صفحه 9--21 تیر 90
نگاهی به زندگی و شعر شوریده شیرازی (فصیحالملک)
2 جلد، 1500 صفحه، انتشارات انجمن ترویج زبان و ادب فارسی ایران، زیر نظر دکتر مهدی محقق، تهران، جلد اول 1388، جلد دوم 1389
شرح زندگی و احوال شوریده
شاعر بلند آوازه و استاد گرانقدری که اینک به شرح احوال و آثار ارزشمند او میپردازیم، ادیبی بود بی بدیل، سخنوری بی نظیر و نابینایی روشن ضمیر که در دوران حیات خویش بسی دُر ثمین به گنجینه گرانبهای شعر و ادب این سرزمین بیفزود و دریچههای تازهای به باغ همیشه سرسبز ادب پارسی برگشود، چنان که در کنار بزرگانی چون رودکی، ابوالعلامعری، میلتون و... مقامی منیع و جایگاهی رفیع یافت و چون پیک اجل در رسید با فراغ بال و به دور از دغدغه مال و منال، دعای خیر و نیکنامی توشه ره ساخت و به سرای باقی شتافت.
از فصحا و بلغای زمان خود افصح و ابلغ و از حکما و فضلای عصر خویش احکم و افضل، در قحط سال دانش و ادب بدان پایه در نشر معارف کوشا و مصر بود که حدی بر آن متصور نیست.
در ماه ذیالحجه سال 1274 هـ.ق در محله دروازه کازرون شیراز و در خانوادهای متوسطالحال، این کوکب افضال طالع و این اختر کمال لامع شد. شوریده درباره سال تولدش چنین میسراید:
بر هزار و سیصد افزون بود سال بیست و هفت
کز رهی سال تولد خواست ماهی دلفروز
گفت: کی زایید مامت؟ گفتمش: مامم چوزاد
رفته بود از سال هجرت هفت سال و هفت روز
لیک اعداد جمل را چون نداند ماه من
سال تاریخ مرا گفتن نمیداند هنوز (ج 1 ص 111)
[هفت سال و هفت روز را که با حروف ابجد حساب کنیم مطابق میشود با سال 1274]
پدرش، عباس که پیشهاش تجارت بود و از طبع شعر نیز بیبهره نبود نام او را تقی گذاشت.1 شوریده درباره نامش نغزی دارد به این مضمون:
هر چند که من بنده به فسقم مفطور
زین طرفه معمام به عالم مشهور
شوریده به عاشقی چو نامش شد فاش
از دامن پرهیز سر وی شد دور
[میدانیم که پرهیز را در عربی تقوی میگویند. چنانچه سر وی را که «واو» است از وسط آن برداریم، تقی میماند.]
نسب شوریده چنانکه خود در قصیدهای به این نکته اشاره دارد به شاعر صاحب نام عالی مقام اهلی شیرازی که در جوار تربت پاک حافظ مدفون است منتهی میشود:
وه ز طبع اهلی شیرازی و سحر حلالش
آنکه رفت از شاعری تا شعر آواز کمالش
تا نپنداری که من کردم نیایش مرنیا را
رو یکی ره آزمون کن تا که بینی خود مثالش
از اوان کودکی آثار هوش و ذکاوت سرشار در ناصیهاش آشکار بود اما زمانی این هوش و درایت وافر به وضوح در وی ظاهر شد که در سن هفت سالگی به مرض آبله مبتلا و به سبب عدم وجود طرز معالجه صحیح و پزشک متخصص در شیراز آن زمان، به رغم تلاشهای بی شکیب از نعمت بینایی بی نصیب شد.
از آنجا که در آن سالها وسایل و امکانات تحصیل و آموزشگاههای ویژه نابینایان در ایران وجود نداشت، تقی هفت ساله که دارای احساساتی بس لطیف، قلبی به نهایت ظریف و جسمی لاغر و نحیف بود، افزون بر درد بی چشمی که جانش را سخت میآزرد، شب و روز در ورطه غم فرو و از این پیشامد ناگوار بسیار دژم و از فکر روزگار آیندهاش عجیب درهم بود. تصور اینکه در آینده فردی عاجز و بی اثر و وجودی درمانده و بی ثمر بار خواهد آمد، او را به طور کشندهای آزار میداد. پدر و مادر و منسوبین نزدیک و دلسوز که تحسر و تأثرشان کمتر از خود او نبود، مدام سفارش نگهداری و مراقبت از او را به سایر برادرها و خواهرها میکردند، غافل از اینکه لطف و عنایت پروردگار بزرگ و مهربان و سعی و کوشش بی امان تقی روشن روان، این طفل دلشکسته را به معارج و مدارجی خواهد رسانید که نه تنها برای تأمین معاش خود و خانوادهاش کمترین مشکلی نخواهد داشت، بلکه فضل و دانش و احترام و ارزش او موجب رشک و حسد نه تنها عوام و هم مشربان کم مایه که مردان به نام و بلندپایه خواهد شد. در اینجا بی مناسبت نیست که به دو مورد از جریانهای زندگی شوریده که موجبات برانگیخته شدن حسادت دو تن از اشخاص صاحب نام و دارای منصب و مقام بسیار بالا را فراهم آوردند اشارهای داشته باشم.
1 -در ماه صفر سال 1301 هـ.ق میرزا علی محمد قوامالملک در شیراز بدرود حیات میگوید و فرزند او میرزا محمدرضا قوامالملک سنگ قبری بزرگ از مرمر مرغوب تهیه و سفارش میکند. شعر شیوا و بلندی حاوی ماده تاریخ و به خط یکی از خوشنویسان بر روی آن نقش و نقر کنند. شادروان میرزا ابوالقاسم فرهنگ، پسر میانین مرحوم وصال شیرازی، قطعه شعری میسراید که ماده تاریخش چنین بوده است: «همسایه رسول (ع) شد» اما این ماده تاریخ که گویا دقیق هم نیست، چندان مورد پسند قوام واقع نمیشود. یکی از آشنایان قوام که با شوریده نیز رفاقت داشته جریان را با او در میان مینهد و شوریده را به طبع آزمایی تشویق میکند. شوریده ماده تاریخی به این مضمون میسراید: «یکباره ملک دولت و دین بی قوام شد» که محمدرضا قوامالملک را بسیار پسند میافتد و گوینده آن را که در آن هنگام جوان بوده و هنوز شهرت و معروفیتاش به پای فرزند وصال نمیرسیده مورد تحسین و تمجید فراوان قرار میدهد و تأکید میکند که حتماً همین ماده تاریخ بر روی سنگ مزار نقش و نغر گردد. این تصمیم قوام بر فرهنگ گران آمده رنجیده خاطر میشود و پای میفشارد که به هر ترتیبی شده اشعار خود او بر سنگ قبر نوشته شود. سرانجام چند تن از ریش سفیدان پا در میانی میکنند و برای اینکه جانب هر دو سراینده رعایت شود، ترتیب کار را این طور میدهند که سایر ابیات از فرهنگ و ماده تاریخ از شوریده باشد و شعر به این صورت بر سنگ مزار- که هنوز در بقعه حافظیه برجای است- نقر میشود. این سروده 15 بیت دارد که تنها دو بیت پایانی آن از شوریده است:
رفت از جهان قوام و جهان بی قوام شد
دور خوشی سر آمد و عشرت تمام شد
خورشید آسمان جلالت افول کرد
شمشیر آبدار هنر در نیام شد
تا میرسد به:
چندی برای سال وفاتش به جستجو
از طبع شاعران ستوده کلام شد
شوریده گفت از پی تاریخ فوت او
یکباره ملک دولت و دین بی قوام شد
(ج 2 ص 418)
گرچه وساطت خیرخواهان مشکل قوام را حل کرد اما مرحوم فرهنگ همچنان دست از حسادت و مخالفت با شوریده و حتی هجای او که در این قضیه کاملاً بی تقصیر بود برنمیداشت تا سرانجام کاسه صبر شوریده لبریز شد و با حربه تیز هجا رفتار کینه توزانه فرهنگ را پاسخ گفت. در اینجا به ذکر تنها دو بیت از این هجای شدیدالحن اکتفا میکنم:
سعدی و سوزنی و انوری و فردوسی
هر یکی از شعرا دفتر هجوی پرداخت
شاعر القصه وصال است که در مدت عمر
غیر یزدانی و فرهنگ دگر هجو نساخت (ج 2 ص 79)
2 -به سال 1310 هـ.ق حسینقلی خان نظامالسلطنه مافی که چند سالی حکومت بوشهر و بنادر جنوب را در ید باکفایت خود داشته و مردی ادیب و فاضل بوده و اهل شعر و ادب را ارج مینهاده است، پس از عزل رکنالدوله از حکومت فارس، به فرمانفرمایی این خطه منصوب و در نتیجه رشته دوستی و الفتی که بین او و شوریده از قبل وجود داشته است مستحکمتر میشود به طوری که کمتر شب و روزی سپری میگردد که این دو با هم انیس و جلیس نباشند. چون رکنالدوله برای بار دوم در سمت فرمانفرمای فارس در شیراز استقرار و از دوستی عمیق میان این دو رفیق شفیق اطلاع پیدا میکند، از سر کین با فرمانفرمای پیشین، با شوریده از در خصومت در میآید تا جایی که دستور میدهد کلیه مواجب دیوانی و سرکاری او را قطع کنند. در اینجا شوریده نیز خاموش و منفعل نمیماند بلکه در کمین فرصت مناسب به انتظار مینشیند تا همنوا با دست قضا و در موقعیت و زمان به جا پیکان انتقام را از کمان هجا رها و رکنالدوله را اسیر دام بلا کند و به این ترتیب داد خود را از این صاحب منصب جفاپیشه و بدکیش به نحو احسن بستاند. این فرصت یک سال بعد و پس از آنکه شوریده به دعوت نظامالسلطنه به تهران عزیمت کرده، به لطف و عنایت صدر اعظم به مجالس ناصرالدین شاه راه یافته و لقب فصیحالملکی را از شاه دریافت کرده، روز جشن آش پزان در سرخه حصار دست میدهد. شوریده که مدت زمانی مترصد چنین موقعیتی بوده، فرصت را مغتنم شمرده در قصیدهای که در وصف حال این جشن میسراید با طنزی گزنده و الفاظی زننده رکنالدوله را آنچنان به زیر شلاق هجو میگیرد که حامیان او یعنی میرزا علی اصغر صدراعظم و نظام السلطنه مافی نگران جان شوریده شده برخود میلرزند و به طوری که این دو بعدها نزد شوریده اعتراف کردهاند، در دل میاندیشیدهاند که این یکی دیگر از تحمل ناصرالدین شاه خارج است. هجو برادرش آن هم در حضور خود او؟! الان است که شاه با دستهای خودش شوریده را به قتل برساند... اما خوشبختانه این اتفاق رخ نمیدهد و ناصرالدین شاه موضوع را به شوخی و خنده برگزار میکند و به صدر اعظم دستور میدهد بی درنگ تلگرافی به رکنالدوله در شیراز مخابره کند و از او بخواهد که شوریده را راحت بگذارد و کماکان مواجب دیوانی و کلیه مقرری او را بپردازد.
برگردیم به جستار اصلی: باری تقی خردسال دل پریش و مغموم از این سرنوشت محتوم اما ژرف نگر و دوراندیش، تنها راه نجات از چنان آیندهای شوم و با نکبت قرین یا دست کم نامعلوم و عاری از افقهای نویدبخش و امیدآفرین را گشت و گذار در وادی علم و دانش و چیدن شکوفههای نشیط معرفت از گلزار عطرآگین شعر و ادب و فراگیری هنرها و فنون رایج به منظور رفع حوایج تشخیص داد و از آن پس برای نیل به هدف لحظهای از تلاش و کوشش فارغ ننشست و هرگونه زحمت و مرارت را در این راه به جان خرید تا سرانجام شاهد پیروزی و موفقیت را در آغوش کشید. در پی این تصمیم، شوریده در محضر درس علما و استادانی چون مرحومان حاج سید محمدعلی مدرس کازرونی2 و حاج شیخ مهدی کجوری حاضر میگشت و به بیانات این بزرگواران گوش جان میسپرد و از راه گوش کسب فیض میکرد. همگان از هوش و ذکاوت بی مانند و حافظه بی نظیر این نوجوان ضریر در شگفت بودند.
نقل است که روزی مرحوم سید اسدا... متخلص به غرا که از ادبا و شعرای نامی آن زمان به شمار میرفته است، مشغول خواندن غزلی از خواجه شیراز بوده با این مطلع:
چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید
چون به این بیت میرسد:
حکایت شب هجران نه آن حکایتهاست
که شمهای ز بیانش به صد رساله برآید
شوریده کم سن و سال میگوید: استاد! به نظر من مصراع اول این بیت در قیاس با سایر مصرعهای غزل کوتاه است. ظاهراً یک چیزی کم دارد. استاد غرا تأملی کرده اظهار میدارد: شاید چنین باشد ولی هنوز سن و سال و معلومات تو به آن درجه نرسیده که درباره کوتاه یا بلند بودن مصراعهای غزل حافظ اظهارنظر و قضاوت کنی. این پاسخ شوریده پرسشگر را قانع نمیکند و از این رو تا چند روز همچنان سماجت به خرج میدهد تا سرانجام قرار میشود قضیه را به محضر استاد کجوری که حرف ایشان برای هر دو حجت بوده به داوری ببرند. روزی به اتفاق خدمت استاد میرسند و مشکل را با ایشان در میان میگذارند.
شیخ زیر لب زمزمه کرده میفرماید: مثل اینکه در من هم تردید پیدا شد. دیوانی خطی و قدیمی از حافظ دارم. امشب به آن مراجعه و فردا نتیجه را اعلام میکنم. فردای آن روز، وقتی خدمت استاد میرسند، ابتدا شادروان کجوری از آقای غرا میپرسند: این بچه از کدام خانواده است که این چنین باهوش و ذکاوت است؟ و سپس میافزایند: حق با این بچه است. این بیت در نسخه خطی قدیمی این گونه ضبط شده
است:
حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست
که شمهای ز بیانش به صد رساله برآید
و مصراع اول این بیت را هم که تقطیع کنیم با مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن کاملاً جور در میآید. آنگاه استاد به آقای غرا تأکید میکنند که به والدین این نوجوان سفارش کند که در تعلیم و تربیت او مراقبت و مجاهدت لازم معمول دارند زیرا استاد اعتقاد داشتند که این نوجوان باذکاوت و فراست و استعداد سرشاری که دارد حتماً به مدارج عالی ترقی خواهد رسید و آینده درخشانی در انتظار اوست.
شوریده چندی در کنف حمایت و دامان تربیت والدین روزگار گذراند تا اینکه در سال 1283 هـ.ق پدرش طومار زندگی را در نوشت و چشم از جهان فانی فرو هشت. به سال 1288 ه.ق به همراه خال ستوده خصالش سفری به مکه معظمه کرد و پس از مراجعت، دوباره باب تحصیل علوم و فراگیری فنون بگشود. علاوه بر تسلط کامل بر علوم ادبی و عربی، تاریخ و فلسفه، فقهاللغه و علمالرجال و ریاضیات، در فن موسیقی نیز دستی پیدا کرد و چندین ساز از جمله تار و پیانو را نیکو مینواخت و صوتی داوودی داشت. (ج 1 ص 46)
دیری نپایید که در بوستان فضل و دانش و گلستان شعر و ادب نهالی برومند شد که به واسطه هوش و ذکاوت و استعداد و فراست خدادادی نردبان ترقی و تعالی را به سرعت در نوردید و خیلی زودتر از آنچه انتظار میرفت به شهرت رسید. شوریده خود در یکی از مثنویهایش به این موهبت الهی که ایزد منان به ازای نابیناییاش به او ارزانی داشته چنین اشاره میکند:
بنگر ای آزاده زی شوریدگان
تا که بینی بینش بی دیدگان
آنکه بندد از برون چشم ضریر
هم گشاید از درون چشم ضمیر
من اگر از چشم سر بی نور می
بود ظن کز دیده دل کور می
گر چه میگویند کس تا ننگرد
نیست عاشق، این نبنیوشد خرد
گر کس از دیدن شود شوریده سر
من ز نادیدن شدم شوریده تر
ملاقات شوریده جوان با سید جمالالدین اسدآبادی
مرحوم سیدجمالالدین طی یکی از سفرهای خود به سال 1302 هـ.ق اقامت کوتاهی در شیراز داشته است. میرزا عبدا... قوامی که در آن زمان حکمران خطه فارس بوده ضیافت شامی به احترام سید ترتیب میدهد و از فحول علماء، فضلا و بزرگان شهر دعوت به عمل میآورد. در آن مجلس مسایل و مباحث علمی و ادبی گوناگونی مطرح میشود و هر کدام از علما و ادبا اظهارنظری میکنند. از جمله سخن از جبر و اختیار به میان میآید و بحث به درازا میکشد و کم کم مطالب تکراری و برای اکثر حاضران کسل کننده و ملالآور میشود. شوریده تیزهوش برای آنکه به این بحث طولانی و خسته کننده خاتمه دهد، اظهار میکند: مرا در باب این موضوع قصیده ایست، چنانچه آقایان مایل باشند، با قرائت آن مصدع اوقات شریفشان میشوم. اکثر حاضران و در رأس آنها خود سید از این نکته سنجی و موقع شناسی شوریده جوان بسیار مشعوف و قرائت قصیده را طالب میشوند. اینک بیتی چند از آن قصیده:
هر آن تعیین که در قسمت شد از روز نخستین شد
همان را خواست باید کز نخستین روز تعیین شد
که اندر آفرینش فهم آن دارد که دریابد
که آن یک از چه منعم گشت و این یک از چه مسکین شد
یکی زشت و یکی زیبا یکی جاهل یکی دانا
یکی را سرکه شد حلوا یکی را سکه سکین شد
همین تغییر فطرت در مزاج عنصری بنگر
که خونی آفت تن گشت و خونی نافه چین شد
همه از نسل یعقوبند اخوان گزین اما
یکی یوسف یکی شمعون و دیگر ابن یامین شد
(ج 1 صص 22-220- این قصیده 34 بیت دارد)
سفر شوریده به بوشهر
شوریده به اندازهای شیرین بیان و در شرح مطالب و نقل لطایف خوش زبان بوده که هر کسی مصاحبت و مجالست او را طالب و به دوستی و درک محضرش راغب بوده است. از آن میان میتوان به نظامالسلطنه مافی
که شخصی ادیب و فاضل و صاحب منصبی لایق و مورد احترام خلایق بوده است اشاره کرد که از ارباب علم و ادب همواره تجلیل و در برآوردن نیازشان در حد توان تعجیل میکرده است. او در سال 1309 یعنی زمانی که حکومت بوشهر و بنادر را داشته چون از بی مهری رکنالدوله، فرمانفرمای وقت فارس نسبت به شوریده اطلاع حاصل میکند در نامهای شوریده را که تا آن زمان تنها از طریق اشعارش میشناخته به بوشهر و به نزد خویش دعوت میکند. شوریده با آنکه به مشکلات ترک مقر و صعوبت راه این سفر آگاهی داشته بنا به ملاحظاتی دعوت او را میپذیرد. گرچه در این مسافرت دریا به شدت توفانی و وضعیت سخت بحرانی میشود تا آنجا که بیم آن میرود که کشتی به قعر دریا و سرنشینانش به کام مرگ مفاجات فرو روند و نیز آب و هوای نامناسب بوشهر شاعر نازک طبع را به غایت آزار و از هر چه سفر است بیزار میکند اما در همین بوشهر شالوده دوستی و صمیمیتی ریخته میشود که در شکل بخشیدن به روال زندگی آینده شاعر نقش تعیین کنندهای ایفا میکند. شوریده نیز با وقوف بر این نکته در مورد ارزش این رفیق شفیق چنین ابراز عقیده میکند: «کاش در عالم دو تن بودی نظامالسلطنه»
شوریده در مورد این سفر اشعار متعددی سروده است. ما در اینجا چند بیت از یکی از این اشعار را که به بهترین وجهی بیان کننده وصف حال شاعر و اوضاع نابسامان بوشهر آن زمان است انتخاب کردهایم که به نظر خوانندگان گرامی میرسد:
بوشهر بین که خیر مبدل به شر شده است
نزهتگه بهیمه و سجن بشر شده است
خیرش تمام شر بود آبش تمام شور
اکنون مدار ما همه بر شور و شر شده است
یک دیده درست ندیدم درین دیار
جز دیده صدف که به هر گوشه بر شده است
از بسکه با هواش رطوبت سرشته است
شلوار بنده تا به سر لیفه تر شده است
در این هوا چگونه نشینم که از تفش
جان از نشین مالک دوزخ به در شده است
از آب شور و ماهی شور و غذای شور
شوریده شور بود کنون شورتر شده است
(جلد 1 صص 87-186- جمعاً 19 بیت دارد)
ملاقات با ناصرالدین شاه- فرمان صدور حکم لقب
اواخر سال 1311 هـ.ق بار دیگر رکنالدوله به حکومت فارس منصوب و نظامالسلطنه به مرکز احضار میشود. نظامالسلطنه که از کدورت مابین شوریده و رکنالدوله اطلاع داشت، شاعر را به سفر به تهران تشویق میکند و شوریده با وجود اینکه در سفر بوشهر سختیها و مرارتهای بسیاری متحمل شده بود، به این مسافرت تن در میدهد. در تهران چندی با بزرگانی چون میرزا ابوالحسن جلوه حکیم، امیر نظام گروسی، نصیرالدوله بدر، میزبان خود نظامالسلطنه و برخی از رجال شیرازی روزگار میگذارند تا آنکه ناصرالدین شاه که پیش از این اشعاری چند از شوریده به سمع و نظرش رسیده و به ظاهر شخصی هنردوست و ادیب پرور بود، به وسیله صدر اعظم از حضور شاعر در تهران باخبر میشود و نسبت به دیدار او اظهار تمایل میکند.
در این ملاقات، شوریده اشعاری قرائت میکند و به خواست شاه چند بیتی نیز بالبداهه میسراید که شاه را بسیار پسند میافتد و سراینده را مورد تحسین و تمجید قرار میدهد و او را به لقب فصیحالملکی مفتخر و بلافاصله فرمان صدور حکم را صادر میکند.
شوریده پس از حدود دو سال توقف در تهران، تصمیم میگیرد به شهر و دیار مراجعت و تأهل اختیار کند و در ملاقاتی شاه را از قصد خود آگاه میسازد. ناصرالدین شاه ضمن اهدای هدایا و اختصاص درآمد یکی از قریههای فارس (بورنجان) به شوریده و انتصاب او به تولیت سعدیه، از شاعر میخواهد قبل از ترک تهران، علاوه بر شرکت در جشن قرن جلوس، شعری نغز و استوار در این باره بسراید که در تاریخ ماندگار شود. شوریده ده بند از مسدس مورد نظر را ساخته بود (در مجموع 15 بند دارد) که خبر آوردند، شاه در صحن حرم حضرت عبدالعظیم به ضرب گلوله مردی که لباس زنانه به تن داشته به قتل رسیده است. پس از آنکه خبر تأیید میشود، شوریده سایر بندهای این مسمط تبریکیه را به سوگ شاه تخصیص میدهد و به این ترتیب نیمه دوم به مرثیه تبدیل میشود. شاعر خود در بیت پایانی آخرین بند این مسدس، محتوای کلی آن را به بهترین وجهی توصیف کرده است:
هیچکس دیده چو این گفته شوریده من
نیمهای چون شکر و نیم دگر زهرآگین
(ج1، ص 665)
خانه شوریده
پس از مراجعت به شیراز، با آنکه شوریده تصمیم گرفته بود ازدواج کند، باز چند سالی طول میکشد تا به این خواست خود جامه عمل بپوشاند. در این فاصله شاعر دو باب خانه در محله سرباغ که از محلههای به نسبت اعیان نشین شیراز بوده خریداری، ساختمانهای آنها را که کهنه و قدیمی بوده ویران و به جای آنها عمارتی به ذوق و سلیقه خود بنا میکند و ماده تاریخی هم در بیت پایانی شعری که به مناسبت اتمام بنای عمارت سروده آورده که بر دیوار یکی از اتاقها به صورت منبت کاری نقش شده است:
گفتم این مصرع تاریخ در انجام بنایش
این گداخانه من باد بر احباب مبارک
(1318 هـ.ق)
در پی مستقر شدن شوریده در این خانه، دوستان و آشنایان هر کدام از او سوری میخواهند. شاعر هم چندین بار آنها را به میهمانی و سور چرانی دعوت میکند ولی دوستان که ظاهراً چشته خور شده بودند به این سادگیها رضایت نمیدادند و گاه و بیگاه به بهانههای گوناگون در مهمانسرای شوریده لنگر میانداختند. شوریده که دیگر از آن همه پذیرایی خسته و از دست برخی از سورچرانان سمج عاجز شده بود، قطعه شعری سراسر طنز و کنایه سرود و دستور داد آن را بر لوحی نوشته بر یکی از دیوارهای ساختمان نصب کنند. البته جنبه شوخی قضیه بر سایر جنبهها میچربید. اینک بخشی از آن شعر:
بالله ای طرفه صنم بین که در این طرفه سند
چه ضررها که رسیده است به اموال انا
من از این خانه خری هیچ ندیدم جز خرج
کاش از پیش خبر کرده بدندی کهنه
مردمان پیش من آیند که بیش است خوراک
مرغ جایی رود البته که بیش است چنه
هر دمم زحمت خیلی است که پولت خیلی است
خوب خیلی است که خیلی است شمارا سننه
در تکلم همه چون برف سر کوه خنک
در سماجت همه چون شیره خرما چکنه
گر کسی دیگر در خانه من پای نهد
از فقیر و غنی و ممتحن و ممتحنه
مشت چندان زنم از قهر به پشت و بدنش
که رود نالهاش از شهر به پشت بدنه
(ج 2، صص 94-293)
شیوع مرض وبا و ارتباط آن با ازدواج شوریده
واقعه دیگری که در فاصله میان مراجعت شوریده از تهران و ازدواج او رخ میدهد، شیوع بیماری وبا در اکثر شهرهای ایران از جمله شیراز بوده که جمع کثیری از مردم این سرزمین را به خاک هلاکت میافکند.
وبای عالم چنان آتشی به ایران زد
که از شراره آن سقف چرخ شد پر دود
شوریده در قصیدهای دیگر تلفات جانی این بیماری بی علاج و خانمانسوز را چنین توصیف و تصویر میکند:
از تشنگان مرده و اجساد بی کفن
شیراز یاد میدهد از دشت کربلا
ای باد تیره کز ره شیراز میرسی
چون است شرح حال عزیزان شهر ما
گریم به داغ ساده جوانان نامراد
یا در عزای تازه عروسان مه لقا
ترسم از این سفر چو به صوب وطن رسم
یک شهر بنگرم همه در جامه عزا
در بوستان نه سرو ببینم نه یاسمن
وز دوستان نه یار ببینم نه آشنا
من نذر کردهام که اگر زی وطن رسم
دیگر ز همدمی نشوم یک دمی جدا
(ج 2 صص 60-259)
شوریده به همراه نصیرالدوله قوامی به یکی از روستاهای ییلاقی فارس پناه میبرد و به این ترتیب از دام بلای عفریت وبا جان سالم بدر میبرد و به طوری که ملاحظه فرمودید در همین جا نذر میکند که چنانچه از این سفر سالم به شهر و دیار بازگردد، بی درنگ تأهل اختیار کند و این بار به عهد خود وفا میکند. شوریده بنا به گفته خودش در هنگام ازدواج چهل و چند سال داشته است:
پسندیده بود مرا جفت ویژه هان که گذشت
سنین مدت عمرم ز نیمه هشتاد
سبب این ازدواج دیر هنگام این بوده که شوریده و چند تن از دوستان بسیار نزدیکش چون معتمد دیوان، میرزا محمدباقر دهقان و موقرالدوله هم پیمان میشوند که تا پایان عمر، خود را پایبند عیال نسازند و زندگی بی دغدغه و خیال را به گرد ملال نیالایند. اما به تدریج هر کدام به جهتی پیمان را شکستند و با زنی عقد ازدواج بستند گویا شوریده آخرین آنها بوده است:
صلا زدند چو رندان به عیش ما هم نیز
زدیم بر صف رندان هر آنچه باداباد3
خانواده شوریده
چنانکه اشاره شد، نسب شوریده به اهلی شیرازی میرسد و پدرش عباس نیز طبع شعری داشته و «عباسی» تخلص میکرده است.4 عصمتالملوک، همسر شوریده، یکی از دختران شاهزاده محبعلی میرزا از نوادگان شیخالملوک پسر فتحعلی شاه و زنی فاضل و ادب دوست بوده است. شوریده صاحب شش فرزند به نامهای حسین، حسن، عباس، اقدسالملوک، حیدرعلی و نصرتا... میشود. شادروان حسین فصیحی متخلص به «شیفته» و آقای حسن فصیحی متخلص به «احسان» از سخنوران بلندپایه شیراز هستند.5 عباس در کودکی و اقدسالملوک در سن هجده سالگی به سرای باقی میشتابند. شادروانان حیدرعلی و نصرتالله فصیحی نیز از طبع شعر بی بهره نبودهاند. شوریده برای ولادت هر یک از فرزندان خود نیز ماده تاریخی سروده است.
خصال و سلوک شوریده
شوریده شاعری شیرین زبان و خوش بیان و لطیفه گو، دارای احساساتی ظریف و روحی لطیف، بلند نظر، به دیانت خود پایبند، ثابت قدم و باشهامت، صریحاللهجه، دستگیر مستمندان و متواضع به زیردستان، ظلم ستیز و مدافع حقوق خود و بالاخره در زندگی شخصی بسیار منظم و دقیق بود. با آن همه معلومات و کمالات تا آخرین لحظه حیات، پیوند خود با اهل معرفت نگسست و آنی از مطالعه کتاب (به کمک منشیان و فرزندانش) و دانش اندوزی غافل ننشست و به تعلیم و تربیت فرزندان خود کمر همت بست. وجودش سراپا هوش و ذکاوت و فراست و درایت بود و خزینه خاطرش به دریایی ژرف شباهت داشت که از لطایف آبدار، اشعار و حکایات تاریخی بیشمار و لغات فارسی و عربی دشوار مملو بود و قصاید بلند بسیار از استادان بزرگ و نامدار شعر پارسی از برداشت. شادروان فصیحالملک برای شعرا و ادبا و فضلا و اهل معرفت ارج ویژهای قایل و به مصاحبت و مجالست آنها همواره مایل بود. خانه او همانگونه که دوستانش نامگذاری کرده بودند، دارالادبی بود که با وجود استاد و کتابخانهای مفصل و پر از کتابهای خطی و چاپی در زمینههای مختلف کمتر معضل و مشکلی پیش میآمد که در این دارالادب حل نشود.
شوریده از طریق عواید حاصل از قریه بورنجان و بعضی معاملات نقدی امرار معاش میکرد و به سبب قناعتی که داشت هیچگاه در صدد گرد آوردن مال فراوان و تصرف مال دیگران بر نیامد و از فرط مناعت طبعی که در ذاتش نهفته بود، هرگز منت دونان از بهر قرصی نان بر خود هموار نداشت و از این رو ضیاع و عقار بسیار از خود به جای نگذاشت. از او بخوانیم:
من نیستم آن کز خلق پاداش هنر خواهم
یا مدح خسان گویم از گفته اثر خواهم
گر روی زمین دریاست من تشنه و خواهم مرد
از سفله نخواهم آب نامردم اگر خواهم
از شیشه اگر صهبا وز سنگ اگر یاقوت
بالله نسزد کش من با خون جگر خواهم
وز خود همه محمود است نارزد که چو فردوسی
از طبع چو دریا من دُر باشم و زر خواهم
فرزند نه گر اهل است ز ایزد طلبم مرگش
زن را نه اگر قانع از خانه بدر خواهم
(ج 1 صص 51-350)
آثار شوریده
گرچه تسلط شوریده بر نثر کمتر از تبحر او در نظم نبوده، با این حال آثار او بیشتر در قالب شعر می باشد. با روانی طبع و توانایی شگفت انگیزی که فصیحالملک در بدیههسرایی داشته، چنانچه کلیه اشعاری که در مدت عمرش سروده جمعآوری شده بود، مجلداتی چند را در برمیگرفت اما از آنجا که شعرا عموماً در ثبت و ضبط تمام اشعار خود چندان اهتمام و اصراری نمیورزند و از طرفی شوریده به خاطر اینکه نابینا بوده شخصاً موفق به انجام این کار نبوده، در نتیجه بسیاری از اشعارش- به ویژه آنهایی که بالبداهه سروده- یا اصلاً به رشته تحریر در نیامده یا چنانچه توسط منشیهایش به ثبت رسیده به مرور زمان پراکنده شده و جمعآوری همه آنها امکان پذیر نبوده است. علاوه بر اینها، دیوان مذهب و نفیسی که به همت و خط زیبا و شیوای چند تن از خوشنویسان شیراز نگاشته و به او هدیه میشود همراه با چند کتاب خطی با ارزش دیگر از کتابخانه شوریده به سرقت میرود و این مسأله نیز به از میان رفتن تعداد زیادی از اشعار شوریده کمک میکند.
چندی پس از این واقعه، نظامالسلطنه برای شوریده پیغام میفرستد که مظفرالدین شاه مایل است نسخهای از دیوان او را در اختیار داشته باشد. فصیحالملک با ارسال قطعه شعری داستان به سرقت رفتن دیوان را با دوست دیرینش در میان نهاده از شاه مهلت میخواهد:
قومی از دیوان ربودند از میان دیوان من
خاتم از کف شد خبر نبود سلیمان مرا
تا مگر مجموع گردد این سخنهای پریش
باید از شه مهلتی طبع سخندان مرا
سپس از روی ورق پارهها، یادداشتها و جزوههای پراکنده و به کمک حافظه اعجاب انگیز شوریده تا حدی که امکان داشت اشعار شوریده گردآوری، به خط خوش نستعلیق نوشته و به این ترتیب دیوانی میشود و پس از تذهیب برای مظفرالدین شاه ارسال میشود. این نسخه ظاهراً در موزه سلطنتی نگهداری میشود. از این دیوان دو نسخه نیز به خط میرزا محمود ادیب، خوشنویس و منشی شوریده، استنساخ شده که یکی از آنها میبایست در دست ورثه مرحوم حاج مخبرالسلطنه هدایت و دیگری نزد یکی از بازماندگان مرحوم نصرتالدوله فیروز باشد. نسخهای ساده از دیوان نیز در کتابخانه مجلس موجود است. اما کاملترین دیوان نسخهای است که در خانواده آن شادروان نگهداری میشود و شامل بیش از پانزده هزار بیت است. از آثار منظوم شوریده، تا پیش از انتشار کلیات دیوان چاپ اخیر، تنها غزلیات او در سال 1325 (ش) به اهتمام و خط شیوای شادروان حسن فصیحی، دومین فرزند شوریده به زیور طبع آراسته شده بود.
یکی دیگر از تصنیفات شوریده کتابی با عنوان «نامه روشندلان» در شرح حال علما، ادبا و شاعران نابینا بوده که همراه با سایر کتب به سرقت رفته است. کتاب دیگری نیز به نام «کشف المواد» از شاعر به جای مانده که در برگیرنده کلیه ماده تاریخهایی است که شوریده درباره ابنیه و امکنه و ولادت و وفات اشخاص صاحب نام سروده ولی متأسفانه موفق به اتمام آن نشده است.6
علاوه بر اینها، فصیحالملک از روی نسخههای گوناگون به تصحیح دیوانهای شاعران بزرگی چون شیخ اجل سعدی، منوچهری دامغانی، فرخی سیستانی و نیز خمسه نظامی همت گماشته که از این میان «دیوان سعدی» که پیش از این در بمبئی به چاپ رسیده بود، به تازگی(1388) به همت آقایان جعفر و محمود مصطفوی، فرزندان زنده یاد علی نقی مصطفوی برادرزاده شادروان میرزا محمود ادیب مصطفوی، خوشنویس بلندآوازه و نگارنده کلیات دیوان سعدی، در شیراز چاپ و منتشر شد.
پانوشت
1 -در تذکرههای موجود از جمله فارسنامه ناصری، نام شوریده محمدتقی ثبت شده است، گفتار دویم، صص 103 و 148
2 -جد مادری نگارنده این وجیزه
3 -به نقل از اظهارات شفاهی شادروان حسن فصیحی
4 -شیخ مفید، تذکره مرآت الفصاحه بالتصحیح و افزودههای دوست فاضلم دکتر محمود طاووسی، انتشارات نوید، شیراز 1371 ص 319
5 -سامی، علی: شیراز شهر جاویدان، چاپ سوم، انتشارات نوید شیراز 1363، ص 582، پانوشت 2
6 -به نقل از گفته شادروان حسن فصیحی
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی