به طواف کعبه رفتی...
محمد عسلی


از همان دوران کودکی به یاد داری که چگونه بزرگترها بعضی­هایشان توفیق زیارت خانه خدا نصیبشان می­شد و وقتی از آن سفر معنوی بازمی­گشتند دوستان و خویشان با دسته­های گل به استقبالشان می­رفتند و تو هم شاید یکی از آنها می­بودی.
و تو با این اندیشه که روزی روزگاری وضع مالی­ات خوب شود و بتوانی به مکه بروی بسیار دویدی و تلاش کردی تا پولدار شدی و بالاخره راهی خانه دوست شدی.
در آنجا می­باید آداب و رسوم مذهبی به جای می­آوردی و به خوبی آموخته بودی که کی، کجا و چگونه اعمالت را به جای آوری.
آری به طواف کعبه رفتی و نشستی مقابل خانه­ای که کعبه دلهاست. بلند شدی به آن دست زدی و خوشحال از اینکه به چنین افتخاری نائل شده­ای.
و آمدی در صف نماز جماعت، از آن نمازهایی که خاطره­اش تا پایان عمر جاودان می­ماند.
اما در همان لحظات به یادت آمد آن پیرزنی که برای عبور از خیابان یاری می­طلبید و تو عجله داشتی که برای افطار زودتر زولبیا را به سر سفره ببری. بی­خیال گذشتی.
به یادت آمد که کودک یتیمی در چهارراه وقتی خواست شیشه ماشینت را پاک کند با تکبر به او نهیب زدی که بچه برو کنار!
به یادت آمد که پسرخاله­ات پنج سال بود که نمی­توانست هزینه عروسی­اش را تأمین کند و نامزدش می­گفت که اگر نمی­تواند دست از سرش بردارد تا بیش از این جلوی خانواده تحقیر نشود و تو در اندیشه ثروتمند شدن بودی و نخواستی حتی زبانی هم اظهار مساعدتی کنی. به خودت می­گفتی چشمش کور برود کار کند، زحمت بکشد، تلاش کند تا پول در آورد و تو می­دانستی که او هر چه تلاش می­کرد حتی مخارج خانواده­اش را نمی­توانست تأمین کند چه رسد به هزینه عروسی.
آری مشغول دعا بودی مقابل کعبه به دلت افتاد حالا که اینجا نشسته­ای چه دل­هایی را رنجانده­ای. چه غفلت­ها که داشته­ای. چه حمایت­هایی از فقرا که می­توانستی بکنی و نکردی.
در خودت غرق می­شوی و به خودت می­گویی، هر چیز به جای خودش من آمدم زیارت مکه. همین برای سفر دنیا و آخرتم بس است. اما دستی از آن بالا بر شانه­ات می­نشیند و به تو می­گوید:
«به طواف کعبه رفتی به حرم رهت ندادند
که تو در برون چه کردی که درون کعبه آیی...»
دست­های نرم و نازکت را که مدت­هاست از آن کار نکشیده­ای بسیار لطیف و دوست داشتنی است و ظاهری کاملاً اسلامی داری. اما دست­هایت خالی است و دلت پر از ندامت­ از نادانی­ها.
کعبه را می­نگری. آدم­های کوچک و بزرگ، زن و مرد، پیر و جوان که صف در صف به طواف مشغولند، اما معلوم نیست چه تعداد از آنها دلشان پیش خداست. شیاطین هم در آنجا بسیارند. در طواف هم هستند، آدم­هایی که فقط ادا در می­آورند و دلشان پیش هوس­هایشان است.
به خودت می­گویی نکند من هم یکی از آنها باشم؟
یادت می­آید که روی شیشه مغازه­ات به قلم خوش این شعر معروف خواجه عبدالله انصاری را نوشتی:
«طواف کعبه دل کن اگر دلی داری
دل است کعبه معنی تو گل چه پنداری
طواف کعبه دنیا حقت از آن فرمود
که تا به واسطه آن دلی به دست آری...»
به خودت عهد می­کنی و به خدا قول می­دهی که اگر برگردی جبران می­کنی. حالا از درونت صدایی دیگر می­شنوی. از آن فطرتی که بیدار شده، احساسی آسمانی داری، زمین پیش پایت لرزان است و تو چشم از کعبه برنداشته­ای.
تو را هی می­زند که چشم از کعبه بردار برو پیش خدا میهمان شو. التماس کن و از این آستانه خود را به درون رسان چون تو هنوز به شوق کعبه طعم سرزنش­های خار مغیلان را نچشیده­ای.
حالا چنین احساسی داری که دیگر در این سرزمین که سرزمین وحی می­خوانندش کاری از دست تو برنمی­آید. از دست آنها هم که قصرهای رفیع را بالاتر از گلدسته­های کعبه ساخته­اند برنمی­آید. باید بروی در زادگاه خود و دل­های زیارتی را بیابی. همان­هایی که دلشان زیارت کردنی است اما زائری به سراغ آنها نمی­آید. پیدا کردنش سخت نیست. کافی است چشم دلت را باز کنی. آن وقت خواهی دید که کسانی هستند روی گدایی ندارند و صورتشان را با سیلی سرخ نگه می­دارند. همان جوان­هایی که برای پرداخت شهریه در عذابند و گاه شرافتمندانه ترک تحصیل می­کنند.
همان خانواده­هایی که به علت نداشتن اجاره خانه کوس جدایی و طلاق می­زنند. آری پیدا کردنشان ساده است. چشم دل باید.
اگر در سرزمین وحی چشم دلت باز شده بسم­الله.