اشعار صد سال اخیر تاجیکان

در روزگار عینی‌ و همراهانش‌ سودا، شاهین، حیرت‌ و بعدها پیرو سلیمانی‌ و محمد جان‌ رحیمی‌ هرگز شاعر بزرگی‌ ظهور نکرده‌ و اگر در صد سال‌ اخیر، جدا از

نیما یوشیج، ایران‌ یک‌ سهراب‌ سپهری‌ به‌ جهانیان‌ معرفی‌ کرد (که‌ شعرش‌ در هر جا که‌ ترجمه‌ شد، با توفیق‌ چشمگیر روبرو بود) و اگر در پاکستان‌ یک‌ محّمد اقبال‌ پارسی‌ گو ظهور کرد، در شعر تاجیک‌ هنوز کسی‌ ظهور نکرده‌ است‌ که‌ از هفت‌ خوان‌ نقد روزگار به‌ سلامت‌ بگذرد، هنوز همان‌ سیدا و شوکت‌ بخارایی، رفیع‌ترین‌ قلّه‌های‌ ادبی‌ تاجیکان‌ در چند قرن‌ گذشته‌اند. اگر چه‌ این‌ سخن‌ها بی‌گمان‌ از سر کمال‌ دلسوزی‌ است‌.
بگذرم‌ از اینکه‌ در ایران‌ ما هم، اگر معیار شعر بلند، غزل‌ حافظ‌ باشد؛ پس‌ تاکنون شاعری‌ در ابعاد او نداشته‌ایم. علاوه‌ بر این، تاجیکان‌ از قرن‌ها پیش، خود به‌ فراتر بودن‌ شعر حافظ‌ و امثال‌ او اعتراف‌ داشته‌اند.
بنابراین، به‌ نظر من‌ به‌ جای‌ این‌ سخن‌ها بهتر است‌ در آثار شاعران‌ تاجیک‌ به‌ دنبال‌ استعدادهایی‌ باشیم‌ که‌ ناشناخته‌ مانده‌اند؛ و یا در آثار آنان‌ به‌ جست وجوی‌ رگه‌های‌ درخشان‌ قریحه‌ بپردازیم، نه‌ اینکه‌ نمونه‌های‌ نازل‌ یا مشکل های شعرشان‌ را پیش‌ چشم‌ آوریم.
انتظار هم‌ نباید داشته‌ باشیم‌ که‌ شاعران‌ صد سال‌ اخیر تاجیکستان، همه‌ برجسته‌ و دارای‌ قریحهِ‌ درخشان‌ باشند، مگر در طول‌ تاریخ‌ ادبیات‌ ما از همان‌ آغاز تا کنون، همه‌ برابر بوده‌اند؟
من‌ در رویارویی‌ با شعر تاجیکان، همواره‌ در جست وجوی‌ قریحهِ‌ والا بوده‌ام؛ اگر یافته‌ام، برکشیده‌ام، و اگر نیافته‌ام‌ بسیار گشته‌ام‌ تا در بی‌قریحگان‌ نیز شعر سالمی‌ را بیابم‌ و همان‌ را معرفی‌ کنم. زیرا همچون‌ صدرالدین‌ عینی‌ معتقد بوده‌ام‌ "به‌ یاد آری‌ اگر آغاز تاجیک" باور خواهی‌ داشت‌ که‌ نبیرهِ‌ رودکی، نبیرهِ‌ رودکی‌ است‌ و اگر فرصتی‌ بیابد و بکوشد، دگر باره، به‌ اصل‌ خود رجوع‌ خواهد کرد. من‌ در برخورد با شعر همزبانان‌ دلبندم‌ تاجیکان، کوشیده‌ام‌ چون‌ طوطی‌ باشم‌ که‌ از خوان‌ و سفرهِ‌ رنگارنگ‌ شعر آنان، تنها شکر بکاوم‌ و قند بجویم‌ نه‌ آنکه‌ حنظل‌ بر آرم‌ و پند بگویم.
چه‌ یک‌ رگه‌ باشد و چه‌ کان‌ بی‌پایان‌ و رودی‌ خروشان‌ و به‌ لطف‌ خداوند، به‌ دستاوردهایی‌ هم‌ رسیده‌ام: از جمله‌ شاعر جوان‌ گمنامی‌ به‌ نام‌ نذراللّه‌ عزیزیان‌ که‌ چند سال‌ پیش‌ در اسفره‌ معلم‌ بود، امّا شعری‌ دارد که‌ هر چند زبان‌ آن، نسبت‌ به‌ زبان‌ بیدل، امروزین‌ است‌ امّا برخی‌ غزلهای‌ بیدل‌ را تداعی‌ می‌کند:
نیابد هیچ‌ کس‌ در شعر مأ‌وایی‌ که‌ من‌ دارم‌
نخواند دفتر ثبت‌ نظرهایی‌ که‌ من‌ دارم‌
نیاز خلق‌ را در خویش‌ دیدن‌ کاری‌ آسان‌ نیست‌
دل‌ است‌ آیینه‌ باطن‌ هویدایی‌ که‌ من‌ دارم‌
....
کمال‌ روح‌ و عصیان‌ غرور آموختم‌ از کوه‌
فلک‌ را می‌خراشد دست‌ گیرایی‌ که‌ من‌ دارم‌
به‌ دریا می‌رسد هر چشمه‌ گر دریا صفت‌ باشد
چنین‌ است‌ از پس‌ امروز فردایی‌ که‌ من‌ دارم‌
این‌ شاعر، هنوز مجموعهِ‌ چاپ‌ شده‌ای‌ هم‌ ندارد، و پیداست‌ که‌ اگر در محیطی‌ مناسب‌ قرار گیرد و این‌ جوشش‌ سرشار را با کوشش‌ بسیار، بیامیزد، تاجیکستان‌ در آینده، یک‌ شاعر برجسته‌ خواهد داشت.
امّا شعر امروز تاجیکستان‌ به‌ همین‌ جوان‌ ختم‌ نمی‌شود؛ دیروز و امروز استعدادهای‌ برجسته، گوشه‌ و کنار بوده‌ و هستند.
دیروز این‌ بیت‌ زیبا را از زفرخان‌ جوهری‌ خوانده‌ایم:
ای‌ آبشار نوحه‌ گر از بهر چیستی‌   
چین‌ بر جبین‌ فکنده‌ ز اندوه‌ کیستی‌
دردت‌ چه‌ درد بود که‌ دیشب‌ تمام‌ شب‌
سر را به‌ سنگ‌ می‌زدی‌ و می‌گریستی
یا از فرزند او سهیلی‌ جوهری‌زاده: خوانده‌ایم‌ که‌ گفته‌ است:
جانانه‌ گفت: فصل‌ بهار است‌ و وقت‌ گل‌
برگیر جام‌ می‌ که‌ طرب‌ همنفس‌ بود
گفتم‌ برای‌ مست‌ نمودن‌ به‌ عاشقت‌   
یک‌ سرمه‌دان‌... ز چشم‌ تو بس‌ بود
این‌ شعر، نشانهِ‌ قریحهِ‌ والا و جوشش‌ بسیار در این‌ شاعر است؛ گرچه‌ در کوشش، یعنی‌ در بخش‌ بیرونی، ضعفی‌ دارد و آن‌ اینکه‌ مصراع‌ سوّم‌ آن‌ سست‌ است‌ و اگر، به‌ جای:"گفتم‌ برای‌ مست‌ نمودن‌ به‌ عاشقت" مثلاً می‌گفت:"گفتم‌ برای‌ مست‌ غنودن‌ به‌ دامنت"، اندکی‌ بهتر می‌شد.
 من‌ در رویارویی‌ با شعر تاجیکان، همواره‌ در جست وجوی‌ قریحهِ‌ والا بوده‌ام؛ اگر یافته‌ام، برکشیده‌ام، و اگر نیافته‌ام‌ بسیار گشته‌ام‌ تا در بی‌قریحگان‌ نیز شعر سالمی‌ را بیابم‌ و همان‌ را معرفی‌ کنم. زیرا همچون‌ صدرالدین‌ عینی‌ معتقد بوده‌ام‌ "به‌ یاد آری‌ اگر آغاز تاجیک" باور خواهی‌ داشت‌ که‌ نبیرهِ‌ رودکی، نبیرهِ‌ رودکی‌ است‌ و اگر فرصتی‌ بیابد و بکوشد، دگر باره، به‌ اصل‌ خود رجوع‌ خواهد کرد.
بنابراین، ضعف‌ها در کار شاعران‌ تاجیکستان، بیشتر به‌ بخش‌ بیرونی‌ و به‌ کوشش‌ برمی‌گردد و نه‌ به‌ بخش‌ درونی‌ و جوشش. این‌ امر مستقیماً نتیجهِ‌ فشاری‌ بود که‌ در دورهِ‌ شوروی، بر جامعهِ‌ ادبای‌ تاجیکستان‌ حکمفرما بود؛ اگر مستان‌ شیرعلی‌ در همان‌ سالها فریاد برمی‌آورد که:
دلم‌ سرمایهِ‌ درد و الم‌ شد   
که‌ چندی‌ بی‌قلم‌ "صاحب‌ قلم" شد
کرا گویم، کدامین‌ در بکوبم‌   
صف‌ شاعر فزود و شعر کم‌ شد
فریادی‌ راستین‌ و از سر درد بود؛ اما یا سبب‌ آن‌ را نمی‌دانست‌ یا می‌دانست‌ و جرا‌ت‌ نمی‌کرد که‌ باز گوید زیرا می‌دانست‌ تبعید شدگان‌ اصحاب‌ قلم‌ به‌ سیبری، همه‌ از همان‌ کسان‌ بودند که‌ می‌دانستند و می‌گفتند؛ نه‌ آنانکه‌ می‌دانستند و می‌نهفتند.
تنها فشار حاکم‌ بر آن‌ روزگار؛ قاتل‌ قریحه‌ها و جوشش‌ها و محدود کنندهِ‌ کوشش‌ها نبود؛ سیاست‌زدگی، و محصور ماندن‌ در دگماتیسم‌ ایدئولوژیک‌ آن، از دیگر جلّادان‌ بی‌رحم‌ شعر راستین‌ بود. تقریباً هیچ‌ مجموعه‌ شعری‌ از مجموعه‌های‌ شعر چاپ‌ شده‌ در دهه‌های‌ 40، 50، 60، 70، و 80 در تاجیکستان‌ آن‌ روز نمی‌یابید که‌ یا تمام‌ مجموعه‌ و یا بخش‌ اعظم‌ آن‌ مربوط‌ به‌ ستایش‌ لنین، استالین‌ و یا حتی‌ در زمینه‌ محاسن‌ پنبه‌ کاشتن‌ نباشد!
یعنی‌ دستگاه‌ سیاسی‌ شوروی، به‌ همانگونه‌ که‌ مردم‌ بسیاری‌ از مسچاه‌  کوهستانی‌ را به‌ مسچاه‌ دشت‌ کوچاند، تنها برای‌ آنکه‌ از آن‌ دشت، پنبهِ‌ بیشتر به‌ دست‌ آورد؛ به‌ همراه همان‌ سیاست، همهِ‌ شاعران‌ را واداشت‌ که‌ برای‌ پنبه‌ کاشتن‌ دختران‌ پنبه‌ کار و نیز برای‌ قهرمانانی‌ که‌ در پنبه‌ چینی‌ جایزه‌ برده‌اند؛ شعر بسرایند. پیداست‌ که‌ شعر بخشنامه‌ای‌ و دستوری، چگونه‌ شعری‌ از کار درمی‌آید.
و اگر به‌ یاد بیاوریم‌ که‌ دستگاه‌ حاکمهِ‌ آن‌ وقت‌ حتی‌ برای‌ همین‌ شعرهای‌ سفارشی، پول‌ خوبی‌ هم‌ می‌داد؛ آنگاه‌ درمی‌یابید که‌ چرا مستان‌ شیرعلی‌ فریاد برمی‌آورد. در کنار این‌ مصیبتها، بی‌هویت‌ کردن‌ شاعران‌ از طریق‌ تبلیغ‌ و فشار هم‌ بود: وطن‌ برای‌ یک‌ شاعر تاجیک‌ تمام‌ خاک‌ شوروی‌ آن‌ روز محسوب‌ می‌شد، من‌ در تاجیکستان‌ به‌ شعر شاعرانی‌ برخورده‌ام‌ که‌ در تعریف‌ وطن‌ خویش، سیبری‌ را نیز جزو وطن‌ خود محسوب‌ داشته‌اند! از این‌ بدتر، تبلیغ‌ این‌ معنی‌ بود که‌ هر که‌ به‌ خداوند و قیامت‌ اعتقاد داشته‌ باشد، کوته‌ نگر و عقب‌ افتاده‌ است. الحاد، کفرگویی، ناسزاگویی‌ به‌ مراسم‌ دینی‌ مثل‌ حج‌ و نماز و نفی‌ قیامت‌ و نفی‌ خداوند، نشانهِ‌ روشنفکری‌ و
ضیایی‌ بودن‌ قلمداد می‌شد.
اگر شاعری‌ مرگ‌ خود را با مرگ‌ یک‌ اسب‌ و یک‌ استر، برابر می‌دانست، روشنفکر بود ولی‌ اگر معتقد بود مرگ‌ او با مرگ‌ یک‌ قاطر تفاوت‌ دارد و روح‌ او والاتر از آن‌ است‌ که‌ مانند روح‌ یک‌ بوزینه‌ یا یک‌ الاغ؛ با مرگ‌ خود وی‌ از میان‌ برود، این‌ کوته‌ نگر محسوب‌ می‌شد!
عامل‌ دیگر ضعف‌ شعر تاجیکستان‌ در قرن‌ بیستم، تحمیل‌ خط‌ سریلیک‌ به‌ این‌ کشور بود. این‌ خء هم‌ قافیه‌ را در حروف‌ "ص" و "س" و "ث" و در حروف‌ "ض" و "ز" و "ذ" و "ظ"؛ خراب‌ کرد. هم‌ در برخی‌ مصوّت‌ها، وزن‌ شعر را. ولی‌ مهمتر از این‌ دو خرابی، آنست‌ که‌ با خط‌ روسی‌ شاعر تاجیک‌ از میراث‌ فرهنگی‌ خود، بی‌خبر شد. پشتوانهِ‌ شعر هم‌ شاعر، فرهنگ‌ مدوّن‌ و میراث‌ فرهنگی‌ زبان‌ او است. برگرداندن‌ تمام‌ این‌ میراث‌ بسیار وسیع‌ و گسترده؛ به‌ خط‌ سریلیک، تقریباً ناممکن‌ است. من‌ ایمان‌ دارم‌ که‌ به‌ زودی‌ همزبانان‌ عزیز تاجیک‌ من‌ که‌ همه، لزوم‌ آموزش‌ خط‌ نیاکان‌ خود را دریافته‌اند با آموختن‌ آن‌ و شاید هم‌ ان شاءالله، تمام‌ افراد در کشور عزیز تاجیکستان‌ با تغییر خط‌ بیگانه، به‌ خط‌ آشنای‌ نیاکان، بتوانند جایگاه‌ بسیار بلندی‌ را که‌ در شعر فارسی‌ داشته‌اند، دوباره‌ به‌ دست‌ آورند و شاهکارهایی‌ گرانقدر چون‌ آثار رودکی، کمال‌ خجندی، مشفقی‌ بخارایی، سیدای‌ نسفی‌ بلکه‌ برتر از آنها، به‌ جامعهِ‌ همزبان‌ خود از کاشغر و دوشنبه‌ تا آبادان‌ و تهران‌ و از فرغانه‌ و بخارا تا کابل‌ و سیستان‌ عرضه‌ کنند.
منبع: تبیان

سروی در سروستان شیراز به نام سعدی شیرازی
شاید خیلی ها شهر شیراز را بیشتر از همه شهر های عالم دوست داشته باشند و ارادت خاصی به این شهر داشته باشند؛ به گمان خیلی ها قطعه ای  ازبهشت برین خداست که در این جهان است، از هوای مطبوع آن گرفته واماکن متبرکه و باغ های با صفای آنجا ونسیم فرح بخش این شهر زبانزد عالم و آدم است. خلاصه اینکه شیراز شهر شعر و ادب، هنر، ایمان و اخلاص است. اما تمام نعمت های خدا دادی به این شهر یک مقام و منزلت دارند وجایگاه رفیع شاعر شیرین سخن سعدی شیرازی یک مقام و منزلت و برکت خاصی دیگر. او به راستی لیله القدر شیراز است.  البته هنوز هم زود است که سعدی را آنطور که هست بشناسیم. او همه چیز هست، استاد اخلاق، جامعه شناس، روان شناس، شاعر، عارف، صوفی، جهانگرد، پژوهشگر، مشاور، ادیب و سخنور، نویسنده، گوینده، مفسر قرآن، عبد صالح خدا، مصلح و... .
سعدی را همگان به عنوان یک شاعر بلند آوازه قرن هفتم می شناسند، در حالی که مقام و منزلت سعدی علیه الرحمه فراتر از یک شاعر است.
سعدی در خانواده مذهبی اهل سنت در قرن هفتم در شهر شیراز متولد شد و برای فراگیری علوم زمانه خود عازم نظامیه بغداد که یکی از مراکز بزرگ دانشگاهی در آن روزگار بود، شد. پس از فراگیری علوم نظری وعقلی خود سالها در آنجا علاوه بر تحصیل به تدریس نیز مشغول گردید، سپس عازم سفر طولانی خود شد که این سفر سالیان دراز به طول کشید. این سفر شامل شامات، سوریه، طرابلس، مصر، عدن، یمن، عربستان، و برخی دیگر از بلاد اسلامی در قرن هفتم بود، باید اوضاع و احوال و نحوه زندگی مردم ایران و سایر کشورهای اسلامی و کشورهای اروپایی مقارن زمان زیست سعدی با دقت مطالعه شود این موضوع بسیار حایز اهمیت است.
نحوه نگارش سعدی دارای سبک ویژه ای در نظم و نثر است و خود سعدی بنیانگذار سبک خاصی است که تا به امروز در نظم و نثر خیلی ها از او تقلید کردند، لیکن تاکنون احدی موفق نشده در ریزه کاری ها و شاهکاری کلامی هنر نگارش به رقابت با اوبپردازند، سعدی کلامش را به صورت ایجاز یعنی خلاصه نویسی تؤام با فصاحت توسعه داده و نحوه نگارش او در گلستان به تقلید از کلام الله مجید می باشد؛ یعنی کلمه های کوتاه و دارای نوعی وزن است که به قرینه سجع به کار برده و کلامش را به سخنان حکیمانه و پند و موعظه پرداخته و هدفی خاصی را دنبال می کرده. این وحدت طولی و وحدت رویه در همه جا رعایت شده است. سعدی علیه الرحمه استاد مسلم نظم و نثر بوده و در هر دو زمینه نهایت مهارت و استادی خود را بارها به ثبوت رسانده، آگاهی کامل به ادبیات عرب دارد و اشعار فراوانی نیز به عربی سروده، آشنایی کامل به علما، نویسندگان، شاعران، فلاسفه گذشته و هم عصر خود در بلاد اسلامی دارد، نام مکان ها و محل ها را به خوبی به خاطر دارد و از آن ها یاد می کند، اهل تحقیق و تدبر در امور  و ژرف نگری است، عاقبت اندیش و عافیت طلب است، انسانی پخته و عاقل و صاحب خرد است و خود باخته و جاه طلب نیست، پابند دین است و در دین خود مقید است، از ریاکاری و فریب مردم به شدت متنفر است، زود باور و ساده لوح و کج خیال نیست، در علوم کلامی و عقلی صاحب رای است  و کاملا سیطره دارد، اساساً شاعر نیست بلکه این شیوه را برای ترویج دین و تبلیغ دیانت انجام داده، پادشاهان و امراء کشور و بزرگان از محضر او استفاده کردند. آگاهانه عمل می کرده و اهل منبر و مسجد و موعظه است و خود پایبند اصول و اساس اسلام است، اسلام او عاریتی نیست، تعبد و تلمذ در پوست و خون او وارد شده، به قبر و قیامت و واقعه آنجا بسیار توجه داشته و لحظه های عمر را عاریتی می دانسته و می گوید:
«دنیا را بقا نیست و خلق را وفا نیست» سعدی علیه الرحمه آنقدر در بی ثباتی دنیا می گوید که ای صاحب عقل و خرد که خودمی دانی دنیا محل کوچ است و خانه نساختی و خیمه بر پا کردی هوش دار ‍ ! که وقت کوبیدن میخ خیمه نیست.
سعدی نگاه عمیق به آیات قرآن کریم داشته و با آوردن حکایت های مختلف در گلستان و بوستان و کلیاتش به خواننده می آموزد که تنها خواندن آیات قرآن کافی نیست بلکه باید در آن با دیدن تأمل و تدبیرو تدبر نگریست.
«مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم»
معلم اخلاق است واسطوره عاقبت اندیشی واسوه تقوی و خودآگانه و از روی خرد و اندیشه سخن می گوید:
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز/ کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
می داند که عمر را مجالی نیست تا بتواند به ابنای بشر پند و موعظه کند؛ با ابداع بوستان و گلستان و کلیاتش موفق شد به این اندیشه خردمندانه جامه عمل بپوشاند؛ اما مهمترین معیار سعدی این است که فریفته و خود باخته و بی خود از خود نشده باهمگان بوده و صفت های غیرانسانی و غیر اسلامی را به خود نگرفته و تقلید کورکورانه از احدی نکرده بنده و برده و جیره خوار کسی نیست، رفتار و منش خود را وسیله پیشرفت دنیای مادی خود نکرده بلکه وسیله پیشرفت دین و رفاه آن کرده، تار و پود او را ایمان به خدا و اخلاص در عمل صالح و سفارش به مردم در پایداری به حق و حقانیت است.
ما نصیحت به جای خود کردیم/  روزگاری در این سرا بردیم
سعدی نیاید بگوش رغبت کس/ بر رسولان پیام باشد وبس
سعدی نگاه عمیق به آیات قرآن کریم داشته و با آوردن حکایات مختلف در گلستان و بوستان و کلیاتش به خواننده می آموزد که تنها خواندن آیات قرآن کافی نیست بلکه باید در آن با دیدن تأمل و تدبیرو تدبر نگریست. سعدی ادیب گرانسنگ و دانشورگرانمایه و درد آشنا؛ در ابعاد مختلف شخصیت او، زمان او، مکان او، نحوه دیدگاه او و نماد و اختصاص های لغوی نظم ونثر او را  باید موشکافانه مورد بررسی قرار داد به قول ادیب معاصر محمد علی فروغی در مورد ایجاز سخن سعدی چنین می نویسد: که... (ایجاز او در حد اعجاز است) این گفته مبالغه و تحسین نیست یک حقیقت عینی است.
سعدی شیرازی بی شک در گلستانش از قرآن تقلیدی هنرمندانه و شاهکاری بی همتا کرده، و سخنش کوتاه است اما معنای بلند و ژرف نگر دارد و کلام را دستخوش بازیچه و رنگ آمیزی حروف بی معنا قرار نداده. در حکایت های سعدی علیه الرحمه یک طرف قضیه خواه وزیر باشد یا درویش یا کنیز و غلام اهل تفکر و تدبیر و صاحب عقل است و طرف دیگر اهل هوای نفس و غفلت و بی خبر و عصیان گری، عقلی که سعدی از آن یاد می کند عقل فقط مادی و معاشی نیست عقل عاقبت اندیشی است، گاهی ستیزه عقل معاشی با عقل معادی است و سرانجام عقل، عقل معادی بر عقل معاشی غلبه می کند، سعدی از، زاهد زهد فروش، تهیدست گناهکار، پادشاه ظالم،  عالم بی عمل، کار بی ثمر، فاضل بی فضل، پیر هوسباز، جوان عیاش، توانگر بخیل، زنبور بی عسل و ... در گلستانش به عنوان نماد و سنبل بدی یاد کرده، خواندن کلیات سعدی ملال انگیز و کسل آور و اتلاف کننده وقت نیست، کلیات او به منزله محکی است برای محک زدن عیار زر تا سره از ناسره، غور و تفکر در کلیات سعدی نوعی دارویی است که وجدان را در آدمی بیدار نگه می دارد و از خواب غفلت باز می دارد، نیروی اخلاص را زنده می کند و تقویت می کند، بی قرار و آشفتگی خیال را می زداید و آرامش خیال و دیده بصیرت نگر می دهد.
به نظر می رسد چنانچه هر روز کتاب کلیات شیخ سعدی مورد مطالعه دقیق قرار گیرد اثرهای درمانی آن در روح و جسم خواننده کاملاً محسوس خواهد بود.
خصوصیت ها و خلق ها و روش و منش شیخ اجل سعدی شیرازی را می توان به خوبی در کلیات او مشاهده کرد او هرگز از روزگار غدار شکایت و گله نکرده چون اهل صبر، قناعت، تعبد، شکر، رضا، تواضع بوده و خود در باب سوم در فضیلت قناعت چنین می نگارد: ... که هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیده، مگر وقتی پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم به جامع کوفه درآمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت، سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.
شایان ذکر است برخی از ضرب المثل های ما که در سخنان روزمره به کار می گیریم نخستین بار در گلستان سعدی بکار رفته لیکن خودمان اطلاع از این امر کمتر داریم، شیوه و نگاش گلستان به سبک خاصی است در ابتدای هر حکایت متن آموزنده ای به صورت نثر موزون به کار رفته و سپس چند بیت در همان ارتباط مطرح شده، بیشتر حکایات سعدی علیه الرحمه در باب های هشت گانه گلستان به صورت کوتاه است و در چند جمله خلاصه شده و تعداد محدودی نیز دارای متن طولانی تری می باشد، سبک بیان و شرح حکایت ها در گلستان به نحوه بیان شده که خواننده احساس خستگی نمی کند در برخی حکایت ها موضوع واقعه شرح حال خود سعدی است که در قالب یک حکایت کوتاه بیان کرده و در پایان یک نتیجه اخلاقی گرفته و در برخی روایت ها نیز از قول دیگران موضوعی را بازگو کرده. در تمام متون نگارش شده توسط سعدی ما شاهد یک وجدان بیدار هستیم که به صورت نامریی ما را هدایت می کند و پنداری روح آن بزرگوار همه جا همراه ماست. سبک و نگارش سعدی از سایر نویسندگان و شاعران کاملاً قابل شناسایی است سبک خاص خود را دارد.
بعید به نظر می رسد سعدی مثل و مانندی داشته باشد، ابعاد شخصیتی و ظرفیت ذاتی و پتانسیل هنری و مقام این عارف به قدری بالا است که او را از دیگران ممتاز کرده، معیار و ملاک او جهانی است و ارزش ها نزد او فراتر از مرز جغرافیایی است آن جا که می فرماید:
بنی آدم اعضاء یکدیگرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار/ دگر عضو ها را نماند قرار
سعدی کلیات خود را همانند سفره برای همگان از فقیر و توانگر، مرید و مرشد، مصلح و ملحد، عالم و جاهل گسترده و هر کس به اندازه بضاعت و خرد خود از آن بهره می گیرد.
اکنون نیز آن گنبد لاجوردی مقبره او، آدمی را به یاد مساجد و قداست آن می اندازد و سادگی قبرش همانند خانقاه و زندگی درویش مسلکان او می باشد، و آن گنبد لاجوردی که بر مزار آن بزرگوار سعدی شیرازی ساختند مانند نگین انگشتری است بر شهر شیراز که بر تارک این شهر شعر پرور می درخشد.

حقه بازی در زندگی
 در این زندگی روزمره این جهانی صلح و دوستی تنها علاقه من است که با داستان نویسی به آن تحقق می بخشم. جان آپدایک دو بار برنده جایزه ملی کتاب در بخش داستان برای رمان های «سنتار» در سال 1964 و «خرگوش ثروتمند» در سال 1982 شده است و
شش بار هم نامزد دریافت این جایزه بوده است. او نویسنده 46 کتاب از جمله کتاب های داستان، نقد، نمایشنامه، مقاله و شعر است.
خرگوش ثروتمند سومین رمان از چهار گانه تحسین برانگیز «خرگوش» است. باید اضافه کرد که این رمان غیر از بردن جایزه ملی کتاب، جایزه پولیتزر و جایزه ملی در بخش منتقدان را نیز به دست آورد. به مانند دیگر رمان های خرگوش، خرگوش ثروتمند هم درون مایه های مورد علاقه نویسنده را نمایان می کند و تجربه های سی سال اخیر مردم آمریکا را که ریشه در ترس ها و لذت ها و دغدغه های تربیتی والدین دارد. به تصویر می کشد. چارگانه آپدایک را اغلب به عنوان بهترین اثر آپدایک می نامند. این سری از رمان‌ها درباره شخصیتی به نام هری "ربیت" انگسترام است که داستان زندگی او در این مجموعه پیگیری می‌شود. قهرمان اصلی این رمان‌ها در قالب یک بسکتبالیست دبیرستانی، فروشنده، خانه‌دار، و شوهر خیانتکار به‌عنوان نمادی از طبقه متوسط جامعه آمریکا، ظاهر می‌شود.
همراه با آپدایک در دنیای نویسندگی اش
نویسنده شدن من:
مادرم می خواست نویسنده شود و از همان اوایل کودکی پشت ماشین تحریر می دیدمش. اما با این حال اصلی ترین علاقه بچگی ام نقاشی بود. تصور می کنم اندیشه نویسندگی در ذهنم کاشته شده بود.
هر اثر ارزشمندی که می خوانید به هر حال هدایتگر است و دانسته هایتان را در باره نوشتن فزونی می بخشد. اما نخستین دلبستگی ادبی ام جیمز تورپر است. او به من عقیده آمریکایی و میل آنها به سرگرم شدن را نشان داد. در دوازده سالگی برایش یک نامه هواداری فرستادم و او برایم یک نقاشی فرستاد که همیشه همه جا همراهم بود، قاب گرفته بودمش، تا وقتی که دیگر گمش کردم. در دانشگاه، شکسپیر و داستایوفسکی می خواندم، که هر دو مشهور بودند. داستان های کوتاه جی دی سلینجر واقعا چشمانم را به جهانی نو باز کرد؛ از دانشگاه که خارج می شدم بی درنگ و در خلال مطالعه درسی، پروست می خواندم که توسط اسکات مونکریف به انگلیسی ترجمه شده بود. در همان دوره زمانی هم چنین به خواندن آثار رمان نویس انگلیسی به نام هنری گرین روی آوردم. کسی که برای من در زمینه داستان صاحب نظر است. خرگوش ثروتمند راه درازی در طول سال ها طی کرده است.
دور و اطرافم را در جامعه آمریکایی سال 1959 دیدم؛ تعدادی مردان وحشت زده، هراسان و حقه باز بودند. نوعی هراس و حقه بازی را درونم احساس کردم. این نوع از انسان ها دارای ثبات نیستند، کسانی که از تعهد فراریند، کسانی که از بیشتر ظرفیت شان در جامعه نمی خواهند استفاده کنند، که این شخصیت تبدیل به «هری انگستروم» شد.
 این کش و قوس ها، سرعت و ریتم تند رمان، با حسی که از گرین در ذهنم داشتم نوشته شده بود و البته پس پشت تمام این ها تک گویی های درونی اولیس ایستاده بود. تک گویی های درونی مولی و لئوپولد بلوم برای من آزادی بخش بودند و نوعی رهایی در پی داشتند؛ مسیر نوی هیجان انگیزی برای لمس تاروپود تجربه انسانی. جویس در هوایی که نفس می کشم وجود دارد، همان طور که پروست و گرین و سلینجر به عنوان کسانی که مرا یک گام به جلو بردند در ذهنم هستند. همه این نویسندگان به عنوان جهت دهی به داشته هایم و اینکه چطور داشته هایم را هدایت و راهنمایی کنم حضور داشتند.
خرگوش فرار کن
رمان را به واسطه این شروع کردم که نوعی هراس را دراماتیزه کنم، دیدگاه حقه بازی در زندگی. تصور کردم می توانم جست و جو کنم. وقتی دانش آموز دبیرستانی بودم مسابقه های بسکتبال زیادی می دیدم و بعضی وقت ها خودم هم بازی می کردم. بنابراین ابهت و شکوه ستاره بسکتبال مدرسه ای در ذهنم بود. همان گونه که در واقعیت زندگی آمریکایی دیده می شد. شما ورزشکار قابلی هستید با قد بلند، احساس اینکه انسان حیرت آوری باشم تا هجده سالگی همراهم بود و بعد همه چیز در سراشیبی سقوط قرار گرفت. از این رو او همه مشخصه ها را دارا بود حتی اسم مستعارش خرگوش. خرگوش ها حقه بازند، خرگوش ها جذابند، خرگوش ها عصبی هستند، خرگوش ها علف و سبزی  دوست دارند. تصوری از او داشتم که همه کس فهم بود و واکنش های عصبی او، حراف بودنش، همیشه به نظرم خیلی پذیرفته شده می آمد، شاید به این خاطر که در خیلی موارد سرتاسر شبیه به خودم بود.
خرگوش ثروتمند
کشمکش پدر و پسری در خرگش ثروتمند، گونه ای از رفتار طبیعی در بین همسن های «هری» هست. او با بچه های کوچک رفتار بهتری دارد تا بچه های بزرگتر. فکر می کنم در برخورد با بچه های بزرگتر نیاز به قوانین سفت و سخت تری هست. پدر بودن به توجه و تربیت بیشتری احتیاج داشت که هری داشت از این موضوع فرار می کرد و در اصل احساس می کرد که نباید از این بیشتر اوضاع را با فرزندش خراب کند. به هر روز وضعیت پدر در این کشمکش تا زمانی که این تردید و دوگانگی وجود دارد بیشتر جذاب خواهد بود. که می توان آن را حضور عشق و در عین حال کینه واقعی در یک شخصیت دانست. این دو گانگی که هری هم رقیب است و هم حامی.
به راستی، این کتاب برایم مسیر نابی بود. هری و من در یک جهت به راهمان ادامه دادیم و ابزار ابتدایی داشتیم همانند دیگر سفیدهای پروتستان آمریکایی، اما پس پشت این ماجرا نوعی اختلاف بین ما بود و هنوز هم می توانم بگویم که برایم بودنش ادامه دارد. هر کتابی وقتی در طول زمان به انتها می رسد به نظر ساده تر می آید، اما وقتی کتاب های درباره خرگوش را به هم مرتبط می کردم نوعی آسایش و تسکین یافتگی برایم به همراه داشت. از عنوان خرگوش ثروتمند نوعی انبوهی و فراوانی بر می آید؛ درست است جزییات بسیار بودند و آینده دار، اما من باید تقریبا کتاب را به اتنها می رساندم و متوقف می کردم، یا بهتر است بگویم خودش می خواست برای همیشه پایان یابد.
جایگاه خرگوش ثروتمند در زندگی ام
تجربه زیبایی به دست آوردم. بعد از دوره طولانی از بی جایزه ماندن جایزه ملی کتاب و دیگر جایزه های عمده داستان سال این حس را به من القاء کرد. که به عنوان نویسنده آمریکایی جهشی در موقعیت ایجاد شده. حس کردم نه تنها جایزه ای دریافت کرده ام بلکه این جایزه مرا برای تلاش بیشتر در نوشتن رمان درباره آدم های کم و بیش متوسط در خانواده های کم و بیش متوسط ترغیب می کرد. در یکی از مقاله هایم زمانی که شروع به نوشتن کردم این نوشتم: در این زندگی روزمره این جهانی صلح و دوستی تنها علاقه من است که با داستان نویسی به آن تحقق می بخشم.
منبع: تبیان