داستان داستان­ها

شهربانو حق شناس کتاب خاوران نامه را به عنوان پایان نامه کارشناسی ارشد برگزید و عاشقانه به این کار همت ورزید. در این کتاب ما به مباحث جالب و کلیدی همانند اسطوره، فایده و کارکرد اسطوره، تاریخ اسطوره، زمان و مکان اسطوره، اسطوره در پیوند با افسانه و قصه­های پریان، افسانه، قصه­های پریان، پیوند اسطوره و شعر، پیوند اسطوره و حماسه، و در فصل سوم حماسه، ویژگی­های حماسه، انواع حماسه، از حماسه ملی تا حماسه مذهبی و در فصل چهارم به معرفی

ابن حسام و خاوران نامه پرداخته شده است.
فصل پنجم بررسی و مقایسه برخی ویژگی­های حماسی شاهنامه و خاوران نامه است.
در فصل ششم تحلیل و بررسی برخی دیدگاه­های فردوسی و ابن حسام در شاهنامه و خاوران نامه بررسی شده است و در فصل هفتم تحلیل و بررسی برخی اسطوره­ها در خاوران نامه و شاهنامه به نگارش درآمده است.
با دقتی که در محتویات فصلها می­کنیم، می­بینیم پژوهشگر محترم چیزی را از قلم نینداخته است و خود به خود محتوی کتاب را همسو با اسطوره، حماسه و افسانه تشخیص داده­اند که به ویژه کارهای خارق عادت که مشخصه ادبیات این چنین است در کتاب خاوران نامه به وفور یافت می­شود. کارهای قهرمان کتاب بیشتر اعجاب انگیز است (نگارنده در کلاس ششم ابتدایی 11 - 12 ساله بودم که کتاب خاوران نامه را خواندم. این کتاب به نثر بود). کتابی که محتوی آن به تحلیل نامحدودی دامن می­زد. در آن سن ما به دنبال واقعیت نبودیم. می­خواستیم از جهان خاکی جدا شویم و در افلاک، کوه­ها و اقیانوس­ها سیر و سفری داشته باشیم و امروزه هم کارکرد ادبی نویسنده­ای همانند ابن حسام خوسفی مورد توجه است. به ویژه که ما شاهکار عالمگیری همانند شاهنامه فردوسی را به جهانیان عرضه کرده­ایم. در این تردیدی نیست که خوسفی جنبه مذهب را بر جنبه ملی مقدم می­داشته است و به همین خاطر قهرمان داستان خویش را امام اول شیعیان انتخاب کرده است. اما تحلیلی که «واعظی» در نشریه مرکز خراسان شناسی دارد، این است:
در روزگاری که ابن حسام زندگی می­کند توجه به حماسه­های ملی جایی ندارد. زیرا حماسه ملی ایرانیان به وسیله فردوسی به اوج کمال رسیده بود و اوضاع قرن نهم به گونه­ای است که انگیزه پرداختن به حماسه ملی وجود ندارد ولی برای خلق حماسه­های مذهبی همه چیز مهیاست زیرا فضای فرهنگی، سیاسی و اجتماعی قرن نهم به گونه­ای است که مردم باید از بلاها به مقدسات و باورهای مذهبی پناه ببرند و آنچه می­تواند از آشفتگی­ها و نامردمی­های آن روزگار بکاهد، تقویت تقوا و باورهای مذهبی است. ابن حسام با سرودن حماسه مذهبی خاوران نامه و با پرداختن به مضامین مذهبی در دیوانش این راه روش نجات را می­گشاید و دیگران را نیز به سوی آن فرا می­خواند...
شعر ابن حسام ساده و روان و منسجم است. کلمه در دستش همانند موم است و او به تناسب فکر و ایده­اش آن را در جای مناسب به کار می­برد. ابیات به گونه­ای زنجیروار در هم تنیده است.
نمی­میرد دل پاک ابن حسام
که زنده است او را بدین نامه نام
اگر خاک گردد تنم زیر خاک
چو نام مرا زنده بینی چه باک
اجل گرچه بر ره گشاده است دام
نمرد آنکه او را نمرده است نام
کس از دستبرد اجل جان نبرد
ولیکن نمرد آن که نامش نمرد
نمیرند مردان بیداربخت
کشند از خرابه به آباد، رخت
دولتشاه سمرقندی در کتاب تذکره­الشعرا در باب ابن حسام می­گوید:
«ملک الکلام مولانا محمد حسام­الدین المشهور به ابن حسام رحمه­اله علیه به عنایت خوشگوست و با وجود شاعری صاحب فضل بوده و قناعتی و انقطاعی از خلق داشته. از خوسف است و از دهقنت نان حلال حاصل کردی و گاو بستی و صباح که به صحرا رفتی تا شام اشعار خود را بر سینه بیل نوشتی و بعضی او را ولی حق دانسته­اند...»
او 92 سال عمر پربرکت داشت. از کدیمین خود نان می­خورد. منت کسی بر دوش او نبود و او هم به خاطر عمل و فضل زیاد بر دیگران برتری نشان نمی­داد. آرامگاهش اکنون زیارتگاه خاص و عام است.
آثار او عبارتند از: 1-خاوران نامه 2-دیوان اشعار که همه گونه شعر را در خود دارد. 3-نثراللآلی 4-دلایل النبوه و نسب نامه.
* * *
خاوران نامه 22500 بیت شعر است که در راه و روش فردوسی نامدار سروده است.
بهاری چو باغ ارم تازه روی
چو فردوس فردوسی از رنگ و بوی
او در این کتاب شرح جنگ­ها و دلاوری­های حضرت علی ابن ابی طالب را باز می­گوید و از یاران او به نیکی سخن می­راند. بیشتر جنگها با پادشاهان دیوسیرتی چون جمشید، قطار، قباد، خاوران که همگی بزعم ابن حسام بت پرستند، می­باشد. البته از میان این اسامی دو تن از آنها را بیشتر نمی­شناسیم.
ابن حسام همان گونه که فردوسی از مراجعی برای کاوش استفاده کرده است، او هم می­گوید از خردمندی تازی نژاد این همه را نقل کرده است که البته در جایی دیگر گفته است، روایتگر کتاب دهقانان ایرانی بوده­اند و خردمندی عرب آنها را ترجمه کرد و استفاده او از ترجمه همین خردمند عرب است.
البته در اشعاری چنین می­نمایاند که تمام مطالب از دفترهای باستان به دست آمده.
*چنین خواندم از دفتر باستان
روایت کند راوی داستان
*کنون باز گردم سوی داستان
بپردازم این نامه­ی باستان
*به پایان رسانیدم این  داستان
به سر بردم این نامه­ی باستان
معلوم است که او نیز همانند فردوسی به منابعی دسترسی داشته که یکی از مهمترین آنها شاهنامه بوده است.
آیا این دانای تازی قهرمان کتاب خود را امام اول شیعیان انتخاب کرده که ابن حسام هم عینی آن را نقل کرده است؟ یا آوردن شخصیت مهمی چون حضرت علی(ع) کار ابن حسام بوده و بر مبنای این شخصیت خاوران نامه را به نظم در آورده است؟
اما او به درستی می­داند که از لحاظ شعر چیزی کم نگذاشته است و با افتخار می­سراید:
بدین روز پیری و افکندگی
چو روز جوانی به فرخندگی
به پایان رسانیدم این داستان
به سر بردم این نامه­ی باستان
گل تازه کشتم به باغ سخن
معطر شد از وی دماغ سخن
* * *
در اینجا به بحث «خرق عادت» می­رسیم که در صفحه 136 چاپ شده است. مطالب نوشته شده و مقایسه فرازهایی از آن با شاهنامه بسیار جالب است.
در حماسه، سخن از حوادث، موجودات و اعمال محیرالعقولی است که با منطق عینی و تجربه علمی سازگار نیست. با دم اژدهایی جهان سیاه می­شود و عجیب تر این که انسانی عادی چنین اژدهایی را با یک ضربه شمشیر نابود می­کند. راز طلسمی هزارساله با نگاهی گشوده می­شود و زخم­های کاری یک شبه التیام می­یابد.
در خاوران نامه، حضرت علی(ع) در کوه افسون نما به لوحی سنگی برمی­خورد که متعلق به هزاران سال پیش است و هیچ کس نتوانسته آن را بخواند. اما با یک نگاه حضرت علی(ع) پرده راز آن گشوده می­شود و وی بر محتوای آن آگاه می­شود.
چو حیدر به لوح اندرون بنگرید
همه پرده­ی راز او بردرید
در شاهنامه نیز بیژن در قعر چاه سیاه، نام رستم را که با خطی باریک بر مهر پیروزه نگاشته­اند می­خواند:
چو دست خورش برد زان داوری
بدید آن نهان کرده انگشتری
نگینش نگه کرد و نامش بخواند
ز شادی بخندید و خیره بماند
یکی مهر پیروزه رستم بر اوی
نبشته به آهن به کردار موی
در خاوران نامه زخم­های زیاد مالک اشتر یک شبه التیام می­یابد.
چو شب نیم شد با رخی پر ز آب
فرو رفت چشمش زمانی به خواب
به خواب اندرون، مصطفا را بدید
گل روضه اصفیا را بدید
بیامد به بالین او مصطفی
که از بوی او خسته یابد شفا
گشاد آن سر و دست معجز نمای
بمالید بر خسته سر تا به پای
به هر جا که دست پیمبر رسید
جراحت شد اندر زمان ناپدید
چو اندام مالک بمالید پاک
به جای خود آمد تن زخمناک
در شاهنامه نیز در جنگ رستم و اسفندیار، رستم که سخت مجروح شده بود زخم­های زیاد پیکرش را سیمرغ یک شبه التیام می­بخشد.
حضرت علی(ع) و رستم چنان وجود ویژه­ای دارند که در برابر آنها جادو، دیو و اژدها چیزی نیست. حضرت علی(ع) خود می­گوید:
منم حیدر و شیر پروردگار
نیندیشم ار دهر گیرد سوار
به نزدیک من دیو و جادو یکی است
اگر صد هزار است گر اندکی است
و با ضربه­ای اژدهای سهمگین را به دو نیم می­کند.
از آن پیش کاید بدو بر، زیان
یکی ذوالفقارش بزد بر میان
به زخمه به دو نیمه کردش نگون
وزو دامن کوه شد غرق خون
رستم نیز در خوان سوم اژدهای مهیبی را از پای در می­آورد. حضرت علی یک تنه حریف صدلشکر است. در بزرگ خاور زمین را- در حالی که در یک دست پسر دارد و در دست دیگر خنجر- از جای  می­کند و پشت خود می­اندازد.
* * *
نویسنده در این مبحث چنین نتیجه می­گیرد: «خرق عادت در حماسه دینی جنبه اعتقادی دارد و اعمال خارق­العاده مردان و پهلوانان دینی همانند معجزه و کرامت است و معجزه وکرامت نیز با منطق عینی و تجربه علمی انسان عادی، قابل سنجش نیست. اما چون مردم بدان اعتقاد دارند با شنیدن چنان اعمال خارق­العاده­ای دچار شگفتی نمی­شوند.»
* * *
عشق در این کتاب به زیبایی و گستردگی شاهنامه فردوسی نیست. این کتاب سراسر از خون و بریده شدن سر و دست است. اما زمانی که از عشق سخن به میان می­آید زیباست.
ز خاور یکی دختر آورده­اند
اسیرش بدین کشور آورده­اند
نگاری به بالای سرو سهی
بهاری همه خوبی و فرهی
خرد فتنه­ی چشم جادوی اوست
پریشان و شوریده­ی موی اوست
ز مشک سیه بسته بر گل نقاب
گرفته به شب دامن آفتاب
خواندن کتاب فرصتی است تا با ادبیات قرن هشتم و نهم هجری آشنایی پیدا کنیم و به شعر ناب نزدیک شویم. شهربانو حق شناس حق مطلب را ادا کرده­اند و با پرداختن همه جانبه به اثر، آن را در چشم ما خواستنی­تر کرده­اند.

اَنیس آخرِ همین هفته می­آید
از سید علی صالحی کتاب­های زیادی چه در زمینه نثر (رمان) و چه شعر به چاپ رسیده است. صالحی شاعری است که کتابهایش مورد اقبال طبقه کتابخوان قرار گرفته است. در کتاب آخر او «اَنیس آخرِ همین هفته می­آید» سادگی و روانی اشعار بیشتر از هر چیز جلب توجه می­کند. گویا صالحی می­خواهد زندگی خود را به مخاطبانش نشان دهد. حدیث نفس در بیشتر شعرها به چشم می­خورد. گویی شاعر میل دارد خواننده تکه­های جورچینی را به هم بچسباند تا به کنه زندگانی و سرگذشت او پی ببرد.
صالحی در اول کتاب مقدمه­ای دارد خواندنی. او از ستایش شعر شروع می­کند، به کودکی باز می­گردد و اثر شعر را بر خود و چرا شاعر شده است با خوانندگان در میان می­گذارد. نثر این مقدمه خاطره گونه آنقدر ساده و صمیمی است که آدم جز باور آنچه  را که او می­گوید چاره دیگری ندارد. او در مورد شعر حرفهای جالبی دارد که باور او را نسبت به شعر برملا می­کند.
*درد شفابخش نوشتن، ابتلا به شعر، به دوست داشتن، به دوست داشته شدن، و مردم، و صلح، و آزادی، آزادی آدمی، شعر آزادم می­کند از اندوه، نجاتم می­دهد از تاریکی، از فاصله، از تکرار، نخست غریزه بود، بعد به لذت رسید، و امروز درک دنیاست شعر، و همین!
و دیگر هیچ. نمی­دانم از درایت مخفی آن، خاصه  به وقت سرودن، شدن، برآمدن، بودن. (صص 9 و 10)
*پیش از رسیدن به راز خواندن و رؤیای نوشتن، لذت هوش ربای شنیدن شعر، برای من معجزه بود؛ حیرتی شوق آور و بی پایان، چندان که خیال می­کردم نوعی ورد شفاست. نوعی دعای درد افکن، نوعی سوگند یقین. و مثل باران است که یک وقت­هایی از آسمان می­بارد. (ص 11)
*یک روز اتفاق عجیبی رخ داد. یقیناً پنج سال بیش نداشتم. از دور دست­ها، از سمت «دره­ی­ مورت» که آبشخور آهوها، کل­ها و گاه درندگانی مثل پلنگ و دره گرگها بود (خاصه به وقت غروب). آواز هزار حنجره شنیدم. انگار هزاران زن و مرد با هم آواز می­خواندند. مثل همیشه با پای برهنه دویدم به جانب بارش آوازها، اما کلماتشان روشن نبود. به مقصد رسیدم، قبیله­ای شادمان در حصار ناپیدای درختچه­های مورت و پشت انجیرها آواز می­خواندند. سحرانگیز و غیرزمینی. من زیر صخره­ی مشرف به آن بهشت، پنهان شده بود (م)، خورشید کج شده بود به سمت خواب. سمت رفتن. دیدم پلک­هایم دارد سنگین می­شود. نفهمیدم میان آن حظ کودکانه کی خوابم در ربود. از سر و صدای مردم بیدار شدم. پسین رو به شب می­دوید. صدای پدرم بود که به قدر هزار کوه مرا به نام می­خواند. با هراس برخاستم. مادرم همه بود و فامیل. پدر دست مادرم را گرفت، وگرنه سیلی را خورده بودم.
بین راه همه­ی داستان را گفتم. پدر گفت: چطور به دندان درنده نرفتی! مادر گفت: آواز آدمی نبود. قبیله جن است. گاهی سفر می­کنند. اگر می­فهمیدند حالا علی نداشتیم. (صفحه 12)
سیدعلی جادو شده بود. جادوی شعر و هنر و این کم چیزی نیست که انسان از کودکی در چنین دامی اسیر شود. در حقیقت شعر همانند شولایی او را می­پوشاند و از سرما و گرمای ظاهری نجات می­داد. در مقدمه نوشته که چگونه سنین بر او گذشته تا به امروز که 54 ساله است رسیده.
* * *
همانطور که گفته شد شاعر در این کتاب به درد دل نشسته است. او قصد دارد ماجراهای عاطفی و زمانه­های شعری را که بر او گذشته است برای ما بازگو کند. شعرها سرشار از عاطفه و مهربانی هستند. گویی او سعی دارد چیزی را به ما بگوید. حس می­کند مورد اتهامی واهی چه از جانب طبیعت و چه مردمان قرار گرفته است. او می­خواهد مظلومیت خود را ثابت کند.
به من بگو
در اشاره­ی آرام تو به راه،/ چه دارویی از دریا،/ چه حکمتی از مرگ،/ چه مزموری از خاموشی پرده­ها/ پنهان بود/ که پیش از نخستین سفر/ از منزل مه گرفته آفتاب فهمیدم/ راه ما دشوار است؟ ما/ چان بدر بردگانِ جنگل و رگبار/ دشت­ها، کوه­ها و دریاهای بسیاری را/ دور زدیم/ تا به امنیتِ عجیب این دقیقه رسیدیم/
حیرتا/ از من دلیل و اثبات خستگی می­خواهند/ ساده­اند، نمی­دانند!/ من به آنها گفتم/ به همین سنگ بازمانده از ویرانه­های وحشت/ نگاه کنید/ نگفته می­شود فهمید/ که ما از راه دوری آمده­ایم/ راه ما ساده نبوده  است/ راه ما آسان نبوده است/
ما به دعوت دریا/ به اینجا رسیده­ایم/ به سنگ نگاه کن/ سنگ دارد خوابِ قله­ی ماه را می­بیند/ لازم است عده­ای/ آرام آرام به احتمال آرامش/ اعتماد کنند،/ روز/ روشن خواهد شد/ روز/ اسامی همه اشیاء را به یاد خواهد آورد/ تنفس درخت پر از بوی تاریکی ست/ اما نباید از غبار پا در هوای ظلمت بترسیم/ راه، راه است/ اشتباه نکنید/ هر کسی که خیره به سر شاخه­ای شد/ نه به دسته­ی تبر می­اندیشد/ نه به هیزم زمستانی./ زندگی چیز دیگری ست/ البته اگر بگذارند از دوست داشتن خود نترسیم!
شاعر در این کتاب دلمویه­های خود را جمع کرده است، اما به خاطر تعداد زیاد شعرها که سعی شده است به صورتی دیالوگی با مخاطب در میان گذاشته شود، تکرار مفهومی در شعرها زیاد است. در حقیقت شاعر خودش را تکرار کرده است. موفق­ترین شعرها شعرهای اجتماعی اوست. مانند شعر بالا و چند شعر عالی دیگر. شعرهای عاطفی و از سردرد او کم نیستند که روح و احساس آدمی را به چالش می­کشند، اما تکرار آن واژه و حتی رنج­های مشابه خواننده را کسل می­کند. صالحی از جمله شاعرانی است که شعر بد ندارد. ممکن است همه در سطح بسیار عالی نباشند، اما خیلی خوبند. امکان ندارد در کتابی از او شعرهای شعر از هر نظر یافت نشود. همین کتاب را نیز تا آخر با لذت می­توان خواند اما حجم کتاب برای چنین حدیث نفس­هایی زیاد است و آدمی در دام تکرار گرفتار می­آید. حال شما را به شعری دیگر میهمان می­کنیم:
کمی آرام تر
با من/ با زبان خودم/ صحبت کنید/ چکارم دارید مرتب می­گویید برو!
چرا باید از این خواب و خانه بگریزم/ اینجا/ همین نداشته­های همیشه/ به این دوزخ دلنشین عادتم داده­اند/ کجا بروم؟/ چرا بروم؟/ من آنقدر ساده­ام/ که حتی هوای مانده ملولم نمی­کند.
اینجا/ همه چیز/ هر چه بخواهم هست!/ درد، دشنام، کوفت، مرض، زهرمار/ من می­خواهم اگر دردی هست/ به همین زبان مادری... با خودم،/ اگر دشنامی هست/ حرفی هست/ هر چه/ هر چه به ذهنتان می­رسد... با خودم
شما اشتباه می­کنید/ شما بیش از حد/ روی من حساب گشوده و کتاب بسته­اید! من/ بی سواد از سیاهی شب و/ بی خبر از خواب سپیده دم/ چیزی سرم نمی­شود.
من می­خواهم همین جا زندگی کنم/ من/ پیش از تولد شما/ بارها به دست دیگران مُرده­ام/ به دست/ نه از دست دیگران!
اینجا/ همین گوشه­ی کناره­های بی هوا حتی/ تا واژه هست/ من هم هستم/ فقط می­خواهم چشمه خُردی باشم،/ اما همین دامنه/ گُل سه پنج روزه­ای/ اما همین حدود/ واژه­ی کم حرفی/ اما همین کتاب
من به عبور آرام باد وُ/ زمزمه پنهان همین سایه/ بسنده کرده­ام/ چنین انتظار عظیمی آیا/ به زعم شما غیرممکن است؟!
شما کوتاه بیایید!/ چرا من؟
دارم کمی خسته می­شوم/ شناسنامه­ام را پس بدهید/ من/ همین فردا/ از خاطره­ی جمعی اردیبهشت خواهم رفت/ اما شما/ سرانجام یک روز پشیمان خواهید شد
یادتان باشد/ هر ملتی/ گاهی/ به شاعر ساده­ای مثلِ من/ نیاز مطلق دارد.