در پاسداشت روز معلم 

نوشته­ای، قابی، چند دست لیوان یا استکان، گاهی هم فلاسک چایخوری و کمتر سکه­ای در قالب ربع، نیم و یا اتفاقی یکی!
انتظاری به درازای برآورده شدن خواسته­ی کودکی که دست­های خالی­اش پر از پرنده­های پرواز شوق است به آسمان دلی که پیوند خورده با بهترین زمان کودکی!
تحمل گزش خارهای تیز گل سرخی که دزدکی از باغ بزرگ ربوده می­شد با عبور از سوراخ جوی خشک شده­ای که گربه به سختی به درون آن می­رفت و بیرون آمدنش امکان­پذیر نبود. برای خوش­آمد معلمی که به گل عشق می­ورزید، بوی خوش می­داد و لبخندش تسکین­دهنده دردها بود، درد فقر، درد جهل و درد ستم!
از این موارد که دیدیم و شنیدیم و لمس کردیم کاسه داغ محبت را از دستان کسانی که کودک می­خواندندشان و چقدر بزرگ بودند کدامیک خاطره انگیزترند و آموزگاری را بر سر شوق می­آورند تا به یاد آورد که روزی هم به هر سال دارد و از او یاد می­شود!
روز معلم هر چند یادآور معلم شهید و بزرگواری است که به هر ناهار کاسه­ای ماست گاه داشت و گاه نداشت و از آن فقر چه ثروت­هایی هدیه داد در روزگاری که: «فقر و جهل دو عفریته زمان از پشت بر او خنجر زدند» اما روزهای رنگ و بیرنگی را به یاد می­آورند که متأسفانه از کنار آنها چه آسان و بسیار نادیده و ناشنیده عبور می­کنیم!
اگر در یک زمان می­توانستیم چون خضر (ع) روی و پشت را نظاره کنیم و دخمه­هایی که بیشتر به مرغدانی می­مانند تا کلاس را به چشم بهم زدنی به کلاس­های لوکس پیوند زنیم که در آن تلفن­های همراه بازیچه دست­های مرمریند و آنگاه بازگردیم سرمان را بساییم به دیوارهای سنگی کوهستان­هایی که ریشه در ایستادگی و مقاومت دارند و از درون آنها ابوریحان­ها، بوعلی­ها و... بیرون آمده­اند که مستندترین کتاب طب را در چاه نوشته­اند. آنگاه در اندیشه دیگری معلمی را و نه روزمره­گی و گنجشک­روزی بودن را معنی می­کردیم و در انتظار می­ماندیم تا شاید از این میدان یک قهرمان بیرون آید که پشت همه دانشمندان را به خاک بساید و ما را بار دیگر در جهان پرآوازه سازد.
اما چه گویم که زمانه به گونه دیگر چرخشی دارد و گردشی، نه زمین که از آغاز تاکنون بر مدار خود می­چرخد و نه ستاره­های بخت که جابه­جا می­شوند و معلوم نیست کدام منجم طالع ما را رصد می­کند، بلکه امواجی که سر نزده زوایای دل و جان را می­کاوند و دوستی و دشمنی­شان گاه رنگ تعلق می­گیرد و گاه زنگ فراموشی و تملق!
به هر حال، امسال هم روز معلم آمد و رفت و درود و سلامی هم نثار معلم بزرگی چون شهید مطهری و امثالهم شد. اما چه سود که پند نمی­گیریم از این آمد و رفت­ها و فراموش می­کنیم که جهان در کلاس رخ می­نماید و معلم خورشیدی است که گاه دل به ابرهای تیره سپرده و گاه آنچنان منور است که چشم را یارای بازگشایی نیست. آنچه در این میانه می­تواند حائل باشد شناخت استعدادهاست که فراموش می­شوند و بازگشایی چشم­هایی که یا در تاریکی به خواب می­روند و یا در تشعشع نوری مستقیم قدرت بازگشایی پلک­ها را ندارند.
به راستی چگونه می­توان روزی داشت متفاوت با روزهای دیگر که در آن روز «خبری از دارایی داماد و عروس نباشد و چهره­ای نیز عبوس نباشد».
شوکت پیراستگی را در کجا می­توان به نمایش گذاشت و عشق را چگونه می­توان در دل صیادان به شناوری پیوند زد تا نمایشی پرقدرت از ایستادگی در برابر کوسه­ها داشته باشند و دردانه­های دانش را از بحر متلاطم و مواج بگیرند؟
آیا جز آن که سادگی را به پیراستگی نسبتی است می­توان پرده­های نیرنگ و فریب را کنار زد و آسمان آبی را آبی و ابری را ابری نشان داد؟
روز معلم را با کدام واژه می­توان به تصویر کشید که قادر باشد تغییر در رفتار را بنام یا دیگری ثبت کند و معدلی از روند انسانیت و دینداری و تقوی را در کارنامه به نمایش گذارد تا بار دیگر شاهد مطهری­ها باشیم در طهارتی به پاکی خلوص جوجه­های پر در آورده منتظر پرواز.