صفحه 8--14 فروردین 90
ترکیب سنی و جنسی جمعیت فارس
همان گونه که قبلاً در مقالهای با عنوان «جمعیت فارس در آیینه آمار» در شماره 4267 همین روزنامه مطرح شد، جمعیت فارس براساس نتایج سرشماری عمومی نفوس و مسکن سال 1385 برابر با4336878 نفر بوده است.
در نتایج سرشماری تعداد افراد به تفکیک هر سال مشخص است یعنی افراد زیر یک سال، یک ساله، دو ساله، سه ساله، چهار ساله، 99 ساله و 100 ساله و بیشتر تعدادشان کاملاً مشخص است اما آوردن جمعیت به تفکیک سن سالانه نیازمند درج جدولی مبسوط است که از مجال این مقاله و حوصله خوانندگان خارج است.
در علم جمعیت شناسی عرف بر این است که جمعیت را به گروههای سنی پنج ساله تقسیم میکنند مانند: 4-0، 9-5، 14-10 و ... اما برای رعایت اختصار در این مقاله جمعیت فارس را به پنج گروه کلی شامل گروههای 14-0، 29-15، 39-30، 64-40 و 65 ساله و بیشتر تقسیم کردهایم. تعداد و درصد این گروههای سنی را در جدول شماره یک مشاهده میکنید.
جدول شماره 1: جمعیت فارس به تفکیک گروههای سنی
آمار جدول شماره یک بیانگر آن است که جوانان بیشترین حجم جمعیتی را در فارس به خود اختصاص دادهاند. گروه سنی 15 تا 29 ساله 37 درصد جمعیت فارس را تشکیل میدهد.
از این 37 درصد جمعیت جوان، 36 درصد 20 تا 24 ساله، 35 درصد 15 تا 19 ساله و 29 درصد جوانان 25 تا 29 ساله بودهاند.
با توجه به آمار جدول شماره یک جمعیت زیر 30 سال استان برابر 61 درصد جمعیت فارس بوده است و این حکایت از جمعیت جوان استان دارد. اگر سنین 30 تا 34 ساله را نیز به این ارقام بیفزاییم این درصد به 5/68 درصد میرسد و با افزایش گروه سنی 35 تا 39 ساله این درصد به 75 خواهد رسید. به عبارت دیگر 75 درصد جمعیت فارس زیر سن 40 سالگی قرار دارند.
پس جمعیت استان جمعیتی کاملاً جوان است. جمعیت جوان نیازهای متعدد مادی و معنوی دارد که لازم است مد نظر سیاستگذاران و برنامهریزان قرار گیرد. مهمترین نیازهای جوانان را میتوان به شرح زیر برشمرد:
1 -تحصیل
2 -اشتغال
3 -مسکن
4 -ازدواج
5 -ورزش
6 -برنامههای فرهنگی شاد
7 -تفریح
8 -تنوع و نوگرایی
9 -تخلیه روانی
10 -محبت و عشق
11 -زمینه اجتماعی لازم برای بروز و نشان دادن استعدادها و توانمندیها
تعداد مردان و زنان در گروههای سنی
تعداد مردان و زنان در گروههای سنی پنجگانه به شرح جدول شماره 2 میباشد، به ارقام این جدول بنگرید:
جدول شماره 2: تعداد مردان و زنان فارس به تفکیک گروههای سنی
همانگونه که ارقام جدول شماره 2 نشان میدهد مردان و زنان جوان یعنی گروه سنی 15 تا 29 ساله با 37 درصد بیشترین حجم را در جمعیت استان به خود اختصاص دادهاند. پس از آن، گروه سنی کودکان و نوجوانان یعنی صفر تا 14 سالهها با24 درصد قرار دارند.
جدول شماره 2 بیانگر مطلب دیگری نیز میباشد و آن اینکه تعداد مردان اندکی بیشتر از زنان است و یعنی 51 درصد مرد و 49 درصد زن. برای شرح بهتر و مقایسه بین تعداد مردان و زنان به بررسی نسبت جنسی در گروههای سنی جمعیت فارس میپردازیم.
نسبت جنسی در گروههای سنی
نسبت جنسی به ما میگوید در برابر هر یکصد زن چند مرد وجود دارد. در جدول شماره 3 تعداد مردان و زنان هر گروه سنی با یکدیگر مقایسه شدهاند. به ارقام این جدول نگاه کنید:
جدول شماره 3: مقایسه مردان و زنان هر گروه سنی در جمعیت فارس
براساس ارقام جدول شماره 3 نسبت جنسی در گروه سنی 14-0 ساله 105، در گروه سنی 29-15 ساله 102، در گروه سنی 39-30 ساله 103، در گروه سنی 64-40 ساله 102 و در گروه 65 ساله و بیشتر 113 میباشد. میتوان بالا بودن نسبت جنسی در گروههای سنی بالاتر از 65 سال را فوت بیشتر زنان در این گروه سنی دانست.
بررسی جمعیت گروههای سنی سالمند یعنی 65 سال به بالا در فارس بیانگر این است که مرگ و میر زنان از 65 تا 84 سالگی از مردان بیشتر بوده، اما از 85 سالگی به بعد مرگ و میر مردان بیش از زنان شده است. این وضعیت را میتوانید در جدول شماره 4 مشاهده کنید.
جدول شماره 4: مقایسه تعداد مردان و زنان سالمند در فارس
همانگونه که از ارقام جدول شماره 4 مشاهده میگردد فراوانی نسبی (درصد) مردان در گروههای سنی 69-65، 74-70، 79-75، 84-80 به ترتیب برابر 52، 53، 55، 53 درصد بوده است، در حالی که فراوانی نسبی (درصد) زنان در گروههای سنی مذکور به ترتیب برابر 48، 47، 45، 47 درصد بوده یعنی تعداد زنان در گروههای سنی 65 تا84 ساله کمتر از مردان بوده اما در گروههای سنی بعدی وضعیت معکوس شده است؛ به این طریق که فراوانی نسبی (درصد) مردان در گروههای سنی 89-85، 94-90، 99-95 و 100 ساله و بیشتر به ترتیب برابر 48، 44، 40 و 37 درصد بوده در حالی که فراوانی نسبی (درصد) زنان در گروههای سنی ذکر شده به ترتیب برابر 52، 56، 60 و 63 درصد بوده است.
اگر سن 85 سالگی به بالا را دوره کهولت نامگذاری کنیم میتوانیم نتیجه گیری کنیم که میزان مرگ و میر مردان در فارس در دوران کهولت به مراتب بیشتر از زنان بوده است.
لزوم توجه به سالمندان
با توجه به اینکه 5 درصد جمعیت استان را سالمندان یعنی گروه سنی 65 ساله به بالا تشکیل میدهند و احتمالاً این میزان افزایش هم یافته باشد، لازم است به نیازهای اجتماعی و اقتصادی سالمندان توجه شود.
هر چند درصد سالمندان به نسبت جوانان بسیار کمتر است اما این به معنای نبود برنامهریزی برای سالمندان نیست. توجه به رفاه سالمندان موجب امیدواری و نشاط جوانان نیز خواهد شد چون جوانان وقتی مشاهده کنند که سالمندان از سطح رفاه خوبی برخوردارند، دغدغه آینده را نخواهند داشت.
مهمترین نیازهای سالمندان را میتوان چنین برشمرد:
1 -افزایش پوشش بیمه درمانی اعم از پایه و مکمل
2 -پرکردن اوقات فراغت خصوصاً با تفریح و مسافرت مناسب
3 -درآمد مکفی
4 -احترام و منزلت اجتماعی
5 -استفاده از تجارب آنان
6 -دسترسی به امکانات بهداشتی و درمانی همچون دسترسی به پزشک عمومی و متخصص، آزمایشگاه و دیگر خدمات پاراکلینیکی
7 -مسکن مناسب
8 -دیدار فرزندان، اقوام، آشنایان و دوستان به منظور پر کردن خلاء عاطفی و روانی
9 -پرستاری از آنان
امید آنکه مورد توجه برنامهریزان و سیاستگذاران اجتماعی و اقتصادی استان فارس قرار گیرد.
* عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی نیریز
جامعه شناسی خلاقیت
پیشفرض بنیادین در رویکرد جامعه شناختی خلاقیت این است که خلاقیت بیشتر ”برساخته اجتماعی“ است تا امری فردی و روانشناختی. رویکرد جامعه شناختی، رهیافتی انتقادی نسبت به رویکردهای روان شناختی که خلاقیت را در فرد و رفتارهای او جستجو می کند، دارد. در ایران و نزد عامه مردم و اهل هنر خلاقیت اغلب پدیده ای روان شناختی است. این نحو تلقی از خلاقیت طرفداران زیادی دارد زیرا این رهیافت بسادگی قابل فهم است و مسأله خلاقیت را به موضوعی ساده یعنی هوش، استعداد و فرد تقلیل می دهد. به عبارتی خلاقیت را بیشتر موضوعی زیست شناختی و تابع عوامل فیزیولوژیکی می بیند. رهیافت جامعه شناختی با شرح و تبیین وجوه اجتماعی و فرهنگی خلاقیت و ارائه تحلیلی مبنی بر اماکن گسترش خلاقیت از طریق سیاست های فرهنگی معین و ایجاد نگرش مناسب و ترغیب کننده خلاقیت به نقد رویکرد روان شناختی می پردازد. از اینرو این رویکرد ارزش انتقادی و روشنگرانه بسیاری در جامعه ما دارد و می تواند ذهنیت و شناخت متفاوتی به مردم در زمینه خود شکوفایی آنها بنماید. «ژانت ولف» در کتاب "تولید اجتماعی هنر"، بدرستی توضیح می دهد که نظریه گوناگون خلاقیت همگی فرایند ساختن را نادیده می گیرند و هر نوع توجیهی از تولید را حذف می کنند. ولف تمام کتاب خود را به نقد رویکرد روان شناختی خلاقیت اختصاص می دهد. در این رویکرد خلاقیت اختصاص به خواص و نوابغ دارد. یعنی خلاقیت حاصل نوعی نبوغ فردی است. نبوغ هم امری ذاتی یا موهبتی الهی است. اما رویکرد جامعه شناسانه سعی دارد عوامل فرهنگی، اجتماعی، تاریخی و فرافردی مؤثر در خلاقیت را بشناساند. آنچه باعث تمایز این دو رویکرد می شود تعریف آنها از خلاقیت است.
برای تعریف خلاقیت از روش های مختلفی استفاده کرده اند. برخی خلاقیت را از راه مطالعه آثار خلاقه و برخی نیز از راه مطالعه شخصیت و ویژگی های افراد خلاق شناسایی می کنند. در این صورت، خلاقیت نوعی “فرایند ذهنی” است که در افراد دارای بهره هوشی بالاتر از متوسط رخ می دهد. فرد خلاق ویژگی هایی مانند حس کنجکاوی فوق العاده، قدرت تخیل بالا، استقلال رای، اندیشه انتقادی، میل به نوجویی بالا، توانایی در برقرار کردن ارتباط و انتقال ایده ها و امثال اینها را دارد. این نحوه تعریف خلاقیت که نوعی تعریف روان شناختی است، تنها توصیفی از برخی ویژگی های انسان خلاق است نه تبیین چیستی، چرایی و چگونگی خلاقیت. این تعریف روان شناختی اگرچه در حیطه هایی می تواند موثر و مفید باشد و بدون تردید در شناخت فرد خلاق می توان از این رویکرد بهره جست اما وجوه فرهنگی و جامعه شناختی خلاقیت را بیان نمی کند. برای مثال، این پرسش مطرح است که چرا در حالیکه همواره به نسبت معینی انسان های خلاق در تمام جوامع وجود دارد، اما برخی جوامع خلاق تر و برخی دیگر کمتر خلاق اند؟ یا در طول تاریخ برخی دوره ها شاهد خلاقیت بیشتر در یک جامعه هستیم اما دوره های دیگر شاهد این خلاقیت نیستیم؟
تجربه خلاق ملتها یکسان نیست و بنابراین سهم جوامع و فرهنگها نیز در شکل دادن تمدن بشرى برابر نیست. همه انسانها و همه جوامع و فرهنگها در تمامیت آن چیزى که امروزه بدان تمدن انسانى مىگوییم سهیماند، ولى وقتى که به تاریخ مراجعه کنیم، در مىیابیم در دورههاى مختلف سهم فرهنگها و ملتهاى مختلف متفاوت بوده است. مثلا تا قرون هشتم هجرى قمرى که مصادف با قرون وسطى و عصر تاریکى و سیاهى در اروپا بود، ملتهاى مسلمان سهم بیشترى در توسعه هنرى، علمى و فرهنگى تمدن بشرى داشتند. اما از آن به بعد، یعنى از رنسانس تاکنون شاهد هستیم که به تدریج موتور محرک تاریخ - که همان خلاقیت بشر باشد - در میان کشورهاى اسلامى به تدریج کاهش مىیابد و در عوض در سرزمین اروپا این موتور قوت پیدا مىکند. در اروپا و غرب نیز شاهد نوعی نابرابری در سهم این ملت ها در تمدن نوین امروزی وجود دارد. یونان و رم باستان روزگاری مهد علم و دانش و نوآوری بوده است. رنسانس به معنای بازگشت اروپا به این دوره تمدن ساز غربی است. اما امروزه یونان این جایگاه تاریخی را در تمدن نوین ندارد. ایران، هند، مصر و چین باستان نیز روزگاری مهد تمدن بشری بوده اند. هنوز بشر قادر به شناخت پدیده های تمدنی بازمانده از آن دوران مانند اهرام فراعنه مصر یا دیوار چین نشده اند. ایرانیان باستان افتخار تأسیس نخستین امپراطوری دنیا را دارند. تإسیس دولت و سازمان حکومت نوآوری بسیار بزرگی در تاریخ تمدن انسانی بوده است. کشاورزی، دامپروری و بسیاری از فناوری های دیگر در منطقه بین النهرین و خاورمیانه امروز پدید آمده است. اما در قرون اخیر یک جابجایی تمدنی رخ داده است. دیگر شرق آن جایگاه نوآورانه اش را از دست داده است.
این جابجایی ناشی از عوامل متعددی است و نشان می دهد که نسبت تنگاتنگى بین نوع فرهنگها و میزان توانایى افراد براى بروز خلاقیت وجود دارد. این تجربه های تاریخی نشان می دهند هیچ فرهنگ، جامعه و ملتى نیست که به طور مطلق از بروز خلاقیت ناتوان باشد، بالقوه همه ملت مستعد و توانا هستند و این فرهنگ و مجموعه شرایط سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است که در دوره های مختلف اجازه بروز میزان معینی از خلاقیت را می دهد یا مانع از آن می شود. بنابر این اینگونه نیست که بعضى از ملتها چون باهوشترند، خلاقترند و بعضى ملتها از حیث ژنتیکى فاقد خلاقیت هستند. این طرز تلقی نگاهی غیرعلمى، نادقیق و نژادپرستانه است. همه انسانها از موهبت و توانایى براى خلاقیت و نوآورى جهت رفع نیازهایشان برخوردارند. تمام بحث برمى گردد به تمهیدات فرهنگى، اجتماعى و تجربه تاریخى ملتها براى بروز و شکوفایى خلاقیتهاست.
علاوه بر نکته فوق، نقد دیگر تعریف و رویکرد روانشناختی خلاقیت این است که این رویکرد، دایره خلاقیت را به عده ای اندک شمار نوابغ هنری و علمی و در عین حال قلمروهای خاص علمی و هنری محدود می سازد. یعنی زندگی روزمره و انسان های معمولی و بسیاری از فعالیت های اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی را از دایره خلاقیت بیرون می گذارد.
مهمتر از این نکات، مسأله ناتوانی رویکرد روان شناختی در تبیین ریشه ها و علل اجتماعی خلاقیت است. این رویکرد بعد اجتماعی خلاقیت را نادیده می گیرد یا سهم قابل توجهی در فرایند خلاقیت به نهادها و عوامل اجتماعی نمی دهد. بسیاری از جامعه شناسان امروز این رویکرد را نادرست می دانند. ژانت ولف در کتاب «تولید اجتماعی هنر» استدلال می کند نهادهای اجتماعی در تولید هنر تأثیر قاطع دارند و این نهادها هستند که تعیین می کنند که چه کسانی هنرمند شوند، چگونه هنرمند شوند، و چگونه هنر خود را تحقق بخشند و در دسترس همگان قرار دهند. به اعتقاد ژانت ولف این سازمان های اجتماعی تولید هنری بوده اند که قرنهای متمادی به گونه ای روشمندانه زنان را از شرکت در تولید هنری برکنار داشته اند.
«پیر بوردیو» جامعه شناس فقید فرانسه که در جامعه شناسی فرهنگ نظریه پردازی بزرگ است این نکته را نشان داد که عمل هنری عملی مشروط است که به وساطت رمزهای زیباشناختی یعنی ناخودآگاه فرهنگی، نهادها و فرایند ایدئولوژیک، اجتماعی و مادی صورت می گیرد.
سوای مباحث نظری جامعه شناسان باید گفت شرایط اجتماعی جهان معاصر تلقی فردی از خلاقیت را نمی پذیرد. در حالی که ما در شرایط تغییرات پر شتاب دوره حاضر نیازمند تطبیق خود با تازه های صنعتی و اجتماعی هستیم و تنها راه این کار بسط تصور خلاق همگان و مشارکت همه افراد در فرایندهای نوآوری است. خلاقیت دیگر نمی تواند تنها به تولید یک شیء یا شکل هنری تازه محدود شود بلکه کاربست خلاقیت برای حل هر مشکل در هر زمینه ای باید قابل تصور باشد.
ما باید ارزش خلاقیت اجتماعی را همطراز خلاقیت علمی و هنری بدانیم زیرا بخش مهمی از زندگی ما حاصل خلاقیت های عملی و اجتماعی بوده است. تأکید من در اینجا بیشتر بر این نکته است که خلاقیت را نمی توان تنها در افراد جست بلکه خلاقیت فرایندی است در درون نهادها، ارزش ها، باورها، و نظام های سیاسی و اقتصادی معین. تجربه تاریخی ملت ها نشان داده است که جامعه بازتر، کثرت گراتر، پر تحول و پویاتر، توسعه یافته تر، ثروتمندتر، فردگرا، عقل گراتر، دموکراتیک تر، مشارکت جو تر، و پاسخگوتر از خلاقیت های بیشتری برخوردار بوده است تا جوامعی که اینگونه نبوده اند.
منبع: اینترنت
جامعه شناسی شهری و مسائل اجتماعی شهر
سکونت در "شهر" آثاری بر زندگی فردی و جمعی انسانها میگذارد که از حدود دو قرن پیش تاکنون، موضوع تأمل اندیشمندان اجتماعی بوده است. چندوجهی بودن این اثرات و نیز فرایندها و جریان های موجود در درون اجتماعات شهری، متفکران بسیاری را از علوم مختلف به خود مشغول داشته است.
جامعهشناسی شهری از جمله شاخههای معرفتی است که صرفاً و اختصاصاً "شهر" را به عنوان یک "محیط مخلوق" و به عنوان یک "محصول اجتماعی"، کانون توجه و مطالعهٔ خود قرار میدهد.
از منظر این علم، "شهرنشینی" مرحلهٔ گذار از اجتماع مبتنی بر علقههای خونی به جامعهٔ سازمان یافته مبتنی بر قراردادهاست. شهر تولیدکنندهٔ فرهنگ است. چون محیط شهری شیوههای خاصی از زیستن، کارکردن، رابطه برقرار کردن و مصرف کردن را بر ساکنانش عرضه میکند. از این رو جامعهشناسی شهری پاسخ دهی به پرسشهایی را وظیفه خود میداند که برخی از آنها چنیناند:
▪ رشد و توسعهٔ شهرها تابع چه متغیرهایی است و آیا گسترش شهرها از الگوی واحدی تبعیت میکند؟
▪ عناصر بنیادی سازمان شهر کدامند؟ و این عناصر چگونه تحت تأثیر رفتار کنشگران تغییر میکند؟
▪ صورتهای فضایی متفاوت چه تأثیری بر انسجام گروههای اجتماعی ساکنان شهر دارد؟
▪ فضاهای شهری و عناصر بنیادین آن چگونه مایهٔ تحکیم یا تضعیف روابط گروههای اجتماعی ساکن در شهر میشوند؟
▪ چه رابطهای میان خصوصیات یک شهر به لحاظ کالبدی و اقتصادی (شیوهٔ تولید) و طبایع افراد ساکن در آن وجود دارد؟
▪ شهرها را چگونه میتوان اداره کرد به گونهای که هم منافع جمعی و هم در عین حال منافع فردی ساکنانش توأمان تأمین شوند؟
▪ سازمان قدرت در شهرها چگونه است و کدام گروههای اجتماعی سیادت دارند؟
نباید از یاد بُرد که "فقر شهری" و نابسامانیهای ناشی از کجروی و وقوع انواع جرائم در شهرها بود که نخستین دستمایههای مطالعات جامعهشناسی را فراهم ساخت. اما این علم بمرور، مسائل و موضوعات پیچیدهتری را مورد تحلیل قرار داد که همگی بر محور زندگی شهری استوارند. مسائل و موضوعاتی چون جنبشهای شهری، هویت شهروندی، وجود و گسترش مناطق جرم، مشارکت شهروندان و در نهایت حکمرانی شهری از جمله مسائل متأخر در این علماند.
برای تبیین مسائل پیش گفته، رویکردهای نظری متعددی ارائه شدهاند که هر کدام جنبههایی از واقعیت زندگی شهری را پوشش میدهند. دو رویکرد عمده در جامعهشناسی شهری کلاسیک وجود دارند که به اجمال میتوان آنها را چنین معرفی کرد:
۱) رویکرد بوم شناختی در جامعهشناسی شهری بر این پایه است که شهرها بطور اتفاقی رشد نمیکنند بلکه در واکنش به ویژگیهای مساعد محیط و بر مبنای سه فرایند مهم رقابت، تهاجم و جانشینی گسترش مییابند.
صاحبان این دیدگاه معتقدند، استقرار سکونتگاههای بزرگ شهری و توزیع انواع مختلف محلات در شهرها بر پایهٔ اصول مشابهی قابل درک است. بعبارت دیگر الگوی واحدی برای رشد و تحول شهرها وجود دارد.
اشکال چنین دیدگاهی آن است که به اهمیت طرح و برنامهریزی آگاهانه در سازماندهی شهر، کمتر توجه شده و توسعه شهری را بعنوان یک فرایند طبیعی در نظر میگیرد.
۲) رویکرد دیگری در مطالعات جامعهشناسی شهری وجود دارد که بر طبق آن به شهرنشینی به عنوان یک شیوهٔ زندگی اجتماعی تأکید شده است. براساس این دیدگاه، زندگی در شهر، اثراتی بر روابط اجتماعی میگذارد. مثلاً در شهر، روابط بینام، سطحی، ناپایدار، سودجویانه و عقلانی است.
دیدگاههای فرهنگگرایانه به "پدیدهٔ شهر" در تداوم چنین رویکردی امروزه بوجود آمدهاند که شهر را بعنوان یک «سامانهٔ اخلاقی» تعریف میکنند. در این دیدگاهها، شهرها محیطهای ناهمگنی از خرده فرهنگها تلقی میشوند که یک مدیریت شهری کارآمد میبایست به ایجاد تعادل و توازن و انتظامبخشی به چنین اجتماعی بیندیشد و کوشش کند.
بر این اساس به نظر میرسد گام نخست در ادارهٔ مقتدرانه و هوشمندانهٔ یک شهر آن است که اجتماعات شهری را بر مبنای کارکردهایشان گونهشناسی کنیم. باید دانست نقطه ثقل حیات یک شهر چیست؟
شهر های بزرگ با مسائل پیچیدهای روبروهستند که در درجه اول، شناخت عالمانهٔ آنها از وظایف جامعهشناس شهری است.
در قلمرو این مسائل میتوان به گسترش بیرویهٔ مناطق حاشیهنشین شهر اشاره کرد که کانونهای بالقوه برای ناهنجاریهای اجتماعی فراهم کرده است. به دنبال چنین رشد بیرویهای، "جدایی گزینی فضایی" اتفاق افتاده است به این معنا که تفاوت و تبعیض در ارائه خدمات عمومی به ساکنان شهر و توزیع ناعادلانهٔ امکانات رفاهی و تجهیزات شهری در مناطق مختلف شهر به چشم میخورد. چنین شرایطی، نارضایتی های عمومی را پدید خواهد آورد.
مدیریت شهری عقلانی میباید به تنوع خرده فرهنگها در شهر توجه نشان دهد و موضوع همجواری قومی، طبقاتی و مذهبی و چالشهای احتمالی ناشی از آن را نباید از نظر دور بدارد.
علاوه بر اینها موضوعاتی چون ارتباط در شهر، کیفیت فضاهای عمومی، کیفیت مداخلهٔ شهرنشینان در ادارهٔ امور شهر و محله از جمله موارد مورد اعتنا در حیطهٔ دانش جامعهشناسی شهری خواهند بود.
منبع: اینترنت
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی