نــدای سیاه

برادر تو کیست، برادر من...

می­سوزم و تو می­سازی، می­سوزانم و تو هنوز خفته­ای، به چه می­اندیشی، به بال پرواز و یا به کشتی نجات در انبوه این همه آب، چوبدست مرا طلب می­کنی که سیلی نقد به از حلوای نسیه است و یا تن به امواج ده و ترس را تجربه کن که همیشه «ترس ضربه­ای به در نواخت و ایمان در جواب گفت: کسی منزل نیست»
برادرم، آینه ایمان را می­شناسی همان نمایانگر رخسار حقیقت، خود را در آن دیده­ای، آری جز سیاهی نخواهی یافت، تو موجودیتی برای دیدن نداری که ایمانی داشته باشی، تو تنها به دنبال پری در آغوش باد هستی که هر لحظه به یک وزش به اوج می­رود و فاصله­ات با آن به بی انتهایی مطلق می­رسد در حالی که بر روی رختخوابی پر از پر خفته­ای و به دست نیافتنی­ها چشم دوخته­ای. فرایند زیستن، بودن و جاری بودن همه و همه از ابهام­های روزگاران است که آیا تنها بودن مهم است و یا همواره با آن باید جاری بودن را نیز لمس کرد چرا که هر راکدی به خودی خود به زوال کشیده شد و چرا نمی­فهمند و سر را در لاک سکوت فرو برده­اند. ما همه می­دانیم این داستان من و توست که در هر صبح  فردا تداعی دیگری دارد و باز به چشمانی غمبار نظاره گر آنیم و به نسیم جهالتش احسن می­گوییم.
* * *
قدری می­خندیم و لبخند به لب به سوی آینده افکار خود می­شتابیم که همه بی اختیار در حال شکل گیری است.
وقتی خود به جان می­خرند من نیز می­فروشم و اما دریغ از قطره­ای فهم که در قالب این آدمیان باشد و بدانند که به چه بهایی وجود خود را فروختند و در عوض آن، جز ندامت نپذیرفتند. باید به آنها گفت که بر دیوار بودن خود ایمان آورند که سخت سوزانم و فریادها بسی سوزان­تر. تمامی افکارها خسته­اند و قدم به پژمردگی و فسردگی می­نهند و سر بر بالین بی خیالی نهفته­اند و با چشمانی بسته ضجه و هق هق غصه­ها را به وضوح می­شنوند و بر بی خیالی خود استمرار می­ورزند. آه از این همه تفقد و وای از این همه تنفر، تنفر از من به خاطر فداکاری به جامعه بشریت و از تو به خاطر این همه پوچ مغزی؛ آه که گناه من و تو به موازات هم پیش می­رود اما به کدامین پایان.
برگی بزنیم دفتر خاطرات با هم بودن را از همان روز اول از همان زمانی که با دستانی پاک و با ذهنی روشن بدون هیچ لکه رنگی و بدون هیچ درنگی برادرم را کشتم؟
از درخت تنها ترکه را آموختم و از سنگ شکستن را و با چشمان خود اقامت ظلم را دیدم و چشیدم شیرینی برتری را و از نهاد خود پیمان جداناشدنی خود را به اریکه ستم فریاد زدم و با خون خود اعتبار بخشیدم تعهد خود را. از همان لحظه اول در همان آغوش مادر که از یاد نبرم برای چه آمده­ام و برای چه باید جان دهم و تو در تمام این مدت بودی و بودنت بی ارزش تر از آب بینی بزی بود که عدالت­گر تاریخ در کلام خود نمایان کرد.
دفتری سیاه از ناکامی­ها، سیاه از خامی­ها و سیاه از جهالت­ها و ندامت­ها، این است تاریخ من و تو که در همین ظلمت­ها در پشت نقاب دروغ پنهان است. از اندیشیدن، تفکر و تأمل، همه و همه جز خاکستری نماند و حتی همان را به جرم حماقتت به باد دادی و حال روزگاران بر تو چون است که بر پاره کاغذی در گوشه خیابان خفته­ای و خواب پرواز را در خود یاد می­کنی و با آه تأسف، بغض سنگین خود را کافور می­زنی.
تو صبوری اما قدری درنگ، صبر را در محدودیت اندیشه خود چه معنا می­کنی، پذیرش تمامی حقارت­ها در زیر این همه شکنجه­، دهان دوختن و یا سوختن از جبر ستمگران تاریخ، تو صبور نیستی تو تنها وسیله­ای برای ظلم و جور من هستی که با شکستنت کسی دیگر جای تو را خواهد گرفت و یا بهتر بگویم همگی ابزارید، ابزاری برای من، برای عدالت من و برای نژاد من.
قدری جگرم داغدار است نه از جهالت تو بلکه از بیداران روزگار که با چشمانی باز و با اندیشه فراتر از حد و مرز من و تو در این زمین خاکی فریاد می­زنند؛ فریاد برابری و انسانیت را نه در معنای کلامی خود بلکه در معنای حقیقی خود مقام می­بخشند و برتری­های آن را به شکلی روشن به تماشا می­گذارند و تمامی جهانیان را به پذیرش آن دعوت می­کنند. حقی که تنها در مسیر هستی  مردم را به عقل خود و به منطق خود به سوی خویش می­خواند، آری تو دیوار محدودیت­ها را از بنیانش برانداختی و بشر را در جایگاه اصلی خود نشاندی و برتری واقعی آن را برایش نمایان کردی.
و این تویی که زیر خروارها حقارت و ذلت با کمری شکسته از ندامت­ها خفته بودی، به یک ندای آن برخاستی و برای اولین بار طعم بیداری را تجربه کردی.
در کلاس درس آموختی «آنچه انسان را به خواری و پستی می­کشاند و عزتش را می­رباید فاجعه نابرابری­ها و امتیازهای طبقاتی و تبلیغات نژادی است، فاجعه ننگینی که گرو­ه گروه انسان را به زنجیر بردگی و اسارت کشید و انسان را شکار انسان ساخته و استعمارها، استثمارها و به طور کلی استضعاف­ها را پدید می­آورد و گروهی اندک را به عزتی ساختگی و غاصبانه و تجاوزکارانه رسانیده و اکثریتی را به خواری و گرسنگی و جهل و ناتوانی کشانیده است»
و حال دانستی که با تو چه کردم و چقدر با انسانیت خود فاصله داشتی و قدری هم به آن افتخار می­کردی و در چه بیگانگی از خود می­زیستی که هر نفس ظلم را پیاپی به گام خود فرو می­بردی، اما در عجبم که آیا چیزی برای زنده ماندن داشتی که در لباس کهنه و ژنده خموشی به یکباره رها شدی و به یک ندا گذشته خویش را و پیمان تاریخی خویش را با من از یاد بردی.