صفحه 7--17 آبان 90
داستان داستانها
شهربانو حق شناس کتاب خاوران نامه را به عنوان پایان نامه کارشناسی ارشد برگزید و عاشقانه به این کار همت ورزید. در این کتاب ما به مباحث جالب و کلیدی همانند اسطوره، فایده و کارکرد اسطوره، تاریخ اسطوره، زمان و مکان اسطوره، اسطوره در پیوند با افسانه و قصههای پریان، افسانه، قصههای پریان، پیوند اسطوره و شعر، پیوند اسطوره و حماسه، و در فصل سوم حماسه، ویژگیهای حماسه، انواع حماسه، از حماسه ملی تا حماسه مذهبی و در فصل چهارم به معرفی
ابن حسام و خاوران نامه پرداخته شده است.
فصل پنجم بررسی و مقایسه برخی ویژگیهای حماسی شاهنامه و خاوران نامه است.
در فصل ششم تحلیل و بررسی برخی دیدگاههای فردوسی و ابن حسام در شاهنامه و خاوران نامه بررسی شده است و در فصل هفتم تحلیل و بررسی برخی اسطورهها در خاوران نامه و شاهنامه به نگارش درآمده است.
با دقتی که در محتویات فصلها میکنیم، میبینیم پژوهشگر محترم چیزی را از قلم نینداخته است و خود به خود محتوی کتاب را همسو با اسطوره، حماسه و افسانه تشخیص دادهاند که به ویژه کارهای خارق عادت که مشخصه ادبیات این چنین است در کتاب خاوران نامه به وفور یافت میشود. کارهای قهرمان کتاب بیشتر اعجاب انگیز است (نگارنده در کلاس ششم ابتدایی 11 - 12 ساله بودم که کتاب خاوران نامه را خواندم. این کتاب به نثر بود). کتابی که محتوی آن به تحلیل نامحدودی دامن میزد. در آن سن ما به دنبال واقعیت نبودیم. میخواستیم از جهان خاکی جدا شویم و در افلاک، کوهها و اقیانوسها سیر و سفری داشته باشیم و امروزه هم کارکرد ادبی نویسندهای همانند ابن حسام خوسفی مورد توجه است. به ویژه که ما شاهکار عالمگیری همانند شاهنامه فردوسی را به جهانیان عرضه کردهایم. در این تردیدی نیست که خوسفی جنبه مذهب را بر جنبه ملی مقدم میداشته است و به همین خاطر قهرمان داستان خویش را امام اول شیعیان انتخاب کرده است. اما تحلیلی که «واعظی» در نشریه مرکز خراسان شناسی دارد، این است:
در روزگاری که ابن حسام زندگی میکند توجه به حماسههای ملی جایی ندارد. زیرا حماسه ملی ایرانیان به وسیله فردوسی به اوج کمال رسیده بود و اوضاع قرن نهم به گونهای است که انگیزه پرداختن به حماسه ملی وجود ندارد ولی برای خلق حماسههای مذهبی همه چیز مهیاست زیرا فضای فرهنگی، سیاسی و اجتماعی قرن نهم به گونهای است که مردم باید از بلاها به مقدسات و باورهای مذهبی پناه ببرند و آنچه میتواند از آشفتگیها و نامردمیهای آن روزگار بکاهد، تقویت تقوا و باورهای مذهبی است. ابن حسام با سرودن حماسه مذهبی خاوران نامه و با پرداختن به مضامین مذهبی در دیوانش این راه روش نجات را میگشاید و دیگران را نیز به سوی آن فرا میخواند...
شعر ابن حسام ساده و روان و منسجم است. کلمه در دستش همانند موم است و او به تناسب فکر و ایدهاش آن را در جای مناسب به کار میبرد. ابیات به گونهای زنجیروار در هم تنیده است.
نمیمیرد دل پاک ابن حسام
که زنده است او را بدین نامه نام
اگر خاک گردد تنم زیر خاک
چو نام مرا زنده بینی چه باک
اجل گرچه بر ره گشاده است دام
نمرد آنکه او را نمرده است نام
کس از دستبرد اجل جان نبرد
ولیکن نمرد آن که نامش نمرد
نمیرند مردان بیداربخت
کشند از خرابه به آباد، رخت
دولتشاه سمرقندی در کتاب تذکرهالشعرا در باب ابن حسام میگوید:
«ملک الکلام مولانا محمد حسامالدین المشهور به ابن حسام رحمهاله علیه به عنایت خوشگوست و با وجود شاعری صاحب فضل بوده و قناعتی و انقطاعی از خلق داشته. از خوسف است و از دهقنت نان حلال حاصل کردی و گاو بستی و صباح که به صحرا رفتی تا شام اشعار خود را بر سینه بیل نوشتی و بعضی او را ولی حق دانستهاند...»
او 92 سال عمر پربرکت داشت. از کدیمین خود نان میخورد. منت کسی بر دوش او نبود و او هم به خاطر عمل و فضل زیاد بر دیگران برتری نشان نمیداد. آرامگاهش اکنون زیارتگاه خاص و عام است.
آثار او عبارتند از: 1-خاوران نامه 2-دیوان اشعار که همه گونه شعر را در خود دارد. 3-نثراللآلی 4-دلایل النبوه و نسب نامه.
* * *
خاوران نامه 22500 بیت شعر است که در راه و روش فردوسی نامدار سروده است.
بهاری چو باغ ارم تازه روی
چو فردوس فردوسی از رنگ و بوی
او در این کتاب شرح جنگها و دلاوریهای حضرت علی ابن ابی طالب را باز میگوید و از یاران او به نیکی سخن میراند. بیشتر جنگها با پادشاهان دیوسیرتی چون جمشید، قطار، قباد، خاوران که همگی بزعم ابن حسام بت پرستند، میباشد. البته از میان این اسامی دو تن از آنها را بیشتر نمیشناسیم.
ابن حسام همان گونه که فردوسی از مراجعی برای کاوش استفاده کرده است، او هم میگوید از خردمندی تازی نژاد این همه را نقل کرده است که البته در جایی دیگر گفته است، روایتگر کتاب دهقانان ایرانی بودهاند و خردمندی عرب آنها را ترجمه کرد و استفاده او از ترجمه همین خردمند عرب است.
البته در اشعاری چنین مینمایاند که تمام مطالب از دفترهای باستان به دست آمده.
*چنین خواندم از دفتر باستان
روایت کند راوی داستان
*کنون باز گردم سوی داستان
بپردازم این نامهی باستان
*به پایان رسانیدم این داستان
به سر بردم این نامهی باستان
معلوم است که او نیز همانند فردوسی به منابعی دسترسی داشته که یکی از مهمترین آنها شاهنامه بوده است.
آیا این دانای تازی قهرمان کتاب خود را امام اول شیعیان انتخاب کرده که ابن حسام هم عینی آن را نقل کرده است؟ یا آوردن شخصیت مهمی چون حضرت علی(ع) کار ابن حسام بوده و بر مبنای این شخصیت خاوران نامه را به نظم در آورده است؟
اما او به درستی میداند که از لحاظ شعر چیزی کم نگذاشته است و با افتخار میسراید:
بدین روز پیری و افکندگی
چو روز جوانی به فرخندگی
به پایان رسانیدم این داستان
به سر بردم این نامهی باستان
گل تازه کشتم به باغ سخن
معطر شد از وی دماغ سخن
* * *
در اینجا به بحث «خرق عادت» میرسیم که در صفحه 136 چاپ شده است. مطالب نوشته شده و مقایسه فرازهایی از آن با شاهنامه بسیار جالب است.
در حماسه، سخن از حوادث، موجودات و اعمال محیرالعقولی است که با منطق عینی و تجربه علمی سازگار نیست. با دم اژدهایی جهان سیاه میشود و عجیب تر این که انسانی عادی چنین اژدهایی را با یک ضربه شمشیر نابود میکند. راز طلسمی هزارساله با نگاهی گشوده میشود و زخمهای کاری یک شبه التیام مییابد.
در خاوران نامه، حضرت علی(ع) در کوه افسون نما به لوحی سنگی برمیخورد که متعلق به هزاران سال پیش است و هیچ کس نتوانسته آن را بخواند. اما با یک نگاه حضرت علی(ع) پرده راز آن گشوده میشود و وی بر محتوای آن آگاه میشود.
چو حیدر به لوح اندرون بنگرید
همه پردهی راز او بردرید
در شاهنامه نیز بیژن در قعر چاه سیاه، نام رستم را که با خطی باریک بر مهر پیروزه نگاشتهاند میخواند:
چو دست خورش برد زان داوری
بدید آن نهان کرده انگشتری
نگینش نگه کرد و نامش بخواند
ز شادی بخندید و خیره بماند
یکی مهر پیروزه رستم بر اوی
نبشته به آهن به کردار موی
در خاوران نامه زخمهای زیاد مالک اشتر یک شبه التیام مییابد.
چو شب نیم شد با رخی پر ز آب
فرو رفت چشمش زمانی به خواب
به خواب اندرون، مصطفا را بدید
گل روضه اصفیا را بدید
بیامد به بالین او مصطفی
که از بوی او خسته یابد شفا
گشاد آن سر و دست معجز نمای
بمالید بر خسته سر تا به پای
به هر جا که دست پیمبر رسید
جراحت شد اندر زمان ناپدید
چو اندام مالک بمالید پاک
به جای خود آمد تن زخمناک
در شاهنامه نیز در جنگ رستم و اسفندیار، رستم که سخت مجروح شده بود زخمهای زیاد پیکرش را سیمرغ یک شبه التیام میبخشد.
حضرت علی(ع) و رستم چنان وجود ویژهای دارند که در برابر آنها جادو، دیو و اژدها چیزی نیست. حضرت علی(ع) خود میگوید:
منم حیدر و شیر پروردگار
نیندیشم ار دهر گیرد سوار
به نزدیک من دیو و جادو یکی است
اگر صد هزار است گر اندکی است
و با ضربهای اژدهای سهمگین را به دو نیم میکند.
از آن پیش کاید بدو بر، زیان
یکی ذوالفقارش بزد بر میان
به زخمه به دو نیمه کردش نگون
وزو دامن کوه شد غرق خون
رستم نیز در خوان سوم اژدهای مهیبی را از پای در میآورد. حضرت علی یک تنه حریف صدلشکر است. در بزرگ خاور زمین را- در حالی که در یک دست پسر دارد و در دست دیگر خنجر- از جای میکند و پشت خود میاندازد.
* * *
نویسنده در این مبحث چنین نتیجه میگیرد: «خرق عادت در حماسه دینی جنبه اعتقادی دارد و اعمال خارقالعاده مردان و پهلوانان دینی همانند معجزه و کرامت است و معجزه وکرامت نیز با منطق عینی و تجربه علمی انسان عادی، قابل سنجش نیست. اما چون مردم بدان اعتقاد دارند با شنیدن چنان اعمال خارقالعادهای دچار شگفتی نمیشوند.»
* * *
عشق در این کتاب به زیبایی و گستردگی شاهنامه فردوسی نیست. این کتاب سراسر از خون و بریده شدن سر و دست است. اما زمانی که از عشق سخن به میان میآید زیباست.
ز خاور یکی دختر آوردهاند
اسیرش بدین کشور آوردهاند
نگاری به بالای سرو سهی
بهاری همه خوبی و فرهی
خرد فتنهی چشم جادوی اوست
پریشان و شوریدهی موی اوست
ز مشک سیه بسته بر گل نقاب
گرفته به شب دامن آفتاب
خواندن کتاب فرصتی است تا با ادبیات قرن هشتم و نهم هجری آشنایی پیدا کنیم و به شعر ناب نزدیک شویم. شهربانو حق شناس حق مطلب را ادا کردهاند و با پرداختن همه جانبه به اثر، آن را در چشم ما خواستنیتر کردهاند.
اَنیس آخرِ همین هفته میآید
از سید علی صالحی کتابهای زیادی چه در زمینه نثر (رمان) و چه شعر به چاپ رسیده است. صالحی شاعری است که کتابهایش مورد اقبال طبقه کتابخوان قرار گرفته است. در کتاب آخر او «اَنیس آخرِ همین هفته میآید» سادگی و روانی اشعار بیشتر از هر چیز جلب توجه میکند. گویا صالحی میخواهد زندگی خود را به مخاطبانش نشان دهد. حدیث نفس در بیشتر شعرها به چشم میخورد. گویی شاعر میل دارد خواننده تکههای جورچینی را به هم بچسباند تا به کنه زندگانی و سرگذشت او پی ببرد.
صالحی در اول کتاب مقدمهای دارد خواندنی. او از ستایش شعر شروع میکند، به کودکی باز میگردد و اثر شعر را بر خود و چرا شاعر شده است با خوانندگان در میان میگذارد. نثر این مقدمه خاطره گونه آنقدر ساده و صمیمی است که آدم جز باور آنچه را که او میگوید چاره دیگری ندارد. او در مورد شعر حرفهای جالبی دارد که باور او را نسبت به شعر برملا میکند.
*درد شفابخش نوشتن، ابتلا به شعر، به دوست داشتن، به دوست داشته شدن، و مردم، و صلح، و آزادی، آزادی آدمی، شعر آزادم میکند از اندوه، نجاتم میدهد از تاریکی، از فاصله، از تکرار، نخست غریزه بود، بعد به لذت رسید، و امروز درک دنیاست شعر، و همین!
و دیگر هیچ. نمیدانم از درایت مخفی آن، خاصه به وقت سرودن، شدن، برآمدن، بودن. (صص 9 و 10)
*پیش از رسیدن به راز خواندن و رؤیای نوشتن، لذت هوش ربای شنیدن شعر، برای من معجزه بود؛ حیرتی شوق آور و بی پایان، چندان که خیال میکردم نوعی ورد شفاست. نوعی دعای درد افکن، نوعی سوگند یقین. و مثل باران است که یک وقتهایی از آسمان میبارد. (ص 11)
*یک روز اتفاق عجیبی رخ داد. یقیناً پنج سال بیش نداشتم. از دور دستها، از سمت «درهی مورت» که آبشخور آهوها، کلها و گاه درندگانی مثل پلنگ و دره گرگها بود (خاصه به وقت غروب). آواز هزار حنجره شنیدم. انگار هزاران زن و مرد با هم آواز میخواندند. مثل همیشه با پای برهنه دویدم به جانب بارش آوازها، اما کلماتشان روشن نبود. به مقصد رسیدم، قبیلهای شادمان در حصار ناپیدای درختچههای مورت و پشت انجیرها آواز میخواندند. سحرانگیز و غیرزمینی. من زیر صخرهی مشرف به آن بهشت، پنهان شده بود (م)، خورشید کج شده بود به سمت خواب. سمت رفتن. دیدم پلکهایم دارد سنگین میشود. نفهمیدم میان آن حظ کودکانه کی خوابم در ربود. از سر و صدای مردم بیدار شدم. پسین رو به شب میدوید. صدای پدرم بود که به قدر هزار کوه مرا به نام میخواند. با هراس برخاستم. مادرم همه بود و فامیل. پدر دست مادرم را گرفت، وگرنه سیلی را خورده بودم.
بین راه همهی داستان را گفتم. پدر گفت: چطور به دندان درنده نرفتی! مادر گفت: آواز آدمی نبود. قبیله جن است. گاهی سفر میکنند. اگر میفهمیدند حالا علی نداشتیم. (صفحه 12)
سیدعلی جادو شده بود. جادوی شعر و هنر و این کم چیزی نیست که انسان از کودکی در چنین دامی اسیر شود. در حقیقت شعر همانند شولایی او را میپوشاند و از سرما و گرمای ظاهری نجات میداد. در مقدمه نوشته که چگونه سنین بر او گذشته تا به امروز که 54 ساله است رسیده.
* * *
همانطور که گفته شد شاعر در این کتاب به درد دل نشسته است. او قصد دارد ماجراهای عاطفی و زمانههای شعری را که بر او گذشته است برای ما بازگو کند. شعرها سرشار از عاطفه و مهربانی هستند. گویی او سعی دارد چیزی را به ما بگوید. حس میکند مورد اتهامی واهی چه از جانب طبیعت و چه مردمان قرار گرفته است. او میخواهد مظلومیت خود را ثابت کند.
به من بگو
در اشارهی آرام تو به راه،/ چه دارویی از دریا،/ چه حکمتی از مرگ،/ چه مزموری از خاموشی پردهها/ پنهان بود/ که پیش از نخستین سفر/ از منزل مه گرفته آفتاب فهمیدم/ راه ما دشوار است؟ ما/ چان بدر بردگانِ جنگل و رگبار/ دشتها، کوهها و دریاهای بسیاری را/ دور زدیم/ تا به امنیتِ عجیب این دقیقه رسیدیم/
حیرتا/ از من دلیل و اثبات خستگی میخواهند/ سادهاند، نمیدانند!/ من به آنها گفتم/ به همین سنگ بازمانده از ویرانههای وحشت/ نگاه کنید/ نگفته میشود فهمید/ که ما از راه دوری آمدهایم/ راه ما ساده نبوده است/ راه ما آسان نبوده است/
ما به دعوت دریا/ به اینجا رسیدهایم/ به سنگ نگاه کن/ سنگ دارد خوابِ قلهی ماه را میبیند/ لازم است عدهای/ آرام آرام به احتمال آرامش/ اعتماد کنند،/ روز/ روشن خواهد شد/ روز/ اسامی همه اشیاء را به یاد خواهد آورد/ تنفس درخت پر از بوی تاریکی ست/ اما نباید از غبار پا در هوای ظلمت بترسیم/ راه، راه است/ اشتباه نکنید/ هر کسی که خیره به سر شاخهای شد/ نه به دستهی تبر میاندیشد/ نه به هیزم زمستانی./ زندگی چیز دیگری ست/ البته اگر بگذارند از دوست داشتن خود نترسیم!
شاعر در این کتاب دلمویههای خود را جمع کرده است، اما به خاطر تعداد زیاد شعرها که سعی شده است به صورتی دیالوگی با مخاطب در میان گذاشته شود، تکرار مفهومی در شعرها زیاد است. در حقیقت شاعر خودش را تکرار کرده است. موفقترین شعرها شعرهای اجتماعی اوست. مانند شعر بالا و چند شعر عالی دیگر. شعرهای عاطفی و از سردرد او کم نیستند که روح و احساس آدمی را به چالش میکشند، اما تکرار آن واژه و حتی رنجهای مشابه خواننده را کسل میکند. صالحی از جمله شاعرانی است که شعر بد ندارد. ممکن است همه در سطح بسیار عالی نباشند، اما خیلی خوبند. امکان ندارد در کتابی از او شعرهای شعر از هر نظر یافت نشود. همین کتاب را نیز تا آخر با لذت میتوان خواند اما حجم کتاب برای چنین حدیث نفسهایی زیاد است و آدمی در دام تکرار گرفتار میآید. حال شما را به شعری دیگر میهمان میکنیم:
کمی آرام تر
با من/ با زبان خودم/ صحبت کنید/ چکارم دارید مرتب میگویید برو!
چرا باید از این خواب و خانه بگریزم/ اینجا/ همین نداشتههای همیشه/ به این دوزخ دلنشین عادتم دادهاند/ کجا بروم؟/ چرا بروم؟/ من آنقدر سادهام/ که حتی هوای مانده ملولم نمیکند.
اینجا/ همه چیز/ هر چه بخواهم هست!/ درد، دشنام، کوفت، مرض، زهرمار/ من میخواهم اگر دردی هست/ به همین زبان مادری... با خودم،/ اگر دشنامی هست/ حرفی هست/ هر چه/ هر چه به ذهنتان میرسد... با خودم
شما اشتباه میکنید/ شما بیش از حد/ روی من حساب گشوده و کتاب بستهاید! من/ بی سواد از سیاهی شب و/ بی خبر از خواب سپیده دم/ چیزی سرم نمیشود.
من میخواهم همین جا زندگی کنم/ من/ پیش از تولد شما/ بارها به دست دیگران مُردهام/ به دست/ نه از دست دیگران!
اینجا/ همین گوشهی کنارههای بی هوا حتی/ تا واژه هست/ من هم هستم/ فقط میخواهم چشمه خُردی باشم،/ اما همین دامنه/ گُل سه پنج روزهای/ اما همین حدود/ واژهی کم حرفی/ اما همین کتاب
من به عبور آرام باد وُ/ زمزمه پنهان همین سایه/ بسنده کردهام/ چنین انتظار عظیمی آیا/ به زعم شما غیرممکن است؟!
شما کوتاه بیایید!/ چرا من؟
دارم کمی خسته میشوم/ شناسنامهام را پس بدهید/ من/ همین فردا/ از خاطرهی جمعی اردیبهشت خواهم رفت/ اما شما/ سرانجام یک روز پشیمان خواهید شد
یادتان باشد/ هر ملتی/ گاهی/ به شاعر سادهای مثلِ من/ نیاز مطلق دارد.
فصل پنجم بررسی و مقایسه برخی ویژگیهای حماسی شاهنامه و خاوران نامه است.
در فصل ششم تحلیل و بررسی برخی دیدگاههای فردوسی و ابن حسام در شاهنامه و خاوران نامه بررسی شده است و در فصل هفتم تحلیل و بررسی برخی اسطورهها در خاوران نامه و شاهنامه به نگارش درآمده است.
با دقتی که در محتویات فصلها میکنیم، میبینیم پژوهشگر محترم چیزی را از قلم نینداخته است و خود به خود محتوی کتاب را همسو با اسطوره، حماسه و افسانه تشخیص دادهاند که به ویژه کارهای خارق عادت که مشخصه ادبیات این چنین است در کتاب خاوران نامه به وفور یافت میشود. کارهای قهرمان کتاب بیشتر اعجاب انگیز است (نگارنده در کلاس ششم ابتدایی 11 - 12 ساله بودم که کتاب خاوران نامه را خواندم. این کتاب به نثر بود). کتابی که محتوی آن به تحلیل نامحدودی دامن میزد. در آن سن ما به دنبال واقعیت نبودیم. میخواستیم از جهان خاکی جدا شویم و در افلاک، کوهها و اقیانوسها سیر و سفری داشته باشیم و امروزه هم کارکرد ادبی نویسندهای همانند ابن حسام خوسفی مورد توجه است. به ویژه که ما شاهکار عالمگیری همانند شاهنامه فردوسی را به جهانیان عرضه کردهایم. در این تردیدی نیست که خوسفی جنبه مذهب را بر جنبه ملی مقدم میداشته است و به همین خاطر قهرمان داستان خویش را امام اول شیعیان انتخاب کرده است. اما تحلیلی که «واعظی» در نشریه مرکز خراسان شناسی دارد، این است:
در روزگاری که ابن حسام زندگی میکند توجه به حماسههای ملی جایی ندارد. زیرا حماسه ملی ایرانیان به وسیله فردوسی به اوج کمال رسیده بود و اوضاع قرن نهم به گونهای است که انگیزه پرداختن به حماسه ملی وجود ندارد ولی برای خلق حماسههای مذهبی همه چیز مهیاست زیرا فضای فرهنگی، سیاسی و اجتماعی قرن نهم به گونهای است که مردم باید از بلاها به مقدسات و باورهای مذهبی پناه ببرند و آنچه میتواند از آشفتگیها و نامردمیهای آن روزگار بکاهد، تقویت تقوا و باورهای مذهبی است. ابن حسام با سرودن حماسه مذهبی خاوران نامه و با پرداختن به مضامین مذهبی در دیوانش این راه روش نجات را میگشاید و دیگران را نیز به سوی آن فرا میخواند...
شعر ابن حسام ساده و روان و منسجم است. کلمه در دستش همانند موم است و او به تناسب فکر و ایدهاش آن را در جای مناسب به کار میبرد. ابیات به گونهای زنجیروار در هم تنیده است.
نمیمیرد دل پاک ابن حسام
که زنده است او را بدین نامه نام
اگر خاک گردد تنم زیر خاک
چو نام مرا زنده بینی چه باک
اجل گرچه بر ره گشاده است دام
نمرد آنکه او را نمرده است نام
کس از دستبرد اجل جان نبرد
ولیکن نمرد آن که نامش نمرد
نمیرند مردان بیداربخت
کشند از خرابه به آباد، رخت
دولتشاه سمرقندی در کتاب تذکرهالشعرا در باب ابن حسام میگوید:
«ملک الکلام مولانا محمد حسامالدین المشهور به ابن حسام رحمهاله علیه به عنایت خوشگوست و با وجود شاعری صاحب فضل بوده و قناعتی و انقطاعی از خلق داشته. از خوسف است و از دهقنت نان حلال حاصل کردی و گاو بستی و صباح که به صحرا رفتی تا شام اشعار خود را بر سینه بیل نوشتی و بعضی او را ولی حق دانستهاند...»
او 92 سال عمر پربرکت داشت. از کدیمین خود نان میخورد. منت کسی بر دوش او نبود و او هم به خاطر عمل و فضل زیاد بر دیگران برتری نشان نمیداد. آرامگاهش اکنون زیارتگاه خاص و عام است.
آثار او عبارتند از: 1-خاوران نامه 2-دیوان اشعار که همه گونه شعر را در خود دارد. 3-نثراللآلی 4-دلایل النبوه و نسب نامه.
* * *
خاوران نامه 22500 بیت شعر است که در راه و روش فردوسی نامدار سروده است.
بهاری چو باغ ارم تازه روی
چو فردوس فردوسی از رنگ و بوی
او در این کتاب شرح جنگها و دلاوریهای حضرت علی ابن ابی طالب را باز میگوید و از یاران او به نیکی سخن میراند. بیشتر جنگها با پادشاهان دیوسیرتی چون جمشید، قطار، قباد، خاوران که همگی بزعم ابن حسام بت پرستند، میباشد. البته از میان این اسامی دو تن از آنها را بیشتر نمیشناسیم.
ابن حسام همان گونه که فردوسی از مراجعی برای کاوش استفاده کرده است، او هم میگوید از خردمندی تازی نژاد این همه را نقل کرده است که البته در جایی دیگر گفته است، روایتگر کتاب دهقانان ایرانی بودهاند و خردمندی عرب آنها را ترجمه کرد و استفاده او از ترجمه همین خردمند عرب است.
البته در اشعاری چنین مینمایاند که تمام مطالب از دفترهای باستان به دست آمده.
*چنین خواندم از دفتر باستان
روایت کند راوی داستان
*کنون باز گردم سوی داستان
بپردازم این نامهی باستان
*به پایان رسانیدم این داستان
به سر بردم این نامهی باستان
معلوم است که او نیز همانند فردوسی به منابعی دسترسی داشته که یکی از مهمترین آنها شاهنامه بوده است.
آیا این دانای تازی قهرمان کتاب خود را امام اول شیعیان انتخاب کرده که ابن حسام هم عینی آن را نقل کرده است؟ یا آوردن شخصیت مهمی چون حضرت علی(ع) کار ابن حسام بوده و بر مبنای این شخصیت خاوران نامه را به نظم در آورده است؟
اما او به درستی میداند که از لحاظ شعر چیزی کم نگذاشته است و با افتخار میسراید:
بدین روز پیری و افکندگی
چو روز جوانی به فرخندگی
به پایان رسانیدم این داستان
به سر بردم این نامهی باستان
گل تازه کشتم به باغ سخن
معطر شد از وی دماغ سخن
* * *
در اینجا به بحث «خرق عادت» میرسیم که در صفحه 136 چاپ شده است. مطالب نوشته شده و مقایسه فرازهایی از آن با شاهنامه بسیار جالب است.
در حماسه، سخن از حوادث، موجودات و اعمال محیرالعقولی است که با منطق عینی و تجربه علمی سازگار نیست. با دم اژدهایی جهان سیاه میشود و عجیب تر این که انسانی عادی چنین اژدهایی را با یک ضربه شمشیر نابود میکند. راز طلسمی هزارساله با نگاهی گشوده میشود و زخمهای کاری یک شبه التیام مییابد.
در خاوران نامه، حضرت علی(ع) در کوه افسون نما به لوحی سنگی برمیخورد که متعلق به هزاران سال پیش است و هیچ کس نتوانسته آن را بخواند. اما با یک نگاه حضرت علی(ع) پرده راز آن گشوده میشود و وی بر محتوای آن آگاه میشود.
چو حیدر به لوح اندرون بنگرید
همه پردهی راز او بردرید
در شاهنامه نیز بیژن در قعر چاه سیاه، نام رستم را که با خطی باریک بر مهر پیروزه نگاشتهاند میخواند:
چو دست خورش برد زان داوری
بدید آن نهان کرده انگشتری
نگینش نگه کرد و نامش بخواند
ز شادی بخندید و خیره بماند
یکی مهر پیروزه رستم بر اوی
نبشته به آهن به کردار موی
در خاوران نامه زخمهای زیاد مالک اشتر یک شبه التیام مییابد.
چو شب نیم شد با رخی پر ز آب
فرو رفت چشمش زمانی به خواب
به خواب اندرون، مصطفا را بدید
گل روضه اصفیا را بدید
بیامد به بالین او مصطفی
که از بوی او خسته یابد شفا
گشاد آن سر و دست معجز نمای
بمالید بر خسته سر تا به پای
به هر جا که دست پیمبر رسید
جراحت شد اندر زمان ناپدید
چو اندام مالک بمالید پاک
به جای خود آمد تن زخمناک
در شاهنامه نیز در جنگ رستم و اسفندیار، رستم که سخت مجروح شده بود زخمهای زیاد پیکرش را سیمرغ یک شبه التیام میبخشد.
حضرت علی(ع) و رستم چنان وجود ویژهای دارند که در برابر آنها جادو، دیو و اژدها چیزی نیست. حضرت علی(ع) خود میگوید:
منم حیدر و شیر پروردگار
نیندیشم ار دهر گیرد سوار
به نزدیک من دیو و جادو یکی است
اگر صد هزار است گر اندکی است
و با ضربهای اژدهای سهمگین را به دو نیم میکند.
از آن پیش کاید بدو بر، زیان
یکی ذوالفقارش بزد بر میان
به زخمه به دو نیمه کردش نگون
وزو دامن کوه شد غرق خون
رستم نیز در خوان سوم اژدهای مهیبی را از پای در میآورد. حضرت علی یک تنه حریف صدلشکر است. در بزرگ خاور زمین را- در حالی که در یک دست پسر دارد و در دست دیگر خنجر- از جای میکند و پشت خود میاندازد.
* * *
نویسنده در این مبحث چنین نتیجه میگیرد: «خرق عادت در حماسه دینی جنبه اعتقادی دارد و اعمال خارقالعاده مردان و پهلوانان دینی همانند معجزه و کرامت است و معجزه وکرامت نیز با منطق عینی و تجربه علمی انسان عادی، قابل سنجش نیست. اما چون مردم بدان اعتقاد دارند با شنیدن چنان اعمال خارقالعادهای دچار شگفتی نمیشوند.»
* * *
عشق در این کتاب به زیبایی و گستردگی شاهنامه فردوسی نیست. این کتاب سراسر از خون و بریده شدن سر و دست است. اما زمانی که از عشق سخن به میان میآید زیباست.
ز خاور یکی دختر آوردهاند
اسیرش بدین کشور آوردهاند
نگاری به بالای سرو سهی
بهاری همه خوبی و فرهی
خرد فتنهی چشم جادوی اوست
پریشان و شوریدهی موی اوست
ز مشک سیه بسته بر گل نقاب
گرفته به شب دامن آفتاب
خواندن کتاب فرصتی است تا با ادبیات قرن هشتم و نهم هجری آشنایی پیدا کنیم و به شعر ناب نزدیک شویم. شهربانو حق شناس حق مطلب را ادا کردهاند و با پرداختن همه جانبه به اثر، آن را در چشم ما خواستنیتر کردهاند.
اَنیس آخرِ همین هفته میآید
از سید علی صالحی کتابهای زیادی چه در زمینه نثر (رمان) و چه شعر به چاپ رسیده است. صالحی شاعری است که کتابهایش مورد اقبال طبقه کتابخوان قرار گرفته است. در کتاب آخر او «اَنیس آخرِ همین هفته میآید» سادگی و روانی اشعار بیشتر از هر چیز جلب توجه میکند. گویا صالحی میخواهد زندگی خود را به مخاطبانش نشان دهد. حدیث نفس در بیشتر شعرها به چشم میخورد. گویی شاعر میل دارد خواننده تکههای جورچینی را به هم بچسباند تا به کنه زندگانی و سرگذشت او پی ببرد.
صالحی در اول کتاب مقدمهای دارد خواندنی. او از ستایش شعر شروع میکند، به کودکی باز میگردد و اثر شعر را بر خود و چرا شاعر شده است با خوانندگان در میان میگذارد. نثر این مقدمه خاطره گونه آنقدر ساده و صمیمی است که آدم جز باور آنچه را که او میگوید چاره دیگری ندارد. او در مورد شعر حرفهای جالبی دارد که باور او را نسبت به شعر برملا میکند.
*درد شفابخش نوشتن، ابتلا به شعر، به دوست داشتن، به دوست داشته شدن، و مردم، و صلح، و آزادی، آزادی آدمی، شعر آزادم میکند از اندوه، نجاتم میدهد از تاریکی، از فاصله، از تکرار، نخست غریزه بود، بعد به لذت رسید، و امروز درک دنیاست شعر، و همین!
و دیگر هیچ. نمیدانم از درایت مخفی آن، خاصه به وقت سرودن، شدن، برآمدن، بودن. (صص 9 و 10)
*پیش از رسیدن به راز خواندن و رؤیای نوشتن، لذت هوش ربای شنیدن شعر، برای من معجزه بود؛ حیرتی شوق آور و بی پایان، چندان که خیال میکردم نوعی ورد شفاست. نوعی دعای درد افکن، نوعی سوگند یقین. و مثل باران است که یک وقتهایی از آسمان میبارد. (ص 11)
*یک روز اتفاق عجیبی رخ داد. یقیناً پنج سال بیش نداشتم. از دور دستها، از سمت «درهی مورت» که آبشخور آهوها، کلها و گاه درندگانی مثل پلنگ و دره گرگها بود (خاصه به وقت غروب). آواز هزار حنجره شنیدم. انگار هزاران زن و مرد با هم آواز میخواندند. مثل همیشه با پای برهنه دویدم به جانب بارش آوازها، اما کلماتشان روشن نبود. به مقصد رسیدم، قبیلهای شادمان در حصار ناپیدای درختچههای مورت و پشت انجیرها آواز میخواندند. سحرانگیز و غیرزمینی. من زیر صخرهی مشرف به آن بهشت، پنهان شده بود (م)، خورشید کج شده بود به سمت خواب. سمت رفتن. دیدم پلکهایم دارد سنگین میشود. نفهمیدم میان آن حظ کودکانه کی خوابم در ربود. از سر و صدای مردم بیدار شدم. پسین رو به شب میدوید. صدای پدرم بود که به قدر هزار کوه مرا به نام میخواند. با هراس برخاستم. مادرم همه بود و فامیل. پدر دست مادرم را گرفت، وگرنه سیلی را خورده بودم.
بین راه همهی داستان را گفتم. پدر گفت: چطور به دندان درنده نرفتی! مادر گفت: آواز آدمی نبود. قبیله جن است. گاهی سفر میکنند. اگر میفهمیدند حالا علی نداشتیم. (صفحه 12)
سیدعلی جادو شده بود. جادوی شعر و هنر و این کم چیزی نیست که انسان از کودکی در چنین دامی اسیر شود. در حقیقت شعر همانند شولایی او را میپوشاند و از سرما و گرمای ظاهری نجات میداد. در مقدمه نوشته که چگونه سنین بر او گذشته تا به امروز که 54 ساله است رسیده.
* * *
همانطور که گفته شد شاعر در این کتاب به درد دل نشسته است. او قصد دارد ماجراهای عاطفی و زمانههای شعری را که بر او گذشته است برای ما بازگو کند. شعرها سرشار از عاطفه و مهربانی هستند. گویی او سعی دارد چیزی را به ما بگوید. حس میکند مورد اتهامی واهی چه از جانب طبیعت و چه مردمان قرار گرفته است. او میخواهد مظلومیت خود را ثابت کند.
به من بگو
در اشارهی آرام تو به راه،/ چه دارویی از دریا،/ چه حکمتی از مرگ،/ چه مزموری از خاموشی پردهها/ پنهان بود/ که پیش از نخستین سفر/ از منزل مه گرفته آفتاب فهمیدم/ راه ما دشوار است؟ ما/ چان بدر بردگانِ جنگل و رگبار/ دشتها، کوهها و دریاهای بسیاری را/ دور زدیم/ تا به امنیتِ عجیب این دقیقه رسیدیم/
حیرتا/ از من دلیل و اثبات خستگی میخواهند/ سادهاند، نمیدانند!/ من به آنها گفتم/ به همین سنگ بازمانده از ویرانههای وحشت/ نگاه کنید/ نگفته میشود فهمید/ که ما از راه دوری آمدهایم/ راه ما ساده نبوده است/ راه ما آسان نبوده است/
ما به دعوت دریا/ به اینجا رسیدهایم/ به سنگ نگاه کن/ سنگ دارد خوابِ قلهی ماه را میبیند/ لازم است عدهای/ آرام آرام به احتمال آرامش/ اعتماد کنند،/ روز/ روشن خواهد شد/ روز/ اسامی همه اشیاء را به یاد خواهد آورد/ تنفس درخت پر از بوی تاریکی ست/ اما نباید از غبار پا در هوای ظلمت بترسیم/ راه، راه است/ اشتباه نکنید/ هر کسی که خیره به سر شاخهای شد/ نه به دستهی تبر میاندیشد/ نه به هیزم زمستانی./ زندگی چیز دیگری ست/ البته اگر بگذارند از دوست داشتن خود نترسیم!
شاعر در این کتاب دلمویههای خود را جمع کرده است، اما به خاطر تعداد زیاد شعرها که سعی شده است به صورتی دیالوگی با مخاطب در میان گذاشته شود، تکرار مفهومی در شعرها زیاد است. در حقیقت شاعر خودش را تکرار کرده است. موفقترین شعرها شعرهای اجتماعی اوست. مانند شعر بالا و چند شعر عالی دیگر. شعرهای عاطفی و از سردرد او کم نیستند که روح و احساس آدمی را به چالش میکشند، اما تکرار آن واژه و حتی رنجهای مشابه خواننده را کسل میکند. صالحی از جمله شاعرانی است که شعر بد ندارد. ممکن است همه در سطح بسیار عالی نباشند، اما خیلی خوبند. امکان ندارد در کتابی از او شعرهای شعر از هر نظر یافت نشود. همین کتاب را نیز تا آخر با لذت میتوان خواند اما حجم کتاب برای چنین حدیث نفسهایی زیاد است و آدمی در دام تکرار گرفتار میآید. حال شما را به شعری دیگر میهمان میکنیم:
کمی آرام تر
با من/ با زبان خودم/ صحبت کنید/ چکارم دارید مرتب میگویید برو!
چرا باید از این خواب و خانه بگریزم/ اینجا/ همین نداشتههای همیشه/ به این دوزخ دلنشین عادتم دادهاند/ کجا بروم؟/ چرا بروم؟/ من آنقدر سادهام/ که حتی هوای مانده ملولم نمیکند.
اینجا/ همه چیز/ هر چه بخواهم هست!/ درد، دشنام، کوفت، مرض، زهرمار/ من میخواهم اگر دردی هست/ به همین زبان مادری... با خودم،/ اگر دشنامی هست/ حرفی هست/ هر چه/ هر چه به ذهنتان میرسد... با خودم
شما اشتباه میکنید/ شما بیش از حد/ روی من حساب گشوده و کتاب بستهاید! من/ بی سواد از سیاهی شب و/ بی خبر از خواب سپیده دم/ چیزی سرم نمیشود.
من میخواهم همین جا زندگی کنم/ من/ پیش از تولد شما/ بارها به دست دیگران مُردهام/ به دست/ نه از دست دیگران!
اینجا/ همین گوشهی کنارههای بی هوا حتی/ تا واژه هست/ من هم هستم/ فقط میخواهم چشمه خُردی باشم،/ اما همین دامنه/ گُل سه پنج روزهای/ اما همین حدود/ واژهی کم حرفی/ اما همین کتاب
من به عبور آرام باد وُ/ زمزمه پنهان همین سایه/ بسنده کردهام/ چنین انتظار عظیمی آیا/ به زعم شما غیرممکن است؟!
شما کوتاه بیایید!/ چرا من؟
دارم کمی خسته میشوم/ شناسنامهام را پس بدهید/ من/ همین فردا/ از خاطرهی جمعی اردیبهشت خواهم رفت/ اما شما/ سرانجام یک روز پشیمان خواهید شد
یادتان باشد/ هر ملتی/ گاهی/ به شاعر سادهای مثلِ من/ نیاز مطلق دارد.
+ نوشته شده در 2011/11/8 ساعت 5:10 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی