شاعر

با شرمندگی چشمانش را به پوتین­هایش دوخته و خطاب به من گفت:

-آقای سردبیر، از اینکه شما را ناراحت می­کنم خیلی شرمنده­ام، وقتی تصور می­کنم که حتی یک دقیقه از وقت گرانبهای شما را می­گیرم، افکارم به ورطه ظلمت و نومیدی کشانده می­شود. شما را به خدا مرا ببخشید. من با مهربانی گفتم: آقا عیب نداره، عیب نداره لازم نیست معذرت بخواهید.
و او در حالی که سرش را روی سینه­اش خم کرده بود با لحنی اندوهبار گفت:
-خیر، چه حاصل؟ می­دانم که شما را ناراحت کرده­ام و این برای من که عادت ندارم مزاحم باشم دو درجه بیشتر سنگین و رنج آور است.
به او گفتم:  ای بابا، خجالت نکشید، من از دیدن شما خیلی خوشوقتم. فقط متأسفانه باید بگویم شعرتان به درد ما نخورد.
او با دهانی که از تعجب باز مانده بود، گفت:
عجب، این شعر به درد شما نخورد؟!
-بله، بله همین شعر. شعری که مطلعش چنین بود.
می­خواستم که شانه بر آن گیسوان زنم
هر بامداد و بوسه به موی سیاه تو
-می­گویید این شعر به درد مجله شما نمی­خورد؟
-متأسفانه چنین است. همین شعر، شعری که با مصرع «می­خواستم که شانه بر آن گیسوان زنم» و نه شعر دیگری، قابل چاپ نیست.
-آقای سردبیر، بفرمایید به چه دلیل؟ آخر این شعر خوبی است.
-بله موافقم، من هم مدتی سرگرم آن بودم ولی... بدرد مجله نمی­خورد.
-شاید بهتر بود اگر یکبار دیگر آن را می­خواندید.
-چه لزومی دارد؟ من که خوانده­ام.
-فقط یک دفعه دیگر آن را بخوانید.
من به خاطر او بار دیگر شعر را خواندم و با نیمی از صورتم اظهار شگفتی و تحسین کرده و با نیم دیگر فهماندم که متأسفانه با وجود این، شعر قابل چاپ نیست.
-هوم... پس لطفاً آن را بدهید... من برایتان می­خوانم: می­خواستم که شانه بر آن گیسوان زنم. من با صبر و حوصله بار دیگر شعر را گوش کردم ولی بعد با خشکی و قاطعیت گفتم:
-این شعر قابل درج نیست.
او گفت: عجیب است، می­دانید؟ پس من این شعر را نزد شما می­گذارم تا بعد چند بار دیگر نظری به آن بیندازید شاید به درد مجله خورد.
-خیر، برای چه، چه لزومی دارد آن را اینجا بگذارید.
-آن را نزد شما می­گذارم، چطور است با کسی هم مشورت کنید ها...؟
-نخیر لازم نیست آن را با خودتان ببرید.
از اینکه حتی لحظه­ای هم وقت شما را بگیرم معذب می­شوم ولی... خُب... خُب خدانگهدار.
او از در بیرون رفت و من کتابی را که پیش از آمدن وی در دست داشتم برداشتم تا بخوانم. وقتی کتاب را باز کردم لای آن کاغذی دیدم که رویش نوشته بود:
می­خواستم که شانه بر آن گیسوان زنم
هر بامداد و بوسه به موی سیاه تو
تا آخر، با خودم گفتم: آه، لعنت بر شیطان! فراموش کرد چرندیاتش را ببرد. حالا باز می­گردد و مزاحم می­شود. یکی را صدا زدم و گفتم: بدو برس به اونی که پیش من بود و این کاغذ را به او بده. او نیز سفارش مرا به خوبی انجام داد.
ساعت 5 برای خوردن غذا عازم منزل شدم. وقتی خواستم پول راننده را بدهم، دستم به کاغذی خورد که نمی­دانم چطور توی جیبم افتاده بود. آن را باز کردم و خواندم: می­خواستم که شانه بر آن گیسوان زنم...
بهت زده و ناراحت از اینکه این کاغذ چطور از جیب من سر در آورده، شانه­ام را بالا انداخته، کاغذ را پرت کردم و رفتم غذا بخورم.
وقتی خدمتکار سوپ می­آورد، دیدم با بیم و تردید به من نزدیک شد و گفت:
آقا آشپز کاغذی را روی زمین مطبخ پیدا کرد که رویش چیزی نوشته شده، شاید بدرد بخور باشد. گفتم:
-بده ببینم.
کاغذ را گرفتم و دیدم همان شعر است. هیچ سر درنمی­آورم. پرسیدم کاغذ توی مطبخ افتاده بود؟
عجب مالیخولیای عجیبی است. شیطان هم از این کار سر در نمی­آورد! کاغذ را ریز ریز کردم و دور انداختم. زنم که موقع غذا خوردن متوجه ناراحتی من شده بود، پرسید: چیه به فکر فرو رفتی؟!
من بی­اختیار گفتم: می­خواستم که شانه بر آن گیسوان ولی زود متوجه شده و گفتم:
-چیزی نیست عزیزم خسته شده­ام.
مشغول خوردن دسر بودم که زنگ در خانه به صدا در آمد و مرا صدا زدند. دربان جلوی در ایستاده بود و انگشتش به شکل مرموزی مرا به سوی خود می­خواند، پرسیدم:
-چه خبره؟!
او آهسته گفت:
-هیس...! نامه­ای برای شما آورده­اند. گفتند بگویم از یک دختر خانمی است و گویا ایشان خیلی امیدوارند که شما انتظاراتش را برآورید.
دربان در حالی که کاغذ را به طرف من دراز می­کرد چشمکی دوستانه زد. با تردید و تزلزل نامه را گرفتم و خوب آن را برانداز کردم. بوی عطر خوشی می­داد و با لاک سرخ رنگ مهر شده بود. وقتی با دو دلی آن را باز کردم دیدم رویش نوشته شده می­خواستم که شانه بر آن گیسوان زنم. من مثل کسی که سگ هارش گزیده باشد کاغذ را تکه پاره کرده ریختم روی زمین، ولی زنم از پشت سرم به جلو آمد و با سکوت کشنده­ای چند تکه از آن را برداشت و پرسید: نامه را کی فرستاده؟
در جوابش گفتم: ولش کن، یک احمق یک آدم پررو و سمج نوشته.
زنم گفت: ولی چه نوشته؟!
-هوم...(بوسه)، (هر بامداد)، (به موی سیاه)....
تکه پاره­های کاغذ به سر و صورت من پرتاب شد. این حالت آنقدر که مرا دل آزرده و ناراحت کرده بود دردآور نبود. وقتی دیدم غذا را به من حرام کردند، لباسم را پوشیدم و اندوهگین از خانه بیرون رفتم تا  توی کوچه ها ول بگردم. سرپیچ کوچه پسر بچه­ای ایستاده بود که کم کم خودش را به من نزدیک کرد، دیدم خیال دارد چیز سفید گلوله شده­ای را به جیب پالتوام بیندازد. دندان­هایم را بهم فشرده یک پس گردنی تحویلش دادم و او پا به فرار گذاشت.
دلم گرفته  و غمگین بود. پس از آنکه کمی در خیابان­های شلوغ و پرسروصدا راه رفته و تنه خوردم به خانه برگشتم. جلو در اصلی  خانه به دایه که با پسر کوچک چهار ساله­ام از سینما برمی­گشت، برخورد کردم. پسر کوچکم با شادی فراوان فریاد کرد:
-پاپا، عمو منو بغل کرد! به من شکلات داد و یه کاغذی هم داد و گفت: بده به پاپا. من شکلات را خوردم و کاغذ را برات آوردم.
بی اختیار فریاد کردم، زیر چوب هلاکت می­کنم و کاغذی را که همان شعر، رویش نوشته شده بود از دستش بیرون کشیده و دور انداختم. زنم با تحقیر و بی اعتنایی با من مواجه شد ولی با وجود این لازم دید به من اطلاع دهد که:
-یک آقایی در غیاب تو آمد و خیلی از اینکه نوشته­اش را به جای اداره به منزل آورده و ناراحتت کرده عذر خواست. کاغذها را گذاشته تا بیایی و بخوانی. او از من کلی تعریف کرد: خوب انسان واقعی می­تواند آنچه دیگران برایش ارزشی قایل نیستند و آن را با هر لجاره­ای عوض می­کنند ارزش بدهد. و خواهش کرد سفارش کنم که شعرش را چاپ کنی. راستی وقتی او کلمات مو و گیسوان را  به زبان می­آورد همین طور به مو و گیس­های من نگاه می­کرد... شعرش مثل همه شعرها، شعر بدی نیست.
من شانه را بالا انداخته به اتاق کارم رفتم. روی میز همان آرزوی معلوم شاعری که می­خواهد گیسوان کسی را شانه بزند و ببوسد قرار داشت. همین آرزو را در کشو میز و میان قوطی سیگار و توی شکم مرغ پخته­ای که از ناهار برای شام گذارده بودیم پیدا کردم و آشپز نتوانست به این پرسش جواب روشنی بدهد که این آرزو چطور از توی شکم مرغ پخته سر در آورده است.
آرزوی شانه کردن موی دلدار را وقتی که پتو را پس زدم که دراز بکشم روی ملافه کشف کردم و چون خواستم متکا را جابجا کنم از زیر آن هم همین آرزو به روی زمین افتاد.
* * *
صبح پس از یک شب بی خوابی بلند شدم و رفتم پوتین­هایم را که خدمتکار تمیز کرده بود به پا کنم، اما نشد، زیرا میان هر لنگه آن هم این آرزوی احمقانه را پیدا کردم. ناچار به اتاق کارم رفتم و پشت میز نشستم و به رئیس بنگاه نامه­ای نوشتم و تقاضا کردم مرا از مسوولیت سردبیری مجله معاف کند. ولی مجبور شدم نامه را دوباره پاکنویس کنم. چون وقتی خواستم آن را تا کنم در پشت کاغذ خط آشنا را با این شعر دیدم:
می­خواستم که شانه بر آن گیسوان زنم
هر بامداد و بوسه به موی سیاه تو

سخاوت نوازنده دوره­گرد

دمدمای عید ایرانی نوروز بود و خیابان­های شهر مملو از ماشین و پیاده­روها نیز مملو از مردم. انتظار خوش و خرم عید در چهره جمعیت گل انداخته بود و در همه جا موج می­زد. حالا سر شب بود و درخشش نور لامپ­های نئون و لوسترهای درون ویترین مغازه­ها و بوتیک­ها همه چیزهای درون و دور و بر آنها را بیشتر به چشم زیبا و جذاب می­نمایاند. دستفروش­ها این جا و آنجا کالای خود را جار می­زدند. در هر گوشه و کنار بساط سفره هفت سین فروشی در زیر نورافکن­ها پهن بود، ماهی­های ریز و درشت گلی با جنب و جوش پرپیچ و تاب خود، بستر ساکن آب زلال درون تنگ­های بلورین را هر لحظه به چرخشی موج دار می­انداختند. جمعیت در طول پیاده­روها دوش به دوش برای تدارک عید در حرکت بود. یک نوازنده دوره گرد هم همگام با حرکت جمعیت در هر گام آهنگی خوش و گوشنواز را ساز می­کرد، ساز او یک ویولن رنگ و رو رفته قدیمی بود و حالا آهنگ «عید اومد بهار اومد» را می­نواخت. مردی میانسال که از صورت تراشیده و موهای جو گندمی تازه اصلاح کرده­اش معلوم بود تازه از سلمانی بیرون آمده، با شنیدن صدای ویولن نوازنده دوره گرد، به طرف او حرکت کرد اما تضرع و زاری یک نفر گدا با موهای بلند و ژولیده که در سر راه او التماس کنان دستش را به سوی او دراز کرده بود، وی را متوقف کرد. مرد گدا در حالی که به سیگار میان لبان سیاهش پک­های مداوم و عمیق می­زد و با هر پک توده­ای از دود را به هوا می­فرستاد، با صدای دماغی­اش خواسته خود را تکرار می­کرد:
«کمک کنید! به من بیچاره کمک کنید!»
مرد تازه اصلاح کرده که دود سیگار مرد گدا او را به سرفه انداخته بود، چهره­اش را درهم کشید و در حالی که از مرد گدا فاصله می­گرفت، او را ملامت کرد و گفت:
«دور شو! خفه مون کردی! تو که محتاج نیسی خرج دود می­کنی!»
مرد تازه اصلاح کرده آنگاه به طرف جایی که نوازنده دوره گرد در بین جمعیت آهنگ می­نواخت راهش را ادامه داد و با چهره­ای مشتاق گفت: خوب شیرین می­زنی، تو چه دستگاهیه؟
مرد نوازنده در حال و هوای خود بود و با هیجان آرشه خود را بر روی سیم­های ویولنش می­کشید و گامی به جلو برمی­داشت. یک نفر از بین گروه با تکان دادن سرش لذتی را که از شنیدن آهنگ احساس می­کرد نشان داد و در جواب مرد میانسال گفت:
تو دستگاه شور، واقعاً شیرین می­زنه.
یک نفر دیگر که گویا دوست و همراه مرد بود با خنده اظهار  داشت:
آخه مگه تو از موسیقی هم چیزی می­دونی؟ دیگه شورش رو در آوردی.
نوازنده دوره گرد آهسته و یکنواخت به جلو گام برمی­داشت، اما گامهای آهنگ او یکنواخت نبود و او در هر  توقفی کوتاه آهنگی تازه را ساز می­کرد. حرکت او در مقابل یک شیرینی فروشی که بر روی پیاده رو باز می­شد و مشتریان آن تا به بیرون قنادی صف کشیده بودند، متوقف شد. مرد تازه اصلاح کرده یک اسکناس پانصد تومانی نو را از درون کیف چرمی قهوه­ای رنگش بیرون آورد و درون جیب پیراهن مرد نوازنده قرار داد و گفت: عمو! واقعاً شیرین می­زنی. دستت درد نکنه. آهنگی بزن که مردم را شاد کنه.
مرد گدا هم در این موقع به نزدیکی شیرینی فروشی رسیده بود و با همان صدای دماغی، غرولند کنان مرد نوازنده را ملامت می­کرد!
همیشه این جا جای من بود. کاسبیمونو کساد کردی.
صاحب قنادی جعبه­های شیرینی را تند و تند آماده می­کرد، او با خوشحالی چیزهایی را بیان می­کرد و به این گونه، مشتری­ها را سرگرم می­کرد.
نوازنده­های دوره­گرد و ماهی­ها سالی یک بار پیداشون می­شه!
مرد نوازنده در عالم خودش بود و خوب می­نواخت. اسکناس­های خرد و کلان بعضی از رهگذران گهگاه به درون جیب او گذاشته می­شد. پسرک خردسالی که همراه با خانواده­اش در آنجا به تماشا ایستاده بود، از پدرش درباره مرد نوازنده می­پرسید:
«بابا! چرا اون آقا چشمهاشو روی هم گذاشته؟ اون آقا نابیناست؟ اون آقا گداست؟ بهش پول بده»
بله بابا جون. اون آقا نابیناست، اما گدا نیست. او هنرمنده و با این هنرش زندگی می­کنه.
مرد گدا که در نزدیکی ایستاده بود هنوز غرولند می­کرد. مرد تازه اصلاح کرده یک اسکناس هم به طرف مرد گدا دراز کرد و گفت:
بگیر و برو وگرنه اونا را صدا می­کنم.
مرد گدا با ترس اطرافش را نگریست و دوباره مرد نوازنده را مورد ملامت خود قرار داد. مرد نوازنده آهنگی را که می­نواخت قطع کرد و آرشه ویولنش را به درون دست دیگرش که کاسه ویولن را نگه داشته بود قرار داد و هر چه از اسکناس و سکه درون جیب او ریخته بودند بیرون آورد و به طرف ­جایی که صدای مرد گدا بلند بود گرفت و گفت: بگیر! همه­اش مال تو.
یک نفر از میان جمعیت گروهی که در آن نزدیکی ایستاده بود سخاوت مرد نوازنده را با لهجه شیرازی ستود و به فرد همراهش گفت:
عمو! ای مطربو خیلی لوطییه! او آنگاه یک اسکناس درشت را در جیب مرد نوازنده قرار داد و از او خواست تا آهنگی را بر روی یک دوبیتی که به زبان می­آورد ساز کند:
«عمو بلدی ای رووی که من می­خونم بزنی؟
اگه گویند خوش از عشق گویند
اگه رویند همه از عشق رویند
مرد نوازنده گوشش را به طرف جهتی که آن دوبیتی خوانده می­شد گرفته بود، او آنگاه آهنگی محلی را ساز کرد و به نواختن آن ادامه داد. مرد گدا هنوز در آن نزدیکی ایستاده بود و هر بار دستش را به سوی این و آن که از کنارش عبور می­کردند، دراز می­کرد. در یک لحظه با نزدیک شدن دو مأمور او از آنجا دور شد. آهنگ ویولن مرد نوازنده هر رهگذری را به سوی خود جذب می­کرد و در هر گامی که او به جلو برمی­داشت آهنگی دیگر را ساز می­کرد. پسرکی که هنوز با خانواده­اش در آن نزدیکی مشغول به خرید و گشت و گذار بود توضیح جمله­ای را که لحظه قبل شنیده بود از پدرش جویا می­شد:
بابا، ای مطربو خیلی لوطیه یعنی چی؟ اون آقا چیز بدی می­گفت؟
نه بابا جون یعنی این نوازنده خیلی بخشش داره. دیدی همه پولش را به مرد گدا بخشید؟
-خُب باباجون چرا اون آقا گداهه زودی رفتش؟
مرد تازه اصلاح کرده که از کنجکاوی پسرک شادمان شده بود او را نوازش کرد و در حالی که پسرک را برای پدرش می­ستود، به او گفت:
چه پسر گلی! پسرم، اون آقا گداهه از اونا ترسید. او اجازه نداره گدایی کنه و تو خیابون دود بکشه. شما از کدوم شهر اومدید.
پدر پسرک با نگاه­هایش عنوان­های اصلی روزنامه آن روز را که در دست مرد تازه اصلاح کرده بود بررسی می­کرد، او از مرد تازه اصلاح کرده تشکر کرد و گفت:
ما از تهران آمده­ایم. جواب شما برای پسرم خوب روشن بود متشکرم! گویا شما روزنامه­نگار هستید همین طوره؟
بله به شما خوش بگذرد. پسر باهوشی دارید او آنگاه روزنامه را به پدر پسرک تعارف کرد بفرمایید. می­توانید آن را مطالعه کنید.
پدر پسرک چند عنوان اصلی روزنامه را به زبان آورد.
اجرای موسیقی مجاز سنتی، جشن نوروز در سازمان ملل، ساخت بزرگترین پل ارتباطی...
مرد نوازنده از میان جمعیت درون پیاده رو به طرف جلو قدم برداشت و ویولن او آهنگ «عید اومد بهار اومد» را تکرار کرد. از فاصله­های دور و نزدیک درون پیاده­روهای دو طرف خیابان، صدای نواختن سازهای مختلف نوازندگان دوره گرد دیگری نیز به گوش می­رسید و صدای دست فروش­ها که وسایل سفره هفت سین را می­فروختند همچنین بلند بود. «ماهی گلی ببر! آی ماهی گلی!»
و صدای ویولن مرد نوازنده  که همچنان آهنگ طرب انگیزش را تکرار می­کرد نیز به گوش می­رسید.