تیله­ها

از شش تا ده سالگی، لاینقطع با برادرم دعوا می­کردم و هر چه زمان بیشتر می­رفت کتک­هایی که از او می­خوردم هم شدیدتر می­شد. برادرم فقط هیجده ماه بیشتر از من سن داشت اما به زور و جثه کاملاً از من سر بود و از آنجا که آن روزها

(و احتمالاً همین الان) دعوای دو برادر و دست به یقه شدنشان کاملاً طبیعی و حتی نشانه صحت و سلامت به حساب می­آمد، هیچکس زحمتی برای مداخله به خودش نمی­داد. اگر یکی از دعواهایمان به شکستن ظرفها و شیشه­ها و کبود و زخمی شدن من منتهی می­شد، اعتراض مادرم- وقتی بالاخره در ماجرا دخالت می­کرد- به این نبود که چرا کتک کاری کرده­ایم یا چرا من به آن روز افتاده­ام، به این بود که خانه را بهم ریخته­ایم و از آنجا که نتوانسته­ایم اختلافاتمان را به شیوه­ای صلح آمیز رفع و رجوع کنیم همسایه­ها دوباره از سروصدا شکایت خواهند کرد.
بعدها وقتی پیش مادر و برادرم از این دعواها حرف زدم، ادعا کردند که چیزی یادشان نمی­آید. گفتند که مثل همیشه این ها را از خودم در آورده­ام تا چیزی برای نوشتن داشته باشم و گذشته­ای رنگارنگ و دراماتیک برای خودم خلق کنم. آن قدر صادقانه حرف می­زدند که بالاخره مجبور شدم باور کنم و به این نتیجه برسم که مثل همیشه بیشتر از آن که از زندگی واقعی تأثیر بگیرم، در بند خیالاتم بوده­ام. بنابراین هر کسی که این سطرها را می­خواند باید به خاطر داشته باشد که نویسنده ­شدن مستعد اغراق است. اما برای نقاش، مهم شکل شیئی است نه واقعیتش و برای رمان نویس، مهم ترتیب رویدادهاست، نه خط سیر لحظه به لحظه­شان و برای خاطره نویس مهم تناسب روایت است نه استناد دقیق آن. بنابراین خواننده­ای که متوجه شده باشد من در این کتاب موقع توصیف خودم، استانبول را وصف کرده­ام و موقع  توصیف استانبول خودم را، حتماً تا الان فهمیده که هدف من از روایت این دعواهای بچه­گانه و خالی از ترحم مهیا کردن صحنه برای چیز دیگری است. هر چه باشد کودکان تمایلی «طبیعی» به بروز خشونت دارند. برای من و برادرم، این خشونت­ها معمولاً امتداد طبیعی بازی­هایمان بود. بازی­هایی که از ترکیب بازی­های معمول با قوانین دستکاری شده اختراع کرده بودیم. در فضای تاریک و پر سایه خانه، قایم باشک می­کردیم، یا گرگم به هوا، لی لی،
هفت سنگ، چِکِرز، شطرنج، پینگ پنگ (روی میز غذاخوری خانه که هر آن مستعد فروپاشی بود) و بازی­های بدیع تری مثل «رقابت تیله­ای» مسابقه­ای که بازتاب تاکتیک­ها و اسطوره­های دنیای مردانه فوتبال در ذهن­های کودکانه بود. مهره­های تخته نرد یا تیله­های شیشه­ای را به عنوان بازیکن برمی­داشتیم و استراتژی حمله و دفاعی را که در بازی­های واقعی دیده بودیم با آنها تقلید می­کردیم. هر چه چالاک­تر و چیره دست­تر می­شدیم این بازی­ها هم روح پیدا می­کرد و زنده تر می­شد. مهره­ها یا تیله­ها را در دو تیم یازده تایی روی قالی دستبافی که زمین بازیمان بود می­چیدیم و در چهارچوب قوانین دقیق و پر تعدادی که بعد از صدها دعوا به آنها رسیده بودیم، شوت­هایمان را روانه دروازه چوبی کوچکی می­کردیم که یک نجار محلی برایمان ساخته بود. بعضی وقت­ها روی تیله­ها اسم بازیکنان بزرگ فوتبال را می­گذاشتیم و مثل آدم­هایی که بچه گربه­های راه راهشان را بی هیچ مشکلی از همدیگر تشخیص می­دهند، ما هم تیله­هایمان را با یک نگاه می­شناختیم. مسابقه را به شیوه «هانیت کیوانش» بزرگترین گزارشگر ورزشی آن روزها برای تماشاگران خیالی گزارش می­کردیم و وقتی توپی وارد دروازه می­شد، با شور و حرارت آدم­های حاضر در استادیوم، فریاد می­زدیم: «گل» و بعدش هم ادای حرکات هماهنگشان را روی سکوهای ورزشگاه در می­آوردیم. به این شلوغی، اظهارنظرها و حرفهای فدراسیون فوتبال، بازیکنان، خبرنگاران و حتی هواداران تیم­ها را اضافه می­کردیم و به این ترتیب طولی نمی­کشید که یادمان می­رفت این فقط یک بازی است و کارمان به دعواها و درگیری­های مرگبار می­کشید. بیشتر وقت­ها من با همان یکی دو ضربه  اول لت و پار می­شدم.
جرقه نخستین این دعواها را معمولاً شکست خوردن، تقلب کردن و سر به سر گذاشتن­های بیش از حد می­زد. اما چیزی که نفت به آتششان می­ریخت رقابت بود. دعوا نمی­کردیم که مشخص شود حق با
چه کسی است، دعوا می­کردیم که معلوم شود چه کسی قوی­تر، با استعدادتر، داناتر و باهوش تر است. دعواها به جز این بستری بود برای بروز اضطراب و تشویشمان، اضطراب حاصل از اجبار به دانستن و یاد گرفتن قواعد بازی - و به طور غیرمستقیم- قواعد دنیایی که به زودی ما را فرا می­خواند تا چالاکی جسم و مهارت ذهنمان را اثبات کنیم.
سایه فضا و فرهنگ حاکم بر کودکی­مان در این رقابت­ها پیدا بود. فرهنگی که عموی مرا وامی­داشت تا هر وقت پا به خانه­اش می­گذاشتیم با جدول کلمات و معماهای ریاضی­اش به ما حمله ور شود، فرهنگی که رجزهای نیمه جدی ساکنان طبقه­های مختلف آپارتمان را- که هر کدام طرفدار یک تیم فوتبال بودند- برایمان به ارمغان می­آورد. فرهنگ جاری در کتاب­های درسی­مان که در ذکر فتوحات ترکان عثمانی اغراق می­کرد.
مادرم هم احتمالاً در این ماجرا سهمی داشت، چون برای آسان کردن زندگی روزمره­اش هر چیزی را به رقابت و مسابقه تبدیل می­کرد، می­گفت: هر کسی که زودتر لباس خواب بپوشد و در تختش باشد یک بوس می­گیرد. یا هر کسی که شامش را زودتر تمام کند و چیزی هم روی لباسش نریزد، بیشتر دوست دارم، یا هر کس که سه ماه زمستان را بدون سرماخوردگی یا مریض شدن رد کند یک جایزه پیش من دارد.
این تحرک­های مادرانه قرار بود دو پسر را ساکت تر و سربه راه تر کند و در مسیر «پرهیزگاری» و صلاح بیندازد.
* * *
برادرم همیشه در مدرسه از من بهتر بود. نشانی همه را می­دانست و می­توانست عددها، شماره تلفن­ها و فرمول­های ریاضی را مثل یک ملودی اسرارآمیز در ذهنش نگه دارد (هر بار که با هم از خانه بیرون می­رفتیم من وقتم را به تماشای ویترین مغازه­ها، آسمان و هر چیزی که «عشقم» می­کشید می­گذراندم و او در همان حال به شماره خیابان­ها و اسم ساختمان ها نگاه می­کرد) عاشق از حفظ خواندن قوانین فوتبال، نتایج مسابقه­های پایتخت کشورها و آمار و ارقام ورزشی بود. همان طور که حالا- چهل سال بعد از آن دوران- از ذکر ایرادها و کاستی­های رقبای دانشگاهی­اش و این که چه سهم اندکی در فهرست ارجاعات علمی دارند لذت می­برد. درست است که علاقه من به نقاشی تا حدی نتیجه اشتیاقی بود که به تنها ماندن و وقت گذراندن با مدادها و کاغذهایم داشته باشم، اما حتماً ربطی هم به بی علاقگی مطلق برادرم به آن داشت.
اما بعد از ساعت­ها نقاشی، اگر آن خرسندی و رضایتی که در جست­وجویش بودم به دست نمی­آمد، وقتی تاریکی خانه پرده پوش و پر اثاثیه­مان، آرام آرام در روحم رخنه می­کرد- مثل همه اهالی استانبول- دنبال راه میان بری برای پیروزی می­گشتم و وارد نخستین رقابتی می­شدم که ممکن بود چنین پیروزی زود هنگامی را نصیبم کند. مسابقه­های تیله­ای، شطرنج، هفت سنگ و هر بازی­ای که در آن لحظه به مذاق هر دو نفرمان خوش می­آمد و من می­توانستم برادرم را به انجام دادنش وسوسه کنم.
سرش را از روی کتاب بلند می­کرد و می­گفت: پس تنت می­خارد، هان؟ و منظورش خود بازی­ای بود که بیشتر وقت­ها بازنده­اش من بودم. نه دعواها و کتک­کاری­های بعدش. می­گفت: کشتی گیر مغلوب، از کشتی خسته نمی­شود. و اشاره­اش به آخرین شکست من در این بازی­ها بود. می­گفت: من یک ساعت دیگر کار دارم، بعدش بازی می­کنیم. و سر کتابش برمی­گشت. هر چقدر که میز او تمیز و مرتب بود میز من به سرزمینی زلزله زده می­مانست.
اگر  دعواهای نخستینمان کمک می­کرد تا راه و چاه دنیا را بشناسیم، نزاع­های بعدی بیشتر شیطانی و تهدیدآمیز بود. زمانی دو برادر بودیم که داشتیم با هم بزرگ می­شدیم. زیر نگاه نگران و تذکرهای پیاپی مادری که می­کوشید جای خالی پدر غالباً غایب را پر کند. به این امید که شاید با انکار این خلأ بتواند جلوی ورود حزن و اندوه شهر به درون خانه را بگیرد، ولی حالا مثل دو موجود مذکر تازه بالغ رفتار می­کردیم که هر کدام عزمش را برای مشخص کردن قلمروی شخصی جزم کرده است. در این فضای جدید حتی قوانین و مقرراتی که طی سالیان دراز برای حفظ صلح بین خودمان وضع کرده بودیم، چیزهایی مثل اینکه کدام بخش از قفسه مال چه کسی است، کدام کتاب­ها به چه کسی تعلق دارد. چه کسی و برای چه مدت می­تواند توی خودرو کنار پدر بنشیند. چه کسی باید موقع خواب در اتاق را ببندد یا چراغ آشپزخانه را خاموش کند و وقتی آخرین شماره «مجله تاریخ» می­رسد اول باید دست چه کسی باشد. حتی چنین قراردادهای جا افتاده و تثبیت شده­ای هم محل بحث و جدال و توهین و طعنه و تهدید می­شد. کوچکترین اظهارنظر خصمانه­ای- «مال منه دست به­اش نزن» یا «حواستو جمع کن وگرنه پشیمون می­شی» -به مشت و لگد و خشونت می­انجامید و من برای محافظت از خودم به جا لباسی­های چوبی، انبرهای فلزی، دسته جارو و هر چیزی که می­توانست نقش شمشیر را بازی کند متوسل می­شدم. زمانی بازی­ای را که در دنیای واقعی دیده بودیم (مثلاً فوتبال) با چند تا تیله تقلید می­کردیم. البته که اگر مسأله­ای بر سر غرور و افتخار طرفین پیش می­آمد با دعوا حل و فصل می­شد اما مهم خود بازی بود. حالا ولی این بهانه­ها را کنار گذاشته بودیم و دعوا می­کردیم تا مسایل معطوف به غرور و افتخار برآمده از زندگی واقعی را حل کنیم.
مدت­ها بود که نقطه ضعف­های یکدیگر را می­دانستیم و حالا به تدریج علیه هم به کارشان می­گرفتیم. بالاتر از همه، دعواهایمان دیگر فوران ناگهانی خشم و احساس­های کودکانه نبود. تجلی نقشه­های بی­رحمانه­ای بود که برای همدیگر کشیده بودیم. یکبار وقتی خواستم برادرم را اذیت کنم، گفت: امشب وقتی پدر و مادر رفتند سینما آنقدر می­زنمت که خرد و خمیر شوی. آن شب سر میز شام، همین طور که تهدیدهای برادرم را برای پدر و مادر تکرار می­کردم التماسشان کردم که نروند اما آنها با اطمینان و اعتماد خوشبینانه نیروهای حافظ صلحی که فکر می­کنند بین گروه­های متخاصم صلح برقرار کرده­اند از خانه رفتند.
گاهی وقتی در خانه تنها بودیم و با تمام وجود و قوا در یکی از نبردهای سهمگین­مان عرق می­ریختیم، کسی در می­زد و ما، مثل زن و شوهری که می­خواهند پیش در و همسایه آبروداری کنند جنگ را در میانه متوقف می­کردیم و مهمان ناخوانده را با رعایت تمامی آداب و اصول، مثل «بفرمایید داخل آقا» یا
«لطفاً بنشینید خانم» به خانه می­آوردیم و همین طور که با چشمک به هم اشاره می­کردیم برای مهمان توضیح می­دادیم که مادرمان به زودی برمی­گردد. اما بعد وقتی دوباره تنها می­شدیم هیچ وقت- مثل زن و شوهرهای پرخاشگر- سر دعوایمان برنمی­گشتیم و در عوض طوری وانمود می­کردیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. گاهی اگر بدجوری کتک خورده بودم روی قالی دراز می­کشیدم و قبل از آن که خیلی زود خوابم ببرد گریه می­کردم. برادرم بعد از آن کمی پشت میزش کتاب می­خواند. دلش برای من می­سوخت. می­آمد بیدارم می­کرد و می­گفت که لباس­هایم را عوض کنم و به رختخواب بروم. اما وقتی دوباره سر میز بر می­گشت، من بلند می­شدم با همان لباس­ها در تخت می­خوابیدم و برای خودم و بی عرضه­گی و ضعفی که باعث شده بود کتک بخورم دلسوزی می­کردم.
غم و اندوهی که به آغوشش می­خزیدم- همان حسی که با  من از شکست و ویرانی و حقارت حرف می­زد- به من فرصت می­داد تا از تمامی قاعده­های اجباری فرار کنم، از همه مسأله­های ریاضی­ای که باید حل می­کردم و همه بندهای «معاهده کارلوتیز» که باید به خاطر می­سپردم. کتک خوردن و تحقیر شدن عین آزادی بود. بعد از هر دعوا وقتی تنها در رختخواب دراز می­کشیدم و خودم را سرزنش می­کردم حس تیره و تاری به سراغم می­آمد. صدایی در درونم می­پرسید:
چی شده؟ من جواب می­دادم: من بدم. و این پاسخ ناگهان آزادی سرگیجه آوری ارزانی­ام می­کرد و  دنیای تازه و روشنی پیش چشمانم گشوده می­شد. اگر آماده بودم تا آنجا که می­توانم بد باشم، آن وقت می­توانستم هر وقت که دلم می­خواهد نقاشی بکشم، بی خیال تکالیف مدرسه بشوم و بدون لباس عوض کردن بخوابم.
   وجه دیگر ماجرا، تسلی غریبی بود که در شکست می­یافتم، در آسیب، در کبودی بازوها و پاها، در لب­های شکافته و در بینی­های خونین، جسم زخمی و آزرده من، سندی بود بر اینکه جنگجوی خوبی نیستم و شکست خوردن و تحقیر شدن حقم است. شاید همزمان با همین فکرها بود که رؤیاها و خیال­های روشن، مثل نسیم تابستان در سرم شروع به وزیدن می­کرد و من در این خلسه با خودم فکر می­کردم که یک روز کار بزرگی خواهم کرد. آبشخور دنیای دومی که حالا پیش چشمم سوسو می­زد و نوید یک زندگی جدید و سعادتمندانه را می­داد، بیش از هر چیز، خشونتی بود که تازه تجربه­اش کرده بودم و همین رؤیاهایم را زنده­تر و واقعی­تر جلوه می­داد.
همچنان که غم و اندوه شهر در وجودم رخنه می­کرد به تصادف دریافتم که وقتی در این لحظه­ها قلم روی کاغذ می­گذارم حاصل کار را بیشتر دوست دارم. دنیا را فراموش می­کردم و سرگرم اندوه خود می­شدم و تاریکی از جهان رخت برمی­بست.
سینما

در حیاط مدرسه بچه­ها دور مجید حلقه زده بودند. او داشت با آب و تاب برای بچه­ها حرف می­زد. دستهایش را بالا و پایین می­برد. نزدیک آنها شدم. حرف­هایش حکایت از رفتن به سینما در روز گذشته بود.
- بچه­ها نمی­دونید چه فیلم قشنگی بود. بزن بزن خوبی به راه انداخته بودند. من از روی صندلی داد می­زدم و تشویقشان می­کردم...
اینها را مجید تعریف می­کرد. بچه­ها هم با دقت به حرفهای او گوش می­کردند. شنیدن این همه تعریف برای آنها جالب بود. بچه­ها هم حق داشتند که
تحت تأثیر حرفهای او قرار بگیرند. چون پول رفتن به سینما را نداشتند.
رفتن به سینما و دیدن فیلم کار بزرگی به حساب می­آمد. راستش را بخواهید من هم هیجان زده شده بودم و با دیگر بچه­ها که تا به حال به سینما نرفته بودند فرقی نداشتم. ظهر که به خانه آمدم سلامی به عمه کردم و از او پرسیدم: عمه تا حالا سینما رفتی؟ عمه چپ چپ نگاهی به سر و روی من کرد و چیزی نگفت. حرفم را ادامه دادم.عمه دیروز مجید همکلاسیم با بابا و مامانش به سینما رفتن و در اونجا یه فیلم خیلی قشنگ دیدن، عمه تو هم اگه دوست داری برو ببین حالا من درس دارم مگه تو چی از مامان مجید کمتر داری... عمه آهی کشید و چیزی  نگفت. ادامه دادم: عمه اگه می­خوای تا برات فیلم رو تعریف کنم. عمه دست از کار کشید و در کنارم نشست. من هم موقعیت را خوب دیدم و آنچه را که مجید برای بچه­ها تعریف کرده بود بدون کم و کاست برای عمه تعریف کردم. حرفم که تمام شد عمه گفت: خوب قصه فیلم را هم که شنیدیم دیگه لازم نیست که به سینما بریم. انگار دنیا را بر سرم خراب کرده بودند با خود گفتم: ای وای چه غلطی کردم که تمام فیلم را برای عمه تعریف کردم، باید تا نیمه می­گفتم تا عمه برای دیدن بقیه فیلم مجبور شود که به سینما برود. با همین افکار مشغول خوردن ناهار شدم. صبح فردا باز بچه­ها در گوشه­ای از حیاط دور هم جمع شده بودند. این بار بهروز داشت برای بچه­ها از فیلم جدید سینما تعریف می­کرد. آره او هم دیروز به سینما رفته و فیلم جدیدی را تماشا کرده بود. حسودیم شده بود. با خود گفتم: چرا نباید من به سینما بروم و این طور بچه­ها را مجذوب حرفهای خودم کنم. بچه­ها با دهانی باز و دلی پر از حسرت چشم به دهان بهروز دوخته بودند و او در حرفهایش هر دم بچه­ها را منتظر می­گذاشت و مکث می­کرد. زنگ کلاس را زدند. آقای معلم با چوبدستی­اش محکم بر در کلاس کوبید. همه ناگهان متوجه ورود آقای معلم به درون کلاس شدیم. در حالی که اخمهایش در هم بود از بچه­ها پرسید چه خبره چی شده کلاس رو رو سرتون گذاشتید؟! یکی از بچه­ها از آخر کلاس با صدای بلند گفت: اجازه آقا دیروز بهروز رفته سینما فیلم دیده... با گفتن این حرف همهمه­ای در کلاس به راه افتاد. معلم در میان سروصدای بچه­ها از بهروز پرسید: اسم فیلم چی بود؟! بهروز بدون این که نام فیلم را بگوید شروع به تعریف کردن فیلم کرد. همه ما بچه­ها هم شاد و خوشحال سراپا گوش به حرفهای بهروز می­دادیم. ناگهان آقای معلم رو به بهروز کرد و گفت: من پرسیدم اسم فیلم چیه...
بهروز من من کنان نام فیلم را به آقای معلم گفت. بچه­ها در این بین موقعیت خوبی را برای فرار از درس پیدا کرده بودند. سعید پرسید: اجازه آقا رفتن به سینما و دیدن فیلم کار خوبیه؟! آقا معلم در حالی که چوبدستی­اش را در دستش می­چرخاند در کلاس چرخی زد. بعد از یک مکث کوتاه گفت: اگر فیلم خوبی باشه و لطمه به درستان نزنه و معلوماتتان را بالا ببره دیدن فیلم هم کار خوبیه. امیدی در دلم زنده شد. با خودم گفتم امروز نزد عمه می­رم و به او می­گم فیلم عوض شده و آقا معلم هم گفته به سینما برید. ظهر زنگ خانه را که زدند دوان دوان به طرف منزل
به راه افتادم. در خانه رو به عمه کردم و گفتم: عمه عمه فیلم جدید زدن تازه آقا معلم گفته به سینما بریدو اونجا فیلم ببینید بعد بیایید در کلاس تعریف کنید تا معلومات بچه­ها بالا بره..
عمه مات و مبهوت به گوشه­ای خیره شده بود. بعد از کمی مکث پرسیدم: عمه امروز می­ریم سینما؟! عمه خنده­ای کرد و گفت: غصه نخور سینما با من خودم قبلاً سینما رفتم اونجا فیلم دیدم یه فیلم برات تعریف می­کنم برو اونو فردا برای معلمت تعریف کن. حالا هم کار دارم شب برات تعریف می­کنم. ساکت شدم و حرفی برای گفتن نداشتم. می­بایست تا شب صبر می­کردم. ناهارم را خوردم و مشغول نوشتن مشق­هایم شدم. شب فرا رسید. عمه در حال نخ کردن سوزن برای دوخت و دوز بود. از او پرسیدم: عمه کی برام فیلم رو تعریف می­کنی؟! با شنیدن این حرف عمه زود وسایلش را جمع کرد و خودش را آماده برای تعریف کردن فیلم کرد. هنوز شروع نکرده بود که گفتم آقا معلم گفته باید جنگی باشه. عمه گفت: اتفاقاً این فیلم هم جنگیه.  و  شروع به گفتن داستان یا همان فیلم کرد. یه روز تو همین کوچه دعوایی بین دو همسایه به پا شد.
کبری خانم و قمرخانم مانند دو خروس جنگی به جان هم افتاده بودند و سرسری یه دعای مفصلی به پا شد. این دعوا به همسایه­های دیگر هم کشیده شده بود. دعوا بر سر بچه­ها بود. کوچه به دو دسته تقسیم شده بود. عده­ای طرفداری کبری خانم می­کردند و عده­ای هوای قمر خانم را داشتند.
تا اینکه با پادر میانی مشهدی صفر خدا بیامرز دعوا خاتمه یافت و بعد... عمه با آب و تاب فراوان قصه را تعریف می­کرد. مجذوب حرفهای عمه شده بودم. دوست نداشتم قصه­اش زود تمام شود ولی عمه همین طور تعریف می­کرد. قصه به پایان رسید و عمه چراغ­ها را خاموش کرد. منم خواب چشمانم را ربوده بود. تا اینکه به خواب رفتم. صبح فردا در حیاط مدرسه
هر کدام از بچه­ها را که می­دیدم صدایشان ­زدم، آنها را دور هم جمع کردم و سپس گفتم: بچه­ها من هم دیروز به سینما رفتم می­خوام فیلمی را که دیدم براتون تعریف کنم. من هم مثل مجید به گفته­هایم آب و تاب می­دادم. هنوز قصه فیلم به پایان نرسیده بود که زنگ کلاس را زدند. درکلاس هم بچه­ها دور نیمکتم جمع شده بودند و می­خواستند بقیه ماجرا را از زبانم بشنوند. آقا معلم وارد کلاس شد. یکی از بچه­ها گفت: آقا اجازه دیروز قلی به سینما رفته، آقا معلم نگاهی به من کرد و پرسید: دیروز به سینما رفتی؟ گفتم: اجازه بله. آقا معلم نگاه معنی داری به من کرد و سپس پرسید: با کی؟ گفتم: با عمه، آخه خودتون گفتید برید فیلم ببینید تا به معلوماتتان اضافه بشه. آقا معلم آهی کشید و پرسید: اسم فیلم چی بود؟ گفتم اجازه آقا دعوای همسایه­ها. آقا معلم کنجکاو شده بود، آخه اسم فیلمی رو که دیروز بهروز گفته بود با این اسم فرق داشت و یک سینما هم بیشتر در شهرمان وجود نداشت.
آقا معلم گفت: می­تونی کمی از اون فیلم رو تعریف کنی؟ خوشحال شدم. آب دهانم را قورت دادم و شروع به تعریف کردن کردم. آنچه را که عمه برایم تعریف کرده به خورد آقا معلم و بچه­ها دادم. قصه­ام که تمام شد آقا معلم از بچه­ها خواست تا تشویقم کنند. بچه­ها کف مرتبی زدند و من احساس بزرگی کردم. آقا معلم گفت: ببینید بچه­ها این فیلم یه چیز را به ما یاد داد اونم اینه که وقتی بچه­ها با هم دعوا می­کنن، نباید بزرگترها دخالت بی جا کنن و دعوا را کش بدهند. ظهر که به خانه آمدم رو به عمه کردم و گفت: عمه دستت درد نکنه نمی­دونی چقدر بچه­ها برام کف زدن. همه اونهایی را که تعریف کرده بودی سر کلاس تعریف کردم. عمه خنده­ای کرد و گفت: قلی من فیلم زیاد دیده­ام هر وقت خواستی بگو تا برات تعریف کنم. دیگه لازم نیست به سینما بریم و پول بدیم تا فیلم دروغی ببینیم