صفحه 11--25 مهر 90
رگتایم را تند ننوازید نگاهی به رمان «رگتایم»*
رگتایم بیش از هر چیز روایت یک جامعه است. جامعهای در حال پوستانداختن؛ چه به لحاظ حقوق مدنی انسانها و چه در صنعت و سیاست و... ماشینی که این جامعه را به جلو میکشد هیچ باکی ندارد که برخی آدمها را لابهلای چرخدندههایش له کند. رگتایم روایت آمریکاست. آمریکای اوایل قرن بیستم؛ از 1902 تا 1917.
«این قطعه را تند ننوازید. درست نیست که رگتایم را تند بنوازید.» اسکات چاپلین
این جمله ای است که نویسنده برای سرآغاز کتاب انتخاب کرده است. ظاهراٌ همه ما را دعوت به آهسته خواندن این کتاب کرده است.
نام کتاب برگرفته از نام موسیقی است که در دهه اول قرن بیستم در آمریکا رواج و ریشه در ترانه های بردگان داشته است. «رگ» به معنای ژنده و پاره و گسیخته است، و «تایم» به معنای وزن و ضربان موسیقی, نویسنده نام رگتایم را به عنوان روح زمانه ای که توصیف میکند بر رمان خود گذاشته است.
داستان «رگتایم» داستان آمریکای قبل از جنگ جهانی است؛ داستان اینکه چطور یک وقتی امید و آرمانی وجود داشت و بعد همه چیز تباه شد، همه چیز تمام شد. داستان در نیویورک میگذرد.
تمام داستان از ماجراهای تو در تویی تشکیل میشود که سه خانواده نیویورکی درگیرش هستند. خانواده اول، یک خانواده سفیدپوست شامل پدر، مادر، برادر کوچیکه، مادر و بچه هستند. پدر که کارخانه پرچمسازی دارد، عاقبت پرچمش را در قطب به اهتزاز درمیآورد.
خانواده دوم، چینیهای مهاجری هستند به اسمهای تاته و مامه و دخترشان. تاته کارش این است که کنار خیابان بنشیند و با قیچی زدن مقوای سیاه، نیمرخ مردم را دربیاورد و آن را روی کاغذ سفید بچسباند و بدهد دستشان. زنش- مامه- هم کارگر خیاطی است. خانواده سوم هم یک زوج سیاهپوست هستند؛ کولهاس واکر نوازنده و سارای خجالتی. داستانهای این سه خانواده از هم جداست. کتاب درواقع چند بار شروع و تمام میشود. اما در عین حال این داستانها، به هم پیوسته است. پسر، پدر و مادر، با دختر تاته و مامه آشنا میشود.
کولهاس با پدر درگیر میشود و بقیه آدمها در فصل آخر به هم میرسند. رگتایم، یک داستان است؛ داستانی که هریهودینی شعبدهباز، با تردستیهایش تکههای مختلف آن را به هم وصل میکند. به جز هری هودینی، شخصیتهای واقعی و تاریخی زیادی در داستان حضور دارند؛ از وودرو ویلسون (رییس جمهور وقت آمریکا) و هنری فورد (صاحب صنایع اتومبیلسازی) گرفته تا زیگموند فروید و امیلیانو زاپاتا (انقلابی مشهور) تا یونگِ روانشناس که میگوید: «آمریکا یک اشتباه خیلی بزرگ است!».
تأکیدها و گریز های نویسنده به شرایط تاریخی اجتماعی زمان جالب توجه است:
سالی یکصد نفر سیاه پوست لینچ میشدند. یکصد نفر کارگر معدن زنده زنده میسوختند. یکصد بچه شل و پل میشدند. انگار این چیزها سهمیه بندی شده بود.
مرگ بر اثر گرسنگی هم سهمیه داشت. تراست های نفت و تراست های بانک و تراست های گوشت و تراست های آهن روبراه بود. احترام گذاشتن به مردم فقیر مد روز بود. در قصرهای نیویورک و شیکاگو مهمانی فقر میدادند. مهمانها با لباس ژنده میآمدند و توی بشقاب حلبی شام میخوردند و از پارچ های لب پریده آب مینوشیدند. گاه به شرایط تاریخی با طنز خاصی اشاره میشود:
اتفاقاٌ این در تاریخ آمریکا همان زمانی بود که رمان نویس بد اخم، تئودور درایزر، گرفتار نقدهای ناموافق و باد کردن نخستین کتابش "سیستر کاری" شده بود. درایزر بی کار و بیپول بود و خجالت میکشید کسی را ببیند. یک اتاق مبله در بروکلین اجاره کرد و رفت آنجا زندگی کند.
عادت کرد که روی یک صندلی چوبی وسط اتاق بنشیند. یک روز به این نتیجه رسید که جهت صندلی اش درست نیست. سنگینی اش را از روی صندلی بلند کرد و با دستاش صندلی را به طرف راست چرخاند که در جهت صحیح قرار بگیرد.
لحظه ای خیال میکرد که جهت صندلی درست است، ولی بعد به این نتیجه رسید که این طور نیست. آن را (مقداری) دیگر به طرف راست چرخاند. خواست حالا روی صندلی بنشیند، ولی باز دید که انگار یک جوری است. باز آن را چرخاند.
سرانجام یک دور کامل زد و باز به نظرش جهت صندلی درست نیامد. نور پشت پنجره کثیف اتاق اجاره ای محو شد. تمام شب را درایزر با صندلی اش دنبال جهت درست دور میزد.
و همچنین:
در این زمان تحول عظیمی داشت ایالات متحده را فرا میگرفت. رییس جمهوری تازه ای انتخاب شده بود به نام ویلیام هاورد تافت، که وقتی وارد کاخ سفید شد صدوسیوهشت کیلو وزن داشت. در سراسر کشور مردم خودشان را برانداز کردند. مردم عادت داشتند زیاد بخورند از روی پیش خوانها گرده های نان بود که میبلعیدند و تودههای کالباس آشغال گوشت که فرو میدادند...غذا جزء فرایض پولدارها بود...رفت و آمد زیادی به چشمه های آب گرم و آب گوگرد دار در جریان بود، چون که این آب های مسهل را محرک اشتها میدانستند. وقتی تافت وارد کاخ سفید شد همه این اوضاع تغییر کرد...از آن به بعد رسم عوض شد و فقط فقیر بیچارهها چاق بودند.
رگتایم نمایی از بالا از یک جامعه است که به تدریج به هریک از خانهها نزدیک میشود و روایت در هم پیچیده آدمهای متفاوت را نقل میکند؛ روایت عشق سخت و مرگبار کولهاس واکر- پیانست سیاهپوست- به سارا، تاته- نقاش مهاجری- که زیر فشار فقر و پلشتی و بازیهای سیاسی له میشود، عاشق خجالتی که چون شکست میخورد تبدیل به یک آنارشیست انقلابی میشود و... در کنار فروید که به آمریکا سفر میکند، هری هودینی- آکروبات باز و شعبدهبازی- که در ابتدای قرن سرعت و ماشین، ترس از دست دادن محبوبیت و شهرت دارد و در درون خودش با جهان شگفتیهای علم به رقابت میپردازد؛ اما گلدمن؛ زنی انقلابی و ناطقی شورانگیز، ایولین نسبیت؛ زیباروی مشهوری که دل از کف همه میبرد و...
*رگتایم/ ای. ال. دکتروف/ مترجم: نجف دریابندری/ انتشارات : خوارزمی
منبع: تبیان
محمود سجادي: نباید ادبیات را مرزبندی کنیم
ایبنا: محمود سجادي، با اشاره به رويكرد داستاننويسان پيشرو ايراني در توجه به زندگي توده مردم، گفت: رسالت نويسنده اين است كه با گروه زيادي از مردم معاشرت كند برای همین بهتر است ادبيات را مرز بندي نكنيم و نگذاريم اصطلاح ادبيات عامهپسند تحقيرآميز باشد، همچنانكه ادبيات جدي نبايد سبب تفاخر شود.
سجادي، كه به تازگي كتاب «البرز در آبگينه» او كه پژوهشي در زمينه ادبيات داستاني قبل از انقلاب است منتشر شده، با اشاره به موضوع مرزبندي در ادبيات گفت: به طور كلي مرزبندي ميان عامه و خاصه و طبقهكم سواد و باسواد مشكل است و نميتواند خيلي جزمي باشد. تقسيمبندي گروهي به عام و خاص معيار چندان دقيقي ندارد.
وي افزود: چه بسا كه ميان برخي روشنفكران، افكاري عقب افتاده وجود دارد يا در ميان مردم عادي گاهي جلوههايي از تبلور و نبوغ كم نظير فكري ميبينيم.
وي افزود: ادبيات فولكلور ما از ادبيات عاميانه جداست. داستان عامهپسند اغلب به داستانهايي گفته ميشود كه موضوع اغلب آنها عشق و كشوقوس هاي عاطفي است و موضوعهایي بسيار تكرار شونده و و نخ نما دارد.
سجادي توضيح داد: به طور طبيعي ما با ادبيات موسوم به عامهپسند نميتوانيم مقابله كنيم، مگر آنكه فرهنگ جامعه به سطحي برسد كه تمايل به آثار سيمين دانشور يا احمد محمود داشته باشد يا نويسندگان ما دركي متعاليتر را از ادبيات عامهپسند ارايه دهند.
وي با تاكيد بر اينكه نوشتن در عرصه جهانشمول براي هر نويسندهاي موفقيت به همراه دارد، گفت: خوب است كه نويسندهاي بتواند به گونهاي بنويسد كه مخاطبان و خوانندگانش اقشار متفاوت و مختلف جامعه باشند.
اين پژوهشگر كه اين روزها پژوهشي در زمينه ادبيات داستاني سه دهه بعد از انقلاب را نيز به پايان رسانده، با اشاره به اينكه عدهاي با تلاش در مغلقنويسي سعي در دوري از مردم را دارند، اضافه كرد: كساني كه فكر ميكنند به زبان از ما بهتران مینویسند، نميتوانند نويسندگان روزگار خود و مردمشان باشند. اينان به زبان رملواسطرلاب مينويسند و از دور دستي بر آتش دارند.
سجادي با اشاره به رويكرد برخي از نويسندگان پيشرو ادبيات داستاني معاصر توضيح داد: در تاريخ داستاننويسي ايران، نويسندگاني چون طالبوف، همايون صنعتيزاده، حمزه سردادور، سبكتكين سالور، محمدحسين ميمندينژاد، حسينعلي مستعان، علي دشتي، محمد حجازي، سعيد نفيسي و مشفق همداني، كساني بودند كه پاورقي مينوشتند و آثارشان به معناي واقعي پرطرفدار بود. ما هم بايد به پشتوانه اصلي اين ادبيات رجوع كنيم و اينگونه نباشد كه مردم را فريب بدهيم و با داستانهايي سطحي و تكراري درصدد باشيم به هيجان كاذب در مخاطب دامن بزنيم.
وي با اشاره به نگاه داستاننويسان آوانگارد ايران به زندگي توده مردم و نحوه درک آنها از اجتماع پيرامونشان، توضيح داد: ما بايد به اين مساله توجه داشته باشيم كه مثلا چرا داستان «سووشون» سيمين دانشور، هم با طبقات باسواد و هم با توده مردم ارتباط برقرار كرد و هر دو قشر از خواندن آن لذت بردند. يا چرا داستانهاي دولتآبادي براي همه مردم جذاب بود.
اين پژوهشگر افزود: داستانهاي هدايت، بزرگ علوي و صادق چوبک را هم همه علاقمندان به داستان ميتوانستند بخوانند و از آن لذت ببرند.
وي تاکید کرد: برخي نبايد به برج عاج بروند و بعضي هم نبايد مبتدي و نازل بنويسند. من به خوبي به ياد دارم كه داستان «همسايهها»ي احمد محمود را همسايه كمسواد محله ما ميخواند و لذت ميبرد و دانشجوي باسواد هم آن را دوست داشت. به وضوح ميتوانم بگويم كه داستانهاي احمد محمود را سه نسل خواندند و لذت بردند.
سجادي در پاسخ به اين پرسش كه «موضع نويسنده در مواجهه با فرهنگ و جامعه اطرافش بايد چگونه شكل بگيرد؟» گفت: رسالت نويسنده اين است كه با گروه زيادي از مردم معاشرت كند و نه اينكه فقط عده كمي آثارش را بخوانند. داستانهاي نوابغي چون فردوسي، نظامي، مولوي و بسياري از داستانهاي عرفاني بزرگان ادب و عرفان سرزمينمان را مردم ساكن در كوهستانها و نواحي دوردست ميخوانند و درک ميكنند. اين آثار ميتوانند در دل ميليونها نفر نفوذ كنند و پس از گذشت قرنها هدايتبخش انسانها باشند.
وي در پايان گفت: واضح است كه قدرت، توانايي، خلاقيت و آگاهي نويسنده ميتواند اثري را خلق كند كه طبقه های مختلف مردم با دانشهاي متفاوت، بتوانند از آن لذت ببرند و آن را درك كنند. بر اين اساس بهتر است طبقهبندي را كنار بگذاريم و توجه كنيم كه اصطلاح ادبيات عامهپسند نبايد تحقيرآميز شود؛ همچنانكه ادبيات جدي هم نبايد سبب تفاخر باشد.
محمد جعفر محمدزاده:شخصيتهاي شاهنامه قابليتهاي نامكشوف
فراواني دارند
ایبنا: «اسفنديارنامه» (سيماي پهلوان ايراني در سرگذشتنامههاي كهن)، اثري پژوهشي نوشته محمدجعفر محمدزاده منتشر شد. محمدزاده، در اين اثر نگاهي تحليلي به سرشت و شخصيت اسفنديار براساس متون متعدد كهن را، مبناي تحقيق خود قرار داده است.
وي معتقد است كه تعارضهایی در شناخت شخصيت اسفنديار و برخي ديگر از شخصيتهاي شاهنامه نهفته است كه ميتواند قابليتهاي پژوهشهاي وسيعتر را در اين زمينه فراهم كند.
محمدزاده در اين اثر با مقايسه متوني چون «اوستا»، «يادگار زريران»، «بندهش»، «غررالاخبارالملوكالفرس و سيرهم» و «تاريخ سيستان» و برخي كتابهاي كهن ديگر با شاهنامه، به تحليل شخصيت و سرشت اسفنديار و صفتهای او پرداخته است.
در فصلهاي مختلف اين كتاب، مراحل نبرد رستم و اسفنديار به زباني داستاني نوشته شده است. ضمن آنكه مولف سعي داشته تا در برخي موقعيتها به فراخور نگاهش به وجوه متفاوت داستان، جنبههاي خاص آن را با ديدگاههاي تاريخي و تا حدودي روانكاوانه، بيان كند.
محمدزاده، در پاسخ به اين پرسش كه «چه وجوهي از شخصيت اسفنديار در شاهنامه و متون ديگر سبب شد، پژوهشتان را بر محور شخصيت اين پهلوان اسطورهاي قرار دهيد؟» گفت: موضوع پاياننامه من در سال 84 مقايسه «غرر ثعالبي» با شاهنامه بود. آنجا كار وسيعي درباره شاهنامه شكل گرفت و طبعا بخشي از اين پژوهش، موضوع اسفنديار بود. از سوي ديگر اين شخصيت شاهنامه آنطور كه بايد شناخته شود، مطرح نيست و تعارض هایی در شخصيت وي وجود دارد كه در بخش پاياني اين كتاب بدان پرداختم.
وي با اشاره به ظرفيتهاي فراوان شاهنامه در پرداختن به شخصيتهاي مختلف پهلوانان گفت: در شاهنامه اين ظرفيت وجود دارد كه روي شخصيتهاي ديگر آن نيز كار كنيم و هر كدام از اين شخصيتها ميتوانند از زواياي ديد متفاوت در شاهنامه و كتب ديگر بررسي شوند.
اين پژوهشگر درباره مساله فرزندكشي گشتاسب و ديدگاههاي مطرح شده در اينباره توضيح داد: بحث كلي اين است كه گشتاسب كشنده اسفنديار معرفي شده به جهت آنكه تاج و تخت را به او نسپارد. در جنگهاي متعدد از جمله نبرد رستم با اسفنديار نيز به موقعيتهاي مختلف اين موضوع پرداخته شده است.
وي افزود: دراين باره برخي كليگوييها در كتابهاي مختلف، سبب شده كه ادامه تحقیقها نيز بدان منوال قرار گيرد و من در اين باره استدلالهاي خود را براساس منابع مختلف در بخش پاياني كتاب آوردهام.
البته نخواستم محور اصلي را به اين موضوع معطوف كنم و دغدغه اصليام در اين كتاب، شخصيت اسفنديار و بازنويسي و سرهنويسي داستان رستم و اسفنديار است كه ميتواند مرجع آساني براي علاقمند به دانستن وجوه خاص اين داستان باشد.
در مقدمه كتاب آمده است: «در اين روايت كوشش شده است تا سرشت مردمي، آييني، و پهلواني اسفنديار و اسطوره رويينتني وي رمزگشايي شود. همچنين اسطوره هفت خوان اسفنديار كه در برابر آوازه هفت خوان رستم كمتر گوش آشناست، بازكاوي و شرح داده شده است.
سپس نبرد رستم و اسفنديار با آهنگي داستاني و در قالب نثري سره باز گفته شده و در فرجام، پژوهشي درباره كشنده راستين اسفنديار با بررسي فشردهاي از ديدگاههاي پژوهندگان همروزگار صورت يافته است.
آنچه از سرشت و سرنوشت اسفنديار در خلال داستان فردوسي فرا چنگ ميآيد، بنمايههاي فرهنگي در درازناي تاريخ و تمدن ايران زمين خواهد بود؛ همچنان كه انديشه و ديدگاهي از سراينده سترگ شاهنامه را نيز در بر خواهد داشت. به هرروي و به هر تقدير، تصوير حكيم توس از اسفنديار از ديرينترين، فراگيرترين و همهسويهترين شگردها و ترفندهاي داستاني اوست.»
«اسفنديار در متون كهن»، «رويين تني اسفنديار»، «اسفنديار؛ قهرمان مردمي و پهلوان آييني»، «اسفنديار در شاهنامه»، «آغاز جنگهاي ايرانيان و تورانيان»، «دربندكردن اسفنديار»، «اسفنديار و جنگ دوم ايرانيان و تورانيان»، «آغاز هفت خوان اسفنديار»، «گشايش رويين دژ»، «فرمان گشتاسب براي نبرد با رستم»، «لشگركشي به زابل»، «نام در شاهنامه»، «آغاز نبرد»، «راز چندگانگي در بازگفت داستان گشتاسب» و «اسفنديار كشته تقدير»، نام برخي از بخشهاي مختلف اين كتابند.
این جمله ای است که نویسنده برای سرآغاز کتاب انتخاب کرده است. ظاهراٌ همه ما را دعوت به آهسته خواندن این کتاب کرده است.
نام کتاب برگرفته از نام موسیقی است که در دهه اول قرن بیستم در آمریکا رواج و ریشه در ترانه های بردگان داشته است. «رگ» به معنای ژنده و پاره و گسیخته است، و «تایم» به معنای وزن و ضربان موسیقی, نویسنده نام رگتایم را به عنوان روح زمانه ای که توصیف میکند بر رمان خود گذاشته است.
داستان «رگتایم» داستان آمریکای قبل از جنگ جهانی است؛ داستان اینکه چطور یک وقتی امید و آرمانی وجود داشت و بعد همه چیز تباه شد، همه چیز تمام شد. داستان در نیویورک میگذرد.
تمام داستان از ماجراهای تو در تویی تشکیل میشود که سه خانواده نیویورکی درگیرش هستند. خانواده اول، یک خانواده سفیدپوست شامل پدر، مادر، برادر کوچیکه، مادر و بچه هستند. پدر که کارخانه پرچمسازی دارد، عاقبت پرچمش را در قطب به اهتزاز درمیآورد.
خانواده دوم، چینیهای مهاجری هستند به اسمهای تاته و مامه و دخترشان. تاته کارش این است که کنار خیابان بنشیند و با قیچی زدن مقوای سیاه، نیمرخ مردم را دربیاورد و آن را روی کاغذ سفید بچسباند و بدهد دستشان. زنش- مامه- هم کارگر خیاطی است. خانواده سوم هم یک زوج سیاهپوست هستند؛ کولهاس واکر نوازنده و سارای خجالتی. داستانهای این سه خانواده از هم جداست. کتاب درواقع چند بار شروع و تمام میشود. اما در عین حال این داستانها، به هم پیوسته است. پسر، پدر و مادر، با دختر تاته و مامه آشنا میشود.
کولهاس با پدر درگیر میشود و بقیه آدمها در فصل آخر به هم میرسند. رگتایم، یک داستان است؛ داستانی که هریهودینی شعبدهباز، با تردستیهایش تکههای مختلف آن را به هم وصل میکند. به جز هری هودینی، شخصیتهای واقعی و تاریخی زیادی در داستان حضور دارند؛ از وودرو ویلسون (رییس جمهور وقت آمریکا) و هنری فورد (صاحب صنایع اتومبیلسازی) گرفته تا زیگموند فروید و امیلیانو زاپاتا (انقلابی مشهور) تا یونگِ روانشناس که میگوید: «آمریکا یک اشتباه خیلی بزرگ است!».
تأکیدها و گریز های نویسنده به شرایط تاریخی اجتماعی زمان جالب توجه است:
سالی یکصد نفر سیاه پوست لینچ میشدند. یکصد نفر کارگر معدن زنده زنده میسوختند. یکصد بچه شل و پل میشدند. انگار این چیزها سهمیه بندی شده بود.
مرگ بر اثر گرسنگی هم سهمیه داشت. تراست های نفت و تراست های بانک و تراست های گوشت و تراست های آهن روبراه بود. احترام گذاشتن به مردم فقیر مد روز بود. در قصرهای نیویورک و شیکاگو مهمانی فقر میدادند. مهمانها با لباس ژنده میآمدند و توی بشقاب حلبی شام میخوردند و از پارچ های لب پریده آب مینوشیدند. گاه به شرایط تاریخی با طنز خاصی اشاره میشود:
اتفاقاٌ این در تاریخ آمریکا همان زمانی بود که رمان نویس بد اخم، تئودور درایزر، گرفتار نقدهای ناموافق و باد کردن نخستین کتابش "سیستر کاری" شده بود. درایزر بی کار و بیپول بود و خجالت میکشید کسی را ببیند. یک اتاق مبله در بروکلین اجاره کرد و رفت آنجا زندگی کند.
عادت کرد که روی یک صندلی چوبی وسط اتاق بنشیند. یک روز به این نتیجه رسید که جهت صندلی اش درست نیست. سنگینی اش را از روی صندلی بلند کرد و با دستاش صندلی را به طرف راست چرخاند که در جهت صحیح قرار بگیرد.
لحظه ای خیال میکرد که جهت صندلی درست است، ولی بعد به این نتیجه رسید که این طور نیست. آن را (مقداری) دیگر به طرف راست چرخاند. خواست حالا روی صندلی بنشیند، ولی باز دید که انگار یک جوری است. باز آن را چرخاند.
سرانجام یک دور کامل زد و باز به نظرش جهت صندلی درست نیامد. نور پشت پنجره کثیف اتاق اجاره ای محو شد. تمام شب را درایزر با صندلی اش دنبال جهت درست دور میزد.
و همچنین:
در این زمان تحول عظیمی داشت ایالات متحده را فرا میگرفت. رییس جمهوری تازه ای انتخاب شده بود به نام ویلیام هاورد تافت، که وقتی وارد کاخ سفید شد صدوسیوهشت کیلو وزن داشت. در سراسر کشور مردم خودشان را برانداز کردند. مردم عادت داشتند زیاد بخورند از روی پیش خوانها گرده های نان بود که میبلعیدند و تودههای کالباس آشغال گوشت که فرو میدادند...غذا جزء فرایض پولدارها بود...رفت و آمد زیادی به چشمه های آب گرم و آب گوگرد دار در جریان بود، چون که این آب های مسهل را محرک اشتها میدانستند. وقتی تافت وارد کاخ سفید شد همه این اوضاع تغییر کرد...از آن به بعد رسم عوض شد و فقط فقیر بیچارهها چاق بودند.
رگتایم نمایی از بالا از یک جامعه است که به تدریج به هریک از خانهها نزدیک میشود و روایت در هم پیچیده آدمهای متفاوت را نقل میکند؛ روایت عشق سخت و مرگبار کولهاس واکر- پیانست سیاهپوست- به سارا، تاته- نقاش مهاجری- که زیر فشار فقر و پلشتی و بازیهای سیاسی له میشود، عاشق خجالتی که چون شکست میخورد تبدیل به یک آنارشیست انقلابی میشود و... در کنار فروید که به آمریکا سفر میکند، هری هودینی- آکروبات باز و شعبدهبازی- که در ابتدای قرن سرعت و ماشین، ترس از دست دادن محبوبیت و شهرت دارد و در درون خودش با جهان شگفتیهای علم به رقابت میپردازد؛ اما گلدمن؛ زنی انقلابی و ناطقی شورانگیز، ایولین نسبیت؛ زیباروی مشهوری که دل از کف همه میبرد و...
*رگتایم/ ای. ال. دکتروف/ مترجم: نجف دریابندری/ انتشارات : خوارزمی
منبع: تبیان
محمود سجادي: نباید ادبیات را مرزبندی کنیم
ایبنا: محمود سجادي، با اشاره به رويكرد داستاننويسان پيشرو ايراني در توجه به زندگي توده مردم، گفت: رسالت نويسنده اين است كه با گروه زيادي از مردم معاشرت كند برای همین بهتر است ادبيات را مرز بندي نكنيم و نگذاريم اصطلاح ادبيات عامهپسند تحقيرآميز باشد، همچنانكه ادبيات جدي نبايد سبب تفاخر شود.
سجادي، كه به تازگي كتاب «البرز در آبگينه» او كه پژوهشي در زمينه ادبيات داستاني قبل از انقلاب است منتشر شده، با اشاره به موضوع مرزبندي در ادبيات گفت: به طور كلي مرزبندي ميان عامه و خاصه و طبقهكم سواد و باسواد مشكل است و نميتواند خيلي جزمي باشد. تقسيمبندي گروهي به عام و خاص معيار چندان دقيقي ندارد.
وي افزود: چه بسا كه ميان برخي روشنفكران، افكاري عقب افتاده وجود دارد يا در ميان مردم عادي گاهي جلوههايي از تبلور و نبوغ كم نظير فكري ميبينيم.
وي افزود: ادبيات فولكلور ما از ادبيات عاميانه جداست. داستان عامهپسند اغلب به داستانهايي گفته ميشود كه موضوع اغلب آنها عشق و كشوقوس هاي عاطفي است و موضوعهایي بسيار تكرار شونده و و نخ نما دارد.
سجادي توضيح داد: به طور طبيعي ما با ادبيات موسوم به عامهپسند نميتوانيم مقابله كنيم، مگر آنكه فرهنگ جامعه به سطحي برسد كه تمايل به آثار سيمين دانشور يا احمد محمود داشته باشد يا نويسندگان ما دركي متعاليتر را از ادبيات عامهپسند ارايه دهند.
وي با تاكيد بر اينكه نوشتن در عرصه جهانشمول براي هر نويسندهاي موفقيت به همراه دارد، گفت: خوب است كه نويسندهاي بتواند به گونهاي بنويسد كه مخاطبان و خوانندگانش اقشار متفاوت و مختلف جامعه باشند.
اين پژوهشگر كه اين روزها پژوهشي در زمينه ادبيات داستاني سه دهه بعد از انقلاب را نيز به پايان رسانده، با اشاره به اينكه عدهاي با تلاش در مغلقنويسي سعي در دوري از مردم را دارند، اضافه كرد: كساني كه فكر ميكنند به زبان از ما بهتران مینویسند، نميتوانند نويسندگان روزگار خود و مردمشان باشند. اينان به زبان رملواسطرلاب مينويسند و از دور دستي بر آتش دارند.
سجادي با اشاره به رويكرد برخي از نويسندگان پيشرو ادبيات داستاني معاصر توضيح داد: در تاريخ داستاننويسي ايران، نويسندگاني چون طالبوف، همايون صنعتيزاده، حمزه سردادور، سبكتكين سالور، محمدحسين ميمندينژاد، حسينعلي مستعان، علي دشتي، محمد حجازي، سعيد نفيسي و مشفق همداني، كساني بودند كه پاورقي مينوشتند و آثارشان به معناي واقعي پرطرفدار بود. ما هم بايد به پشتوانه اصلي اين ادبيات رجوع كنيم و اينگونه نباشد كه مردم را فريب بدهيم و با داستانهايي سطحي و تكراري درصدد باشيم به هيجان كاذب در مخاطب دامن بزنيم.
وي با اشاره به نگاه داستاننويسان آوانگارد ايران به زندگي توده مردم و نحوه درک آنها از اجتماع پيرامونشان، توضيح داد: ما بايد به اين مساله توجه داشته باشيم كه مثلا چرا داستان «سووشون» سيمين دانشور، هم با طبقات باسواد و هم با توده مردم ارتباط برقرار كرد و هر دو قشر از خواندن آن لذت بردند. يا چرا داستانهاي دولتآبادي براي همه مردم جذاب بود.
اين پژوهشگر افزود: داستانهاي هدايت، بزرگ علوي و صادق چوبک را هم همه علاقمندان به داستان ميتوانستند بخوانند و از آن لذت ببرند.
وي تاکید کرد: برخي نبايد به برج عاج بروند و بعضي هم نبايد مبتدي و نازل بنويسند. من به خوبي به ياد دارم كه داستان «همسايهها»ي احمد محمود را همسايه كمسواد محله ما ميخواند و لذت ميبرد و دانشجوي باسواد هم آن را دوست داشت. به وضوح ميتوانم بگويم كه داستانهاي احمد محمود را سه نسل خواندند و لذت بردند.
سجادي در پاسخ به اين پرسش كه «موضع نويسنده در مواجهه با فرهنگ و جامعه اطرافش بايد چگونه شكل بگيرد؟» گفت: رسالت نويسنده اين است كه با گروه زيادي از مردم معاشرت كند و نه اينكه فقط عده كمي آثارش را بخوانند. داستانهاي نوابغي چون فردوسي، نظامي، مولوي و بسياري از داستانهاي عرفاني بزرگان ادب و عرفان سرزمينمان را مردم ساكن در كوهستانها و نواحي دوردست ميخوانند و درک ميكنند. اين آثار ميتوانند در دل ميليونها نفر نفوذ كنند و پس از گذشت قرنها هدايتبخش انسانها باشند.
وي در پايان گفت: واضح است كه قدرت، توانايي، خلاقيت و آگاهي نويسنده ميتواند اثري را خلق كند كه طبقه های مختلف مردم با دانشهاي متفاوت، بتوانند از آن لذت ببرند و آن را درك كنند. بر اين اساس بهتر است طبقهبندي را كنار بگذاريم و توجه كنيم كه اصطلاح ادبيات عامهپسند نبايد تحقيرآميز شود؛ همچنانكه ادبيات جدي هم نبايد سبب تفاخر باشد.
محمد جعفر محمدزاده:شخصيتهاي شاهنامه قابليتهاي نامكشوف
فراواني دارند
ایبنا: «اسفنديارنامه» (سيماي پهلوان ايراني در سرگذشتنامههاي كهن)، اثري پژوهشي نوشته محمدجعفر محمدزاده منتشر شد. محمدزاده، در اين اثر نگاهي تحليلي به سرشت و شخصيت اسفنديار براساس متون متعدد كهن را، مبناي تحقيق خود قرار داده است.
وي معتقد است كه تعارضهایی در شناخت شخصيت اسفنديار و برخي ديگر از شخصيتهاي شاهنامه نهفته است كه ميتواند قابليتهاي پژوهشهاي وسيعتر را در اين زمينه فراهم كند.
محمدزاده در اين اثر با مقايسه متوني چون «اوستا»، «يادگار زريران»، «بندهش»، «غررالاخبارالملوكالفرس و سيرهم» و «تاريخ سيستان» و برخي كتابهاي كهن ديگر با شاهنامه، به تحليل شخصيت و سرشت اسفنديار و صفتهای او پرداخته است.
در فصلهاي مختلف اين كتاب، مراحل نبرد رستم و اسفنديار به زباني داستاني نوشته شده است. ضمن آنكه مولف سعي داشته تا در برخي موقعيتها به فراخور نگاهش به وجوه متفاوت داستان، جنبههاي خاص آن را با ديدگاههاي تاريخي و تا حدودي روانكاوانه، بيان كند.
محمدزاده، در پاسخ به اين پرسش كه «چه وجوهي از شخصيت اسفنديار در شاهنامه و متون ديگر سبب شد، پژوهشتان را بر محور شخصيت اين پهلوان اسطورهاي قرار دهيد؟» گفت: موضوع پاياننامه من در سال 84 مقايسه «غرر ثعالبي» با شاهنامه بود. آنجا كار وسيعي درباره شاهنامه شكل گرفت و طبعا بخشي از اين پژوهش، موضوع اسفنديار بود. از سوي ديگر اين شخصيت شاهنامه آنطور كه بايد شناخته شود، مطرح نيست و تعارض هایی در شخصيت وي وجود دارد كه در بخش پاياني اين كتاب بدان پرداختم.
وي با اشاره به ظرفيتهاي فراوان شاهنامه در پرداختن به شخصيتهاي مختلف پهلوانان گفت: در شاهنامه اين ظرفيت وجود دارد كه روي شخصيتهاي ديگر آن نيز كار كنيم و هر كدام از اين شخصيتها ميتوانند از زواياي ديد متفاوت در شاهنامه و كتب ديگر بررسي شوند.
اين پژوهشگر درباره مساله فرزندكشي گشتاسب و ديدگاههاي مطرح شده در اينباره توضيح داد: بحث كلي اين است كه گشتاسب كشنده اسفنديار معرفي شده به جهت آنكه تاج و تخت را به او نسپارد. در جنگهاي متعدد از جمله نبرد رستم با اسفنديار نيز به موقعيتهاي مختلف اين موضوع پرداخته شده است.
وي افزود: دراين باره برخي كليگوييها در كتابهاي مختلف، سبب شده كه ادامه تحقیقها نيز بدان منوال قرار گيرد و من در اين باره استدلالهاي خود را براساس منابع مختلف در بخش پاياني كتاب آوردهام.
البته نخواستم محور اصلي را به اين موضوع معطوف كنم و دغدغه اصليام در اين كتاب، شخصيت اسفنديار و بازنويسي و سرهنويسي داستان رستم و اسفنديار است كه ميتواند مرجع آساني براي علاقمند به دانستن وجوه خاص اين داستان باشد.
در مقدمه كتاب آمده است: «در اين روايت كوشش شده است تا سرشت مردمي، آييني، و پهلواني اسفنديار و اسطوره رويينتني وي رمزگشايي شود. همچنين اسطوره هفت خوان اسفنديار كه در برابر آوازه هفت خوان رستم كمتر گوش آشناست، بازكاوي و شرح داده شده است.
سپس نبرد رستم و اسفنديار با آهنگي داستاني و در قالب نثري سره باز گفته شده و در فرجام، پژوهشي درباره كشنده راستين اسفنديار با بررسي فشردهاي از ديدگاههاي پژوهندگان همروزگار صورت يافته است.
آنچه از سرشت و سرنوشت اسفنديار در خلال داستان فردوسي فرا چنگ ميآيد، بنمايههاي فرهنگي در درازناي تاريخ و تمدن ايران زمين خواهد بود؛ همچنان كه انديشه و ديدگاهي از سراينده سترگ شاهنامه را نيز در بر خواهد داشت. به هرروي و به هر تقدير، تصوير حكيم توس از اسفنديار از ديرينترين، فراگيرترين و همهسويهترين شگردها و ترفندهاي داستاني اوست.»
«اسفنديار در متون كهن»، «رويين تني اسفنديار»، «اسفنديار؛ قهرمان مردمي و پهلوان آييني»، «اسفنديار در شاهنامه»، «آغاز جنگهاي ايرانيان و تورانيان»، «دربندكردن اسفنديار»، «اسفنديار و جنگ دوم ايرانيان و تورانيان»، «آغاز هفت خوان اسفنديار»، «گشايش رويين دژ»، «فرمان گشتاسب براي نبرد با رستم»، «لشگركشي به زابل»، «نام در شاهنامه»، «آغاز نبرد»، «راز چندگانگي در بازگفت داستان گشتاسب» و «اسفنديار كشته تقدير»، نام برخي از بخشهاي مختلف اين كتابند.
+ نوشته شده در 2011/10/24 ساعت 5:6 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی