شجاعی‌طباطبایی خبر داد:افزودن بخش طراحی کاراکتر «گربه ایرانی» به دهمین دوسالانه کاریکاتور

فارس: «مسعود شجاعی‌طباطبایی» گفت: بخش طراحی کاراکتر با موضوع «گربه ایرانی» به دهمین دوسالانه کاریکاتور تهران اضافه شده است.

دهمین دوسالانه کاریکاتور تهران با اضافه شدن یک بخش جدید با عنوان «طراحی کاراکتر» در کنار بخش‌های دیگر کارتون، کمیک استریپ و آزاد برگزار می‌شود.
در بخش کارتون، موضوع «خرافه‌پرستی»، در بخش طراحی کاراکتر موضوع «گربه ایرانی» و در بخش کمیک‌استریپ موضوع «موقعیت دشوار» انتخاب شده است.
مسعود شجاعی طباطبایی رئیس خانه کاریکاتور ایران در گفت‌وگو با خبرنگار هنرهای تجسمي فارس درباره موضوعاتی که برای دهمین دوسالانه کاریکاتور ایران انتخاب شده است، گفت: انتخاب این موضوعات با اتفاق نظر اعضای شورای سیاست گذاری صورت گرفته است که در موضوع بخش اصلی این دوسالانه که کارتون است «خرافه پرستی» با توجه به رواج این موضوع در دنیای امروز انتخاب شد. شجاعی افزود: خرافه‌پرستی حتی در جهان غرب نیز بسیار رایج است و با استفاده از امکانات پیشرفته الکترونیکی فال بینی می‌کنند به این ترتیب که دست روی دستگاهی قرار می‌گیرد و از روی خطوط دست به شکل الکترونیکی برایتان پیشگویی می‌کند و این رواج خرافه پرستی در دنیای امروز است به همین دلیل این موضوع، به عنوان سوژه کاریکاتوریست‌ها انتخاب شد تا با نگاه تیزبین خود که همراه با چاشنی طنز است، این مسئله را به چالش بکشند که قطعا موضوع جالبی برای هنرمندان ایرانی و خارجی است.
   رئیس خانه کاریکاتور ایران با بیان این که خرافه پرستی در کشور ما نیز بسیار رایج است، گفت: کسانی هستند که ادعا مي کنند مي توانند آینده را پیش بینی کنند در حالی که طبق احادیث و روایتی که ما در آیین خود داریم به چنین چیزی اعتقاد و باور نداریم.

به پاس تولد یک منتقد، مترجم و شاعر استاد عبدالعلی دست­غیب فیض شریفی
فرمودی بیا که وقت از دست می­رود، دارم، می­خواهم کتابی چاپ کنم به نام «غزلِ خداحافظی را می­خوانم.»
گفتی: من دیگر بارِ خود را بسته­ام، کار خود را کرده­ام و آتش به انباره­ی خود زده­ام و مشغولِ مُردنِ خود هستم.
آن روزها فکر می­کردم حرف زدن، نوشتن با شما نمی­چسبد. خشن هستی، پنبه­ی همه­ی اهل قلم را زده­ای. زیرپای خیلی­ها را در نقد خالی کرده­ای، از کجا معلوم است که با ما مهربان باشی.
من سرِ آمدنم نبود، ولی از سرِ اتفاق بهار در دستانم افتاده بود، آمدم، دیدم در آستانه­ی هشتاد و اند سالگی هرگز پیر نشده­ای، مثل روزهای اول خود مانده­ای. شوخ و طنّازتر شده­ای. تازه بعد از «غزل خداحافظی» هشت کتاب در حال چاپ داری. هنوز حوصله­ی آن را داری که رُمان­های هزاران صفحه­ای بخوانی و کتاب­های قطور و قوی­هیکل چاپ کنی. هنوز هم مشتاقان و شاگردان را با سعه­ی صدر به حضور می­پذیری.
ادبیات و فلسفه، مثل رایحه­هایی سرگردان در کلام و بر کلام تو می­وزد. تبختُر نداری، کبکبه و دبدبه نداری. اول منتقدِ خود هستی، بعد به نقد دیگران می­نشینی. در برابر پیر و جوان، عامي و عالم برمی­خیزی. وسیع­المشربی. مثل بعضی­ها نیستی که بی­دلیل فحش می­دهند. بی­دلیل از شکل و شمایلت ایراد می­گیرند. بی­دلیل می­پرسند کجا می­روی، کجا می­آیی، چه می­کنی...
راستِ حسینی اول کار تصور می­کردم، اگر در جلسات ادبی شما شرکت کنم، در همان هفته­ای اول چنته­ات خالی می­ماند. اکنون که یک سال و اندی می­گذرد، می­بینم که کم نمی­آوری، مرتباً کتاب می­خوانی و حاشیه می­نویسی تا از قافله عقب نمانی. حتی می­گویی چیزی هم دارم یاد می­گیرم.
حالا دو کتاب از سخنان رو در رو، در برابر من است. دریاست، از هر کجایش می­شود، می­توان آب برداشت. بسیار شیفتگان علم و ادب و فلسفه در آینده هم خواهیم دید که کانال­کشی کنند و از سخنان شما درس بگیرند و کتابی بنویسند و مزرعه­ی خود را سیراب کنند.
چه بسیار دیده­ام دوستان و شاگردان شما که در این هوای گرم یا سرد، در همین سالن محقر خانه­ی شما نشسته بودند یا سر پا به حرف­های شما گوش می­کردند. استخوان­هایت داشت می­درخشید و چهره­ات گُل می­انداخت و شعله­های عشق و محبت در نفس­هایت بیرون می­جهید.
پیری و سالخوردگی چیست، کدام است، این شانه­های ستبر جهانی را به دوش کشیده­اند.
در هر تضاد و تناقض، در هر جنگ و تصادم، تنها فرهیختگان هستند که از زیر جنگ­های خانمانسوز، ققنوس­وار از خاکستر خود برمی­خیزند و تاج از میانه­ی شیران می­ربایند.
حالا از آن زمانی که گفتی: «غزلِ خداحافظی را می­خوانم» خیلی­ها رفته­اند و چندین و چند نفر دیگر هم که بروند، ما کوتاه نمی­آییم و به این راحتی صحنه را خالی نمی­کنیم. حالا اگر بال­های زمان بر جبین ما چینِ هزار موج بیندازد، یاما را به پرتگاهِ دور جهان پرت کند، باز هم نفس­های معطرمان جهان را خوشبو خواهد کرد. و من و امثال من و این جوانان که چون صدف تو را در بر گرفته­اند، چقدر بختیار بوده­اند که سالیان متمادی از دوران دبیرستان تو را داشته­اند، تو را دارند.
استاد! شما چنان در ادبیات تخمیر شده­اید که یادتان رفته است در تهران گمشدگانی دارید، چندی به فکر حریفان دل ریش باش... من می­خواهم بروم، به احترام شما برمی­خیزم و به پاس هشتاد و اندی سال زندگی پربرکت برایت دست می­زنم. از دستِ من کاری بیش از این برنمی­آید.