سرمقاله 15 اردییبهشت 90
در پاسداشت روز معلم
نوشتهای، قابی، چند دست لیوان یا استکان، گاهی هم فلاسک چایخوری و کمتر سکهای در قالب ربع، نیم و یا اتفاقی یکی!
انتظاری به درازای برآورده شدن خواستهی کودکی که دستهای خالیاش پر از
پرندههای پرواز شوق است به آسمان دلی که پیوند خورده با بهترین زمان
کودکی!
تحمل گزش خارهای تیز گل سرخی که دزدکی از باغ بزرگ ربوده میشد با عبور از
سوراخ جوی خشک شدهای که گربه به سختی به درون آن میرفت و بیرون آمدنش
امکانپذیر نبود. برای خوشآمد معلمی که به گل عشق میورزید، بوی خوش
میداد و لبخندش تسکیندهنده دردها بود، درد فقر، درد جهل و درد ستم!
از این موارد که دیدیم و شنیدیم و لمس کردیم کاسه داغ محبت را از دستان
کسانی که کودک میخواندندشان و چقدر بزرگ بودند کدامیک خاطره انگیزترند و
آموزگاری را بر سر شوق میآورند تا به یاد آورد که روزی هم به هر سال دارد
و از او یاد میشود!
روز معلم هر چند یادآور معلم شهید و بزرگواری است که به هر ناهار کاسهای
ماست گاه داشت و گاه نداشت و از آن فقر چه ثروتهایی هدیه داد در روزگاری
که: «فقر و جهل دو عفریته زمان از پشت بر او خنجر زدند» اما روزهای رنگ و
بیرنگی را به یاد میآورند که متأسفانه از کنار آنها چه آسان و بسیار
نادیده و ناشنیده عبور میکنیم!
اگر در یک زمان میتوانستیم چون خضر (ع) روی و پشت را نظاره کنیم و
دخمههایی که بیشتر به مرغدانی میمانند تا کلاس را به چشم بهم زدنی به
کلاسهای لوکس پیوند زنیم که در آن تلفنهای همراه بازیچه دستهای مرمریند
و آنگاه بازگردیم سرمان را بساییم به دیوارهای سنگی کوهستانهایی که ریشه
در ایستادگی و مقاومت دارند و از درون آنها ابوریحانها، بوعلیها و...
بیرون آمدهاند که مستندترین کتاب طب را در چاه نوشتهاند. آنگاه در
اندیشه دیگری معلمی را و نه روزمرهگی و گنجشکروزی بودن را معنی میکردیم
و در انتظار میماندیم تا شاید از این میدان یک قهرمان بیرون آید که پشت
همه دانشمندان را به خاک بساید و ما را بار دیگر در جهان پرآوازه سازد.
اما چه گویم که زمانه به گونه دیگر چرخشی دارد و گردشی، نه زمین که از
آغاز تاکنون بر مدار خود میچرخد و نه ستارههای بخت که جابهجا میشوند و
معلوم نیست کدام منجم طالع ما را رصد میکند، بلکه امواجی که سر نزده
زوایای دل و جان را میکاوند و دوستی و دشمنیشان گاه رنگ تعلق میگیرد و
گاه زنگ فراموشی و تملق!
به هر حال، امسال هم روز معلم آمد و رفت و درود و سلامی هم نثار معلم
بزرگی چون شهید مطهری و امثالهم شد. اما چه سود که پند نمیگیریم از این
آمد و رفتها و فراموش میکنیم که جهان در کلاس رخ مینماید و معلم
خورشیدی است که گاه دل به ابرهای تیره سپرده و گاه آنچنان منور است که چشم
را یارای بازگشایی نیست. آنچه در این میانه میتواند حائل باشد شناخت
استعدادهاست که فراموش میشوند و بازگشایی چشمهایی که یا در تاریکی به
خواب میروند و یا در تشعشع نوری مستقیم قدرت بازگشایی پلکها را ندارند.
به راستی چگونه میتوان روزی داشت متفاوت با روزهای دیگر که در آن روز
«خبری از دارایی داماد و عروس نباشد و چهرهای نیز عبوس نباشد».
شوکت پیراستگی را در کجا میتوان به نمایش گذاشت و عشق را چگونه میتوان
در دل صیادان به شناوری پیوند زد تا نمایشی پرقدرت از ایستادگی در برابر
کوسهها داشته باشند و دردانههای دانش را از بحر متلاطم و مواج بگیرند؟
آیا جز آن که سادگی را به پیراستگی نسبتی است میتوان پردههای نیرنگ و فریب را کنار زد و آسمان آبی را آبی و ابری را ابری نشان داد؟
روز معلم را با کدام واژه میتوان به تصویر کشید که قادر باشد تغییر در
رفتار را بنام یا دیگری ثبت کند و معدلی از روند انسانیت و دینداری و تقوی
را در کارنامه به نمایش گذارد تا بار دیگر شاهد مطهریها باشیم در طهارتی
به پاکی خلوص جوجههای پر در آورده منتظر پرواز.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی