برای کتاب چه برنامه­ای داریم ؟!

دگرگونی­های اجتماعی پیوندی ناگسستنی با اندیشه دارند به گونه­ای که هیچ تحول فاقد بستر فرهنگی را نمی­توان اصیل، دیرپا و تأثیرگذار دانست. کتاب به عنوان حامل اندیشه همواره دگرگون­ساز و بستر­آفرین تمدن بوده است. وقتی ما از تمدن یونان باستان یاد می­کنیم نمی­توانیم از کتاب­های «جمهوری» افلاطون، «سیاست» و «منطق» ارسطو، «آنتیگونه» سوفوکل و «پرومته در زنجیر» آشیل سخنی به میان نیاوریم. همین طور هنگامی که از تمدن اسلامی سخن می­گوییم ناخودآگاه از «شفا» و «قانون» ابوعلی­سینا، «التفهیم» و «آثارالباقیه» بیرونی، «الرحمه» جابرابن حیّان و آثار ابن­هیثم و... یاد می­کنیم، همچنان که رنسانس اروپا و جهش فکری ایجاد شده در آن را نمی­توان بدون اشاره به آثاری چون: «روح­القوانین» منتسکیو، «امیل» ژان ژاک روسو، «اصول فلسفه» دکارت و... مورد بررسی قرار داد.
معمولاً هنگامی که در منطقه­ای از جهان تحولی اتفاق می­افتد و حرکتی فرهنگی به وقوع می­پیوندد انسان­های شاخص در هر رشته­ای به خلق آثاری ماندگار دست می­زنند؛ آثاری که مورخین بعدها از آنها به عنوان شناسنامه آن رویداد فرهنگی یاد می­کنند.
آثار سترگ و ارجمندی که به موازات بروز یک تمدن در یک بازه زمانی مشخص به منصه ظهور رسیده­اند محدود به رشته و گرایش خاصی نبوده­اند بلکه چون یک تمدن واقعی بسترآفرین بروز استعدادها و توانش­های گوناگون است همزمان با ظهور و بروز تمدن­ها شاهد خلق آثاری ماندگار در زمینه­های گوناگون از علوم طبیعی گرفته تا علوم نظری، معماری، شعر، ادبیات و حتی فنون نظامی و دفاعی هستیم که قبل از هر چیز در دست­نوشته­ها و کتاب­ها خود را نشان می­دهد.
لبّ کلام اینکه کتاب­ها همواره مبدأ و منشأ تحوّل بوده­اند.
امروزه اگر چه تنوع وسایل ارتباط جمعی فرصت یکه­تازی را از کتاب گرفته و بخش اعظم چنین میدانی را در اختیار فضای مجازی قرار داده است اما هنوز هم مناسب­ترین وسیله برای مطالعه کتاب است.
در عین حال باید اذعان داشت اغلب کتاب­هایی که امروزه در کشور چاپ و منتشر می­شوند از نظر قدرت تأثیرگذاری قابل مقایسه با کتاب­های شاخصی که در مقدمه یادداشت مورد اشاره قرار گرفت نیستند زیرا متأسفانه اغلب به همان سادگی که چاپ و منتشر می­شوند، اقتباس، تألیف و نوشته می­شوند.
شاید یکی از کم­تأثیری کتاب­ها این باشد که بین کمیت و کیفیت در عرصه نویسندگی رابطه عکس برقرار است. دلیل دیگرش این است که بعضی صرفاً برای کسب وجاهت علمی و اجتماعی و یا کسب امتیاز و رتبه و درج در پرونده کاری مبادرت به نوشتن و چاپ کتاب می­کنند و در مواردی نیز کتاب را نمی­نویسند بلکه سرهم­بندی می­کنند یعنی در واقع کتاب­سازی می­کنند.
اگر کسی حوصله مطالعه برخی از کتاب­ها را داشته باشد درمی­یابد که درصد قابل توجهی از حجم برخی کتاب­ها، تقلید، نسخه­برداری، نقل قول، برگزیده آثار دیگران و پژوهش­واره­هایی است که بعضاً با بهره­گیری از زحمات دیگران بی­ذکر نام و نشانی از آنها سرهم­بندی شده و نویسنده حتی زحمت اندکی تأمل و مقایسه را نیز به خود نداده است.
بگذریم از آثاری که اگر چه نام­ها و عناوین آنچنانی را بر پیشانی دارند ولی اساساً ترجمه­ای است که خواننده به دلیل عدم دسترسی به نسخه­های اصلی آن که به زبان فارسی هم نیست نمی­تواند نویسنده واقعی را تشخیص دهد.
طبیعتاً اگر فضا به گونه­ای باشد که نوشتن آثار فاخر و ارزنده هم به دلیل زمان­بر بودن و هم روبرو بودن با موانع خاص و ملاحظات عدیده­ای نظیر مقرون به صرفه نبودن به سادگی امکان­پذیر نباشد طبیعتاً بستر برای انتشار کتاب­های سهل­الوصول بیشتر فراهم می­شود. نظیر وضعیتی که مطبوعات نیز طعم آن را چشیده­اند. وقتی برخی از نویسندگان حرفه­ای میدانی برای جولان نداشته باشند بعضاً ناگزیر می­شوند که برای گذران عمر جایگاه خود را دستمایه شهرت این و آن کنند و برای آنها مقدمه و نقد و تحلیل بنویسند تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
تیراژ پایین کتاب­ها در حال حاضر از چه واقعیتی حکایت می­کند؟!
آیا چون ناشران از استقبال قشر کتابخوان نسبت به یک اثر مطمئن نیستند روی آن سرمایه­گذاری نمی­کنند؟! یا اینکه تیراژ پایین چنین کتاب­هایی با این فرض که مخاطبان آن محدود و انگشت­شمار هستند پایین در نظر گرفته شده است؟!
آیا این ایراد متوجه ضعف فرهنگ کتابخوانی است یا اینکه کتاب­ها هم محتوای دندان­گیری ندارند؟
آیا موضوعات مورد بحث و اشاره در کتاب­ها به زعم اهل مطالعه اولویت و ارزش زیادی ندارند یا اینکه به شایستگی و استادی به موضوع پرداخته نشده است؟!
چرا آمار اهل مطالعه در کشور ما پایین است؟
آیا اساتید دانشگاه و معلمان که بهترین معرّف برای کتاب­های روانه شده به بازار هستند فرصت مطالعه ندارند یا دانش­آموزان و دانشجویان با وجود دغدغه­های درسی و علمی و اغلب حاشیه­ای مجالی برای مطالعه پیدا نمی­کنند؟!
ادامه در ستون روبه رو
ادامه از ستون روبه رو
چرا کتاب­ها دیگر از قدرت برانگیزانندگی بالا برخوردار نیستند و با زور و سنبه برخی نهادهای رسمی و متولی­گری آنها به تیراژ بالا و فروش گسترده دست پیدا نمی­کنند؟!
آیا ظرفیت فرهنگی موجود در حدی نیست که بتواند بسترآفرین تعاملات و تبادلات فکری باشد تا در سایه­سار آن نویسندگی و کتابخوانی هم رونق بگیرد؟!
 آیا جامعه ما دچار سوء هاضمه فرهنگی است که بعضی چنین عنوان می­کنند که چون ایجاد شبهه و تردید در چنین فضایی آسان­تر از رفع شبهه و متعادل­سازی است بنابراین باید در برابر هرگونه تسامح و مدارا که لازمه جرأت بخشیدن به اهل قلم برای ورود به افق­های ناگشوده است، ایستاد؟
به هر حال سخن بر سر این است که اگر کتاب را شاخص­ترین عرصه تبلور جریان­های فکری و فرهنگی و ترسیم­کننده افق­های اندیشه در آینده می­دانیم برای وزانت بخشیدن به آن و تعریف جایگاهی برخوردار از مصونیت برای آن چه برنامه­ای داریم؟!