تب و درمان آن از نظر کازرونی­ها

خداوندا، دلم دُو داره امشو

شنیدم دلبرم تُو داره امشو
تو دلبر به جون دشمن افته
روی غم­ها غمی نو داره امشو1
از ترانه­های محلی فارس
انواع تب در کازرون:
تُو معمولی= (TOV) «تب معمولی» که گوشه لب تو خالک= (TOVXALAK) «تب خال» می­زند.
تُو گرم= «تب گرم» یا تُو شُو (TOV SOV) که بیمار شب هنگام تب می­کند و بیشتر به خاطر گرمی است.
تُو سرد (TOV SARD) «تب سرد» یا تو لرز
(TOV LARZ) که در موقع سرما و سردی به سراغ بیمار می­آید.
    تُو سی یک (TOV SEYAK) «تب سه یک» که تب نوبه (NOVBE) یا تب مالاریا هم بدان می­گویند.
اهالی برای درمان بیماران به انواع کارها، مانند دعا، دارو، تب بر و غیره متوسل می­شوند که در زیر شرح داده می­شود:
-برای کسی که تب می­کند «تب معمولی یا هر تب دیگر» زاغ و دونشتک (ZAq-VA-(DUNESTAK «زاج و اسپند» راه می­اندازند.
سوزاندن اسپند و زاج سفید در آتش به روش خاصی انجام می­شود. زاغ و دونشتک را پیش از غروب آفتاب یا به اصطلاح
«تو زرده غوروب» (TU ZARDE qURUB) «توی زرده غروب» روزهای شنبه، سه شنبه و در صورت ناچاری پنجشنبه و پیش از طلوع آفتاب صبح یکشنبه و چهارشنبه و احیاناً جمعه انجام می­دهند.
در این هنگام مادر، خواهر یا همسر تب دار مقداری آتش ذغال آماده کرده روی تکه­ای حلبی کنار تب دار می­گذارد. بعد ذره­ای خاک طرفین آستانه در دروازه را به نیت اینکه اگر کسی که عبورش از دروازه بوده او را چشم زده و تب کرده است نظرش باطل و تب بریده شود؛ در آتش می­ریزد. حاضران نیز جهت رفع شبهه هر کدام تکه نخی از لباس خود را می­کنند و به او می­دهند تا در آتش بریزد.
آنگاه فرد عمل کننده زاغ و دونشتک «مادر- خواهر و همسر
تب دار» هفت دانه دونشت (DUNEST) «اسپند» و قطعه کوچکی زاج سفید آماده و زاج را بین دو انگشت خود گرفته و به هر کس مظنون است آنها را یکی یکی نام برده و مثلاً می­گوید: چیش فلانی کف پات- چیش بهمانی کف پات- چیش فلان کس  و بهمان کس کف پات بترکه و هر بار زاج را به دندان می­زند.
سپس سه بار زاج را دور سر تب دار می­گرداند و می­گوید:
چیش خویش و چیش میش
چیش دشمن پس و پیش!
«یعنی چشم خویشان و حیوانات سم دار و دشمن پس و پیش
شود «بمیرد»... آنگاه زاج را در آتش می­اندازند بعد دونشت «اسپند»ها را دانه، دانه برداشته و دور سر تب دار می­گردانند و به تدریج این عبارات را هر کدام برای هر دانه دونشت ذکر کرده، دونشت را لای انگشتان له کرده و داخل آتش می­ریزند تا دود کند:
شنبه زاد، یکشنبه زاد، دوشنبه زاد، سه شنبه زاد، چهارشنبه زاد، پنجشنبه زاد، جمعه آزاد!
یعنی هر کس که به بیمار نظر زده، نظرش به خودش برگردد اما روز جمعه هر کس متولد شد، دچار نفرین نشود زیرا جمعه عید حضرت محمد(ص) است و نباید نفرین کرد.
بعد تکه حلبی را که آتش روی آن است برمی­دارند و به طرف تب دار می­گیرند و دودش را به طرف او فوت می­کنند تا به بدنش و سر و صورتش بخورد و شفا پیدا کند و می­گویند:
-ملائکه، فرشته­ها بوی خوشش سی «برای» شما
تن خوشش سی مریض ما!
زاج در این فاصله روی آتش می­سوزد و شکل می­گیرد و آن را بیرون می­آورند، اگر به شکل سر انسان یا حیوان یا چیزی بود نظر از سوی انسان یا ترس از حیوانی بوده است.
سپس آن را له کرده ذره­ای از آن را در فک بالای  تب دار می­مالند و کمی هم در کف دست راست او گذاشته و بقیه را در
آب روان می­ریزند و یا در سر چهارراهی می­ریزند تا تب، تب دار زود بهبود پیدا کند.
* * *
کسی که تب گرم یا تب شب «تو شو» کرده یعنی شب­­ها تب می­کند. مهره­ای به نام «شوق SAVAq)) یا شبق که کوچک و سیاهرنگ و چهار گوشه و در نخ ریسمان است و برای همین منظور در عید قربان در خون گوسفند قربانی آلوده و به اصطلاح مالیده­اند از زنی امانت گرفته شب تا صبح به گردن تب دار آویخته تا شفا یابد و صبح آن را به صاحبش برمی­گردانند.
* * *
گاهی برای بریدن تبِ تب دارشان از یک ملا توبر
(TOV BOR) می­گیرند و در آتش می­سوزانند تا تبدار شفا یابد.
تب بر عبارتست از سه تکه کوچک  برگ درخت خرما «پوش» یا کاغذ که روی هر کدام اسماء و ملعونه را هر کدام سه بار می­نویسند. بر روی تکه پوش یا کاغذ اول: شداد، داد، راد
بر روی تکه دومی: فرعون، عون، عون
بر روی تکه سوم: نمرود، رود، رود
با این کار تب بچه تب دار بریده شده و شفا می­یابد.
* * *
تو سی یک (TOV SEYAK) تب نوبه و تب مالاریا به چند طریق مداوا می­شود:
-یک مرغ کاملاً سیاه که صورتش هم سیاه باشد از کسی ربوده و می­پزند و گوشت آن یا آبگوشتش را به بیمار می­دهند تا مداوا شود.
بعد از بهبودی بیمار قضیه ربودن مرغ سیاه را به صاحب مرغ گفته و بهای آن را می­پردازند. اصولاً اهالی مرغ کاملاً سیاه را شوم می­دانند و نگه نمی دارند.
* * *
تا پیش از ویرانی مقبره سید سلام الله واقع در محله امامزاده کازرون کسی که 31 درجه تب داشت را به زیارت این بزرگوار برده نخی به دستش می­دادند تا سه دور اطراف سنگ مزار آن بزرگوار بپیچاند.
در چهار حفره پیاله مانند که چهار گوشه قبر قرار دارد چهار حبه قند قرار داده روی هر کدام کمی آب ریخته و از هر کدام کمی به نیت شفا می­خورند تا بهبود یابند.
* * *
برای پریدن ترس طفل و رفع تب بچه ها چنین عمل می­کردند.
سر چهار کوچه­ای آتش روشن کرده یک توه (TOVE)
(تا به میراثی)2 روی آتش دمر (DAMAR) کرده بچه را سه بار از روی تابه عبور داده به طور رفت و برگشت این کار را مادر و دختری غریبه انجام می­دادند و بچه را بدون آنکه پشت سرشان نگاه کنند به خانه برده و تحویل مادرش می­دادند. آنگاه کاسه­ای محتوی آب و نمک و یک سکه و یک میل «النگو» در کاسه قرار داده و کاسه را روی تابه دمر می­کردند. آب نمک روی تابه پخش و نقش سفید رنگی را  ایجاد می­کرد اگر این نقش­ به شکل انسان بود می­گفتند او را نظر زده­اند و اگر شکل حیوانی بود می­گفتند از حیوانی ترسیده است. آنگاه سکه را به مستحقی می­دادند.
به این رسم «ترس بر» می­گفتند و معتقد بودند ترس بچه بریده و تبش بهبود می­یابد.
* * *
کسی که تب دارد مثل اینکه در آتش می­سوزد بدنش داغ است عرق می­کند و رنگش سرخ می­شود. بعضی با گذاشتن دست بر پیشانی یا گرفتن نبض بیمار می­فهمند که او چه نوع تبی دارد و داروی مخصوص او را به خوردش می­دادند. مثلاً اگر تب گرم کرده به او جوشانده خنک مثل چهار ریشه به خوردش می­دادند. چهار ریشه عبارت بود از: کاسنی، محک «شیرین بیان» انجباز (ANJEBAZ) و ختمی.
و اگر تب سرد کرده بود جوشانده گرم مانند گل گلک یا چارپرک شامل دم کرده گاوزبان، پرسیاوشان، ختمی.
برای خوابیدن تب تب دار و شفای وی جوشانده: گل گاوزبان، پر سیاوشان، عناب، ریشه محک، کاسنی و نیلوفر به خورد بیمار می­دهند تا شفا یابد.

پی­نویس
1 -دو داره= اضطراب دارد- تُو (TOV)= تب- اُفته (OFTE)=
بیفتد- غمی نو= غمی تازه
2 -تابه میراثی- تابه­ای که از مادر به دخترش رسیده باشد.

باب­الحمامه و الثعلب و مالک الحزین1

و این باب داستان کسی است که دیگران را برای صواب و تدبیر درست بیاموزد و خود از به کار بستن آن عاجز ماند.
رای هند گفت برهمن را، این مثل بشنودم، اکنون بیان آن از جهت من مثل کسی که بر دیگران رأی و تدبیر عرضه کند و خود از عمل کردن بدان ناتوان آید.
برهمن گفت: این گونه خلایق در جهان بسیارند و مثل آنان داستان کبوتر و روباه و بوتیمار است.
رای پرسید چگونه بوده است آن حکایت؟
برهمن گفت: آورده­اند که کبوتری بر بالای محلی عظیم که بیخ آن به قعر ثری2و شاخ  آن از اوج ثریا برگذشته بود مسکن گرفت و از جهت بلندی آن درخت با تحمل رنجی دراز لانه خویش بر بالای آن بساخت و چون از این کار به پرداخت در آشیان بیضه نهاد و بر آن بخفت.
چون بیضه بشکست و بچگان پدید آمدند روباهی مکار که از ماجرا خبر یافته بود و موعد پای گرفت و به حرکت آمدن کبوتر بچگان می­دانست هر بار پای آن درخت آمدی و بانگ برداشتی و کبوتر را از صعود به درخت بترسانیدی، کبوتر را هراس و هیبتی در دل پدید آمدی و فرزند دلبند نزد روباه افکندی.
روزی که کبوتر را دو بچه در رسیده بوتیمار بیامد و بر نخل بنشست و کبوتر را غمناک یافت.
وی را گفت: چونست که تُرا ملول و افسرده می­بینم؟
کبوتر صورت حال باز راند و گفت: روباهی بدگوهر و غدار، قصد بچگان من کرده است و هرگاه که مرا فرزندان در رسند به پای درخت آید و بانگ بردارد و مرا تهدید کند و من از صیحه او3 هراسان شوم. و پاره جگر و قره عین4 نزد وی افکنم.
بوتیمار گفت: دل مشغول بدار که من تو را از این بلا برهانم. چون این بار روباه فراز آید و تو را به برآمدن بر نخل وعید دهد او را بگوی که من میوه دل خویش پیش تو ظالم غدار نیفکنم. تو نیز اگر توانی بر این بالا شو و چون به خان و مان من دست یافتی و جگر گوشگان بخوردی به پرواز آیم و نفس خویش از بلای تو رهایی دهم.
بوتیمار کبوتر را این حیلت بیاموخت و خود بپرید و بر کنار جویی فرود آمد.
روباه در وقت معهود روی به نخل آورد و در زیر درخت بایستاد و به شیوه ماضی بانگی بلند کرد. کبوتر بدانسان که از بوتیمار آموخته بود وی را جواب گفت.
روباه روی بدو آورد و پرسید این سخن از که آموختی که چنین جواب درشت و با قوت نه بابت تست!
کبوتر گفت بوتیمار مرا این سخن آموخته است. روباه به سوی بوتیمار آمد. او را بر کنار جوی ایستاده یافت و بدو گفت:
-ای بوتیمار اگر باد از جانب راست وزد سیر خود به کدام سوی بری؟
   گفت: به جانب چپ.
گفت: اگر از چپ وزد چه حیات اندیشی؟
گفت: سر به سمت راست یا نه سوی پشت گردانم.
گفت: اگر از چهار سوی و شش جهت باد وزد چه چاره کنی؟
گفت: در صورت بروز چنین هنگامه­ای سر زیر پر خویش پنهان سازم.
روباه گفت: چگونه سر به زیر بال توانی کرد که من در این کار صعوبتی تمام می­بینم. بوتیمار گفت: توانم.
روباه گفت: مرا باید دید که ابناء شما چگونه سر به زیر پر توانند برد و سوگند می­خورم که ذات باری عز اسمه، پرندگان را بر ما برتری بسیار داده است، چه آن را که ما به سهولت آموختن نتوانیم به ساعتی در توانند یافت و بدان جایگاه رسند که تصور آن نیز بر لوح خاطر ما نقش نتواند بست و سر پای خود را زیر پر و بال پنهان کرد و آن از گزند هبوب ریاح و صولت برد5 ایمن دارند شما را این موهبت6 ارزانی و این نعمت مهناباد7 و من اینک بینم که این تدبیر بر چه وجه کنی؟!
بوتیمار ساده لوح به دمدمه8 روباه فریفته گشت و به افسون او در کوزه فقاع رفت9 و سر زیر بال فرو برد.
روباه برجست و  او را بگرفت و چندان بیفشرد که استخوان­هایش شکست و بدو گفت:
ای دشمن جان خویش! تو کبوتر را رأی و تدبیر آموزی و صلاح کار وی باز نمایی ولی از توسل به حیلتی برای صیانت نفس از حوادث و آفات غافل مانی تا بدان حد که دست دشمن بر تو گشاده گردد و سپس وی را بشکست و بخورد.

پی­نویس
1 -باب­الحمامه و الثعلب و مالک­الحزین= باب کبوتر و روباه و بوتیمار. در فرهنگ عمید درباره بوتیمار نوشته است:
-بوتیمار مرغی است که در کنار آب می­نشیند= ماهی­خوار و غم خورک هم نامیده می­شود. می­گویند با وجود تشنگی شدید آب نمی­خورد. مبادا آب کم شود از این رو آدم بخیل و ممسک را به او تشبیه می­کنند.
2 -ثری= خاک
3 -صیحه او= بانگ و فریاد او
4 -قره عین= نور چشم
5 -صولت برد= شدت سرما
6 -موهبت= بخشش، دهش
7 -مهناباد= گوارا
8 -دمدمه= آواز، صدا
9 -در کوزه فقاع رفتن= فریب خوردن