ملک جهان خاتون شاعره ای از شیراز

اکنون شاید در حدود ۶۰۰ سال از زمان جهان ملک خاتون- شاعره قرن هشتم- می گذرد، اما وی تنها شاعره ای است که به خود این جرأت را داد که در زمانه ای که زنان شاعر را فاسد
 می خواندند و شاعره ها، که تعدادشان هم کم نبوده، با سرودن هر شعر دچار عذاب وجدان و احساس گناه می شده اند، دیوان اشعار خود رابه طور کامل جمع آوری نماید.
او بی اعتنا به همه آنچه که در دوره خود با آن روبروست، سراسر عمرش را شعر می سراید و شعر می سراید و شعر
 می سراید ... و از آنجا که می داند بعد از او ممکن است این سروده ها انکار شود و یا از میان برود و یا چون از آن زنی است به دور ریخته شود، در سال های پایانی زندگی اش بر آن
می شود که آنها را با دست خود گردآوری کند. از این رو اشعار خود را که مجموعه ای از قصیده و قطعه و ترجیع بند و غزل و رباعی است، ظاهرا ً با هراس و پوزش و عذر خواهی از این جسارتی که مرتکب می شود، اما در باطن با عزمی استوار و پابرجا،با استناد به شاعری فاطمه زهرا «ان النساء راحین خلقن لکم /
 و کلکم تشتهی شم الریاحی» و نیز با آوردن یک رباعی از عایشه مقربه که شاید منظور همان رابعه سمرقندی باشد و نیز تأکید بر شاعری قتلغ ترکان و دخترش پادشاه خاتون، به قول خودش ملزم به این جسارت می گردد، و آثارش را در دفتری گردآوری می کند که:
که گر اهل دلی روزی بخواند
به آتش، آتش دردی نشاند
وجودی عاقل از وی پند گیرد
دل داناش آسانی پذیرد
جهان ملک خاتون فرزند جلال الدین مسعود شاه اینجو، از سلاله خواجه رشیدالدین فضل الله و غیاث الدین محمد وزیر و به قولی نسب او از سوی مادر به خواجه عبدالله انصاری عارف و شاعر معروف می رسد.
به نظر می رسد که جهان ملک در زندگانی خویش دو بار ازدواج نموده است. نخست به همراه همسر خود راهی کرمان و مقیم آنجا شده است که خود در قطعه ای به روشنی اعتراف می کند مدتی را که در کرمان بوده، به تکرار روز و شب گذرانده است. وی پس از، از دست دادن فرزند دلبندش سلطان بخت و نیز درگذشت همسرش دوباره به شیراز بر می گردد و چون در شیراز هم پدر و مادر خود را از دست داده به عمویش
« شیخ ابو اسحاق اینجو» پناهنده شده و به دربار او می رود. و این شیخ ابو اسحاق اینجو، همان است که حافظ بارها در شعرش از او به نیکی یاد کرده و او را ستوده است، چرا که او سلطانی بسیار ادب دوست و شعر پرور و شاعر نواز و دربار او همواره محل آمد و رفت و نشست و برخاست شاعران بزرگی چون حافظ بوده است.
واضح است جهان خاتون هم که به شعر عشق می ورزیده، به این نشست های شاعرانه جذب شده و در این شب های شعر- البته از پشت پرده- شرکت می کرده و هماورد حافظ گردیده ، بطوریکه در دیوان وی بسیاری از غزل ها به تأثیر حافظ سروده شده و بسیاری از غزل ها هم هست که در پاسخ حافظ سروده شده و پیداست که میان جهان ملک خاتون و حافظ داد و ستد هایی
 شاعرانه بوده است.
از این رو بعضی از اندیشمندان از جمله روان شاد سعید نفیسی، جهان خاتون را همان شاخ نبات حافظ دانسته اند.
 همان زنی که حافظ به او عشق می ورزیده و در شعرش عاشقانه از او نام برده است.در این نشست های شاعرانه، بجز شاعران ،امیران و وزیران نیز حضور داشتند که یکی از آنان
خواجه امین الدین جهرمی، وزیر ابواسحاق بود که شاه او را بسیار
 گرامی می داشت.
خواجه امین الدین پس از چندی شیفته احساسات پر شور و سخنوری پر مایه جهان خاتون می شود، او را از عمویش خواستگاری می کند، اما جهان خاتون به این همسری تن در نمی دهد. امین الدین در درخواست خود پافشاری می نماید و سرانجام با پا در میانی شاه ابواسحاق، جهان ملک خاتون این وصلت را می پذیرد و بخشی از زندگانی خویش را در کنار وی سپری می نماید.
یکی از شاعران نام آوری که در این مجالس شاعرانه حضور می یافته،عبید زاکانی شاعر طنز پرداز هم دوره جهان ملک است، که دو بار به حقارت این زن، زبان هرزه می گشاید و به کژ راهی، طنز را با یاوه گویی اشتباه می گیرد. یک بار هنگامی که از شعر او سخن به میان می آید و عبید شعرهای او را که سرشار از عشق و زنانگی است، به بیراهه قضاوت می کند. این موضوع در تاریخ ادبیات دکتر صفا جلد سوم بدینگونه عنوان شده است:
« مطایبه دیگری از عبید درباره جهان خاتون و زنانه بودن اشعارش در تذکره الشعراء دولتشاه آمده است که از نقل عین آن معذورم و مفهوم آن چنین است که اگر روزی غزل های جهان را به هند برند روح خسرو با حسن دهلوی خواهد گفت که این سخن از شرم زن برآمده است! این اظهار نظر عبید که البته با لحن طیبت ادا شده درست است، زیرا بیشتر غزل های ملک جهان خاتون در ذکر احساسات عاشقانه زنانه اوست و حتی در چند غزل ، شاعر از مردی بی وفا گله کرده است.» (تاریخ ادبیات دکتر صفا/ جلد سوم/ بخش ۲/ص۱۰۴۸)
دیگر بار هنگام همسری اش با خواجه امین الدین جهرمی که عبید رباعی بسیار زشتی با کاربرد جناس در کلمه «جهان»
می سرایدکه عرق شرم بر پیشانی  می آورد که صد البته با این هجو گویی زننده بیشتر به حیثیت شاعرانه خویش آسیب رساند و نه به مقام جهان ملک خاتون که این زن همواره در جایگاه بالا بلند خویش ایستاده است.(خدای «جهان» را «جهان» تنگ نیست).
    در مورد بخش پایانی زندگی جهان خاتون تاریخ ادبیات ها چیزی به دست نمی دهند، اما آنچه مسلم است، این است که با بر افتادن اعتبار آل اینجو - چنانکه رسم روزگار است- جهان خاتون هم به رنج و بدبختی و تنگدستی و بی کسی گرفتار
 می آید و فرومایگان بویژه زنان حسود از هیچگونه ظلم و ستمی به وی پرهیز نمی کنند. چنانکه خود در شعری، به زنی دون صفت که به او ستم بسیار روا داشته، نفرین می فرستد و او را بجای «خاتون»، « خاکِ تون» می خواند (خاک تون به معنای خاک در آتشدان گرمابه ها).
در مورد شعر جهان ملک خاتون باید گفت که شعر این شاعر بخاطر داد و ستدها و همنشینی های شاعرانه ای که با حافظ داشته، از نظر ساختمان بیرونی( از قبیل وزن، ردیف، قافیه) و نه از نظر درونمایه فلسفی، بسیار زیر تأثیر غزل های
 حافظ است. برای نمونه می توان به موارد زیر
 اشاره داشت:
حافظ: یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور/ کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
جهان ملک:ای دل ار سر گشته ای از جور دوران غم مخور/ باشد احوال جهان افتان و خیزان غم مخور
حافظ : ما ز یاران چشم یاری داشتیم/ خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
جهان ملک: ما تو را دلدار خود پنداشتیم/وز تو چشم
مردمی ها داشتیم
حافظ: تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود/ سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
جهان ملک: تا مدار فلک و دور زمان خواهد بود/ دل من طالب وصل تو به جان خواهد بود
حافظ: کسی که حسن خط دوست در نظر دارد/ محقق است که او حاصل بصر دارد
جهان ملک:کسی که شمع جمال تو در نظر دارد/ ز آتش دل پروانه کی خبر دارد
حافظ:ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر/ زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر
جهان ملک:ای صبا بویی از آن زلف پریشان به من آر/
مژده ای زان گل سیراب به سوی چمن آر
و از این دست نمونه ها که بسیار است.
از جهت درونمایه، مهمترین ویژگی شعر جهان ملک خاتون زنانه بودن آن است. شعر جهان ملک بی هیچ پرده پوشی آنچه را که احساس حکم می کند، به رشته کلام در می آورد و چون این احساس از روی روانی زنانه و شیدا عبور دارد، سرشار از شور و شیدایی است و گو اینکه در آن زمان ها ، باز گو کردن احساسات زنانه برای زنان، بسیار دور از ذهن و به بهای ننگین شدن شاعر تمام می شده ، اما جهان خاتون توجهی به آن نداشته و بیان حال درونی خود را مقدم بر سخن درشت دیگران می دانسته است.
کلام جهان ملک در بیان احساسات آنقدر بی دغدغه است که گزارش ساده ترین چیزهایی که بر او می رود، در شعرش وارد می شود، مثلا ً زشتی معشوق:
آن دوست که آرام دل ما باشد
گویند که زشت است، بهل تا باشد
شاید که به چشم کس نه زیبا باشد،
تا باری از آن ِ من ِ تنها باشد
بطور کلی شعرجهان ملک خاتون ساده و بدور از تصنع است و خواننده فقط گاهگاهی با بعضی از اصطلاحات در آن بر می خورد و این نه از آن جهت است که شاعردر مورد آنها درنگ کرده باشد بلکه همان اصطلاحاتی است که در آن روزگار معمول بوده است، از جمله رویش سرو در کنار جویباریا بطور کلی آب(که اصلا ً از خصوصیات درخت سرو است که در کنار آب می روید).
ایهام در شعر، که دربعضی از شعر های جهان ملک به چشم می خورد. به عنوان نمونه کلمه ی«باری» که در رباعی زیر از جهان ملک به سه معنی به کار رفته:
تا بر درت ای دوست مرا باری نیست،
مشکل تر از این بر دل من باری نیست
گر نیست تو را شوق ، مرا ، باری هست
ور هست تو را صبر ، مرا ، باری نیست...
در مصراع اول به معنی پذیرش، اجازه ورود؛ در مصراع دوم به معنی باری که حمل می شود و در مصراع سوم و چهارم به معنی حتماً و بی گمان
کاربرد شخصیت های اسطوره ای در شعر:
خوش باش و شادی و غم دنیا عدم شمر
رستم ز پی چه وا زد و کاووس کی چه برد؟
کاربرد نمادهایی از قبیل چهار عنصر (آتش، خاک، باد، آب) در یک بیت، بر اساس چگونگی حالات عاشقانه:
بر مثال نامه بر خود چند پیچانی مرا
چون قلم تا کی به فرق سر بگردانی مرا
ز آتش دل همچو خاکی چند بر بادم دهی
وز دو دیده در میان آب بنشانی مرا
از دیوان جهان ملک خاتون دو نسخه در کتابخانه ملی پاریس محفوظ است.
دویست و بیست غزل از این دیوان به همت هانری ماسه شرق شناس پر آوازه به فرانسه برگردان شده و فرانسویان بعد از خواندن این اشعار احساس شاعرانه جهان ملک خاتون را به شاعره خودشان مارسلین دبوردو- والمورنزدیک یافته و جهان ملک خاتون را مارسلین ایرانی نامیده اند.
پیش روی تو دلم از سر جان برخیزد
جان چه باشد؟ ز سر هر دو جهان برخیزد
گر گذاری قدمی بر سر خاک عاشق،
از دل خاک سیه رقص کنان بر خیزد
چند در خواب رود بخت من شوریده
وقت آن است که از خواب گران برخیزد
فتنه برخیزد و آن گلبن نو بنشیند
سرو بنشیند و آن سرو روان بر خیزد
در میان من و تو پیرهنی مانده حجاب،
با کنار آی .... که آن هم ز میان برخیزد
گر کنم شرح پریشانی احوال جهان
ای بسا نعره که از پیر و جوان بر خیزد


ایزد بانوی آبها
سوزان کویری
انسان در طول تاریخ دیرپای خود همواره ذهنیتی دینی داشته و در این نظام ذهنی پدیدۀ پرستش مادر- خدایان یکی از کهن ترین سنت های رایج بوده است. آناهیتا- این ایزدبانوی نامدار ایرانی- یکی از این مادر- خدایان است. تندیسه های فراوانی که در بسیاری از نقاط این سرزمین یافت شده است، وجود او را در ذهن و باورهای مردم این مرز و بوم ثابت می کند.ما با توجه به پیکره های بسیاری که از این مادر- خدای صاحب نام در جای جای این مرز و بوم یافت شده است،  از او به عنوان یک «ایزد بانوی ایرانی» نام بردیم، اما واقعیت آن است که این بانوی بزرگ را نه تنها ساکنان این مرز و بوم، بلکه مردم بسیاری از بخش های جهان نیز ارج می نهاده و ستایش می کرده اند.سخن ما درباره رب النوعی است که در ایران به نام «آناهیتا» یا «ناهید» شهرت داشته است.در این جا این پرسش کلی مطرح می شود که چرا در جهان کهن به مادر - خدایان و اصولاً زنان تا این حد ارج نهاده می شد و برای آنان اعتبار ویژه ای قائل بودند. پاسخ این پرسش دشوار نیست: باید توجه داشت که در جوامع بدوی زن وظایف بسیار مهمی داشت. او گذشته از این که ناقل خون قبیله بود نگاهبان آتش نیز بود. به نظر «گیرشمن» زن حتی سازندۀ ظروف سفالین و دست افزارهای ابتدایی برای انجام امور کشاورزی بوده است. از این رو جای شگفتی نیست اگر زن در جوامع بدوی نه تنها کارهای قبیله را مستقلاً انجام می داده بلکه حتی به مقام روحانیت نیز می رسیده است.نام «آناهیتا» برای نخستین بار در کتیبه های «اردشیر دوم» در «همدان» و «شوش» ظاهر می شود. چیزی که در این کتیبه ها
 نظر را جلب می کند این است که در آنها نام «آناهیتا» بلافاصله پس از «اهورا مزدا» و پیش از مهر (متیرا) ذکر
می گردد، و این واقعیت نشانگر پایگاه ارجمند اوست. در دورۀ پارتیان نیز «آناهیتا» در کنار «اهورا مزدا» و «مهر» پرستش می شده است. در عصر ساسانیان که دین رسمی ایرانیان زردشتی بود، شاهان این سلسله آیین وی را گرامی می داشتند و از آن پاسداری می کردند.آناهیتا (ایزد بانوی آبها) از چنان اعتباری برخوردار است که سرود شکوهمندی در «یشت» پنج «اوستا» به او اختصاص می یابد.باید در نظر داشت که اصولاً هیچ موجود اساطیری در قالبی تغییرناپذیر و نهایی
 نمی گنجد. در این مورد خدایان نیز مستثنی نیستند. آنها نیز پیوسته در حال تغییر و تبدیلند؛ در دوره ای پدید می آیند و بر تخت سلطنت ذهن ها می نشینند و سپس جای خود را به خدایان دیگر وامی گذارند نه آنگونه که صفات و ویژگی آنان باقی نماند بلکه جلوه ای نو به خود می گیرند و به شکلی دیگر و در زمان و مکانی دیگر در قالب ایزدی جدید ظاهر می شوند. این واقعیت در مورد «آناهیتا» نیز صدق می کند.در متون دوره اسلامی لقب «آناهیتا» «بغدخت» یا «بیدخت» است و این واژه را می توان در نام بسیاری از شهرها و پرستشگاه های
 کهن این سرزمین باز یافت.اگر امروز شمار زیادی از بناها و بقعه ها در ایران اثری از نام این خداوند آبها و چشمه سارها دارد، باید آن را نشانه جایگاه والای این ایزد بانوی اساطیری در باورهای مردم این مرز و بوم دانست. در ادبیات و به ویژه در شعر فارسی نیز بارها از «ناهید» (زهره) به عنوان نمادی برای موسیقی نام برده شده است.