از خودت ای حوصله سر رفته­ای؟

شعر اولاد حسرت برانگیز است. انسان را دچار غم و اندوه و شادی می­کند.گاه بیت­ها آنقدر شورانگیزند که روح گنجایش پذیرش آن­ها را ندارد. خواندن غزلها آدمی را دچار یک نوع واله­گی و شیدایی می­کند که نمی­توان تعریف درستی برای آن ارایه داد.

اولاد از عمق دل و جان می­سراید. گویی اشعارش آب شدن قسمتی از روح اوست که به صورتی سیال بر صفحه کاغذ سرریز می­کند. نوعی موسیقی
هیچ جا نبوده­ای که نت­هایش منتشر در هواست، پشت شعرهایش به چشم می­خورد. رقص دلپذیر واژگان در بیشتر آثارش نمود دارد. او کلمه­ها را به رقص در می­آورد و بدون اینکه بتواند آرامشان سازد همانطور بکر و دست نخورده چون مرواریدی درون غزلهایش می­نشاند. فکر می­کنم شعر ابتدا جان اولاد را به آتش می­کشد و بعد به بیرون سرازیر می­شود. شعر اولاد آتش فشانی سیال و سوزان است که روح آدمی را همراه خود ذوب می­کند. ما در پشت این اشعار مردی را می­بینیم که با چشمان شفافش به جهان می­نگرد. جهانی را که او می­آفریند «آنچه باید باشد» است نه آنچه هم اکنون با آن روبرو هستیم. لاجرم شعرهایش شور و شوق دلدادگی را بر گرده خود حمل می­کنند. این دلدادگی معشوقی زمینی نیست بلکه خواستی زمینی است و آرزوی نیکنامی و نیکبختی برای مردمانی که بسیار دوستشان می­دارد و احترام می­کند.
* * *
کتابی که در مقابل ماست مجموعه سروده­هایی از کتابهای پیشین است، اما حسن دیگری که بر آن مزید است افزودن 22 غزل جدید است. این مسأله برای خواننده­ای که کارهای قبلی اولاد را تعقیب کرده و خوانده، بسیار دلپذیر است چون با گلهای شاداب  و تر و تازه­ای نیز روبرو می­شود تا مشام او را معطر کند. برخلاف عادت این بار نگارنده قصد دارد به بیت­های تأثیرگذار این 22 غزل بپردازد. بیت­هایی که با سلیقه و روحیه­اش بیشتر جور در می­آید. می­توان بعضی از
نیم بیت­ها را به عنوان مثلی تازه به کار برد مثلاً: سرو با دست خودش ناز تراشید مرا
که هنگام تفاخر این بیت برای دلیل واقعه در گفت­وگو می­آید یا خواهد آمد.
می­رسیدم... دو شب صبر اگر می­کردند
بر سر شاخه چنین کال چه کس چید مرا
شاعر هم افسوس خود را می­نمایاند و هم از مردمان گله­گذاری می­کند و خامی خود را (اگر بر فرض چنین باشد) به گردن افرادی غایب که معلوم هم نیست چه کسانی هستند می­اندازد. تفسیرهای گونه­گونی بر این شعر می­توان از تخیل به فعل در آورد و اشاره کرد به کسانی که اطراف خود هیاهو می­کنند و نمی­گذارند که با دود چراغ خوردن به کمال برسند و در این راه مردمان اثر بزرگی دارند چرا که قصد واقعی­اشان نابودی ادبی او باشد!
توری که پهن کرده­ای از حیله باز چین
قصد نهنگ داری و آن هم در آب جو؟
می­بینیم که مصراع دوم خود ضرب­المثلی است. در این جا شاعر خواسته که خود را فروتن نشان دهد اما نهنگی را که نمی­تواند به کنار بگذارد.
من با صفای نیت خود پیش می­روم
من با صفای نیت خود گریه می­کنم
از منوچهر آتشی که البته هیچکس نمی­تواند خدشه­ای بر شعر اولاد وارد کند. گاه جملاتی به ذهن انسان آنهم ناخودآگاه می­آید که سالها پیش آن را خوانده و منبع آن را نیز فراموش کرده است. این همان توارد است بعضی از اشعار خطی را دنبال می­کند و انگار که روایتی داستانی است. چند غزل حافظ نیز همین خاصیت را داراست. مسأله­ای را تعریف می­کند تا تو به نتیجه دلخواه دست پیدا کنی. غزل «راه به پایان رسیده است» همین حس و حال را دارد.
مردم چشم­های بی پرده، رفته جای کله سر آورده
با زبانی که لال بازی را، می­دهد یاد بچه­ها کم کم
می­گویند برو کلاه بیاور، سر می­آورد.
عشق چیز بدی است می­دانم، در کف دست خویش می­خوانم
این الفبای سخت را، کولی، مادرم نیز یاد من داده
با عشق این گونه برخورد کردن طرفه است. بیشتر شاعران با مصیبت عشق به نوعی درگیر شده­اند. اما اولاد پا به ورطه جدیدی گذاشته و عشق را به «بد» توصیف کرده است. بد یک مسأله انتهایی است مثل بالاتر از سیاهی رنگی نیست، است. در این بیت به مسأله کف بینی و کولی و سرنوشت محتوم نیز اشاره شده است.
دیوارها را دوست می­دارند مردم
نفرین به دستانی که با آن در کشیدم
نهایت استادی شاعر است در تفکر اجتماعی. مردمی که خوب و بد خویش را نمی­شناسند و عادت دارند به دیوار برخورد کنند و عقب بروند و این می­شود تکرار و عادت هر روزه. حال اگر روزنه­ای هم جلو رویشان باز شود یا نمی­بینند یا خودشان را به ندیدن می­زنند!
ما در زمین تشنه به خون، آب می­شویم
این است سرنوشت به خاک اوفتاده­ها
شاعر از به خاک اوفتاده­ها تصویر زیبایی ارایه می­دهد.
به دستم آینه می­داد تا نفس بکشم
کنار حوصله آب پا به پا می­کرد
همه اجزای این بیت زیباست. هر واژه­ای که بعد از واژه دیگر می­آید به حیرت آدم می­افزاید. چگونه این کلمات انتخاب شده­اند؟ و کنار هم چیده شده­اند. آوردن «پا به پا» شدن شاهکار است.
*تو مثل یک غزل تازه آبروداری
بخوان ترانه بغضی که در گلو داری
*روئین تنی که ساخته­ام در خیال خویش
حتی حریف مرده رستم نمی­شود
*ما با دل شکسته فقط حال می­کنیم
حال و هوای عشق فراهم نمی­شود
*پشتش شکسته است ولی محض احتیاط
     دستی به کوله پشتی خم می­زند هنوز
شعر «با این حواس پرت» که بیت بالا نیز از آنست حکایت آدمی است که با خود واگویه دارد. حدیث نفسی است زیبا؛ کسی که ذلیل بودن را برنمی­تابد و می­خواهد از جا برخیزد و قانون مبارزه را احیا کند.
*شما اجازه ندادید غنچه باز شود
به خاک سجده کند برگ و جانماز شود
*شما اجازه ندادید، سهره پر بزند
فضا دوباره پر از بال شاهباز شود
*درختها همه از برگ و بار افتادند
چگونه سرو تواند که باز ناز شود
*نشسته بر لب بام از همیشه روشن تر
مگر که سایه تو روی ماه افتاده است؟
یادآور زمانی است که شاعر سخت به سبک هندی و غلوهای شاعرانه ارادت می­ورزید.
*باران نمی­بارد دگر بر شوره­زاران
این را فقط با اشک نم نم می­توان گفت
* * *
برگزیده­ها شعرهایی است که با انتخاب شاعر در کتاب آمده­اند. می­توان گفت که این شعرها از عمق جان شاعر نشأت گرفته­اند یا خاطره­های تلخ و شیرین از آنها دارند. برای نمونه از کتاب «تو سرو هم که نباشی بلند بالایی»
بال آه
نشسته بر لب تو بال آه را دیدم
به دوش ریخته بودی گناه را دیدم
به پشت بام نرفتم بلند بالا دوست
به چشم­هات قسم روی ماه را دیدم
کمان کشیدی و دیدی که می­روم از دست
سرم به خاک فتاد آن نگاه را دیدم
تو کوه دیدی و دردی که در دل من بود
رها شدم ز تن و برگ کاه را دیدم
شفق دمید و گل سرخ سر کشید از خواب
خروس خواند و زلال پگاه را دیدم
نسیم روسریت را به پشت گوش انداخت
به روی شانه دو مار سیاه را دیدم
در آن نگاه که می­راند و باز می­خواندم
نیاز و ناز خوش گاه گاه را دیدم
*از کتاب «کنار خوشه گندم»
 خون سیاووشان
شد دشت پر از لاله از خون سیاووشان
فریاد اناالحق ریخت در سینه­ی خاموشان
بانگی که نمی­آمد از حلق برون با زور
امروز چه خوش کرده است جا بر لب چاووشان
ما زنده به گوران را در خاک رها کردیم
دیدیم که خیری نیست زین خیل فراموشان
لختی تن خاکی را در آب تکان دادیم
صد چشمه زمزم شد از قعر زمین جوشان
گیریم نمی­دانند ما اهل خراباتیم
دانند ولی چیزی از راز قدح نوشان
زین باده عجب مستیم امروز، دمت خوش باد
بی سفسطه­ی ایشان بی دغدغه­ی «او» شان!
از خاک نمی­ترسیم ما با دهن پر خون
بیهوده نترسان مان، آب این همه مفروشان
مردانه قدم در راه بایست نهاد و رفت
آن گونه که گفت «عطار» خود دوش و پرندوشان
گفتند غزل مرده­ست باید که نگفت اما
گفتیم و سراسر رفت هوش از سر باهوشان
*از کتاب «در باغ خسته بعدازظهر»
توله شیران
دل به دریا می­زنم موج ار گریبانم بگیرد
بادبان برمی­گشایم در چو توفانم بگیرد
صد گره خاکش به سر از پا، زنم، معشوق گوید:
باد اگر خواهد سر زلف پریشانم بگیرد
استخوان ران گوری می­شوم در چشم­هایش
گر پلنگی رد آهوی خرامانم بگیرد
بوی خون گردن حق می­دهد تیغ کج آنک
کیست می­خواهد ز خوانم لقمه­ی نانی بگیرد
گرد بادی می­وزد سرشار از خاک تباهی
آسمان! مگذار بالای دلیرانم بگیرد
یک بغل زنجیر گیرم در کف نامردمان است
مرد می­خواهد که یال توله شیرانم بگیرد
سر چه نازیباست وقتی دار باشد روی گردن
می­روم سرمست تا حلاج سامانم بگیرد
شور و حالی داشتم تا داشتم با او قراری
روزگار از دست چون اینم گرفت آنم بگیرد
*از کتاب «تریشه­های غزل»
بوی پلنگ
آنان که صبح سر زده از جا پریده­اند
بانگ خروس از غزل ما شنیده­اند
تا دخل خون ز سینه­ی گلگون درآورند
از شانه­های آینه چاقو بریده­اند
آنان که دم ز همت سیمرغ می­زنند
حتی به خواب رستم یل را ندیده­اند
شب باوران کوردل آفتاب کُش
در انتظار روز هلاک سپیده­اند
افتاده­اند از نفس از بس که عشق را
-دنبال سایه­های مشوش دویده­اند
با دامنی غبار تسلای خاک را-
-تازه ز راه خیل سواران رسیده­اند
بوی پلنگ می­شنود ماه، پشت کوه
-صد کهکشان ستاره به خون آرمیده­اند
صدها هزار کوزه لب تشنه بیقرار-
-در خواب چشمه­های خنک صف کشیده­اند
    بر ما چه حکم رفت که گل­های داغدار
نعره زنان به خاک، گریبان دریده­اند
*چهارگانی­ها
یک پنجره یک بهار... من باشم و تو
بر اسب کَهَر سوار... من باشم و تو
یک قمقمه آب خرده­ای نان و غزل
آواره­ی روزگار... من باشم و تو
* * *
 آهوی من و بهار زایی زیباست
پرواز و پر و بال رهایی زیباست
چشم و دل من غزل غزل می­خوانند:
«اندیش» هنوز هم رباعی زیباست.
*کولی واره­ها
کولی بزن دف، دف بزن تا خون برقصم
با زلف لیلی در کف مجنون برقصم
وقتی تو می­خونی فلک آتیش می­گیره
آتش بخون تا با «فلک گردون» برقصم
*دوبیتی­ها
کمان ابرو! کمند انداز بودی
چو شاهین، غرق در پرواز بودی
چو من دریا دلی پیدا نمی­شد
تو تنها دختر شیراز بودی
* * *
 مرا غمها سر شب، پیر کردند
سحر خواب تو را تعبیر کردند
نیامد بانگی از آنسوی دیوار
دوباره این خروسان دیر کردند
* * *
به امید خواندن کتابهای این شاعر مردمی و عاشق تا همیشه و اشعاری که جان و دل ما را با خود همراه و همراز کند.