صفحه 7--17 خرداد 90
از خودت ای حوصله سر رفتهای؟
شعر اولاد حسرت برانگیز است. انسان را دچار غم و اندوه و شادی میکند.گاه بیتها آنقدر شورانگیزند که روح گنجایش پذیرش آنها را ندارد. خواندن غزلها آدمی را دچار یک نوع والهگی و شیدایی میکند که نمیتوان تعریف درستی برای آن ارایه داد.
اولاد از عمق دل و جان میسراید. گویی اشعارش آب شدن قسمتی از روح اوست که به صورتی سیال بر صفحه کاغذ سرریز میکند. نوعی موسیقی
هیچ جا نبودهای که نتهایش منتشر در هواست، پشت شعرهایش به چشم میخورد. رقص دلپذیر واژگان در بیشتر آثارش نمود دارد. او کلمهها را به رقص در میآورد و بدون اینکه بتواند آرامشان سازد همانطور بکر و دست نخورده چون مرواریدی درون غزلهایش مینشاند. فکر میکنم شعر ابتدا جان اولاد را به آتش میکشد و بعد به بیرون سرازیر میشود. شعر اولاد آتش فشانی سیال و سوزان است که روح آدمی را همراه خود ذوب میکند. ما در پشت این اشعار مردی را میبینیم که با چشمان شفافش به جهان مینگرد. جهانی را که او میآفریند «آنچه باید باشد» است نه آنچه هم اکنون با آن روبرو هستیم. لاجرم شعرهایش شور و شوق دلدادگی را بر گرده خود حمل میکنند. این دلدادگی معشوقی زمینی نیست بلکه خواستی زمینی است و آرزوی نیکنامی و نیکبختی برای مردمانی که بسیار دوستشان میدارد و احترام میکند.
* * *
کتابی که در مقابل ماست مجموعه سرودههایی از کتابهای پیشین است، اما حسن دیگری که بر آن مزید است افزودن 22 غزل جدید است. این مسأله برای خوانندهای که کارهای قبلی اولاد را تعقیب کرده و خوانده، بسیار دلپذیر است چون با گلهای شاداب و تر و تازهای نیز روبرو میشود تا مشام او را معطر کند. برخلاف عادت این بار نگارنده قصد دارد به بیتهای تأثیرگذار این 22 غزل بپردازد. بیتهایی که با سلیقه و روحیهاش بیشتر جور در میآید. میتوان بعضی از
نیم بیتها را به عنوان مثلی تازه به کار برد مثلاً: سرو با دست خودش ناز تراشید مرا
که هنگام تفاخر این بیت برای دلیل واقعه در گفتوگو میآید یا خواهد آمد.
میرسیدم... دو شب صبر اگر میکردند
بر سر شاخه چنین کال چه کس چید مرا
شاعر هم افسوس خود را مینمایاند و هم از مردمان گلهگذاری میکند و خامی خود را (اگر بر فرض چنین باشد) به گردن افرادی غایب که معلوم هم نیست چه کسانی هستند میاندازد. تفسیرهای گونهگونی بر این شعر میتوان از تخیل به فعل در آورد و اشاره کرد به کسانی که اطراف خود هیاهو میکنند و نمیگذارند که با دود چراغ خوردن به کمال برسند و در این راه مردمان اثر بزرگی دارند چرا که قصد واقعیاشان نابودی ادبی او باشد!
توری که پهن کردهای از حیله باز چین
قصد نهنگ داری و آن هم در آب جو؟
میبینیم که مصراع دوم خود ضربالمثلی است. در این جا شاعر خواسته که خود را فروتن نشان دهد اما نهنگی را که نمیتواند به کنار بگذارد.
من با صفای نیت خود پیش میروم
من با صفای نیت خود گریه میکنم
از منوچهر آتشی که البته هیچکس نمیتواند خدشهای بر شعر اولاد وارد کند. گاه جملاتی به ذهن انسان آنهم ناخودآگاه میآید که سالها پیش آن را خوانده و منبع آن را نیز فراموش کرده است. این همان توارد است بعضی از اشعار خطی را دنبال میکند و انگار که روایتی داستانی است. چند غزل حافظ نیز همین خاصیت را داراست. مسألهای را تعریف میکند تا تو به نتیجه دلخواه دست پیدا کنی. غزل «راه به پایان رسیده است» همین حس و حال را دارد.
مردم چشمهای بی پرده، رفته جای کله سر آورده
با زبانی که لال بازی را، میدهد یاد بچهها کم کم
میگویند برو کلاه بیاور، سر میآورد.
عشق چیز بدی است میدانم، در کف دست خویش میخوانم
این الفبای سخت را، کولی، مادرم نیز یاد من داده
با عشق این گونه برخورد کردن طرفه است. بیشتر شاعران با مصیبت عشق به نوعی درگیر شدهاند. اما اولاد پا به ورطه جدیدی گذاشته و عشق را به «بد» توصیف کرده است. بد یک مسأله انتهایی است مثل بالاتر از سیاهی رنگی نیست، است. در این بیت به مسأله کف بینی و کولی و سرنوشت محتوم نیز اشاره شده است.
دیوارها را دوست میدارند مردم
نفرین به دستانی که با آن در کشیدم
نهایت استادی شاعر است در تفکر اجتماعی. مردمی که خوب و بد خویش را نمیشناسند و عادت دارند به دیوار برخورد کنند و عقب بروند و این میشود تکرار و عادت هر روزه. حال اگر روزنهای هم جلو رویشان باز شود یا نمیبینند یا خودشان را به ندیدن میزنند!
ما در زمین تشنه به خون، آب میشویم
این است سرنوشت به خاک اوفتادهها
شاعر از به خاک اوفتادهها تصویر زیبایی ارایه میدهد.
به دستم آینه میداد تا نفس بکشم
کنار حوصله آب پا به پا میکرد
همه اجزای این بیت زیباست. هر واژهای که بعد از واژه دیگر میآید به حیرت آدم میافزاید. چگونه این کلمات انتخاب شدهاند؟ و کنار هم چیده شدهاند. آوردن «پا به پا» شدن شاهکار است.
*تو مثل یک غزل تازه آبروداری
بخوان ترانه بغضی که در گلو داری
*روئین تنی که ساختهام در خیال خویش
حتی حریف مرده رستم نمیشود
*ما با دل شکسته فقط حال میکنیم
حال و هوای عشق فراهم نمیشود
*پشتش شکسته است ولی محض احتیاط
دستی به کوله پشتی خم میزند هنوز
شعر «با این حواس پرت» که بیت بالا نیز از آنست حکایت آدمی است که با خود واگویه دارد. حدیث نفسی است زیبا؛ کسی که ذلیل بودن را برنمیتابد و میخواهد از جا برخیزد و قانون مبارزه را احیا کند.
*شما اجازه ندادید غنچه باز شود
به خاک سجده کند برگ و جانماز شود
*شما اجازه ندادید، سهره پر بزند
فضا دوباره پر از بال شاهباز شود
*درختها همه از برگ و بار افتادند
چگونه سرو تواند که باز ناز شود
*نشسته بر لب بام از همیشه روشن تر
مگر که سایه تو روی ماه افتاده است؟
یادآور زمانی است که شاعر سخت به سبک هندی و غلوهای شاعرانه ارادت میورزید.
*باران نمیبارد دگر بر شورهزاران
این را فقط با اشک نم نم میتوان گفت
* * *
برگزیدهها شعرهایی است که با انتخاب شاعر در کتاب آمدهاند. میتوان گفت که این شعرها از عمق جان شاعر نشأت گرفتهاند یا خاطرههای تلخ و شیرین از آنها دارند. برای نمونه از کتاب «تو سرو هم که نباشی بلند بالایی»
بال آه
نشسته بر لب تو بال آه را دیدم
به دوش ریخته بودی گناه را دیدم
به پشت بام نرفتم بلند بالا دوست
به چشمهات قسم روی ماه را دیدم
کمان کشیدی و دیدی که میروم از دست
سرم به خاک فتاد آن نگاه را دیدم
تو کوه دیدی و دردی که در دل من بود
رها شدم ز تن و برگ کاه را دیدم
شفق دمید و گل سرخ سر کشید از خواب
خروس خواند و زلال پگاه را دیدم
نسیم روسریت را به پشت گوش انداخت
به روی شانه دو مار سیاه را دیدم
در آن نگاه که میراند و باز میخواندم
نیاز و ناز خوش گاه گاه را دیدم
*از کتاب «کنار خوشه گندم»
خون سیاووشان
شد دشت پر از لاله از خون سیاووشان
فریاد اناالحق ریخت در سینهی خاموشان
بانگی که نمیآمد از حلق برون با زور
امروز چه خوش کرده است جا بر لب چاووشان
ما زنده به گوران را در خاک رها کردیم
دیدیم که خیری نیست زین خیل فراموشان
لختی تن خاکی را در آب تکان دادیم
صد چشمه زمزم شد از قعر زمین جوشان
گیریم نمیدانند ما اهل خراباتیم
دانند ولی چیزی از راز قدح نوشان
زین باده عجب مستیم امروز، دمت خوش باد
بی سفسطهی ایشان بی دغدغهی «او» شان!
از خاک نمیترسیم ما با دهن پر خون
بیهوده نترسان مان، آب این همه مفروشان
مردانه قدم در راه بایست نهاد و رفت
آن گونه که گفت «عطار» خود دوش و پرندوشان
گفتند غزل مردهست باید که نگفت اما
گفتیم و سراسر رفت هوش از سر باهوشان
*از کتاب «در باغ خسته بعدازظهر»
توله شیران
دل به دریا میزنم موج ار گریبانم بگیرد
بادبان برمیگشایم در چو توفانم بگیرد
صد گره خاکش به سر از پا، زنم، معشوق گوید:
باد اگر خواهد سر زلف پریشانم بگیرد
استخوان ران گوری میشوم در چشمهایش
گر پلنگی رد آهوی خرامانم بگیرد
بوی خون گردن حق میدهد تیغ کج آنک
کیست میخواهد ز خوانم لقمهی نانی بگیرد
گرد بادی میوزد سرشار از خاک تباهی
آسمان! مگذار بالای دلیرانم بگیرد
یک بغل زنجیر گیرم در کف نامردمان است
مرد میخواهد که یال توله شیرانم بگیرد
سر چه نازیباست وقتی دار باشد روی گردن
میروم سرمست تا حلاج سامانم بگیرد
شور و حالی داشتم تا داشتم با او قراری
روزگار از دست چون اینم گرفت آنم بگیرد
*از کتاب «تریشههای غزل»
بوی پلنگ
آنان که صبح سر زده از جا پریدهاند
بانگ خروس از غزل ما شنیدهاند
تا دخل خون ز سینهی گلگون درآورند
از شانههای آینه چاقو بریدهاند
آنان که دم ز همت سیمرغ میزنند
حتی به خواب رستم یل را ندیدهاند
شب باوران کوردل آفتاب کُش
در انتظار روز هلاک سپیدهاند
افتادهاند از نفس از بس که عشق را
-دنبال سایههای مشوش دویدهاند
با دامنی غبار تسلای خاک را-
-تازه ز راه خیل سواران رسیدهاند
بوی پلنگ میشنود ماه، پشت کوه
-صد کهکشان ستاره به خون آرمیدهاند
صدها هزار کوزه لب تشنه بیقرار-
-در خواب چشمههای خنک صف کشیدهاند
بر ما چه حکم رفت که گلهای داغدار
نعره زنان به خاک، گریبان دریدهاند
*چهارگانیها
یک پنجره یک بهار... من باشم و تو
بر اسب کَهَر سوار... من باشم و تو
یک قمقمه آب خردهای نان و غزل
آوارهی روزگار... من باشم و تو
* * *
آهوی من و بهار زایی زیباست
پرواز و پر و بال رهایی زیباست
چشم و دل من غزل غزل میخوانند:
«اندیش» هنوز هم رباعی زیباست.
*کولی وارهها
کولی بزن دف، دف بزن تا خون برقصم
با زلف لیلی در کف مجنون برقصم
وقتی تو میخونی فلک آتیش میگیره
آتش بخون تا با «فلک گردون» برقصم
*دوبیتیها
کمان ابرو! کمند انداز بودی
چو شاهین، غرق در پرواز بودی
چو من دریا دلی پیدا نمیشد
تو تنها دختر شیراز بودی
* * *
مرا غمها سر شب، پیر کردند
سحر خواب تو را تعبیر کردند
نیامد بانگی از آنسوی دیوار
دوباره این خروسان دیر کردند
* * *
به امید خواندن کتابهای این شاعر مردمی و عاشق تا همیشه و اشعاری که جان و دل ما را با خود همراه و همراز کند.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی