از همقطاران خودم رها میکند.
تو با قطار کلمات از این ایستگاه میروی و من میمانم تنها با سرنوشتی که تو برایم رقم زدهای. آرزو میکنم کاش قرص آرام بخشی در درون این فنجان حل میشد. حتی اگر نبود دستی که پارویی را در آن بچرخاند، ذره ذره ته نشین میشد و از این پس هرگز به تلاطم سرنوشت دچار نمیشدم. یا مردی شیک پوش در کافه زیرزمینی یک خیابان شلوغ دریای پیرامونم را لاجرعه سر میکشید و یک اسکناس میگذاشت روی دنیای من و به پیشخدمت میگفت: باقیش برای خودت.
نامه ارنست همینگوی به اسکات فیتز جرالد
«به خاطر خدا بنویس»
برگردان: رفیع غفارزادگان
اسکات عزیز؛ کتابت (شب دلاویز) را هم پسندیدم و هم نپسندیدم. با تصویر هوشمندانهای از سارا و جرالد شروع کردهای، از بد اقبالی داس کتاب را با خود برده و من نمیتوانم به اصل کتاب استناد کنم، بنابراین ممکن است لغزشهایی داشته باشم. بعد با شدت شروع کردهای به طرحریزی وضعیت آنها و بیگانهشان ساختهای. لازم نیست اسکات! اگر تو افراد واقعی را در نظر گرفتهای و در موردشان چیز مینویسی، نمیتوانی برای آنها والدین دیگر بتراشی. (آخر پدر و مادرشان هر جور میخواهند باشند، آنها فرزندان والدینشان هستند) نمیتوان آنها را به انجام کارهای خاص مجبور کرد... شگفتی خوب چیزی است! اما نمیتوان با چیزی که واقعاً نمیتواند به وقوع بپیوندد «شگفتی» آفرید.
بهترین آثار ما باید این گونه باشند: سراپا «شگفتی آفرین» اما به واقعیت باید چنان نزدیک باشند که بتوان انتظار وقوعشان را در زندگی واقعی داشت.
اسکات به خاطر خدا بنویس. بی آنکه به چیزی یا کسی پایبند بشوی بنویس. این همه گرفتار توصیفهای زاید نشو. میتوانستی کتاب بهتری درباره سارا و جرالد بنویسی، البته با این شرط که درباره آنها بیشتر میدانستی. آنها به خاطر اینکه وجود داشتند ناراحت نمیشدند.
بی آنکه جواب پرسش های شخصیات را بدهم، میگویم خیلی وقت است که «گوش کردن» را کنار گذاشتهای، در کتابت قسمتهای اضافی وجود دارد. البته خوبند، اضافیاند. خوب گوش ندادن از چیزهایی است که باعث خشکیدن نویسنده میشود.
همه چیز از قابلیت دیدن و شنیدن آغاز میشود. دیدن را خوب میبینی، اما شنیدن را فراموش کردهای... به خاطر خدا بنویس، و در این فکر نباش که دربارهات چه خواهند گفت و یا نوشتهات پرت و پلا از آب در خواهد آمد.
از نود صفحه سیاه مشق من، یک صفحه درست و حسابی در میآید. سعی میکنم سیاه مشقها را در سطل آشغال بریزم. میخواستم ببینمت و به طور جدی با تو صحبت کنم... ما نویسندهایم و باید بنویسیم. برای کار کردن، تو نسبت به دیگران به نظم و نظام بیشتری نیاز داری...
استوار باش و بنویس
«دوست تو ارنست- 28 مه 1934»
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی