یادداشت 9 آبان 90
به طواف کعبه رفتی...
محمد عسلی
از همان دوران کودکی به یاد داری که چگونه بزرگترها بعضیهایشان توفیق زیارت خانه خدا نصیبشان میشد و وقتی از آن سفر معنوی بازمیگشتند دوستان و خویشان با دستههای گل به استقبالشان میرفتند و تو هم شاید یکی از آنها میبودی.
و تو با این اندیشه که روزی روزگاری وضع مالیات خوب شود و بتوانی به مکه بروی بسیار دویدی و تلاش کردی تا پولدار شدی و بالاخره راهی خانه دوست شدی.
در آنجا میباید آداب و رسوم مذهبی به جای میآوردی و به خوبی آموخته بودی که کی، کجا و چگونه اعمالت را به جای آوری.
آری به طواف کعبه رفتی و نشستی مقابل خانهای که کعبه دلهاست. بلند شدی به آن دست زدی و خوشحال از اینکه به چنین افتخاری نائل شدهای.
و آمدی در صف نماز جماعت، از آن نمازهایی که خاطرهاش تا پایان عمر جاودان میماند.
اما در همان لحظات به یادت آمد آن پیرزنی که برای عبور از خیابان یاری میطلبید و تو عجله داشتی که برای افطار زودتر زولبیا را به سر سفره ببری. بیخیال گذشتی.
به یادت آمد که کودک یتیمی در چهارراه وقتی خواست شیشه ماشینت را پاک کند با تکبر به او نهیب زدی که بچه برو کنار!
به یادت آمد که پسرخالهات پنج سال بود که نمیتوانست هزینه عروسیاش را تأمین کند و نامزدش میگفت که اگر نمیتواند دست از سرش بردارد تا بیش از این جلوی خانواده تحقیر نشود و تو در اندیشه ثروتمند شدن بودی و نخواستی حتی زبانی هم اظهار مساعدتی کنی. به خودت میگفتی چشمش کور برود کار کند، زحمت بکشد، تلاش کند تا پول در آورد و تو میدانستی که او هر چه تلاش میکرد حتی مخارج خانوادهاش را نمیتوانست تأمین کند چه رسد به هزینه عروسی.
آری مشغول دعا بودی مقابل کعبه به دلت افتاد حالا که اینجا نشستهای چه دلهایی را رنجاندهای. چه غفلتها که داشتهای. چه حمایتهایی از فقرا که میتوانستی بکنی و نکردی.
در خودت غرق میشوی و به خودت میگویی، هر چیز به جای خودش من آمدم زیارت مکه. همین برای سفر دنیا و آخرتم بس است. اما دستی از آن بالا بر شانهات مینشیند و به تو میگوید:
«به طواف کعبه رفتی به حرم رهت ندادند
که تو در برون چه کردی که درون کعبه آیی...»
دستهای نرم و نازکت را که مدتهاست از آن کار نکشیدهای بسیار لطیف و دوست داشتنی است و ظاهری کاملاً اسلامی داری. اما دستهایت خالی است و دلت پر از ندامت از نادانیها.
کعبه را مینگری. آدمهای کوچک و بزرگ، زن و مرد، پیر و جوان که صف در صف به طواف مشغولند، اما معلوم نیست چه تعداد از آنها دلشان پیش خداست. شیاطین هم در آنجا بسیارند. در طواف هم هستند، آدمهایی که فقط ادا در میآورند و دلشان پیش هوسهایشان است.
به خودت میگویی نکند من هم یکی از آنها باشم؟
یادت میآید که روی شیشه مغازهات به قلم خوش این شعر معروف خواجه عبدالله انصاری را نوشتی:
«طواف کعبه دل کن اگر دلی داری
دل است کعبه معنی تو گل چه پنداری
طواف کعبه دنیا حقت از آن فرمود
که تا به واسطه آن دلی به دست آری...»
به خودت عهد میکنی و به خدا قول میدهی که اگر برگردی جبران میکنی. حالا از درونت صدایی دیگر میشنوی. از آن فطرتی که بیدار شده، احساسی آسمانی داری، زمین پیش پایت لرزان است و تو چشم از کعبه برنداشتهای.
تو را هی میزند که چشم از کعبه بردار برو پیش خدا میهمان شو. التماس کن و از این آستانه خود را به درون رسان چون تو هنوز به شوق کعبه طعم سرزنشهای خار مغیلان را نچشیدهای.
حالا چنین احساسی داری که دیگر در این سرزمین که سرزمین وحی میخوانندش کاری از دست تو برنمیآید. از دست آنها هم که قصرهای رفیع را بالاتر از گلدستههای کعبه ساختهاند برنمیآید. باید بروی در زادگاه خود و دلهای زیارتی را بیابی. همانهایی که دلشان زیارت کردنی است اما زائری به سراغ آنها نمیآید. پیدا کردنش سخت نیست. کافی است چشم دلت را باز کنی. آن وقت خواهی دید که کسانی هستند روی گدایی ندارند و صورتشان را با سیلی سرخ نگه میدارند. همان جوانهایی که برای پرداخت شهریه در عذابند و گاه شرافتمندانه ترک تحصیل میکنند.
همان خانوادههایی که به علت نداشتن اجاره خانه کوس جدایی و طلاق میزنند. آری پیدا کردنشان ساده است. چشم دل باید.
اگر در سرزمین وحی چشم دلت باز شده بسمالله.
+ نوشته شده در 2011/10/31 ساعت 5:16 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی