صفحه 8--19 آبان 90
همسر شيشه اي ضمن سوزندان دست هاي دختر 5 ساله اش، او را خفه كرد
پایگاه اطلاع رسانی پلیس: زن درحالي كه قسمت هايي از صورتش را به دليل
اسيدپاشي همسر معتادش از دست داده بود، گفت:
«احمد» ضمن سوزاندن دست هاي دختر
5 ساله ام او را خفه كرد. حتما اين دفعه دادگاه ديگر حق را به من مي دهد چون همه دلايل براي اثبات جرم همسرم مهياست و...
پنبه دانه هاي برف، زمين را سپيد كرده بود، اما گويي اين سپيدي هيچ تاثيري بر زندگي سياه من نمي گذاشت، نمي توانست كه بگذارد... چرا كه شايد قاليباف تار و پود زندگي من، بختم را با نخ هاي سياه بافته بود... نمي دانم... اين خلاصه سرگذشت دختري بود كه نامش به شيريني زندگيش نبود... شيرين...
او سه سال بود كه هر روز به همراه پدر پيرش به دادگاه مي رفت اما نمي توانست از همسر
شيشه اي اش طلاق بگيرد، چرا كه هنوز نتوانسته بود اعتياد او را ثابت كند.
در اين مدت هر روز مزه دست هاي احمد را كه به جاي نان آوري؛ نان بر خانواده بود مي چشيد... وقتي نئشگي اش بالا بود قصد سرگرمي داشت...!!!
روزها ادامه داشت و شيرين هر روز در راهروهاي دادگاه پيرتر و پيرتر مي شد؛ يك روز با اين ادعا كه همسرش قصد كشتن او و بچه اش را دارد پيش قاضي مي رفت و ديگر روز به اميد اثبات اعتياد همسرش...
شيرين ديگر نمي دانست چه كند در حالي كه اشك از ديدگانش سرازير بود و تنها به اميد خدا به خانه برگشت.
روزي كه وقت شد درد دلش را برايم بازگو كند، شايد اميدش بيشتر شد براي رهايي از اين زندگي... شايد هم مرحمي براي زخم هايش مي خواست... نمي دانم...
مي گفت:" در ماه هاي اخير وضعيت زندگيمان بد شده بود هر روز دريغ از ديروز، ديگر همسرم حس و حال كار كردن نداشت و اگر پولي هم از فروختن اسباب و اثاثيه خانه مان در مي آورد، خرج اعتيادش مي شد.
"... بهار، دخترم از بس حسرت ميوه و لباس و اسباب بازي بر دلش مانده است... كه حتي نامشان را هم فراموش كرده... از نان و پنير خسته شده... ديگر نمي دانم بايد چه كار كنم...
شيرين در يك روز سرد زمستاني مجبور شد كه يكي از كليه هايش را بفروشد... وقتي داشت در مورد اين مطلب حرف مي زد گويي كوهي از غم بر دلش نشسته... در اين باره با رنج حرف مي زد...
"... گوشي را برداشتم به شماره هايي كه از ديوار بيمارستان ها برداشته بودم و مي دانستم خريدار كليه هستند زنگ زدم..."
او كليه اش را به قيمت يك روز تفريح
كاخ نشينان شمال تهران فروخته بود... تنها چهار ميليون تومان... ناقابل براي عضوي مهم از بدن يك زن...
".... چشمتان روز بد نبيند... وقتي احمد از اين موضوع مطلع شد زندگيم را سياه كرد و پول را ظرف دو ماه از دستم بيرون كشيد و دود كرد رفت هوا..."
زن در حالي كه چشمان عسلي رنگش را به زور باز نگه داشته بود... گفت:" ناراحت از دست دادن پول هايم نيستم... چون حداقل بهار چند روزي طعم برآورده شدن آرزو هايش را چشيد.
"... اين زندگي كه نه... نكبت همينطور ادامه داشت و من هر روز به دادگاه مي رفتم و دادخواست هاي متعددم را پر مي كردم...تمبر مي زدم... از اين اتاق به آن اتاق مي رفتم... هر كس و ناكس را مي ديدم... تا اينكه بتوانم حق خود را از دنيا بگيرم... از احمد... از همه كساني كه در حقم ظلم كردند... اما در اين ميان تمبر باطله به زندگي خودم هم مي خورد و هيچ اتفاقي براي رها شدن از دست اين مرد نمي افتاد.
در اين ميان كار احمد تنها شده بود تهديد آزار... تا اينكه يك روز احمد گفت اگر دوباره به دادگاه بروم و دنبال طلاق باشم... زندگيم
را مي گيرد....
و بلاخره آن روز سياه رسيد... روزي كه شيرين قرباني شقاوت احمد شد و تا آخر عمر نشاني ظلم يك مرد بر چهره اش نمايان ماند... شيرين در توصيف آن روز سياه چنين گفت: "... احمد آن روز دايم بيرون مي رفت و كمتر چرت مي زد... انگار سرحال تر بود... مدام با خود حرف مي زد و انگار دو دوتا چهارتا مي كرد... شايد مي خواست كاري كند... اما وقتي عصر به خانه آمد و هديه اي
سوزناك برايم آورد.... تازه فهميدم سعي مي كرده پاسخ تمام اين سال ها تحمل و صبوريم را بدهد... تازه فهميدم مي خواهد جواب زحماتم را بدهد... و چه خوب جوابم را داد... هديه اش يك پارچ اسيد بود كه زندگيم را سياه تر كرد... براي هميشه...
عصر آن روز هنگامي كه شيرين با دخترش در حال بازي در حياط خانه بود... احمد با پارچ اسيد وارد خانه شده و بي بهانه اسيد را به سمت او پاشيده بود... صورت و دست هاي شيرين در اثر اسيد سوخته و كمي از اسيدها نيز به دست هاي دخترش پاشيده شده بود...
"... احمد گفت: شيرين بيا مي خوام باهات صحبت كنم، دختر 5 ساله ام نيز طبق معمول دنبال من راه افتاد روبه روي احمد كه ايستادم فكر مي كردم حالش بهتر شده و مي خواهد بعد از قرني با من و دخترش حرف بزند؛ هنوز در اين فكر بودم كه ناگهان احمد پارچ پر از اسيد را
به صورتم پاشيد...
... تمام صورتم مي سوخت... انگار آتش به جانم زده بودند... پوست صورتم را مي ديدم كه در حال ذوب شدن است... فريادم در ميان خنده هاي عصبي احمد گم شده بود... اما با شنيدن صداي گريه بچه ام، درد خودم يادم رفت."
"... نمي دانم از كجاي اين زندگي بگويم، دست هاي دخترم به علت پاشيده شدن اسيد در حالي كه پشت من قايم شده بود، سوخت..."
آن روز در حالي كه شيرين پول و وضعيت مناسبي نداشت با فرياد كودكش را در آغوش گرفته و از خانه بيرون دويد تا شايد راهي پيدا كند براي نجات... اهالي كه صداي او را شنيده بودند وي را به بيمارستان مي رسانند اما...
"... درمانگاه در همان كوچه خودمان بود... تقريبا ما را مي شناخت وقتي وضعيتم را ديد سعي كرد كمك كند... به او گفتم تو رو خدا دستاي دخترم را هر طور مي توني خوب كن، من مهم نيستم... دخترم مهمه... بهارم طاقت نداره...
چند روز بعد به خاطر اين موضوع به دادگاه رفتم و پرونده اي در خصوص اسيد پاشي همسرم تشكيل دادم.
زماني كه به خانه برگشتم احمد را كه بر اثر كشيدن مواد و خوردن مشروب مست كنار اتاق افتاده بود، ديدم، چشمان درشت قرمزش را باز كرد و گفت: بازم رفتي دادگاه، دست بردار... مردي بهتر از من پيدا نمي كني.
چيزي نگفتم، دو ساعتي نگذشته بود كه احمد بلند شد و دست دخترم بهار را گرفت؛ گفتم احمد تو رو خدا با آن كاري نداشته باش هنوز درد دستاش خوب نشده... لبخندي زد و گفت چرا جلوي عشق ورزيدن من به دخترم را مي گيري، بهارم دستت خيلي سوخته، ببخشيد بابا من نمي خواستم اين اتفاق براي تو بيافته.
بهار هم حرف هاي دروغ پدرش را باور نمي كرد و سعي داشت از او دور شود، اما احمد گفت مي خواهيم بستني بخوريم، زود برمي گرديم...
بهار كه اسم بستني را شنيد به دنبال احمد روانه مغازه شد يك ساعت بعد احمد برگشت؛ بهش گفتم احمد؛ بهار چي شد؟
گفت: گم شده نمي دانم داشتم بستني مي خرييدم ديگر نديدمش.
آن موقع بود كه دنيا به سرم خراب شد تا ظهرآن روز همه جا را دنبال بهارم گشتم ولي هيچ اثري از بهار نبود.
موضوع را به پليس اطلاع دادم دو روزي وضع بر اين منوال بود و من هر روز چشم انتظار برگشتن بهارم بودم... تا اينكه يك روز زنگ خانه به صدا در آمد رفتم جلوي در پليس بود ولي خبري از دخترم نبود گفتم آقا تورو خدا زودتر بگيد بهارم چي شده... مرد سرش را به زير انداخت و گفت همراهم بياييد، سر راه گفتم آقا كلانتري محل ما سمت ديگر است شما كجا مي رويد؟
مامور چيزي نگفت اما وقتي تابلوي پزشكي قانوني را ديدم ديگر اميدم نااميد شد پله ها را نمي توانستم بالا بروم، دستام مي لرزيد و چشمانم نمي ديد.
در سردخانه زني با لباس سفيد ايستاده بود و به محض ديدن من كشويي را بيرون كشيد و ملحفه را كنا زدم، نه بهار... بهارم.. همه كسم.. دنياي من... ديگر چيزي نفهميدم.
وقتي بعد از به گفته پدرم 5 روز بهوش آمدم فهميدم كه همسرم دختر 5 ساله ام را در آن روز به بهانه خريد بستني بيرون برده و در راه چون دخترم علاوه بر بستني، چيزهاي ديگري نيز از او مي خواسته، احمد عصباني شده و گلوي بهارم را محكم گرفته و خفه اش می کند.
وقتي احمد به خودش آمده سر افتاده و چشمان بسته دخترم را روي دستانش حس كرده و چون ترسيده بود او را داخل چاهي در آن نزديكي انداخته بود.
خداي من.... شيرين در حالي كه صدايش مي لرزيد، هق هق گريه امانش نمي داد.
پایان گروگانگیری 300 میلیونی پسر دانش آموز در پاکستان
مهر: پسر دانش آموز که با انگیزه اخاذی
300 میلیونی ربوده شده و به پاکستان منتقل می شود، پس از 8 ماه با تلاش کارآگاهان پلیس آگاهی سیستان و بلوچستان آزاد و به آغوش خانواده بازگشت.
شانزدهم اسفند 89 والدین پسر 13 ساله ای با مراجعه به ماموران پلیس زاهدان از ناپدید شدن مرموز او خبر دادند.
آنها در شکایت خود گفتند که اقبال صبح برای رفتن به مدرسه از خانه خارج شد و دیگر بازنگشت. با طولانی شدن غیبت او به مدرسه اش
رفته اما بعداً مشخص شد او به مدرسه
نرفته است.
پس از این شکایت پرونده در اختیار کارآگاهان پلیس آگاهی قرار گرفت و ماموران، تجسس را در این رابطه آغاز کردند.
در نخستین گام دو فرضیه قتل و آدم ربایی مطرح شد اما با گذشت چند روز از ماجرا و تماس نگرفتن آدم ربایان فرضیه گروگانگیری کمرنگ شد. از سوی دیگر در این مدت جسدی که با مشخصات پسر دانش آموز شباهت داشته باشد در منطقه کشف نشد.
در ادامه عکس و مشخصات اقبال در اختیار پلیس سراسر کشور قرار گرفت که ردیابی ها در این شاخه نیز بی نتیجه ماند.
تجسس های پلیسی برای یافتن اقبال ادامه داشت تا اینکه پانزدهم خرداد امسال مردی ناشناس در تماس با پدر او اعلام کرد پسر
دانش آموز را ربوده و به پاکستان انتقال داده است. او برای آزادی اقبال درخواست 300 میلیون تومان کرد. پس از این تماس روند رسیدگی به پرونده وارد مرحله تازه ای شد و کاراگاهان با ردیابی تماس مرد آدم ربا دریافتند او از یک تلفن اعتباری در پاکستان تماس گرفته است.
تجسس های پلیسی در این رابطه ادامه داشت تا اینکه دونفر از رابطان آدم ربایان در زاهدان شناسایی و دستگیر شدند. با دستگیری دو عضو این باند ماموران با کمک ریش سفیدان وارد گفتگو با تبهکاران شدند.
سرهنگ محسن عطار رئیس پلیس آگاهی سیستان و بلوچستان با اشاره به این خبر گفت: با گذشت 8 ماه از این گروگانگیری آدم ربایان که عرصه را برخورد تنگ می دیدند شامگاه پانزدهم آبان گروگان خود را در یکی از محله های زاهدان رها کردند.
پسر دانش آموز در جریان تحقیقات پلیسی گفت: روز حادثه در حال رفتن به مدرسه بودم که 3 سرنشین یک دستگاه 206 سد راهم شده و مرا به زور ربودند و به خانه ای منتقل کردند. در آنجا مرد دیگری حضور داشت که در این مدت از من نگهداری می کرد.
سرهنگ عطار افزود: با رهایی گروگان تحقیقات برای دستگیری سایر اعضای این باند ادامه دارد.
سرقت طلاي دختربچهها به بهانه دادن نوشمك
ایسنا: مردي كه به بهانه تعارف كيك، كلوچه، نوشمك و روسري اعتماد دختربچهها را جلب و طلاهای آنان را به سرقت ميبرد، دستگير شد.
ماموران كلانتري 153وليعصر، در اول خردادماه سال گذشته، با حضور فردي در جريان وقوع سرقتي از يك دختر خردسال قرار گرفتند.
اين فرد به مأموران اعلام کرد که سرنشين يک دستگاه خودرو 206 نقرهاي رنگ، به بهانه اين که قصد دادن خوراکي «نوشمك» به دختر خردسالش دارد، اقدام به سرقت طلا و جواهرات همراه دختر وي کرده و به سرعت از محل متواري شده است.
با آغاز تحقيقات مأموران تجسس کلانتري، مأموران اطلاع پيدا کردند که سرقتهاي مشابه ديگري در محدوده «شهرک وليعصر» به وقوع پيوسته که با شناسايي مالباختگان جديد و با توجه به افزايش اين تعداد موضوع به صورت ويژه در دستور کار مأموران دايره تجسس قرار گرفت.
در ادامه تحقيقات، مأموران دايره تجسس ويژه با انجام تحقيقات از برخي شاهدان صحنه شماره پلاک خودرو را شناسايي كردند که با انجام تحقيقات از مالک خودرو مشخص شد که خودرو به صورت استيجاري در اختيار فردي
31 ساله به نام «بهرام» قرار گرفته است.
ماموران با شناسايي محل تردد بهرام، سرانجام وي در هشتم آبان ماه سال جاري هنگامي كه قصد داشت تا خودرو 206 را براي شست و شو
به کارواش منتقل کند شناسايي و در بازرسي از داخل خودرو نيز يک قبضه چاقو، يک عدد قيچي آهن بر و تعدادي کيک، کلوچه و همچنين تعدادي روسري بچهگانه كشف كردند.
با دستگيري متهم و اعتراف صريح وي به سرقت طلا و جواهرات بچهها، پرونده به دستور بازپرس شعبه هفتم دادسراي ناحيه 18 تهران در اختيار پايگاه پنجم پليس آگاهي تهران بزرگ قرار گرفت.
با انتقال متهم به پايگاه پنجم و انجام تحقيقات، وي در ادامه اعترافات خود به کارآگاهان گفت: با تهيه موادخوراکي مورد علاقه کودکان و به بهانه دادن نوشمک و روسري به دختربچهها، ابتدا با جلب اعتماد، طلاهاي آنان را در يک لحظه با قيچي آهنبر ميبريدم، سپس به سرقت ميبردم.
با توجه به اعترافات متهم درباره سرقت طلا و جواهرات همراه دختران خردسال و احتمال افزايش تعداد مالباختگان، کارآگاهان پايگاه پنجم در ادامه تحقيقات خود موفق به شناسايي دهها مالباختهاي شدند که توسط متهم مورد سرقت قرار گرفته بودند.
سرهنگ کارآگاه علياکبر اسدي، رييس پايگاه پنجم پليس آگاهي تهران بزرگ در ادامه اعلام اين خبر گفت: اين سارق در برخي از محلها و مناطق جنوب و جنوبغرب تهران به ويژه در عبدلآباد، خانيآباد، نعمتآباد و شهرک وليعصر اقدام به سرقت طلا و جواهرات دختربچهها كرده است.
وي از همه مالباختگاني که از خرداد ماه سال جاري بدين شيوه و توسط سرنشين يک دستگاه خودرو 206 نقرهاي يا آبي رنگ مورد سرقت طلا و جواهرات قرار گرفتهاند خواست تا براي شناسايي متهم و طرح شکايات خود به اداره پنجم پليس آگاهي تهران بزرگ واقع در خيابان وحدت اسلامي مراجعه كنند.
«احمد» ضمن سوزاندن دست هاي دختر
5 ساله ام او را خفه كرد. حتما اين دفعه دادگاه ديگر حق را به من مي دهد چون همه دلايل براي اثبات جرم همسرم مهياست و...
پنبه دانه هاي برف، زمين را سپيد كرده بود، اما گويي اين سپيدي هيچ تاثيري بر زندگي سياه من نمي گذاشت، نمي توانست كه بگذارد... چرا كه شايد قاليباف تار و پود زندگي من، بختم را با نخ هاي سياه بافته بود... نمي دانم... اين خلاصه سرگذشت دختري بود كه نامش به شيريني زندگيش نبود... شيرين...
او سه سال بود كه هر روز به همراه پدر پيرش به دادگاه مي رفت اما نمي توانست از همسر
شيشه اي اش طلاق بگيرد، چرا كه هنوز نتوانسته بود اعتياد او را ثابت كند.
در اين مدت هر روز مزه دست هاي احمد را كه به جاي نان آوري؛ نان بر خانواده بود مي چشيد... وقتي نئشگي اش بالا بود قصد سرگرمي داشت...!!!
روزها ادامه داشت و شيرين هر روز در راهروهاي دادگاه پيرتر و پيرتر مي شد؛ يك روز با اين ادعا كه همسرش قصد كشتن او و بچه اش را دارد پيش قاضي مي رفت و ديگر روز به اميد اثبات اعتياد همسرش...
شيرين ديگر نمي دانست چه كند در حالي كه اشك از ديدگانش سرازير بود و تنها به اميد خدا به خانه برگشت.
روزي كه وقت شد درد دلش را برايم بازگو كند، شايد اميدش بيشتر شد براي رهايي از اين زندگي... شايد هم مرحمي براي زخم هايش مي خواست... نمي دانم...
مي گفت:" در ماه هاي اخير وضعيت زندگيمان بد شده بود هر روز دريغ از ديروز، ديگر همسرم حس و حال كار كردن نداشت و اگر پولي هم از فروختن اسباب و اثاثيه خانه مان در مي آورد، خرج اعتيادش مي شد.
"... بهار، دخترم از بس حسرت ميوه و لباس و اسباب بازي بر دلش مانده است... كه حتي نامشان را هم فراموش كرده... از نان و پنير خسته شده... ديگر نمي دانم بايد چه كار كنم...
شيرين در يك روز سرد زمستاني مجبور شد كه يكي از كليه هايش را بفروشد... وقتي داشت در مورد اين مطلب حرف مي زد گويي كوهي از غم بر دلش نشسته... در اين باره با رنج حرف مي زد...
"... گوشي را برداشتم به شماره هايي كه از ديوار بيمارستان ها برداشته بودم و مي دانستم خريدار كليه هستند زنگ زدم..."
او كليه اش را به قيمت يك روز تفريح
كاخ نشينان شمال تهران فروخته بود... تنها چهار ميليون تومان... ناقابل براي عضوي مهم از بدن يك زن...
".... چشمتان روز بد نبيند... وقتي احمد از اين موضوع مطلع شد زندگيم را سياه كرد و پول را ظرف دو ماه از دستم بيرون كشيد و دود كرد رفت هوا..."
زن در حالي كه چشمان عسلي رنگش را به زور باز نگه داشته بود... گفت:" ناراحت از دست دادن پول هايم نيستم... چون حداقل بهار چند روزي طعم برآورده شدن آرزو هايش را چشيد.
"... اين زندگي كه نه... نكبت همينطور ادامه داشت و من هر روز به دادگاه مي رفتم و دادخواست هاي متعددم را پر مي كردم...تمبر مي زدم... از اين اتاق به آن اتاق مي رفتم... هر كس و ناكس را مي ديدم... تا اينكه بتوانم حق خود را از دنيا بگيرم... از احمد... از همه كساني كه در حقم ظلم كردند... اما در اين ميان تمبر باطله به زندگي خودم هم مي خورد و هيچ اتفاقي براي رها شدن از دست اين مرد نمي افتاد.
در اين ميان كار احمد تنها شده بود تهديد آزار... تا اينكه يك روز احمد گفت اگر دوباره به دادگاه بروم و دنبال طلاق باشم... زندگيم
را مي گيرد....
و بلاخره آن روز سياه رسيد... روزي كه شيرين قرباني شقاوت احمد شد و تا آخر عمر نشاني ظلم يك مرد بر چهره اش نمايان ماند... شيرين در توصيف آن روز سياه چنين گفت: "... احمد آن روز دايم بيرون مي رفت و كمتر چرت مي زد... انگار سرحال تر بود... مدام با خود حرف مي زد و انگار دو دوتا چهارتا مي كرد... شايد مي خواست كاري كند... اما وقتي عصر به خانه آمد و هديه اي
سوزناك برايم آورد.... تازه فهميدم سعي مي كرده پاسخ تمام اين سال ها تحمل و صبوريم را بدهد... تازه فهميدم مي خواهد جواب زحماتم را بدهد... و چه خوب جوابم را داد... هديه اش يك پارچ اسيد بود كه زندگيم را سياه تر كرد... براي هميشه...
عصر آن روز هنگامي كه شيرين با دخترش در حال بازي در حياط خانه بود... احمد با پارچ اسيد وارد خانه شده و بي بهانه اسيد را به سمت او پاشيده بود... صورت و دست هاي شيرين در اثر اسيد سوخته و كمي از اسيدها نيز به دست هاي دخترش پاشيده شده بود...
"... احمد گفت: شيرين بيا مي خوام باهات صحبت كنم، دختر 5 ساله ام نيز طبق معمول دنبال من راه افتاد روبه روي احمد كه ايستادم فكر مي كردم حالش بهتر شده و مي خواهد بعد از قرني با من و دخترش حرف بزند؛ هنوز در اين فكر بودم كه ناگهان احمد پارچ پر از اسيد را
به صورتم پاشيد...
... تمام صورتم مي سوخت... انگار آتش به جانم زده بودند... پوست صورتم را مي ديدم كه در حال ذوب شدن است... فريادم در ميان خنده هاي عصبي احمد گم شده بود... اما با شنيدن صداي گريه بچه ام، درد خودم يادم رفت."
"... نمي دانم از كجاي اين زندگي بگويم، دست هاي دخترم به علت پاشيده شدن اسيد در حالي كه پشت من قايم شده بود، سوخت..."
آن روز در حالي كه شيرين پول و وضعيت مناسبي نداشت با فرياد كودكش را در آغوش گرفته و از خانه بيرون دويد تا شايد راهي پيدا كند براي نجات... اهالي كه صداي او را شنيده بودند وي را به بيمارستان مي رسانند اما...
"... درمانگاه در همان كوچه خودمان بود... تقريبا ما را مي شناخت وقتي وضعيتم را ديد سعي كرد كمك كند... به او گفتم تو رو خدا دستاي دخترم را هر طور مي توني خوب كن، من مهم نيستم... دخترم مهمه... بهارم طاقت نداره...
چند روز بعد به خاطر اين موضوع به دادگاه رفتم و پرونده اي در خصوص اسيد پاشي همسرم تشكيل دادم.
زماني كه به خانه برگشتم احمد را كه بر اثر كشيدن مواد و خوردن مشروب مست كنار اتاق افتاده بود، ديدم، چشمان درشت قرمزش را باز كرد و گفت: بازم رفتي دادگاه، دست بردار... مردي بهتر از من پيدا نمي كني.
چيزي نگفتم، دو ساعتي نگذشته بود كه احمد بلند شد و دست دخترم بهار را گرفت؛ گفتم احمد تو رو خدا با آن كاري نداشته باش هنوز درد دستاش خوب نشده... لبخندي زد و گفت چرا جلوي عشق ورزيدن من به دخترم را مي گيري، بهارم دستت خيلي سوخته، ببخشيد بابا من نمي خواستم اين اتفاق براي تو بيافته.
بهار هم حرف هاي دروغ پدرش را باور نمي كرد و سعي داشت از او دور شود، اما احمد گفت مي خواهيم بستني بخوريم، زود برمي گرديم...
بهار كه اسم بستني را شنيد به دنبال احمد روانه مغازه شد يك ساعت بعد احمد برگشت؛ بهش گفتم احمد؛ بهار چي شد؟
گفت: گم شده نمي دانم داشتم بستني مي خرييدم ديگر نديدمش.
آن موقع بود كه دنيا به سرم خراب شد تا ظهرآن روز همه جا را دنبال بهارم گشتم ولي هيچ اثري از بهار نبود.
موضوع را به پليس اطلاع دادم دو روزي وضع بر اين منوال بود و من هر روز چشم انتظار برگشتن بهارم بودم... تا اينكه يك روز زنگ خانه به صدا در آمد رفتم جلوي در پليس بود ولي خبري از دخترم نبود گفتم آقا تورو خدا زودتر بگيد بهارم چي شده... مرد سرش را به زير انداخت و گفت همراهم بياييد، سر راه گفتم آقا كلانتري محل ما سمت ديگر است شما كجا مي رويد؟
مامور چيزي نگفت اما وقتي تابلوي پزشكي قانوني را ديدم ديگر اميدم نااميد شد پله ها را نمي توانستم بالا بروم، دستام مي لرزيد و چشمانم نمي ديد.
در سردخانه زني با لباس سفيد ايستاده بود و به محض ديدن من كشويي را بيرون كشيد و ملحفه را كنا زدم، نه بهار... بهارم.. همه كسم.. دنياي من... ديگر چيزي نفهميدم.
وقتي بعد از به گفته پدرم 5 روز بهوش آمدم فهميدم كه همسرم دختر 5 ساله ام را در آن روز به بهانه خريد بستني بيرون برده و در راه چون دخترم علاوه بر بستني، چيزهاي ديگري نيز از او مي خواسته، احمد عصباني شده و گلوي بهارم را محكم گرفته و خفه اش می کند.
وقتي احمد به خودش آمده سر افتاده و چشمان بسته دخترم را روي دستانش حس كرده و چون ترسيده بود او را داخل چاهي در آن نزديكي انداخته بود.
خداي من.... شيرين در حالي كه صدايش مي لرزيد، هق هق گريه امانش نمي داد.
پایان گروگانگیری 300 میلیونی پسر دانش آموز در پاکستان
مهر: پسر دانش آموز که با انگیزه اخاذی
300 میلیونی ربوده شده و به پاکستان منتقل می شود، پس از 8 ماه با تلاش کارآگاهان پلیس آگاهی سیستان و بلوچستان آزاد و به آغوش خانواده بازگشت.
شانزدهم اسفند 89 والدین پسر 13 ساله ای با مراجعه به ماموران پلیس زاهدان از ناپدید شدن مرموز او خبر دادند.
آنها در شکایت خود گفتند که اقبال صبح برای رفتن به مدرسه از خانه خارج شد و دیگر بازنگشت. با طولانی شدن غیبت او به مدرسه اش
رفته اما بعداً مشخص شد او به مدرسه
نرفته است.
پس از این شکایت پرونده در اختیار کارآگاهان پلیس آگاهی قرار گرفت و ماموران، تجسس را در این رابطه آغاز کردند.
در نخستین گام دو فرضیه قتل و آدم ربایی مطرح شد اما با گذشت چند روز از ماجرا و تماس نگرفتن آدم ربایان فرضیه گروگانگیری کمرنگ شد. از سوی دیگر در این مدت جسدی که با مشخصات پسر دانش آموز شباهت داشته باشد در منطقه کشف نشد.
در ادامه عکس و مشخصات اقبال در اختیار پلیس سراسر کشور قرار گرفت که ردیابی ها در این شاخه نیز بی نتیجه ماند.
تجسس های پلیسی برای یافتن اقبال ادامه داشت تا اینکه پانزدهم خرداد امسال مردی ناشناس در تماس با پدر او اعلام کرد پسر
دانش آموز را ربوده و به پاکستان انتقال داده است. او برای آزادی اقبال درخواست 300 میلیون تومان کرد. پس از این تماس روند رسیدگی به پرونده وارد مرحله تازه ای شد و کاراگاهان با ردیابی تماس مرد آدم ربا دریافتند او از یک تلفن اعتباری در پاکستان تماس گرفته است.
تجسس های پلیسی در این رابطه ادامه داشت تا اینکه دونفر از رابطان آدم ربایان در زاهدان شناسایی و دستگیر شدند. با دستگیری دو عضو این باند ماموران با کمک ریش سفیدان وارد گفتگو با تبهکاران شدند.
سرهنگ محسن عطار رئیس پلیس آگاهی سیستان و بلوچستان با اشاره به این خبر گفت: با گذشت 8 ماه از این گروگانگیری آدم ربایان که عرصه را برخورد تنگ می دیدند شامگاه پانزدهم آبان گروگان خود را در یکی از محله های زاهدان رها کردند.
پسر دانش آموز در جریان تحقیقات پلیسی گفت: روز حادثه در حال رفتن به مدرسه بودم که 3 سرنشین یک دستگاه 206 سد راهم شده و مرا به زور ربودند و به خانه ای منتقل کردند. در آنجا مرد دیگری حضور داشت که در این مدت از من نگهداری می کرد.
سرهنگ عطار افزود: با رهایی گروگان تحقیقات برای دستگیری سایر اعضای این باند ادامه دارد.
سرقت طلاي دختربچهها به بهانه دادن نوشمك
ایسنا: مردي كه به بهانه تعارف كيك، كلوچه، نوشمك و روسري اعتماد دختربچهها را جلب و طلاهای آنان را به سرقت ميبرد، دستگير شد.
ماموران كلانتري 153وليعصر، در اول خردادماه سال گذشته، با حضور فردي در جريان وقوع سرقتي از يك دختر خردسال قرار گرفتند.
اين فرد به مأموران اعلام کرد که سرنشين يک دستگاه خودرو 206 نقرهاي رنگ، به بهانه اين که قصد دادن خوراکي «نوشمك» به دختر خردسالش دارد، اقدام به سرقت طلا و جواهرات همراه دختر وي کرده و به سرعت از محل متواري شده است.
با آغاز تحقيقات مأموران تجسس کلانتري، مأموران اطلاع پيدا کردند که سرقتهاي مشابه ديگري در محدوده «شهرک وليعصر» به وقوع پيوسته که با شناسايي مالباختگان جديد و با توجه به افزايش اين تعداد موضوع به صورت ويژه در دستور کار مأموران دايره تجسس قرار گرفت.
در ادامه تحقيقات، مأموران دايره تجسس ويژه با انجام تحقيقات از برخي شاهدان صحنه شماره پلاک خودرو را شناسايي كردند که با انجام تحقيقات از مالک خودرو مشخص شد که خودرو به صورت استيجاري در اختيار فردي
31 ساله به نام «بهرام» قرار گرفته است.
ماموران با شناسايي محل تردد بهرام، سرانجام وي در هشتم آبان ماه سال جاري هنگامي كه قصد داشت تا خودرو 206 را براي شست و شو
به کارواش منتقل کند شناسايي و در بازرسي از داخل خودرو نيز يک قبضه چاقو، يک عدد قيچي آهن بر و تعدادي کيک، کلوچه و همچنين تعدادي روسري بچهگانه كشف كردند.
با دستگيري متهم و اعتراف صريح وي به سرقت طلا و جواهرات بچهها، پرونده به دستور بازپرس شعبه هفتم دادسراي ناحيه 18 تهران در اختيار پايگاه پنجم پليس آگاهي تهران بزرگ قرار گرفت.
با انتقال متهم به پايگاه پنجم و انجام تحقيقات، وي در ادامه اعترافات خود به کارآگاهان گفت: با تهيه موادخوراکي مورد علاقه کودکان و به بهانه دادن نوشمک و روسري به دختربچهها، ابتدا با جلب اعتماد، طلاهاي آنان را در يک لحظه با قيچي آهنبر ميبريدم، سپس به سرقت ميبردم.
با توجه به اعترافات متهم درباره سرقت طلا و جواهرات همراه دختران خردسال و احتمال افزايش تعداد مالباختگان، کارآگاهان پايگاه پنجم در ادامه تحقيقات خود موفق به شناسايي دهها مالباختهاي شدند که توسط متهم مورد سرقت قرار گرفته بودند.
سرهنگ کارآگاه علياکبر اسدي، رييس پايگاه پنجم پليس آگاهي تهران بزرگ در ادامه اعلام اين خبر گفت: اين سارق در برخي از محلها و مناطق جنوب و جنوبغرب تهران به ويژه در عبدلآباد، خانيآباد، نعمتآباد و شهرک وليعصر اقدام به سرقت طلا و جواهرات دختربچهها كرده است.
وي از همه مالباختگاني که از خرداد ماه سال جاري بدين شيوه و توسط سرنشين يک دستگاه خودرو 206 نقرهاي يا آبي رنگ مورد سرقت طلا و جواهرات قرار گرفتهاند خواست تا براي شناسايي متهم و طرح شکايات خود به اداره پنجم پليس آگاهي تهران بزرگ واقع در خيابان وحدت اسلامي مراجعه كنند.
+ نوشته شده در 2011/11/10 ساعت 5:5 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی