«آلزایمر»؛ تلفیقی از زیباشناسی فلسفه و صداقت


سینما به عنوان یکی از ابزارهای بیان دیدگاه­ها و مفاهیم فلسفی درباره پدیده­ها و موضوع­های انسانی و در رابطه با جهان هستی است. به وسیله این هنر پیچیده و مرکب است که می­توان سخت­ترین مفاهیم فلسفی را در ساده­ترین قالب و ساختار تصویری و نمایشی به صورت نمادین به مخاطبان ارائه داد تا در نتیجه تماشای آن مفهوم و پیام نهفته مورد نظر سازنده اثر حس و شناختی را از آن مفهوم فلسفی در ذهن مخاطب ایجاد کند.

«احمدرضا معتمدی» یکی از کارگردانان سینمای ایران است که درگذشته و حال با گذاشتن نشانه­های فلسفی در فیلم­هایش حتی اگر کمدی بوده معروف است و همین موضوع دلیلی شده است که بسیاری از منتقدان و مخاطبان سینمایی از ساختار فیلم­های وی که ساختاری پیچیده و بار فلسفی زیادی دارند، انتقاد کنند. اما این کارگردان خود بر این اعتقاد است که فیلم­هایش در هر قالب و ژانری باشند مخاطب می­تواند نسبت به دیدگاه سینمایی و  هنری­اش برداشت­های خاص و مورد نظرش را از لایه­های متفاوت این آثار داشته باشد.
فیلم «آلزایمر» پنجمین و آخرین اثر معتمدی است که در بخش مسابقه سینمای ایران بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر شرکت داده شده بود. آلزایمر به دلیل نوع زاویه دید و نگاه تیزبین و لطیفش برای شناساندن یک بیماری کمتر شناخته شده در قالب و داستانی نمادین با لایه­های معنایی متفاوت مورد توجه و بحث و گفت­وگوی منتقدان و نقد و بررسی آنان قرار گرفت و به عنوان یک تجربه متفاوت و نو در سینمای ایران شناخته شد.
معتمدی علاوه بر کارگردانی، نویسنده فیلمنامه نیز بوده است. معمولاً میان تولید آثار این کارگردان وقفه­ای چند ساله دیده می­شود که همین موضوع باعث پرداخت بهتر فیلمنامه­هایش می­شود. وی فیلمنامه آلزایمر را حدود چهار سال پیش نوشته و  همزمان برایش مجوز ساخت گرفت.اما به دلایل مختلف فرصت ساختنش را تا امسال پیدا نکرد و همین وقفه باعث شد که وی یکبار دیگر فیلمنامه را بازنویسی کند و همچنین از این فرصت استفاده کرده  و بارها به ترکیب مختلفی از بازیگران در نقش­های فیلم و چیدمان آنها فکر کرده است تا به ترکیب و انتخاب صحیح از بازیگران مناسب با نقش­ها دست یافته است و در نهایت نقش­های اصلی فیلمش را به «فرامرز قریبیان»، «مهدی هاشمی»، «مهتاب کرامتی» و «مهران احمدی» سپرده است.
قصه فیلم آلزایمر شرح حال زندگی زنی است به نام «آسیه» که بیست سال پیش جنازه سوخته­ای را به عنوان شوهرش به او نشان دادند. اما او این جنازه را به عنوان شوهرش و نیز نوع مرگ را قبول و باور ندارد و در انتظار برگشت امیرقاسم است. اطرافیان او برای باوراندن این موضوع وی را بارها به آسایشگاه بیماران روانی فرستاده­اند و از سوی دیگر خانواده و اطرافیان او برای اینکه القا کنند و بفهمانند بازگشتی در میان نیست در تمام این سالها مراسم یادبود گرفته­اند و آگهی ترحیم چاپ کرده­اند.
در مقابل آسیه که به زنده بودن شوهرش ایمان دارد هر سال از آسایشگاهی که در ان بستری شده، برای پیدا کردن گمشده­اش آگهی به روزنامه می­دهد. اما نقطه عطف داستان جایی است که خانواده آسیه مشغول برگزاری مراسم بیستمین سالگرد درگذشت مرد هستند. در این میان فردی پیدا می­شود که حافظه­اش را از دست داده و شبیه به مرده آنهاست و شباهت زیادی به گمشده آسیه دارد. خود این فرد ادعایی ندارد اما زن باور دارد که او همان گمشده­اش است.
برخلاف دیدگاه و نظر برخی از منتقدان که فیلم را تا حدودی طنز و کمیک می­دانند باید گفت در نگاه اول تنها حسی که از این قصه به مخاطب منتقل نمی­شود طنز و کمیک بودن آن است؛ اما با نگاه عمیق تری می­توان پی برد که در اجرای فیلمنامه تضاد و تقابل فضاها و شخصیت­ها باعث به وجود آمدن موقعیت­هایی از طنز تلخ شده است و آلزایمر را در کل می­توان یک طنز اجتماعی تلخ و سیاه دانست زیرا روابط یک خانواده و واکنش آنها را نسبت به ورود غریبه­ای به زندگیشان و تأثیری که این غریبه بر معادله­ها و منافع شخصی و فردی و زندگی خصوصیشان می­گذارد و نیز اتفاقی را که در گذشته رخ داده به نمایش و تصویر می­کشند.
معتمدی در قالب یک قصه رمانتیک با ساختاری ساده و کم شخصیت و کمترین هزینه موقعیت و داستانی ساده را با تعهد به زبان سینمایی روایت کرده است بدون اینکه در ساختار داستانش وارد دیگر حوزه­های هنری چون ادبیات و... شود. وی با گذاشتن نشانه­هایی نمادین و قابل بحث در فیلمنامه و قصه فیلم از آغاز تا آخر شخصیت­های قصه را در تقابل با هم به چالش می­کشد و برداشت­های دیگر مخاطبان را اعم از خاص و عام نسبت به لایه­های دیگر فیلم به دیدگاه و نوع نگاه و جهان بینی خودشان واگذار کرده است. همین موضوع و اهمیت دادن به شعور مخاطب باعث شده است که فیلم هم در نمایش جشنواره و هم در اکران عمومی مورد استقبال مخاطبان عام و خاص قرار بگیرد.
وجه فلسفی و لایه­های مفهومی سنگین فیلم باعث نشده از جذابیت فیلم کم بشود و آنچه در برداشت مخاطبان از پیام و مفاهیم مضمونی و روایت فیلم دخالت دارد جهان بینی و برداشت­های تصویری مخاطبان و نیز مطابقت دادن آن بامسایل و مشکلات روحی و روانی اجتماعی و اتفاق­های ناگوار فردی و دسته جمعی و بلایای طبیعی و اثرهای ریشه­ای آن بر تمام سطوح روحی و روانی طبقه­های جامعه است. این عامل و پیام نهفته در متن فیلم است که زمینه را برای مخاطبان تمام سطوح فرهنگی جامعه در برداشت­های متفاوت مطابق میل و سطح بینش­شان فراهم می­کند.
معتمدی ساختار کلی فیلم را چنان طراحی کرده است که لایه مضمونی و مفهومی آن با لایه ظاهری و اولیه آن هماهنگی دارد و هیچکدام دیگری را نفی نمی­کند بلکه مکمل یکدیگرند. بررسی آثار وی از آغاز تا به حال نشانگر آن است که این کارگردان با اینکه آثارش با یکدیگر متفاوتند و کوچکترین شباهتی از نظر ژانر و ساختار و موضوع و مضمون و فرم و روایت با هم ندارند، اما از لحاظ چیدمان لایه­های مفهومی و گره­های مضمونی و موضوعی قصه چنان طراحی شده­اند که مباحث تئوریک هنری و فلسفی و زیباشناختی مورد نظر وی در همه آثارش یک خط واحد را دنبال می­کنند.
آلزایمر نتیجه یک پروژه کم خرج سینمایی است و به دلیل محدودیت­های مالی مدت زمان­های  فیلمبرداری کمتری داشته است و لوکیشن­های محدودتر و ارزان تر انتخاب شده­اند. اما به لحاظ کیفی به کلیت کار لطمه­ای نخورده است.
معتمدی معمولاً در فیلم­هایش کمتر از موسیقی فیلم استفاده می­کند و از موسیقی به عنوان ابزار و عامل دراماتیک برای تأثیرگذاری روی مخاطب کمتر استفاده برده است. شاید به کارگیری این شیوه به این دلیل باشد که استفاده از موسیقی صرف به فضای حسی و غریزی کار و فیلم لطمه می­زند.
به همین دلیل نسخه­ای که در جشنواره فجر به نمایش گذاشته شده بود بدون موسیقی بود. اما این فیلم در نمایش عمومی با موسیقی محدودی که با کلیت کار هماهنگی دارد به نمایش درآمده است.
عنوان و نام فیلم آلزایمر یکی از نکته­های چالش برانگیز میان تهیه کننده و کارگردان و وزارت فرهنگ و ارشاد بوده است و بر اساس بخشنامه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مبنی بر ضرورت فارسی بودن نام فیلم­ها و فیلمنامه­ها و فیلمنامه­های دارای مجوز نام آلزایمر برای اکران عمومی باید با عنوان­هایی چون فراموشی و یا نسیان تعویض شود؛ تا مجوز اکران بگیرد. اما این موضوع و تعویض عنوان با مخالفت کارگردان و تهیه کننده فیلم قرار گرفت و با استدلال بر اینکه آلزایمر اسم یک بیماری است و معادلی ندارد و استفاده از آن برای عنوان فیلم معنای گسترده تر ایجاد می­کند با همان نام و عنوان اولیه اکران عمومی شد.
اوج کیفیت کارگردانی آلزایمر به انتخاب بازیگرانی مناسب با نقش­ها برمی­گردد. کارگردان ترجیح داده است به جای استفاده از ظرفیت­های موجود و دیده شده بازیگرانش به ظرفیت­های پنهانشان فکر کند و توانایی­های بالقوه آنها را به فعلیت برساند و ظاهر و قالب تازه­ای برای آنها تعریف کند. در نتیجه مخاطب این بازیگران را در شمایل و اجراهایی به غیر از قالب همیشگی و شناخته شده­شان می­بیند.
شخصیت­هایی را که این بازیگران به تصویر می­کشند به چند دسته از نوع خصوصیت­های انسانی و اجتماعی می­توان تقسیم کرد: دسته اول شخصیت­هایی چون «امیر قاسم» که بودن و نبودنشان مهم است. با بودن و عملکرد مثبتشان قادرند در هر شکلی از جامعه مانند خانواده که کوچکترین نهاد جامعه است و تا گسترده ترین تشکل اجتماعی تغییر به وجود آورند و حس پویایی را به اطرافیان و جامعه­شان تزریق کنند. در نبودشان جامعه دچار نوعی رخوت و رکود می­شود مگر آنکه جامعه عملکرد آنها را فراموش نکند و دچار آلزایمر نشود. مثال عینی و واقعی که می­توان برای این نوع شخصیت­ها عنوان کرد شهدا و رزمندگان جنگ تحمیلی هستند. دسته دیگر (حاج امیر برادر امیر قاسم و محمود برادر آسیه) که از بودن و نبودن دسته اول نفع می­برند و همیشه با مصلحت اندیشی و دوگانگی عملکرد بودن دسته اول را نفی و به نفع منافع خود کمرنگ کرده و بر ماهیت آن خط بطلان می­کشند. اما انسان­هایی هستند که تنها با تکیه بر ایمان و باورها و اعتقادشان در حضور و غیبت شخصیت­های دسته اول بر عملکردهای درست و انسانی آنها تأکید دارند و از طرفی بر این باورند که در نبود آنها زندگیشان دچار هیچ تغییر، دگرگونی و پویایی نمی­شود. به تصویر کشیدن چنین شخصیت­هایی که اشاره شد اتفاقی و تصادفی نبوده بلکه کارگردانی و بازیگردانی معتمدی باعث شده که کلیت فیلم آلزایمر وامدار پرداخت درست شخصیت­ها و بازیگران حرفه­ای آن باشد.
«مهدی هاشمی» چنان هنرمندانه با بازی زیرپوستی و سرشار از طنز خود، شخصیت «امیر قاسم» فراموش شده و فراموشکار آلزایمر زده را تصویر و زنده کرده است و با طنز شیرین به تنهایی فضای سنگین غم آلود و تاریک فیلم را تلطیف کرده که به نوعی با بازی حساب شده­اش ضرباهنگی برای ریتم کند فیلم شده است.
«مهتاب کرامتی» در نقش «آسیه» با اینکه همان نقش­های تکراری و گریم­های غمگین چهره همیشگی زن تنها و مظلوم و ستمدیده­ای را به تصویر کشیده اما اوج بازیگری وی در آلزایمر در صحنه و پلانی است که در مقابل تفکر ظلم وستم تحمیلی برادر شوهر و برادر خود می­ایستد و علیه وضع موجود طغیان می­کند و با ایمان کامل به دفاع از شخصیت شوهر
فراموش شده­اش می­پردازد.
«فرامرز قریبیان» به عنوان باتجربه ترین بازیگر فیلم با اینکه کمترین دیالوگ­های مورد نیاز مخاطبان ایرانی را در فیلم دارد اما با همان نگاه­ها و بازی صورت (میمیک چهره) خصوصیت­های ویژه نقشش را که همان خنثی بودن است به اجرا گذاشته و حس واقعی نقش را به مخاطب انتقال داده است.
در یک بررسی کلی و اجمالی می­توان گفت که معتمدی با توجه به خصوصیت­های ویژه فیلمسازی­اش توانسته در آخرین فیلمش با فیلمنامه­ای حساب شده و پرداخت شده و با استفاده از بازیگران حرفه­ای و شاخص سینمای ایران اثری، قابل بحث و نقد که کمتر در سینمای ایران دیده می­شود را به کارنامه هنری سینمایی­اش اضافه کند و به سهم خود مخاطبانی از سینمای از نفس افتاده این روزها را به سینما
بکشاند.