صفحه 7--19 اردیبهشت 90
نــدای سیاه
برادر تو کیست، برادر من...
میسوزم و تو میسازی، میسوزانم و تو هنوز خفتهای، به چه میاندیشی، به بال پرواز و یا به کشتی نجات در انبوه این همه آب، چوبدست مرا طلب میکنی که سیلی نقد به از حلوای نسیه است و یا تن به امواج ده و ترس را تجربه کن که همیشه «ترس ضربهای به در نواخت و ایمان در جواب گفت: کسی منزل نیست»
برادرم، آینه ایمان را میشناسی همان نمایانگر رخسار حقیقت، خود را در آن دیدهای، آری جز سیاهی نخواهی یافت، تو موجودیتی برای دیدن نداری که ایمانی داشته باشی، تو تنها به دنبال پری در آغوش باد هستی که هر لحظه به یک وزش به اوج میرود و فاصلهات با آن به بی انتهایی مطلق میرسد در حالی که بر روی رختخوابی پر از پر خفتهای و به دست نیافتنیها چشم دوختهای. فرایند زیستن، بودن و جاری بودن همه و همه از ابهامهای روزگاران است که آیا تنها بودن مهم است و یا همواره با آن باید جاری بودن را نیز لمس کرد چرا که هر راکدی به خودی خود به زوال کشیده شد و چرا نمیفهمند و سر را در لاک سکوت فرو بردهاند. ما همه میدانیم این داستان من و توست که در هر صبح فردا تداعی دیگری دارد و باز به چشمانی غمبار نظاره گر آنیم و به نسیم جهالتش احسن میگوییم.
* * *
قدری میخندیم و لبخند به لب به سوی آینده افکار خود میشتابیم که همه بی اختیار در حال شکل گیری است.
وقتی خود به جان میخرند من نیز میفروشم و اما دریغ از قطرهای فهم که در قالب این آدمیان باشد و بدانند که به چه بهایی وجود خود را فروختند و در عوض آن، جز ندامت نپذیرفتند. باید به آنها گفت که بر دیوار بودن خود ایمان آورند که سخت سوزانم و فریادها بسی سوزانتر. تمامی افکارها خستهاند و قدم به پژمردگی و فسردگی مینهند و سر بر بالین بی خیالی نهفتهاند و با چشمانی بسته ضجه و هق هق غصهها را به وضوح میشنوند و بر بی خیالی خود استمرار میورزند. آه از این همه تفقد و وای از این همه تنفر، تنفر از من به خاطر فداکاری به جامعه بشریت و از تو به خاطر این همه پوچ مغزی؛ آه که گناه من و تو به موازات هم پیش میرود اما به کدامین پایان.
برگی بزنیم دفتر خاطرات با هم بودن را از همان روز اول از همان زمانی که با دستانی پاک و با ذهنی روشن بدون هیچ لکه رنگی و بدون هیچ درنگی برادرم را کشتم؟
از درخت تنها ترکه را آموختم و از سنگ شکستن را و با چشمان خود اقامت ظلم را دیدم و چشیدم شیرینی برتری را و از نهاد خود پیمان جداناشدنی خود را به اریکه ستم فریاد زدم و با خون خود اعتبار بخشیدم تعهد خود را. از همان لحظه اول در همان آغوش مادر که از یاد نبرم برای چه آمدهام و برای چه باید جان دهم و تو در تمام این مدت بودی و بودنت بی ارزش تر از آب بینی بزی بود که عدالتگر تاریخ در کلام خود نمایان کرد.
دفتری سیاه از ناکامیها، سیاه از خامیها و سیاه از جهالتها و ندامتها، این است تاریخ من و تو که در همین ظلمتها در پشت نقاب دروغ پنهان است. از اندیشیدن، تفکر و تأمل، همه و همه جز خاکستری نماند و حتی همان را به جرم حماقتت به باد دادی و حال روزگاران بر تو چون است که بر پاره کاغذی در گوشه خیابان خفتهای و خواب پرواز را در خود یاد میکنی و با آه تأسف، بغض سنگین خود را کافور میزنی.
تو صبوری اما قدری درنگ، صبر را در محدودیت اندیشه خود چه معنا میکنی، پذیرش تمامی حقارتها در زیر این همه شکنجه، دهان دوختن و یا سوختن از جبر ستمگران تاریخ، تو صبور نیستی تو تنها وسیلهای برای ظلم و جور من هستی که با شکستنت کسی دیگر جای تو را خواهد گرفت و یا بهتر بگویم همگی ابزارید، ابزاری برای من، برای عدالت من و برای نژاد من.
قدری جگرم داغدار است نه از جهالت تو بلکه از بیداران روزگار که با چشمانی باز و با اندیشه فراتر از حد و مرز من و تو در این زمین خاکی فریاد میزنند؛ فریاد برابری و انسانیت را نه در معنای کلامی خود بلکه در معنای حقیقی خود مقام میبخشند و برتریهای آن را به شکلی روشن به تماشا میگذارند و تمامی جهانیان را به پذیرش آن دعوت میکنند. حقی که تنها در مسیر هستی مردم را به عقل خود و به منطق خود به سوی خویش میخواند، آری تو دیوار محدودیتها را از بنیانش برانداختی و بشر را در جایگاه اصلی خود نشاندی و برتری واقعی آن را برایش نمایان کردی.
و این تویی که زیر خروارها حقارت و ذلت با کمری شکسته از ندامتها خفته بودی، به یک ندای آن برخاستی و برای اولین بار طعم بیداری را تجربه کردی.
در کلاس درس آموختی «آنچه انسان را به خواری و پستی میکشاند و عزتش را میرباید فاجعه نابرابریها و امتیازهای طبقاتی و تبلیغات نژادی است، فاجعه ننگینی که گروه گروه انسان را به زنجیر بردگی و اسارت کشید و انسان را شکار انسان ساخته و استعمارها، استثمارها و به طور کلی استضعافها را پدید میآورد و گروهی اندک را به عزتی ساختگی و غاصبانه و تجاوزکارانه رسانیده و اکثریتی را به خواری و گرسنگی و جهل و ناتوانی کشانیده است»
و حال دانستی که با تو چه کردم و چقدر با انسانیت خود فاصله داشتی و قدری هم به آن افتخار میکردی و در چه بیگانگی از خود میزیستی که هر نفس ظلم را پیاپی به گام خود فرو میبردی، اما در عجبم که آیا چیزی برای زنده ماندن داشتی که در لباس کهنه و ژنده خموشی به یکباره رها شدی و به یک ندا گذشته خویش را و پیمان تاریخی خویش را با من از یاد بردی.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی