مجرمی درون فنجان...

تو وحشتی را با چشم­هایت در این داستان می­ریزی که هیچ دیازپامی قادر به آرام کردن آن نیست. از راه می­رسی، از پشت خطوط تلفن با صدایی پر از دلواپسی. هیچ کس نمی­داند از کجا آمده­ای. قرار می­گذاری، نمی­آیی، کاری که خبرهای خوش می­کنند. رخ نشان نمی­دهند تا تشنه تر باشی. بعد در فوران داستان از پیچ جمله­ها و کلمه­ها عبور می­کنی و در یک قهوه­خانه بین راهی که در و دیوارش را واژه­ها احاطه کرده­اند پشت میزی می­نشینی و قهوه تلخی سفارش می­دهی. پیشخدمت با سینی مستطیل نقره گون خود به سمت تو می­آید. من هنوز نمی­دانم که چگونه نگاهی به من خیره خواهد شد. گم شده­ام زیر موج آرام قهوه در عمق یک فنجان. آغشته به طعم دردهایی که می­خواهند سرنوشت مرا رقم بزنند. هنوز نمی­دانم دست کدام باغبانی در کدام سوی دنیا مرا چیده تا حالا پیشخدمت مرا به تو تعارف کند. دلم می­خواهد سرک بکشم و نگاه کنم چه کسانی شاهد به دنیا آمدنم خواهند بود. چهره پیشخدمت را از فراز امواج قهوه­ای رنگ نمی­بینم. اما می­توانم به هویت خودم پی ببرم. صدایی می­پرسد: شما قهوه می­خواستید؟ و من برای نخستین بار صدای خالق فرداهای خودم را می­شنوم. به تصادف برخورد سینی با سطح میز موجاموج فضای کوچک زندگی­ام افزون می­شود و اندکی بعد آرام می­گیریم. هم من و هم دریای کوچک قهوه در دنیای فنجان.
دست می­آوری و دنیای مرا برمی­داری. نفس می­کشی و انگار آنی که خواسته­ای نبوده­ام. می­پرسی: قهوه­ ترک نداشتید؟ من در نیمه راه آشفتگی و آرامش درست روبروی تو در صدای پیشخدمت هویت خودم را می­شناسم.
-نه عذر می­خوام فقط برزیلی داریم.
زنگ گوشنواز صدایت مرا عفو می­کند. انگار خطایی کرده­ا­م که می­بخشی­ام.
-عیبی نداره... اگه ترک بود بهتر بود ولی خب...
می­فهمم که به اجبار پذیرفته شده­ام. به غریبه­ای می­مانم که ناچار راهش می­دهی... غریبه­ای که اگر قطار کلمات در این ایستگاه توقف نمی­کرد شاید نمی­دیدی­اش. یا نمی­خواستی که دیده باشی­اش. دوباره روی سطح صاف میز آرام می­گیرم. منتظر تا چه سرانجامی نصیبم شود. در ناگهان هجوم شکرهایی که می­ریزی تا طعمم را شیرین کند گم می­شوم. مرا در شکر حل می­کنی و شاید این سرنوشت شیرینی است برای من که به پاروی نقره­ای رنگی در دنیای کوچک فنجانم می­چرخم. می­چرخم و سرگیجه­ای نمی­گذارد بفهمم کی از کنار ریه­هایت عبور کرده­ام، از خال نزدیک گلویت رد شده­ام و به لبان شیرینت رسیده­ام. مرا به لب می­بری. مرا می­چشی و مزمزه­ام می­کنی و بعد دریای کوچک پیرامونم را به آداب و آهسته می­نوشی. از درون تهی می­شوم  و من چشم می دوزم به سرنوشتی که تو می­خواهی برایم رقم بزنی. انگار مجرمی که می­خواهند حکمی برایش صادر کنند. نگاهم را به چشم­های درشت و زیبایت می­دوزم و تا  می­خواهم بپرسم من کی هستم مرا برمی­گردانی. وارونه در درون نعلبکی چینی سپید. این اولین مجازات دیدار با تو است. یک باره دنیای من تاریک می­شود و کش داده می­شود سرنوشتم از ته فنجان. می­چسبم به دیواره­ها و هی دست و پا می­زنم و هی می­خندم و هی گریه می­کنم. شاید از این که خالق لحظات آینده­ام را نمی­بینم، یا دانای گذشته­ام را نمی­توانم تماشا کنم اینگونه سرگردان حاشیه فنجانم. بار دیگر مرا برمی­گردانی با چتر سپید نعلبکی چینی و من سقوط می­کنم به اعماق دریای خشکیده فنجان. تکه­های سرنوشتم به دیواره چسبیده­اند و من نمی­توانم به یادشان بیاورم. شاید تو دست برده­ای و چتر سپید را برداشته­ای که من از تاریکی عمق فنجان نجات پیدا می­کنم. به چشمهایت خیره شده­ام و به لبانت که گنجینه واژه­های سرنوشت من هستند. انگار مرا می­شناسی دقیق می­شوی و نگاهم می­کنی. می­اندیشی که یک شب در خواب مرا دیده­ای. یادت نمی­آید کی و کجا. اما می­دانی که من آن شب در خواب تو بوده­ام و اکنون که با شکر در آمیخته­ام در درون تو طعم خوشی دارم. اندیشه­ات را به لب می­آوری و من می­شنوم: «خودش بود... توی یک سالن تأتر... اون بالا روی سن داشتند برایش کف می­زدند... آره خودش بود. معلومه کس دیگه­ای نیست که من باهاش آشنا شده باشم و تأتر هم کار کنه... خود خودشه...» بلند می­گویی: من تو را قبل از این که ببینم تو خواب دیده بودم و من فکر می­کنم که چگونه به خواب تو آمده­ام؟ مرا دوباره به چشم­هایت نزدیک می­کنی. نزدیک چانه­ات قرار می­گیرم. تا تو فکر کنی و بخواهی مجازات تازه­ای برای این خوابگرد خطاکار معین کنی. من سر در مسیر خیال می­گذارم و خودم را در آن شب تصور می­کنم. آنقدر به تو نزدیکم که می­توانم احساس کنم تو با یک لباس خواب قرمز در نیمه شب تابستانی گرم روی تخت خود به خواب رفته­ای. موهای بلند شبق گونت پراکنده و دورادور گردنت را پوشانده­اند. چشم­هایت بسته است و دست چپت از تخت پایین افتاده. انگار که به من اشاره می­کند و من می­آیم نزدیک. نگاهت می­کنم. باریکه تخت جایی برای دو نفر ندارد. پس از پلک­های بسته­ات به خواب تو پا می­گذارم و کسی که در خواب کسی باشد انگار در کنارش خوابیده است. آرمیده در درون او. حالا مرا به چشم مجرمی می­بینی که بی اجازه در دنیای خوابت پا گذاشته و تا چشم
باز کرده­ای گریخته و ناپدید شده است. پیدایم کرده­ای و می­خواهی مجازاتم کنی. لب باز می­کنی و سرنوشت من تعریف می­شود. از میان هزاران واژه و کلمه برایم دستچین می­کنی گذشته و آینده­ام را. من در هوا منتشر می­شوم. زنده از جنس کلماتی که تو برایم انتخاب کرده­ای. متأسف می­شوی... نمی­دانم چرا... شاید می­خواهی از میان جمله­های ردیف در ذهنت واژه­های تیرباران یا اعدام با طناب دار را انتخاب کنی.
قطار کلمات در ذهنت روشن می­شود و تو بروز نمی­دهی که کجای سرنوشت این آدم غرق شده در ته این فنجان این اندازه تأسف بار است. سری تکان می­دهی و طفره می­روی انگار دادگاه را به نشست دیگری موکول می­کنی و برای این که از ازدحام واژه­های اندوه بار رها شوی می­گویی گذشته تلخی داشته­ای. می­دانم گذشته­ام تلخ بوده و هیچ گاه دستی نبوده تا با پاروی نقره­ای شکر در جانم بریزد و شیرینش کند. من مجرم گریخته و گم شده دنیا را از برزیل تا این قهوه خانه کوچک یک نفس آمده­ام تا  تو سرنوشتم را تعریف کنی. به چشمهایت نزدیک می­شوم. دنیای  مرا می­گردانی، نگاه می­کنی، دوباره برعکس و باز نگاه می­کنی.
درست مانند قاضی عدالت پیشه­ای که مجرمی را در مقابل می­بیند و هی با خود فکر می­کند که مبادا نقصانی در قضاوتم باشد و این بیچاره عمرش در پس میله­های زندان به ناحق سپری شود، می­کاوی تمام وجود مرا تا سرنوشتم به هجوم کلماتت ویران نشود. اما من خیره به چشم­های تو سرخوشم که چه پیشانی نوشت قشنگی داشته­ام، از برزیل تا این قهوه­خانه. می­گویی: سه تا موفقیت سر راهت قرار داره. نفسم بالا می­آید و آرام می­شوم. می­اندیشم که شاید اولینش همین نزدیکی با چشم­های تو است. بعد دوباره روی میز، دنیای کوچکم آرام می­گیرد و تو دست به سینه نشسته­ای و مرا رصد می­کنی. می­شنوم که: یک ستاره در سمت چپ فنجان به شکل ناقصی پیداست. می­خواهم ستاره را ببینم اما ستاره جزئی از من است. پس به ناگزیر چشم­هایم را می­بندم و به این سرنوشت محتوم گوش می­سپارم. تو لکه­ای را در کف فنجان با دستهایی که به سمت ستاره دراز شده می­بینی و بعد تشریح می­کنی که این یعنی قرار است فردای روشنی داشته باشم. دلم آرام می­گیرد. چشم باز می­کنم. همراه نگاه تو به نقطه­ای از خودم خیره می­شوم و اصلاً نمی­دانم که چرا  تو آن را «یک پول درشت در آینده نزدیک» تعبیر می­کنی. با خودم فکر می­کنم من که هرگز به پول فکر نکرده­ام و هیچ گاه زیاده خواه نبوده­ام. پس... بعد به یاد می­آورم که تازه در نگاه تو متولد شده­ام و من گذشته­ای نداشته­ام که کم خواهی و یا زیاده خواهی در آن نقشی داشته باشد. بعد تو چشم­های درشتت را بازتر می­کنی و می­گویی: آهان اینجا با یکی همراه می­شوی که خیلی برایت... دست پیشخدمت جلو می­آید و دنیای فنجانی من را از روی میز برمی­دارد. نمی­توانم باقی سرنوشتم را بشنوم. نمی­دانم کجایش تا آن میزان تأسف بار بوده که تو در ابتدا سری به نگرانی تکان داده­ای. سروصدای مهمانان قهوه­خانه نمی­گذارد صدایم را بشنوی. فریاد گوشخراش میزها و صدای طاق و جفت کفش­های مهمانان تو را از من دور می­کند. دست کج سلیقه و بی پروای پیشخدمت مرا در انبوهی از همقطاران خودم رها می­کند.
تو با قطار کلمات از این ایستگاه می­روی و من می­مانم تنها با سرنوشتی که تو برایم رقم زده­ای. آرزو می­کنم کاش قرص آرام بخشی در درون این فنجان حل می­شد. حتی اگر نبود دستی که پارویی را در آن بچرخاند، ذره ذره ته نشین می­شد و از این پس هرگز به تلاطم سرنوشت دچار نمی­شدم. یا مردی شیک پوش در کافه زیرزمینی یک خیابان شلوغ دریای پیرامونم را لاجرعه سر می­کشید و یک اسکناس می­گذاشت روی دنیای من و به پیشخدمت می­گفت: باقیش برای خودت.

نامه ارنست همینگوی به اسکات فیتز جرالد
«به خاطر خدا بنویس»
برگردان: رفیع غفارزادگان

اسکات عزیز؛ کتابت (شب دلاویز) را هم پسندیدم و هم نپسندیدم. با تصویر هوشمندانه­ای از سارا و جرالد شروع کرده­ای، از بد اقبالی داس کتاب را با خود برده و من نمی­توانم به اصل کتاب استناد کنم، بنابراین ممکن است لغزشهایی داشته باشم. بعد با شدت شروع کرده­ای به طرح­ریزی وضعیت آنها و بیگانه­شان ساخته­ای. لازم نیست اسکات!  اگر تو افراد واقعی را در نظر گرفته­ای و در موردشان چیز می­نویسی، نمی­توانی برای آنها والدین دیگر بتراشی. (آخر پدر و مادرشان هر جور می­خواهند باشند، آنها فرزندان والدینشان هستند) نمی­توان آنها را به انجام کارهای خاص مجبور کرد... شگفتی خوب چیزی است! اما نمی­توان با چیزی که واقعاً نمی­تواند به وقوع بپیوندد «شگفتی» آفرید.
بهترین آثار ما باید این گونه باشند: سراپا «شگفتی آفرین» اما به واقعیت باید چنان نزدیک باشند که بتوان انتظار وقوعشان را در زندگی واقعی داشت.
اسکات به خاطر خدا بنویس. بی آنکه به چیزی یا کسی پایبند بشوی بنویس. این همه گرفتار توصیف­های زاید نشو. می­توانستی کتاب بهتری درباره سارا و جرالد بنویسی، البته با این شرط که درباره آنها بیشتر می­دانستی. آنها به خاطر اینکه وجود داشتند ناراحت نمی­شدند.
بی آنکه جواب پرسش های شخصی­ات را بدهم، می­گویم خیلی وقت است که «گوش کردن» را کنار گذاشته­ای، در کتابت قسمتهای اضافی وجود دارد. البته خوبند، اضافی­اند. خوب گوش ندادن از چیزهایی است که باعث خشکیدن نویسنده می­شود.
همه چیز از قابلیت دیدن و شنیدن آغاز می­شود. دیدن را خوب می­بینی، اما شنیدن را فراموش کرده­ای... به خاطر خدا بنویس، و در این فکر نباش که درباره­ات چه خواهند گفت و یا نوشته­ات پرت و پلا از آب در خواهد آمد.
از نود صفحه سیاه مشق من، یک صفحه درست و حسابی در می­آید. سعی می­کنم سیاه مشق­ها را در سطل آشغال بریزم. می­خواستم ببینمت و به طور جدی با تو صحبت کنم... ما نویسنده­ایم و باید بنویسیم. برای کار کردن، تو نسبت به دیگران به نظم و نظام بیشتری نیاز داری...
استوار باش و بنویس
«دوست تو ارنست- 28 مه 1934»