صفحه 7-24 اردیبهشت 90
شاعر
با شرمندگی چشمانش را به پوتینهایش دوخته و خطاب به من گفت:
-آقای سردبیر، از اینکه شما را ناراحت میکنم خیلی شرمندهام، وقتی تصور میکنم که حتی یک دقیقه از وقت گرانبهای شما را میگیرم، افکارم به ورطه ظلمت و نومیدی کشانده میشود. شما را به خدا مرا ببخشید. من با مهربانی گفتم: آقا عیب نداره، عیب نداره لازم نیست معذرت بخواهید.
و او در حالی که سرش را روی سینهاش خم کرده بود با لحنی اندوهبار گفت:
-خیر، چه حاصل؟ میدانم که شما را ناراحت کردهام و این برای من که عادت ندارم مزاحم باشم دو درجه بیشتر سنگین و رنج آور است.
به او گفتم: ای بابا، خجالت نکشید، من از دیدن شما خیلی خوشوقتم. فقط متأسفانه باید بگویم شعرتان به درد ما نخورد.
او با دهانی که از تعجب باز مانده بود، گفت:
عجب، این شعر به درد شما نخورد؟!
-بله، بله همین شعر. شعری که مطلعش چنین بود.
میخواستم که شانه بر آن گیسوان زنم
هر بامداد و بوسه به موی سیاه تو
-میگویید این شعر به درد مجله شما نمیخورد؟
-متأسفانه چنین است. همین شعر، شعری که با مصرع «میخواستم که شانه بر آن گیسوان زنم» و نه شعر دیگری، قابل چاپ نیست.
-آقای سردبیر، بفرمایید به چه دلیل؟ آخر این شعر خوبی است.
-بله موافقم، من هم مدتی سرگرم آن بودم ولی... بدرد مجله نمیخورد.
-شاید بهتر بود اگر یکبار دیگر آن را میخواندید.
-چه لزومی دارد؟ من که خواندهام.
-فقط یک دفعه دیگر آن را بخوانید.
من به خاطر او بار دیگر شعر را خواندم و با نیمی از صورتم اظهار شگفتی و تحسین کرده و با نیم دیگر فهماندم که متأسفانه با وجود این، شعر قابل چاپ نیست.
-هوم... پس لطفاً آن را بدهید... من برایتان میخوانم: میخواستم که شانه بر آن گیسوان زنم. من با صبر و حوصله بار دیگر شعر را گوش کردم ولی بعد با خشکی و قاطعیت گفتم:
-این شعر قابل درج نیست.
او گفت: عجیب است، میدانید؟ پس من این شعر را نزد شما میگذارم تا بعد چند بار دیگر نظری به آن بیندازید شاید به درد مجله خورد.
-خیر، برای چه، چه لزومی دارد آن را اینجا بگذارید.
-آن را نزد شما میگذارم، چطور است با کسی هم مشورت کنید ها...؟
-نخیر لازم نیست آن را با خودتان ببرید.
از اینکه حتی لحظهای هم وقت شما را بگیرم معذب میشوم ولی... خُب... خُب خدانگهدار.
او از در بیرون رفت و من کتابی را که پیش از آمدن وی در دست داشتم برداشتم تا بخوانم. وقتی کتاب را باز کردم لای آن کاغذی دیدم که رویش نوشته بود:
میخواستم که شانه بر آن گیسوان زنم
هر بامداد و بوسه به موی سیاه تو
تا آخر، با خودم گفتم: آه، لعنت بر شیطان! فراموش کرد چرندیاتش را ببرد. حالا باز میگردد و مزاحم میشود. یکی را صدا زدم و گفتم: بدو برس به اونی که پیش من بود و این کاغذ را به او بده. او نیز سفارش مرا به خوبی انجام داد.
ساعت 5 برای خوردن غذا عازم منزل شدم. وقتی خواستم پول راننده را بدهم، دستم به کاغذی خورد که نمیدانم چطور توی جیبم افتاده بود. آن را باز کردم و خواندم: میخواستم که شانه بر آن گیسوان زنم...
بهت زده و ناراحت از اینکه این کاغذ چطور از جیب من سر در آورده، شانهام را بالا انداخته، کاغذ را پرت کردم و رفتم غذا بخورم.
وقتی خدمتکار سوپ میآورد، دیدم با بیم و تردید به من نزدیک شد و گفت:
آقا آشپز کاغذی را روی زمین مطبخ پیدا کرد که رویش چیزی نوشته شده، شاید بدرد بخور باشد. گفتم:
-بده ببینم.
کاغذ را گرفتم و دیدم همان شعر است. هیچ سر درنمیآورم. پرسیدم کاغذ توی مطبخ افتاده بود؟
عجب مالیخولیای عجیبی است. شیطان هم از این کار سر در نمیآورد! کاغذ را ریز ریز کردم و دور انداختم. زنم که موقع غذا خوردن متوجه ناراحتی من شده بود، پرسید: چیه به فکر فرو رفتی؟!
من بیاختیار گفتم: میخواستم که شانه بر آن گیسوان ولی زود متوجه شده و گفتم:
-چیزی نیست عزیزم خسته شدهام.
مشغول خوردن دسر بودم که زنگ در خانه به صدا در آمد و مرا صدا زدند. دربان جلوی در ایستاده بود و انگشتش به شکل مرموزی مرا به سوی خود میخواند، پرسیدم:
-چه خبره؟!
او آهسته گفت:
-هیس...! نامهای برای شما آوردهاند. گفتند بگویم از یک دختر خانمی است و گویا ایشان خیلی امیدوارند که شما انتظاراتش را برآورید.
دربان در حالی که کاغذ را به طرف من دراز میکرد چشمکی دوستانه زد. با تردید و تزلزل نامه را گرفتم و خوب آن را برانداز کردم. بوی عطر خوشی میداد و با لاک سرخ رنگ مهر شده بود. وقتی با دو دلی آن را باز کردم دیدم رویش نوشته شده میخواستم که شانه بر آن گیسوان زنم. من مثل کسی که سگ هارش گزیده باشد کاغذ را تکه پاره کرده ریختم روی زمین، ولی زنم از پشت سرم به جلو آمد و با سکوت کشندهای چند تکه از آن را برداشت و پرسید: نامه را کی فرستاده؟
در جوابش گفتم: ولش کن، یک احمق یک آدم پررو و سمج نوشته.
زنم گفت: ولی چه نوشته؟!
-هوم...(بوسه)، (هر بامداد)، (به موی سیاه)....
تکه پارههای کاغذ به سر و صورت من پرتاب شد. این حالت آنقدر که مرا دل آزرده و ناراحت کرده بود دردآور نبود. وقتی دیدم غذا را به من حرام کردند، لباسم را پوشیدم و اندوهگین از خانه بیرون رفتم تا توی کوچه ها ول بگردم. سرپیچ کوچه پسر بچهای ایستاده بود که کم کم خودش را به من نزدیک کرد، دیدم خیال دارد چیز سفید گلوله شدهای را به جیب پالتوام بیندازد. دندانهایم را بهم فشرده یک پس گردنی تحویلش دادم و او پا به فرار گذاشت.
دلم گرفته و غمگین بود. پس از آنکه کمی در خیابانهای شلوغ و پرسروصدا راه رفته و تنه خوردم به خانه برگشتم. جلو در اصلی خانه به دایه که با پسر کوچک چهار سالهام از سینما برمیگشت، برخورد کردم. پسر کوچکم با شادی فراوان فریاد کرد:
-پاپا، عمو منو بغل کرد! به من شکلات داد و یه کاغذی هم داد و گفت: بده به پاپا. من شکلات را خوردم و کاغذ را برات آوردم.
بی اختیار فریاد کردم، زیر چوب هلاکت میکنم و کاغذی را که همان شعر، رویش نوشته شده بود از دستش بیرون کشیده و دور انداختم. زنم با تحقیر و بی اعتنایی با من مواجه شد ولی با وجود این لازم دید به من اطلاع دهد که:
-یک آقایی در غیاب تو آمد و خیلی از اینکه نوشتهاش را به جای اداره به منزل آورده و ناراحتت کرده عذر خواست. کاغذها را گذاشته تا بیایی و بخوانی. او از من کلی تعریف کرد: خوب انسان واقعی میتواند آنچه دیگران برایش ارزشی قایل نیستند و آن را با هر لجارهای عوض میکنند ارزش بدهد. و خواهش کرد سفارش کنم که شعرش را چاپ کنی. راستی وقتی او کلمات مو و گیسوان را به زبان میآورد همین طور به مو و گیسهای من نگاه میکرد... شعرش مثل همه شعرها، شعر بدی نیست.
من شانه را بالا انداخته به اتاق کارم رفتم. روی میز همان آرزوی معلوم شاعری که میخواهد گیسوان کسی را شانه بزند و ببوسد قرار داشت. همین آرزو را در کشو میز و میان قوطی سیگار و توی شکم مرغ پختهای که از ناهار برای شام گذارده بودیم پیدا کردم و آشپز نتوانست به این پرسش جواب روشنی بدهد که این آرزو چطور از توی شکم مرغ پخته سر در آورده است.
آرزوی شانه کردن موی دلدار را وقتی که پتو را پس زدم که دراز بکشم روی ملافه کشف کردم و چون خواستم متکا را جابجا کنم از زیر آن هم همین آرزو به روی زمین افتاد.
* * *
صبح پس از یک شب بی خوابی بلند شدم و رفتم پوتینهایم را که خدمتکار تمیز کرده بود به پا کنم، اما نشد، زیرا میان هر لنگه آن هم این آرزوی احمقانه را پیدا کردم. ناچار به اتاق کارم رفتم و پشت میز نشستم و به رئیس بنگاه نامهای نوشتم و تقاضا کردم مرا از مسوولیت سردبیری مجله معاف کند. ولی مجبور شدم نامه را دوباره پاکنویس کنم. چون وقتی خواستم آن را تا کنم در پشت کاغذ خط آشنا را با این شعر دیدم:
میخواستم که شانه بر آن گیسوان زنم
هر بامداد و بوسه به موی سیاه تو
سخاوت نوازنده دورهگرد
دمدمای عید ایرانی نوروز بود و خیابانهای شهر مملو از ماشین و پیادهروها نیز مملو از مردم. انتظار خوش و خرم عید در چهره جمعیت گل انداخته بود و در همه جا موج میزد. حالا سر شب بود و درخشش نور لامپهای نئون و لوسترهای درون ویترین مغازهها و بوتیکها همه چیزهای درون و دور و بر آنها را بیشتر به چشم زیبا و جذاب مینمایاند. دستفروشها این جا و آنجا کالای خود را جار میزدند. در هر گوشه و کنار بساط سفره هفت سین فروشی در زیر نورافکنها پهن بود، ماهیهای ریز و درشت گلی با جنب و جوش پرپیچ و تاب خود، بستر ساکن آب زلال درون تنگهای بلورین را هر لحظه به چرخشی موج دار میانداختند. جمعیت در طول پیادهروها دوش به دوش برای تدارک عید در حرکت بود. یک نوازنده دوره گرد هم همگام با حرکت جمعیت در هر گام آهنگی خوش و گوشنواز را ساز میکرد، ساز او یک ویولن رنگ و رو رفته قدیمی بود و حالا آهنگ «عید اومد بهار اومد» را مینواخت. مردی میانسال که از صورت تراشیده و موهای جو گندمی تازه اصلاح کردهاش معلوم بود تازه از سلمانی بیرون آمده، با شنیدن صدای ویولن نوازنده دوره گرد، به طرف او حرکت کرد اما تضرع و زاری یک نفر گدا با موهای بلند و ژولیده که در سر راه او التماس کنان دستش را به سوی او دراز کرده بود، وی را متوقف کرد. مرد گدا در حالی که به سیگار میان لبان سیاهش پکهای مداوم و عمیق میزد و با هر پک تودهای از دود را به هوا میفرستاد، با صدای دماغیاش خواسته خود را تکرار میکرد:
«کمک کنید! به من بیچاره کمک کنید!»
مرد تازه اصلاح کرده که دود سیگار مرد گدا او را به سرفه انداخته بود، چهرهاش را درهم کشید و در حالی که از مرد گدا فاصله میگرفت، او را ملامت کرد و گفت:
«دور شو! خفه مون کردی! تو که محتاج نیسی خرج دود میکنی!»
مرد تازه اصلاح کرده آنگاه به طرف جایی که نوازنده دوره گرد در بین جمعیت آهنگ مینواخت راهش را ادامه داد و با چهرهای مشتاق گفت: خوب شیرین میزنی، تو چه دستگاهیه؟
مرد نوازنده در حال و هوای خود بود و با هیجان آرشه خود را بر روی سیمهای ویولنش میکشید و گامی به جلو برمیداشت. یک نفر از بین گروه با تکان دادن سرش لذتی را که از شنیدن آهنگ احساس میکرد نشان داد و در جواب مرد میانسال گفت:
تو دستگاه شور، واقعاً شیرین میزنه.
یک نفر دیگر که گویا دوست و همراه مرد بود با خنده اظهار داشت:
آخه مگه تو از موسیقی هم چیزی میدونی؟ دیگه شورش رو در آوردی.
نوازنده دوره گرد آهسته و یکنواخت به جلو گام برمیداشت، اما گامهای آهنگ او یکنواخت نبود و او در هر توقفی کوتاه آهنگی تازه را ساز میکرد. حرکت او در مقابل یک شیرینی فروشی که بر روی پیاده رو باز میشد و مشتریان آن تا به بیرون قنادی صف کشیده بودند، متوقف شد. مرد تازه اصلاح کرده یک اسکناس پانصد تومانی نو را از درون کیف چرمی قهوهای رنگش بیرون آورد و درون جیب پیراهن مرد نوازنده قرار داد و گفت: عمو! واقعاً شیرین میزنی. دستت درد نکنه. آهنگی بزن که مردم را شاد کنه.
مرد گدا هم در این موقع به نزدیکی شیرینی فروشی رسیده بود و با همان صدای دماغی، غرولند کنان مرد نوازنده را ملامت میکرد!
همیشه این جا جای من بود. کاسبیمونو کساد کردی.
صاحب قنادی جعبههای شیرینی را تند و تند آماده میکرد، او با خوشحالی چیزهایی را بیان میکرد و به این گونه، مشتریها را سرگرم میکرد.
نوازندههای دورهگرد و ماهیها سالی یک بار پیداشون میشه!
مرد نوازنده در عالم خودش بود و خوب مینواخت. اسکناسهای خرد و کلان بعضی از رهگذران گهگاه به درون جیب او گذاشته میشد. پسرک خردسالی که همراه با خانوادهاش در آنجا به تماشا ایستاده بود، از پدرش درباره مرد نوازنده میپرسید:
«بابا! چرا اون آقا چشمهاشو روی هم گذاشته؟ اون آقا نابیناست؟ اون آقا گداست؟ بهش پول بده»
بله بابا جون. اون آقا نابیناست، اما گدا نیست. او هنرمنده و با این هنرش زندگی میکنه.
مرد گدا که در نزدیکی ایستاده بود هنوز غرولند میکرد. مرد تازه اصلاح کرده یک اسکناس هم به طرف مرد گدا دراز کرد و گفت:
بگیر و برو وگرنه اونا را صدا میکنم.
مرد گدا با ترس اطرافش را نگریست و دوباره مرد نوازنده را مورد ملامت خود قرار داد. مرد نوازنده آهنگی را که مینواخت قطع کرد و آرشه ویولنش را به درون دست دیگرش که کاسه ویولن را نگه داشته بود قرار داد و هر چه از اسکناس و سکه درون جیب او ریخته بودند بیرون آورد و به طرف جایی که صدای مرد گدا بلند بود گرفت و گفت: بگیر! همهاش مال تو.
یک نفر از میان جمعیت گروهی که در آن نزدیکی ایستاده بود سخاوت مرد نوازنده را با لهجه شیرازی ستود و به فرد همراهش گفت:
عمو! ای مطربو خیلی لوطییه! او آنگاه یک اسکناس درشت را در جیب مرد نوازنده قرار داد و از او خواست تا آهنگی را بر روی یک دوبیتی که به زبان میآورد ساز کند:
«عمو بلدی ای رووی که من میخونم بزنی؟
اگه گویند خوش از عشق گویند
اگه رویند همه از عشق رویند
مرد نوازنده گوشش را به طرف جهتی که آن دوبیتی خوانده میشد گرفته بود، او آنگاه آهنگی محلی را ساز کرد و به نواختن آن ادامه داد. مرد گدا هنوز در آن نزدیکی ایستاده بود و هر بار دستش را به سوی این و آن که از کنارش عبور میکردند، دراز میکرد. در یک لحظه با نزدیک شدن دو مأمور او از آنجا دور شد. آهنگ ویولن مرد نوازنده هر رهگذری را به سوی خود جذب میکرد و در هر گامی که او به جلو برمیداشت آهنگی دیگر را ساز میکرد. پسرکی که هنوز با خانوادهاش در آن نزدیکی مشغول به خرید و گشت و گذار بود توضیح جملهای را که لحظه قبل شنیده بود از پدرش جویا میشد:
بابا، ای مطربو خیلی لوطیه یعنی چی؟ اون آقا چیز بدی میگفت؟
نه بابا جون یعنی این نوازنده خیلی بخشش داره. دیدی همه پولش را به مرد گدا بخشید؟
-خُب باباجون چرا اون آقا گداهه زودی رفتش؟
مرد تازه اصلاح کرده که از کنجکاوی پسرک شادمان شده بود او را نوازش کرد و در حالی که پسرک را برای پدرش میستود، به او گفت:
چه پسر گلی! پسرم، اون آقا گداهه از اونا ترسید. او اجازه نداره گدایی کنه و تو خیابون دود بکشه. شما از کدوم شهر اومدید.
پدر پسرک با نگاههایش عنوانهای اصلی روزنامه آن روز را که در دست مرد تازه اصلاح کرده بود بررسی میکرد، او از مرد تازه اصلاح کرده تشکر کرد و گفت:
ما از تهران آمدهایم. جواب شما برای پسرم خوب روشن بود متشکرم! گویا شما روزنامهنگار هستید همین طوره؟
بله به شما خوش بگذرد. پسر باهوشی دارید او آنگاه روزنامه را به پدر پسرک تعارف کرد بفرمایید. میتوانید آن را مطالعه کنید.
پدر پسرک چند عنوان اصلی روزنامه را به زبان آورد.
اجرای موسیقی مجاز سنتی، جشن نوروز در سازمان ملل، ساخت بزرگترین پل ارتباطی...
مرد نوازنده از میان جمعیت درون پیاده رو به طرف جلو قدم برداشت و ویولن او آهنگ «عید اومد بهار اومد» را تکرار کرد. از فاصلههای دور و نزدیک درون پیادهروهای دو طرف خیابان، صدای نواختن سازهای مختلف نوازندگان دوره گرد دیگری نیز به گوش میرسید و صدای دست فروشها که وسایل سفره هفت سین را میفروختند همچنین بلند بود. «ماهی گلی ببر! آی ماهی گلی!»
و صدای ویولن مرد نوازنده که همچنان آهنگ طرب انگیزش را تکرار میکرد نیز به گوش میرسید.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی