صفحه 7--09 مهر 90
تیلهها
از شش تا ده سالگی، لاینقطع با برادرم دعوا میکردم و هر چه زمان بیشتر میرفت کتکهایی که از او میخوردم هم شدیدتر میشد. برادرم فقط هیجده ماه بیشتر از من سن داشت اما به زور و جثه کاملاً از من سر بود و از آنجا که آن روزها
(و احتمالاً همین الان) دعوای دو برادر و دست به یقه شدنشان کاملاً طبیعی و حتی نشانه صحت و سلامت به حساب میآمد، هیچکس زحمتی برای مداخله به خودش نمیداد. اگر یکی از دعواهایمان به شکستن ظرفها و شیشهها و کبود و زخمی شدن من منتهی میشد، اعتراض مادرم- وقتی بالاخره در ماجرا دخالت میکرد- به این نبود که چرا کتک کاری کردهایم یا چرا من به آن روز افتادهام، به این بود که خانه را بهم ریختهایم و از آنجا که نتوانستهایم اختلافاتمان را به شیوهای صلح آمیز رفع و رجوع کنیم همسایهها دوباره از سروصدا شکایت خواهند کرد.
بعدها وقتی پیش مادر و برادرم از این دعواها حرف زدم، ادعا کردند که چیزی یادشان نمیآید. گفتند که مثل همیشه این ها را از خودم در آوردهام تا چیزی برای نوشتن داشته باشم و گذشتهای رنگارنگ و دراماتیک برای خودم خلق کنم. آن قدر صادقانه حرف میزدند که بالاخره مجبور شدم باور کنم و به این نتیجه برسم که مثل همیشه بیشتر از آن که از زندگی واقعی تأثیر بگیرم، در بند خیالاتم بودهام. بنابراین هر کسی که این سطرها را میخواند باید به خاطر داشته باشد که نویسنده شدن مستعد اغراق است. اما برای نقاش، مهم شکل شیئی است نه واقعیتش و برای رمان نویس، مهم ترتیب رویدادهاست، نه خط سیر لحظه به لحظهشان و برای خاطره نویس مهم تناسب روایت است نه استناد دقیق آن. بنابراین خوانندهای که متوجه شده باشد من در این کتاب موقع توصیف خودم، استانبول را وصف کردهام و موقع توصیف استانبول خودم را، حتماً تا الان فهمیده که هدف من از روایت این دعواهای بچهگانه و خالی از ترحم مهیا کردن صحنه برای چیز دیگری است. هر چه باشد کودکان تمایلی «طبیعی» به بروز خشونت دارند. برای من و برادرم، این خشونتها معمولاً امتداد طبیعی بازیهایمان بود. بازیهایی که از ترکیب بازیهای معمول با قوانین دستکاری شده اختراع کرده بودیم. در فضای تاریک و پر سایه خانه، قایم باشک میکردیم، یا گرگم به هوا، لی لی،
هفت سنگ، چِکِرز، شطرنج، پینگ پنگ (روی میز غذاخوری خانه که هر آن مستعد فروپاشی بود) و بازیهای بدیع تری مثل «رقابت تیلهای» مسابقهای که بازتاب تاکتیکها و اسطورههای دنیای مردانه فوتبال در ذهنهای کودکانه بود. مهرههای تخته نرد یا تیلههای شیشهای را به عنوان بازیکن برمیداشتیم و استراتژی حمله و دفاعی را که در بازیهای واقعی دیده بودیم با آنها تقلید میکردیم. هر چه چالاکتر و چیره دستتر میشدیم این بازیها هم روح پیدا میکرد و زنده تر میشد. مهرهها یا تیلهها را در دو تیم یازده تایی روی قالی دستبافی که زمین بازیمان بود میچیدیم و در چهارچوب قوانین دقیق و پر تعدادی که بعد از صدها دعوا به آنها رسیده بودیم، شوتهایمان را روانه دروازه چوبی کوچکی میکردیم که یک نجار محلی برایمان ساخته بود. بعضی وقتها روی تیلهها اسم بازیکنان بزرگ فوتبال را میگذاشتیم و مثل آدمهایی که بچه گربههای راه راهشان را بی هیچ مشکلی از همدیگر تشخیص میدهند، ما هم تیلههایمان را با یک نگاه میشناختیم. مسابقه را به شیوه «هانیت کیوانش» بزرگترین گزارشگر ورزشی آن روزها برای تماشاگران خیالی گزارش میکردیم و وقتی توپی وارد دروازه میشد، با شور و حرارت آدمهای حاضر در استادیوم، فریاد میزدیم: «گل» و بعدش هم ادای حرکات هماهنگشان را روی سکوهای ورزشگاه در میآوردیم. به این شلوغی، اظهارنظرها و حرفهای فدراسیون فوتبال، بازیکنان، خبرنگاران و حتی هواداران تیمها را اضافه میکردیم و به این ترتیب طولی نمیکشید که یادمان میرفت این فقط یک بازی است و کارمان به دعواها و درگیریهای مرگبار میکشید. بیشتر وقتها من با همان یکی دو ضربه اول لت و پار میشدم.
جرقه نخستین این دعواها را معمولاً شکست خوردن، تقلب کردن و سر به سر گذاشتنهای بیش از حد میزد. اما چیزی که نفت به آتششان میریخت رقابت بود. دعوا نمیکردیم که مشخص شود حق با
چه کسی است، دعوا میکردیم که معلوم شود چه کسی قویتر، با استعدادتر، داناتر و باهوش تر است. دعواها به جز این بستری بود برای بروز اضطراب و تشویشمان، اضطراب حاصل از اجبار به دانستن و یاد گرفتن قواعد بازی - و به طور غیرمستقیم- قواعد دنیایی که به زودی ما را فرا میخواند تا چالاکی جسم و مهارت ذهنمان را اثبات کنیم.
سایه فضا و فرهنگ حاکم بر کودکیمان در این رقابتها پیدا بود. فرهنگی که عموی مرا وامیداشت تا هر وقت پا به خانهاش میگذاشتیم با جدول کلمات و معماهای ریاضیاش به ما حمله ور شود، فرهنگی که رجزهای نیمه جدی ساکنان طبقههای مختلف آپارتمان را- که هر کدام طرفدار یک تیم فوتبال بودند- برایمان به ارمغان میآورد. فرهنگ جاری در کتابهای درسیمان که در ذکر فتوحات ترکان عثمانی اغراق میکرد.
مادرم هم احتمالاً در این ماجرا سهمی داشت، چون برای آسان کردن زندگی روزمرهاش هر چیزی را به رقابت و مسابقه تبدیل میکرد، میگفت: هر کسی که زودتر لباس خواب بپوشد و در تختش باشد یک بوس میگیرد. یا هر کسی که شامش را زودتر تمام کند و چیزی هم روی لباسش نریزد، بیشتر دوست دارم، یا هر کس که سه ماه زمستان را بدون سرماخوردگی یا مریض شدن رد کند یک جایزه پیش من دارد.
این تحرکهای مادرانه قرار بود دو پسر را ساکت تر و سربه راه تر کند و در مسیر «پرهیزگاری» و صلاح بیندازد.
* * *
برادرم همیشه در مدرسه از من بهتر بود. نشانی همه را میدانست و میتوانست عددها، شماره تلفنها و فرمولهای ریاضی را مثل یک ملودی اسرارآمیز در ذهنش نگه دارد (هر بار که با هم از خانه بیرون میرفتیم من وقتم را به تماشای ویترین مغازهها، آسمان و هر چیزی که «عشقم» میکشید میگذراندم و او در همان حال به شماره خیابانها و اسم ساختمان ها نگاه میکرد) عاشق از حفظ خواندن قوانین فوتبال، نتایج مسابقههای پایتخت کشورها و آمار و ارقام ورزشی بود. همان طور که حالا- چهل سال بعد از آن دوران- از ذکر ایرادها و کاستیهای رقبای دانشگاهیاش و این که چه سهم اندکی در فهرست ارجاعات علمی دارند لذت میبرد. درست است که علاقه من به نقاشی تا حدی نتیجه اشتیاقی بود که به تنها ماندن و وقت گذراندن با مدادها و کاغذهایم داشته باشم، اما حتماً ربطی هم به بی علاقگی مطلق برادرم به آن داشت.
اما بعد از ساعتها نقاشی، اگر آن خرسندی و رضایتی که در جستوجویش بودم به دست نمیآمد، وقتی تاریکی خانه پرده پوش و پر اثاثیهمان، آرام آرام در روحم رخنه میکرد- مثل همه اهالی استانبول- دنبال راه میان بری برای پیروزی میگشتم و وارد نخستین رقابتی میشدم که ممکن بود چنین پیروزی زود هنگامی را نصیبم کند. مسابقههای تیلهای، شطرنج، هفت سنگ و هر بازیای که در آن لحظه به مذاق هر دو نفرمان خوش میآمد و من میتوانستم برادرم را به انجام دادنش وسوسه کنم.
سرش را از روی کتاب بلند میکرد و میگفت: پس تنت میخارد، هان؟ و منظورش خود بازیای بود که بیشتر وقتها بازندهاش من بودم. نه دعواها و کتککاریهای بعدش. میگفت: کشتی گیر مغلوب، از کشتی خسته نمیشود. و اشارهاش به آخرین شکست من در این بازیها بود. میگفت: من یک ساعت دیگر کار دارم، بعدش بازی میکنیم. و سر کتابش برمیگشت. هر چقدر که میز او تمیز و مرتب بود میز من به سرزمینی زلزله زده میمانست.
اگر دعواهای نخستینمان کمک میکرد تا راه و چاه دنیا را بشناسیم، نزاعهای بعدی بیشتر شیطانی و تهدیدآمیز بود. زمانی دو برادر بودیم که داشتیم با هم بزرگ میشدیم. زیر نگاه نگران و تذکرهای پیاپی مادری که میکوشید جای خالی پدر غالباً غایب را پر کند. به این امید که شاید با انکار این خلأ بتواند جلوی ورود حزن و اندوه شهر به درون خانه را بگیرد، ولی حالا مثل دو موجود مذکر تازه بالغ رفتار میکردیم که هر کدام عزمش را برای مشخص کردن قلمروی شخصی جزم کرده است. در این فضای جدید حتی قوانین و مقرراتی که طی سالیان دراز برای حفظ صلح بین خودمان وضع کرده بودیم، چیزهایی مثل اینکه کدام بخش از قفسه مال چه کسی است، کدام کتابها به چه کسی تعلق دارد. چه کسی و برای چه مدت میتواند توی خودرو کنار پدر بنشیند. چه کسی باید موقع خواب در اتاق را ببندد یا چراغ آشپزخانه را خاموش کند و وقتی آخرین شماره «مجله تاریخ» میرسد اول باید دست چه کسی باشد. حتی چنین قراردادهای جا افتاده و تثبیت شدهای هم محل بحث و جدال و توهین و طعنه و تهدید میشد. کوچکترین اظهارنظر خصمانهای- «مال منه دست بهاش نزن» یا «حواستو جمع کن وگرنه پشیمون میشی» -به مشت و لگد و خشونت میانجامید و من برای محافظت از خودم به جا لباسیهای چوبی، انبرهای فلزی، دسته جارو و هر چیزی که میتوانست نقش شمشیر را بازی کند متوسل میشدم. زمانی بازیای را که در دنیای واقعی دیده بودیم (مثلاً فوتبال) با چند تا تیله تقلید میکردیم. البته که اگر مسألهای بر سر غرور و افتخار طرفین پیش میآمد با دعوا حل و فصل میشد اما مهم خود بازی بود. حالا ولی این بهانهها را کنار گذاشته بودیم و دعوا میکردیم تا مسایل معطوف به غرور و افتخار برآمده از زندگی واقعی را حل کنیم.
مدتها بود که نقطه ضعفهای یکدیگر را میدانستیم و حالا به تدریج علیه هم به کارشان میگرفتیم. بالاتر از همه، دعواهایمان دیگر فوران ناگهانی خشم و احساسهای کودکانه نبود. تجلی نقشههای بیرحمانهای بود که برای همدیگر کشیده بودیم. یکبار وقتی خواستم برادرم را اذیت کنم، گفت: امشب وقتی پدر و مادر رفتند سینما آنقدر میزنمت که خرد و خمیر شوی. آن شب سر میز شام، همین طور که تهدیدهای برادرم را برای پدر و مادر تکرار میکردم التماسشان کردم که نروند اما آنها با اطمینان و اعتماد خوشبینانه نیروهای حافظ صلحی که فکر میکنند بین گروههای متخاصم صلح برقرار کردهاند از خانه رفتند.
گاهی وقتی در خانه تنها بودیم و با تمام وجود و قوا در یکی از نبردهای سهمگینمان عرق میریختیم، کسی در میزد و ما، مثل زن و شوهری که میخواهند پیش در و همسایه آبروداری کنند جنگ را در میانه متوقف میکردیم و مهمان ناخوانده را با رعایت تمامی آداب و اصول، مثل «بفرمایید داخل آقا» یا
«لطفاً بنشینید خانم» به خانه میآوردیم و همین طور که با چشمک به هم اشاره میکردیم برای مهمان توضیح میدادیم که مادرمان به زودی برمیگردد. اما بعد وقتی دوباره تنها میشدیم هیچ وقت- مثل زن و شوهرهای پرخاشگر- سر دعوایمان برنمیگشتیم و در عوض طوری وانمود میکردیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. گاهی اگر بدجوری کتک خورده بودم روی قالی دراز میکشیدم و قبل از آن که خیلی زود خوابم ببرد گریه میکردم. برادرم بعد از آن کمی پشت میزش کتاب میخواند. دلش برای من میسوخت. میآمد بیدارم میکرد و میگفت که لباسهایم را عوض کنم و به رختخواب بروم. اما وقتی دوباره سر میز بر میگشت، من بلند میشدم با همان لباسها در تخت میخوابیدم و برای خودم و بی عرضهگی و ضعفی که باعث شده بود کتک بخورم دلسوزی میکردم.
غم و اندوهی که به آغوشش میخزیدم- همان حسی که با من از شکست و ویرانی و حقارت حرف میزد- به من فرصت میداد تا از تمامی قاعدههای اجباری فرار کنم، از همه مسألههای ریاضیای که باید حل میکردم و همه بندهای «معاهده کارلوتیز» که باید به خاطر میسپردم. کتک خوردن و تحقیر شدن عین آزادی بود. بعد از هر دعوا وقتی تنها در رختخواب دراز میکشیدم و خودم را سرزنش میکردم حس تیره و تاری به سراغم میآمد. صدایی در درونم میپرسید:
چی شده؟ من جواب میدادم: من بدم. و این پاسخ ناگهان آزادی سرگیجه آوری ارزانیام میکرد و دنیای تازه و روشنی پیش چشمانم گشوده میشد. اگر آماده بودم تا آنجا که میتوانم بد باشم، آن وقت میتوانستم هر وقت که دلم میخواهد نقاشی بکشم، بی خیال تکالیف مدرسه بشوم و بدون لباس عوض کردن بخوابم.
وجه دیگر ماجرا، تسلی غریبی بود که در شکست مییافتم، در آسیب، در کبودی بازوها و پاها، در لبهای شکافته و در بینیهای خونین، جسم زخمی و آزرده من، سندی بود بر اینکه جنگجوی خوبی نیستم و شکست خوردن و تحقیر شدن حقم است. شاید همزمان با همین فکرها بود که رؤیاها و خیالهای روشن، مثل نسیم تابستان در سرم شروع به وزیدن میکرد و من در این خلسه با خودم فکر میکردم که یک روز کار بزرگی خواهم کرد. آبشخور دنیای دومی که حالا پیش چشمم سوسو میزد و نوید یک زندگی جدید و سعادتمندانه را میداد، بیش از هر چیز، خشونتی بود که تازه تجربهاش کرده بودم و همین رؤیاهایم را زندهتر و واقعیتر جلوه میداد.
همچنان که غم و اندوه شهر در وجودم رخنه میکرد به تصادف دریافتم که وقتی در این لحظهها قلم روی کاغذ میگذارم حاصل کار را بیشتر دوست دارم. دنیا را فراموش میکردم و سرگرم اندوه خود میشدم و تاریکی از جهان رخت برمیبست.
سینما
در حیاط مدرسه بچهها دور مجید حلقه زده بودند. او داشت با آب و تاب برای بچهها حرف میزد. دستهایش را بالا و پایین میبرد. نزدیک آنها شدم. حرفهایش حکایت از رفتن به سینما در روز گذشته بود.
- بچهها نمیدونید چه فیلم قشنگی بود. بزن بزن خوبی به راه انداخته بودند. من از روی صندلی داد میزدم و تشویقشان میکردم...
اینها را مجید تعریف میکرد. بچهها هم با دقت به حرفهای او گوش میکردند. شنیدن این همه تعریف برای آنها جالب بود. بچهها هم حق داشتند که
تحت تأثیر حرفهای او قرار بگیرند. چون پول رفتن به سینما را نداشتند.
رفتن به سینما و دیدن فیلم کار بزرگی به حساب میآمد. راستش را بخواهید من هم هیجان زده شده بودم و با دیگر بچهها که تا به حال به سینما نرفته بودند فرقی نداشتم. ظهر که به خانه آمدم سلامی به عمه کردم و از او پرسیدم: عمه تا حالا سینما رفتی؟ عمه چپ چپ نگاهی به سر و روی من کرد و چیزی نگفت. حرفم را ادامه دادم.عمه دیروز مجید همکلاسیم با بابا و مامانش به سینما رفتن و در اونجا یه فیلم خیلی قشنگ دیدن، عمه تو هم اگه دوست داری برو ببین حالا من درس دارم مگه تو چی از مامان مجید کمتر داری... عمه آهی کشید و چیزی نگفت. ادامه دادم: عمه اگه میخوای تا برات فیلم رو تعریف کنم. عمه دست از کار کشید و در کنارم نشست. من هم موقعیت را خوب دیدم و آنچه را که مجید برای بچهها تعریف کرده بود بدون کم و کاست برای عمه تعریف کردم. حرفم که تمام شد عمه گفت: خوب قصه فیلم را هم که شنیدیم دیگه لازم نیست که به سینما بریم. انگار دنیا را بر سرم خراب کرده بودند با خود گفتم: ای وای چه غلطی کردم که تمام فیلم را برای عمه تعریف کردم، باید تا نیمه میگفتم تا عمه برای دیدن بقیه فیلم مجبور شود که به سینما برود. با همین افکار مشغول خوردن ناهار شدم. صبح فردا باز بچهها در گوشهای از حیاط دور هم جمع شده بودند. این بار بهروز داشت برای بچهها از فیلم جدید سینما تعریف میکرد. آره او هم دیروز به سینما رفته و فیلم جدیدی را تماشا کرده بود. حسودیم شده بود. با خود گفتم: چرا نباید من به سینما بروم و این طور بچهها را مجذوب حرفهای خودم کنم. بچهها با دهانی باز و دلی پر از حسرت چشم به دهان بهروز دوخته بودند و او در حرفهایش هر دم بچهها را منتظر میگذاشت و مکث میکرد. زنگ کلاس را زدند. آقای معلم با چوبدستیاش محکم بر در کلاس کوبید. همه ناگهان متوجه ورود آقای معلم به درون کلاس شدیم. در حالی که اخمهایش در هم بود از بچهها پرسید چه خبره چی شده کلاس رو رو سرتون گذاشتید؟! یکی از بچهها از آخر کلاس با صدای بلند گفت: اجازه آقا دیروز بهروز رفته سینما فیلم دیده... با گفتن این حرف همهمهای در کلاس به راه افتاد. معلم در میان سروصدای بچهها از بهروز پرسید: اسم فیلم چی بود؟! بهروز بدون این که نام فیلم را بگوید شروع به تعریف کردن فیلم کرد. همه ما بچهها هم شاد و خوشحال سراپا گوش به حرفهای بهروز میدادیم. ناگهان آقای معلم رو به بهروز کرد و گفت: من پرسیدم اسم فیلم چیه...
بهروز من من کنان نام فیلم را به آقای معلم گفت. بچهها در این بین موقعیت خوبی را برای فرار از درس پیدا کرده بودند. سعید پرسید: اجازه آقا رفتن به سینما و دیدن فیلم کار خوبیه؟! آقا معلم در حالی که چوبدستیاش را در دستش میچرخاند در کلاس چرخی زد. بعد از یک مکث کوتاه گفت: اگر فیلم خوبی باشه و لطمه به درستان نزنه و معلوماتتان را بالا ببره دیدن فیلم هم کار خوبیه. امیدی در دلم زنده شد. با خودم گفتم امروز نزد عمه میرم و به او میگم فیلم عوض شده و آقا معلم هم گفته به سینما برید. ظهر زنگ خانه را که زدند دوان دوان به طرف منزل
به راه افتادم. در خانه رو به عمه کردم و گفتم: عمه عمه فیلم جدید زدن تازه آقا معلم گفته به سینما بریدو اونجا فیلم ببینید بعد بیایید در کلاس تعریف کنید تا معلومات بچهها بالا بره..
عمه مات و مبهوت به گوشهای خیره شده بود. بعد از کمی مکث پرسیدم: عمه امروز میریم سینما؟! عمه خندهای کرد و گفت: غصه نخور سینما با من خودم قبلاً سینما رفتم اونجا فیلم دیدم یه فیلم برات تعریف میکنم برو اونو فردا برای معلمت تعریف کن. حالا هم کار دارم شب برات تعریف میکنم. ساکت شدم و حرفی برای گفتن نداشتم. میبایست تا شب صبر میکردم. ناهارم را خوردم و مشغول نوشتن مشقهایم شدم. شب فرا رسید. عمه در حال نخ کردن سوزن برای دوخت و دوز بود. از او پرسیدم: عمه کی برام فیلم رو تعریف میکنی؟! با شنیدن این حرف عمه زود وسایلش را جمع کرد و خودش را آماده برای تعریف کردن فیلم کرد. هنوز شروع نکرده بود که گفتم آقا معلم گفته باید جنگی باشه. عمه گفت: اتفاقاً این فیلم هم جنگیه. و شروع به گفتن داستان یا همان فیلم کرد. یه روز تو همین کوچه دعوایی بین دو همسایه به پا شد.
کبری خانم و قمرخانم مانند دو خروس جنگی به جان هم افتاده بودند و سرسری یه دعای مفصلی به پا شد. این دعوا به همسایههای دیگر هم کشیده شده بود. دعوا بر سر بچهها بود. کوچه به دو دسته تقسیم شده بود. عدهای طرفداری کبری خانم میکردند و عدهای هوای قمر خانم را داشتند.
تا اینکه با پادر میانی مشهدی صفر خدا بیامرز دعوا خاتمه یافت و بعد... عمه با آب و تاب فراوان قصه را تعریف میکرد. مجذوب حرفهای عمه شده بودم. دوست نداشتم قصهاش زود تمام شود ولی عمه همین طور تعریف میکرد. قصه به پایان رسید و عمه چراغها را خاموش کرد. منم خواب چشمانم را ربوده بود. تا اینکه به خواب رفتم. صبح فردا در حیاط مدرسه
هر کدام از بچهها را که میدیدم صدایشان زدم، آنها را دور هم جمع کردم و سپس گفتم: بچهها من هم دیروز به سینما رفتم میخوام فیلمی را که دیدم براتون تعریف کنم. من هم مثل مجید به گفتههایم آب و تاب میدادم. هنوز قصه فیلم به پایان نرسیده بود که زنگ کلاس را زدند. درکلاس هم بچهها دور نیمکتم جمع شده بودند و میخواستند بقیه ماجرا را از زبانم بشنوند. آقا معلم وارد کلاس شد. یکی از بچهها گفت: آقا اجازه دیروز قلی به سینما رفته، آقا معلم نگاهی به من کرد و پرسید: دیروز به سینما رفتی؟ گفتم: اجازه بله. آقا معلم نگاه معنی داری به من کرد و سپس پرسید: با کی؟ گفتم: با عمه، آخه خودتون گفتید برید فیلم ببینید تا به معلوماتتان اضافه بشه. آقا معلم آهی کشید و پرسید: اسم فیلم چی بود؟ گفتم اجازه آقا دعوای همسایهها. آقا معلم کنجکاو شده بود، آخه اسم فیلمی رو که دیروز بهروز گفته بود با این اسم فرق داشت و یک سینما هم بیشتر در شهرمان وجود نداشت.
آقا معلم گفت: میتونی کمی از اون فیلم رو تعریف کنی؟ خوشحال شدم. آب دهانم را قورت دادم و شروع به تعریف کردن کردم. آنچه را که عمه برایم تعریف کرده به خورد آقا معلم و بچهها دادم. قصهام که تمام شد آقا معلم از بچهها خواست تا تشویقم کنند. بچهها کف مرتبی زدند و من احساس بزرگی کردم. آقا معلم گفت: ببینید بچهها این فیلم یه چیز را به ما یاد داد اونم اینه که وقتی بچهها با هم دعوا میکنن، نباید بزرگترها دخالت بی جا کنن و دعوا را کش بدهند. ظهر که به خانه آمدم رو به عمه کردم و گفت: عمه دستت درد نکنه نمیدونی چقدر بچهها برام کف زدن. همه اونهایی را که تعریف کرده بودی سر کلاس تعریف کردم. عمه خندهای کرد و گفت: قلی من فیلم زیاد دیدهام هر وقت خواستی بگو تا برات تعریف کنم. دیگه لازم نیست به سینما بریم و پول بدیم تا فیلم دروغی ببینیم
بعدها وقتی پیش مادر و برادرم از این دعواها حرف زدم، ادعا کردند که چیزی یادشان نمیآید. گفتند که مثل همیشه این ها را از خودم در آوردهام تا چیزی برای نوشتن داشته باشم و گذشتهای رنگارنگ و دراماتیک برای خودم خلق کنم. آن قدر صادقانه حرف میزدند که بالاخره مجبور شدم باور کنم و به این نتیجه برسم که مثل همیشه بیشتر از آن که از زندگی واقعی تأثیر بگیرم، در بند خیالاتم بودهام. بنابراین هر کسی که این سطرها را میخواند باید به خاطر داشته باشد که نویسنده شدن مستعد اغراق است. اما برای نقاش، مهم شکل شیئی است نه واقعیتش و برای رمان نویس، مهم ترتیب رویدادهاست، نه خط سیر لحظه به لحظهشان و برای خاطره نویس مهم تناسب روایت است نه استناد دقیق آن. بنابراین خوانندهای که متوجه شده باشد من در این کتاب موقع توصیف خودم، استانبول را وصف کردهام و موقع توصیف استانبول خودم را، حتماً تا الان فهمیده که هدف من از روایت این دعواهای بچهگانه و خالی از ترحم مهیا کردن صحنه برای چیز دیگری است. هر چه باشد کودکان تمایلی «طبیعی» به بروز خشونت دارند. برای من و برادرم، این خشونتها معمولاً امتداد طبیعی بازیهایمان بود. بازیهایی که از ترکیب بازیهای معمول با قوانین دستکاری شده اختراع کرده بودیم. در فضای تاریک و پر سایه خانه، قایم باشک میکردیم، یا گرگم به هوا، لی لی،
هفت سنگ، چِکِرز، شطرنج، پینگ پنگ (روی میز غذاخوری خانه که هر آن مستعد فروپاشی بود) و بازیهای بدیع تری مثل «رقابت تیلهای» مسابقهای که بازتاب تاکتیکها و اسطورههای دنیای مردانه فوتبال در ذهنهای کودکانه بود. مهرههای تخته نرد یا تیلههای شیشهای را به عنوان بازیکن برمیداشتیم و استراتژی حمله و دفاعی را که در بازیهای واقعی دیده بودیم با آنها تقلید میکردیم. هر چه چالاکتر و چیره دستتر میشدیم این بازیها هم روح پیدا میکرد و زنده تر میشد. مهرهها یا تیلهها را در دو تیم یازده تایی روی قالی دستبافی که زمین بازیمان بود میچیدیم و در چهارچوب قوانین دقیق و پر تعدادی که بعد از صدها دعوا به آنها رسیده بودیم، شوتهایمان را روانه دروازه چوبی کوچکی میکردیم که یک نجار محلی برایمان ساخته بود. بعضی وقتها روی تیلهها اسم بازیکنان بزرگ فوتبال را میگذاشتیم و مثل آدمهایی که بچه گربههای راه راهشان را بی هیچ مشکلی از همدیگر تشخیص میدهند، ما هم تیلههایمان را با یک نگاه میشناختیم. مسابقه را به شیوه «هانیت کیوانش» بزرگترین گزارشگر ورزشی آن روزها برای تماشاگران خیالی گزارش میکردیم و وقتی توپی وارد دروازه میشد، با شور و حرارت آدمهای حاضر در استادیوم، فریاد میزدیم: «گل» و بعدش هم ادای حرکات هماهنگشان را روی سکوهای ورزشگاه در میآوردیم. به این شلوغی، اظهارنظرها و حرفهای فدراسیون فوتبال، بازیکنان، خبرنگاران و حتی هواداران تیمها را اضافه میکردیم و به این ترتیب طولی نمیکشید که یادمان میرفت این فقط یک بازی است و کارمان به دعواها و درگیریهای مرگبار میکشید. بیشتر وقتها من با همان یکی دو ضربه اول لت و پار میشدم.
جرقه نخستین این دعواها را معمولاً شکست خوردن، تقلب کردن و سر به سر گذاشتنهای بیش از حد میزد. اما چیزی که نفت به آتششان میریخت رقابت بود. دعوا نمیکردیم که مشخص شود حق با
چه کسی است، دعوا میکردیم که معلوم شود چه کسی قویتر، با استعدادتر، داناتر و باهوش تر است. دعواها به جز این بستری بود برای بروز اضطراب و تشویشمان، اضطراب حاصل از اجبار به دانستن و یاد گرفتن قواعد بازی - و به طور غیرمستقیم- قواعد دنیایی که به زودی ما را فرا میخواند تا چالاکی جسم و مهارت ذهنمان را اثبات کنیم.
سایه فضا و فرهنگ حاکم بر کودکیمان در این رقابتها پیدا بود. فرهنگی که عموی مرا وامیداشت تا هر وقت پا به خانهاش میگذاشتیم با جدول کلمات و معماهای ریاضیاش به ما حمله ور شود، فرهنگی که رجزهای نیمه جدی ساکنان طبقههای مختلف آپارتمان را- که هر کدام طرفدار یک تیم فوتبال بودند- برایمان به ارمغان میآورد. فرهنگ جاری در کتابهای درسیمان که در ذکر فتوحات ترکان عثمانی اغراق میکرد.
مادرم هم احتمالاً در این ماجرا سهمی داشت، چون برای آسان کردن زندگی روزمرهاش هر چیزی را به رقابت و مسابقه تبدیل میکرد، میگفت: هر کسی که زودتر لباس خواب بپوشد و در تختش باشد یک بوس میگیرد. یا هر کسی که شامش را زودتر تمام کند و چیزی هم روی لباسش نریزد، بیشتر دوست دارم، یا هر کس که سه ماه زمستان را بدون سرماخوردگی یا مریض شدن رد کند یک جایزه پیش من دارد.
این تحرکهای مادرانه قرار بود دو پسر را ساکت تر و سربه راه تر کند و در مسیر «پرهیزگاری» و صلاح بیندازد.
* * *
برادرم همیشه در مدرسه از من بهتر بود. نشانی همه را میدانست و میتوانست عددها، شماره تلفنها و فرمولهای ریاضی را مثل یک ملودی اسرارآمیز در ذهنش نگه دارد (هر بار که با هم از خانه بیرون میرفتیم من وقتم را به تماشای ویترین مغازهها، آسمان و هر چیزی که «عشقم» میکشید میگذراندم و او در همان حال به شماره خیابانها و اسم ساختمان ها نگاه میکرد) عاشق از حفظ خواندن قوانین فوتبال، نتایج مسابقههای پایتخت کشورها و آمار و ارقام ورزشی بود. همان طور که حالا- چهل سال بعد از آن دوران- از ذکر ایرادها و کاستیهای رقبای دانشگاهیاش و این که چه سهم اندکی در فهرست ارجاعات علمی دارند لذت میبرد. درست است که علاقه من به نقاشی تا حدی نتیجه اشتیاقی بود که به تنها ماندن و وقت گذراندن با مدادها و کاغذهایم داشته باشم، اما حتماً ربطی هم به بی علاقگی مطلق برادرم به آن داشت.
اما بعد از ساعتها نقاشی، اگر آن خرسندی و رضایتی که در جستوجویش بودم به دست نمیآمد، وقتی تاریکی خانه پرده پوش و پر اثاثیهمان، آرام آرام در روحم رخنه میکرد- مثل همه اهالی استانبول- دنبال راه میان بری برای پیروزی میگشتم و وارد نخستین رقابتی میشدم که ممکن بود چنین پیروزی زود هنگامی را نصیبم کند. مسابقههای تیلهای، شطرنج، هفت سنگ و هر بازیای که در آن لحظه به مذاق هر دو نفرمان خوش میآمد و من میتوانستم برادرم را به انجام دادنش وسوسه کنم.
سرش را از روی کتاب بلند میکرد و میگفت: پس تنت میخارد، هان؟ و منظورش خود بازیای بود که بیشتر وقتها بازندهاش من بودم. نه دعواها و کتککاریهای بعدش. میگفت: کشتی گیر مغلوب، از کشتی خسته نمیشود. و اشارهاش به آخرین شکست من در این بازیها بود. میگفت: من یک ساعت دیگر کار دارم، بعدش بازی میکنیم. و سر کتابش برمیگشت. هر چقدر که میز او تمیز و مرتب بود میز من به سرزمینی زلزله زده میمانست.
اگر دعواهای نخستینمان کمک میکرد تا راه و چاه دنیا را بشناسیم، نزاعهای بعدی بیشتر شیطانی و تهدیدآمیز بود. زمانی دو برادر بودیم که داشتیم با هم بزرگ میشدیم. زیر نگاه نگران و تذکرهای پیاپی مادری که میکوشید جای خالی پدر غالباً غایب را پر کند. به این امید که شاید با انکار این خلأ بتواند جلوی ورود حزن و اندوه شهر به درون خانه را بگیرد، ولی حالا مثل دو موجود مذکر تازه بالغ رفتار میکردیم که هر کدام عزمش را برای مشخص کردن قلمروی شخصی جزم کرده است. در این فضای جدید حتی قوانین و مقرراتی که طی سالیان دراز برای حفظ صلح بین خودمان وضع کرده بودیم، چیزهایی مثل اینکه کدام بخش از قفسه مال چه کسی است، کدام کتابها به چه کسی تعلق دارد. چه کسی و برای چه مدت میتواند توی خودرو کنار پدر بنشیند. چه کسی باید موقع خواب در اتاق را ببندد یا چراغ آشپزخانه را خاموش کند و وقتی آخرین شماره «مجله تاریخ» میرسد اول باید دست چه کسی باشد. حتی چنین قراردادهای جا افتاده و تثبیت شدهای هم محل بحث و جدال و توهین و طعنه و تهدید میشد. کوچکترین اظهارنظر خصمانهای- «مال منه دست بهاش نزن» یا «حواستو جمع کن وگرنه پشیمون میشی» -به مشت و لگد و خشونت میانجامید و من برای محافظت از خودم به جا لباسیهای چوبی، انبرهای فلزی، دسته جارو و هر چیزی که میتوانست نقش شمشیر را بازی کند متوسل میشدم. زمانی بازیای را که در دنیای واقعی دیده بودیم (مثلاً فوتبال) با چند تا تیله تقلید میکردیم. البته که اگر مسألهای بر سر غرور و افتخار طرفین پیش میآمد با دعوا حل و فصل میشد اما مهم خود بازی بود. حالا ولی این بهانهها را کنار گذاشته بودیم و دعوا میکردیم تا مسایل معطوف به غرور و افتخار برآمده از زندگی واقعی را حل کنیم.
مدتها بود که نقطه ضعفهای یکدیگر را میدانستیم و حالا به تدریج علیه هم به کارشان میگرفتیم. بالاتر از همه، دعواهایمان دیگر فوران ناگهانی خشم و احساسهای کودکانه نبود. تجلی نقشههای بیرحمانهای بود که برای همدیگر کشیده بودیم. یکبار وقتی خواستم برادرم را اذیت کنم، گفت: امشب وقتی پدر و مادر رفتند سینما آنقدر میزنمت که خرد و خمیر شوی. آن شب سر میز شام، همین طور که تهدیدهای برادرم را برای پدر و مادر تکرار میکردم التماسشان کردم که نروند اما آنها با اطمینان و اعتماد خوشبینانه نیروهای حافظ صلحی که فکر میکنند بین گروههای متخاصم صلح برقرار کردهاند از خانه رفتند.
گاهی وقتی در خانه تنها بودیم و با تمام وجود و قوا در یکی از نبردهای سهمگینمان عرق میریختیم، کسی در میزد و ما، مثل زن و شوهری که میخواهند پیش در و همسایه آبروداری کنند جنگ را در میانه متوقف میکردیم و مهمان ناخوانده را با رعایت تمامی آداب و اصول، مثل «بفرمایید داخل آقا» یا
«لطفاً بنشینید خانم» به خانه میآوردیم و همین طور که با چشمک به هم اشاره میکردیم برای مهمان توضیح میدادیم که مادرمان به زودی برمیگردد. اما بعد وقتی دوباره تنها میشدیم هیچ وقت- مثل زن و شوهرهای پرخاشگر- سر دعوایمان برنمیگشتیم و در عوض طوری وانمود میکردیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. گاهی اگر بدجوری کتک خورده بودم روی قالی دراز میکشیدم و قبل از آن که خیلی زود خوابم ببرد گریه میکردم. برادرم بعد از آن کمی پشت میزش کتاب میخواند. دلش برای من میسوخت. میآمد بیدارم میکرد و میگفت که لباسهایم را عوض کنم و به رختخواب بروم. اما وقتی دوباره سر میز بر میگشت، من بلند میشدم با همان لباسها در تخت میخوابیدم و برای خودم و بی عرضهگی و ضعفی که باعث شده بود کتک بخورم دلسوزی میکردم.
غم و اندوهی که به آغوشش میخزیدم- همان حسی که با من از شکست و ویرانی و حقارت حرف میزد- به من فرصت میداد تا از تمامی قاعدههای اجباری فرار کنم، از همه مسألههای ریاضیای که باید حل میکردم و همه بندهای «معاهده کارلوتیز» که باید به خاطر میسپردم. کتک خوردن و تحقیر شدن عین آزادی بود. بعد از هر دعوا وقتی تنها در رختخواب دراز میکشیدم و خودم را سرزنش میکردم حس تیره و تاری به سراغم میآمد. صدایی در درونم میپرسید:
چی شده؟ من جواب میدادم: من بدم. و این پاسخ ناگهان آزادی سرگیجه آوری ارزانیام میکرد و دنیای تازه و روشنی پیش چشمانم گشوده میشد. اگر آماده بودم تا آنجا که میتوانم بد باشم، آن وقت میتوانستم هر وقت که دلم میخواهد نقاشی بکشم، بی خیال تکالیف مدرسه بشوم و بدون لباس عوض کردن بخوابم.
وجه دیگر ماجرا، تسلی غریبی بود که در شکست مییافتم، در آسیب، در کبودی بازوها و پاها، در لبهای شکافته و در بینیهای خونین، جسم زخمی و آزرده من، سندی بود بر اینکه جنگجوی خوبی نیستم و شکست خوردن و تحقیر شدن حقم است. شاید همزمان با همین فکرها بود که رؤیاها و خیالهای روشن، مثل نسیم تابستان در سرم شروع به وزیدن میکرد و من در این خلسه با خودم فکر میکردم که یک روز کار بزرگی خواهم کرد. آبشخور دنیای دومی که حالا پیش چشمم سوسو میزد و نوید یک زندگی جدید و سعادتمندانه را میداد، بیش از هر چیز، خشونتی بود که تازه تجربهاش کرده بودم و همین رؤیاهایم را زندهتر و واقعیتر جلوه میداد.
همچنان که غم و اندوه شهر در وجودم رخنه میکرد به تصادف دریافتم که وقتی در این لحظهها قلم روی کاغذ میگذارم حاصل کار را بیشتر دوست دارم. دنیا را فراموش میکردم و سرگرم اندوه خود میشدم و تاریکی از جهان رخت برمیبست.
سینما
در حیاط مدرسه بچهها دور مجید حلقه زده بودند. او داشت با آب و تاب برای بچهها حرف میزد. دستهایش را بالا و پایین میبرد. نزدیک آنها شدم. حرفهایش حکایت از رفتن به سینما در روز گذشته بود.
- بچهها نمیدونید چه فیلم قشنگی بود. بزن بزن خوبی به راه انداخته بودند. من از روی صندلی داد میزدم و تشویقشان میکردم...
اینها را مجید تعریف میکرد. بچهها هم با دقت به حرفهای او گوش میکردند. شنیدن این همه تعریف برای آنها جالب بود. بچهها هم حق داشتند که
تحت تأثیر حرفهای او قرار بگیرند. چون پول رفتن به سینما را نداشتند.
رفتن به سینما و دیدن فیلم کار بزرگی به حساب میآمد. راستش را بخواهید من هم هیجان زده شده بودم و با دیگر بچهها که تا به حال به سینما نرفته بودند فرقی نداشتم. ظهر که به خانه آمدم سلامی به عمه کردم و از او پرسیدم: عمه تا حالا سینما رفتی؟ عمه چپ چپ نگاهی به سر و روی من کرد و چیزی نگفت. حرفم را ادامه دادم.عمه دیروز مجید همکلاسیم با بابا و مامانش به سینما رفتن و در اونجا یه فیلم خیلی قشنگ دیدن، عمه تو هم اگه دوست داری برو ببین حالا من درس دارم مگه تو چی از مامان مجید کمتر داری... عمه آهی کشید و چیزی نگفت. ادامه دادم: عمه اگه میخوای تا برات فیلم رو تعریف کنم. عمه دست از کار کشید و در کنارم نشست. من هم موقعیت را خوب دیدم و آنچه را که مجید برای بچهها تعریف کرده بود بدون کم و کاست برای عمه تعریف کردم. حرفم که تمام شد عمه گفت: خوب قصه فیلم را هم که شنیدیم دیگه لازم نیست که به سینما بریم. انگار دنیا را بر سرم خراب کرده بودند با خود گفتم: ای وای چه غلطی کردم که تمام فیلم را برای عمه تعریف کردم، باید تا نیمه میگفتم تا عمه برای دیدن بقیه فیلم مجبور شود که به سینما برود. با همین افکار مشغول خوردن ناهار شدم. صبح فردا باز بچهها در گوشهای از حیاط دور هم جمع شده بودند. این بار بهروز داشت برای بچهها از فیلم جدید سینما تعریف میکرد. آره او هم دیروز به سینما رفته و فیلم جدیدی را تماشا کرده بود. حسودیم شده بود. با خود گفتم: چرا نباید من به سینما بروم و این طور بچهها را مجذوب حرفهای خودم کنم. بچهها با دهانی باز و دلی پر از حسرت چشم به دهان بهروز دوخته بودند و او در حرفهایش هر دم بچهها را منتظر میگذاشت و مکث میکرد. زنگ کلاس را زدند. آقای معلم با چوبدستیاش محکم بر در کلاس کوبید. همه ناگهان متوجه ورود آقای معلم به درون کلاس شدیم. در حالی که اخمهایش در هم بود از بچهها پرسید چه خبره چی شده کلاس رو رو سرتون گذاشتید؟! یکی از بچهها از آخر کلاس با صدای بلند گفت: اجازه آقا دیروز بهروز رفته سینما فیلم دیده... با گفتن این حرف همهمهای در کلاس به راه افتاد. معلم در میان سروصدای بچهها از بهروز پرسید: اسم فیلم چی بود؟! بهروز بدون این که نام فیلم را بگوید شروع به تعریف کردن فیلم کرد. همه ما بچهها هم شاد و خوشحال سراپا گوش به حرفهای بهروز میدادیم. ناگهان آقای معلم رو به بهروز کرد و گفت: من پرسیدم اسم فیلم چیه...
بهروز من من کنان نام فیلم را به آقای معلم گفت. بچهها در این بین موقعیت خوبی را برای فرار از درس پیدا کرده بودند. سعید پرسید: اجازه آقا رفتن به سینما و دیدن فیلم کار خوبیه؟! آقا معلم در حالی که چوبدستیاش را در دستش میچرخاند در کلاس چرخی زد. بعد از یک مکث کوتاه گفت: اگر فیلم خوبی باشه و لطمه به درستان نزنه و معلوماتتان را بالا ببره دیدن فیلم هم کار خوبیه. امیدی در دلم زنده شد. با خودم گفتم امروز نزد عمه میرم و به او میگم فیلم عوض شده و آقا معلم هم گفته به سینما برید. ظهر زنگ خانه را که زدند دوان دوان به طرف منزل
به راه افتادم. در خانه رو به عمه کردم و گفتم: عمه عمه فیلم جدید زدن تازه آقا معلم گفته به سینما بریدو اونجا فیلم ببینید بعد بیایید در کلاس تعریف کنید تا معلومات بچهها بالا بره..
عمه مات و مبهوت به گوشهای خیره شده بود. بعد از کمی مکث پرسیدم: عمه امروز میریم سینما؟! عمه خندهای کرد و گفت: غصه نخور سینما با من خودم قبلاً سینما رفتم اونجا فیلم دیدم یه فیلم برات تعریف میکنم برو اونو فردا برای معلمت تعریف کن. حالا هم کار دارم شب برات تعریف میکنم. ساکت شدم و حرفی برای گفتن نداشتم. میبایست تا شب صبر میکردم. ناهارم را خوردم و مشغول نوشتن مشقهایم شدم. شب فرا رسید. عمه در حال نخ کردن سوزن برای دوخت و دوز بود. از او پرسیدم: عمه کی برام فیلم رو تعریف میکنی؟! با شنیدن این حرف عمه زود وسایلش را جمع کرد و خودش را آماده برای تعریف کردن فیلم کرد. هنوز شروع نکرده بود که گفتم آقا معلم گفته باید جنگی باشه. عمه گفت: اتفاقاً این فیلم هم جنگیه. و شروع به گفتن داستان یا همان فیلم کرد. یه روز تو همین کوچه دعوایی بین دو همسایه به پا شد.
کبری خانم و قمرخانم مانند دو خروس جنگی به جان هم افتاده بودند و سرسری یه دعای مفصلی به پا شد. این دعوا به همسایههای دیگر هم کشیده شده بود. دعوا بر سر بچهها بود. کوچه به دو دسته تقسیم شده بود. عدهای طرفداری کبری خانم میکردند و عدهای هوای قمر خانم را داشتند.
تا اینکه با پادر میانی مشهدی صفر خدا بیامرز دعوا خاتمه یافت و بعد... عمه با آب و تاب فراوان قصه را تعریف میکرد. مجذوب حرفهای عمه شده بودم. دوست نداشتم قصهاش زود تمام شود ولی عمه همین طور تعریف میکرد. قصه به پایان رسید و عمه چراغها را خاموش کرد. منم خواب چشمانم را ربوده بود. تا اینکه به خواب رفتم. صبح فردا در حیاط مدرسه
هر کدام از بچهها را که میدیدم صدایشان زدم، آنها را دور هم جمع کردم و سپس گفتم: بچهها من هم دیروز به سینما رفتم میخوام فیلمی را که دیدم براتون تعریف کنم. من هم مثل مجید به گفتههایم آب و تاب میدادم. هنوز قصه فیلم به پایان نرسیده بود که زنگ کلاس را زدند. درکلاس هم بچهها دور نیمکتم جمع شده بودند و میخواستند بقیه ماجرا را از زبانم بشنوند. آقا معلم وارد کلاس شد. یکی از بچهها گفت: آقا اجازه دیروز قلی به سینما رفته، آقا معلم نگاهی به من کرد و پرسید: دیروز به سینما رفتی؟ گفتم: اجازه بله. آقا معلم نگاه معنی داری به من کرد و سپس پرسید: با کی؟ گفتم: با عمه، آخه خودتون گفتید برید فیلم ببینید تا به معلوماتتان اضافه بشه. آقا معلم آهی کشید و پرسید: اسم فیلم چی بود؟ گفتم اجازه آقا دعوای همسایهها. آقا معلم کنجکاو شده بود، آخه اسم فیلمی رو که دیروز بهروز گفته بود با این اسم فرق داشت و یک سینما هم بیشتر در شهرمان وجود نداشت.
آقا معلم گفت: میتونی کمی از اون فیلم رو تعریف کنی؟ خوشحال شدم. آب دهانم را قورت دادم و شروع به تعریف کردن کردم. آنچه را که عمه برایم تعریف کرده به خورد آقا معلم و بچهها دادم. قصهام که تمام شد آقا معلم از بچهها خواست تا تشویقم کنند. بچهها کف مرتبی زدند و من احساس بزرگی کردم. آقا معلم گفت: ببینید بچهها این فیلم یه چیز را به ما یاد داد اونم اینه که وقتی بچهها با هم دعوا میکنن، نباید بزرگترها دخالت بی جا کنن و دعوا را کش بدهند. ظهر که به خانه آمدم رو به عمه کردم و گفت: عمه دستت درد نکنه نمیدونی چقدر بچهها برام کف زدن. همه اونهایی را که تعریف کرده بودی سر کلاس تعریف کردم. عمه خندهای کرد و گفت: قلی من فیلم زیاد دیدهام هر وقت خواستی بگو تا برات تعریف کنم. دیگه لازم نیست به سینما بریم و پول بدیم تا فیلم دروغی ببینیم
+ نوشته شده در 2011/10/1 ساعت 5:10 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی