زاویه دید

*هـ-یادداشت­هایی درباره من راوی ذهنی (صصص 112، 113 و 114)

نویسندگان باتجربه اغلب به گمان اینکه من راوی ذهنی، زاویه دید ساده­ای است از آن استفاده و داستان من راوی را دقیقاً  همان گونه که از زبان خودش جاری می­شود تعریف می­کنند. اما اگر نویسنده با برخی از اصول استفاده از زاویه دید من راوی ذهنی آشنا نباشد، ارزش و تأثیر آن را از بین می­برد.
الف- من راوی ذهنی همیشه شخصیت اصلی است و حوادثی را که برای خودش اتفاق افتاده است یا دارد اتفاق می­افتد، تعریف می­کند. ضمن اینکه صمیمی است و باید از کلمه­ها و جمله­هایی استفاده کند که به سابقه و وضعش بخورد و لحنش نیز تقریباً شبیه کسی است که دارد اعتراف می­کند.
مثال- ده سالی را به خاطر اختلاس 4 میلیون دلار از سازمان بخت آزمایی کانزاس، در زندان فولسام گذراندم. همه پولها را صرف میهمانی­های پرشور و  مخدر کرده بودم. وقتی زندانم تمام شد، از زندگی در شهر بزرگ می­ترسیدم. قراردادی با دیر اوپن هارت در یوتا بستم و با دست بدون دستکش، شروع به پرورش پیچک­های گل کاغذی کردم.
ب-دغدغه اصلی من راوی ذهنی در مواجهه با شخصیت­های دیگر بیشتر کشف و تجزیه و تحلیل ذهن خودآگاه خودش است و هنگامی که بحرانی عاطفی موجب مکاشفه درونی­اش می­شود، پس از ذکر رویداد، معنی مکاشفه را توضیح می­دهد. اما نمی­تواند موقعی که شخصیتش دارد تغییر می­کند، نحوه تغییر شخصیتش را توضیح دهد. چون به لحاظ عاطفی غرق در روند بحرانی تغییر شخصیت خویش است و چون موقع رخ دادن این  تغییر، کسی آن را توضیح نمی­دهد، به نظر ناگهانی می­آید. اما پس از اینکه شخصیت تغییر کرد، من راوی باید برخی از مراحل تغییر شخصیتش را شرح دهد و این بر تغییر شخصیت وی صحه می­گذارد.
مثال: با گونی پر از بذر پیچک­های گل کاغذی دیر را ترک کردم. می­خواستم در سرتاسر آمریکا از آن پیچکها بکارم. به دستانم نگاه کردم و دوباره یکه خوردم. زگیل­ها و دمل­های سرطان مانند دستم خوب شده بود. باید سه ماه قبل
که داشتم پیش از عبادت شامگاهی مراسم
عشای ربانی حرکت می کردم و دیدم دملها و زگیل­های روی دستم خوب شده به خاصیت دارویی برگ پیچک­های گل کاغذی پی می­بردم. نمی­دانستم چه چیز دستم را خوب کرده است.
ج-من راوی ذهنی همزمان نمی­تواند احساس و فکر کند. احساس و افکار هر کدام کاربردهای متفاوتی دارند. احساس باعث می­شود که من راوی ذهنی
بی درنگ از خود واکنش نشان دهد.
مثال: بیل را در زمین سنگلاخ فرو کردم: در این خاک مزخرف! خیار هم به عمل نمی­آید.
افکار شخصیت هنگامی بیان می­شود که من راوی ذهنی سعی می­کند با جمع بندی، احساس­های قبلی­اش را معنی کند.
مثال: معنی ندارد انسان از دست خاک عصبانی بشود. خاک که شعور ندارد. از قصدی که سعی نمی­کند کاری کند تا نشود در آن پیچک کاشت.
من هم این زمین را برای اینکه مال دولت نبود انتخاب کردم، اما باید می­فهمیدم که این زمین رایگان، مزخرف است.
د- نویسندگانی که می­خواهند رمانی با زاویه دید من راوی ذهنی بنویسند از یک چیز نهی شده­اند. نویسندگان بی تجربه اغلب وسوسه می­شوند تا با صحبت مستقیم با خواننده، کاری کنند تا وی بیشتر در داستان غرق شود که این شیوه غلط به منزله مداخله در داستان است.
مثال: مأموریت من برای کاشت پیچک­های گل کاغذی در سرتاسر آمریکا داشت شکست می­خورد. اگر شما هم کمرتان از ورم مفاصل (آرتروز) خم شده بود چه می­کردید؟ آیا باز هم در سرما و گرما و هنگام وزش باد، کار می­کردید؟ استراحت نمی­کردید؟ آیا انسان بودن گناه است؟
هـ- اگر رویدادهای رمان من راوی ذهنی در دو یا بیش از دو سال اتفاق بیفتد، شخصیت باید تغییر جسمانی­اش را نیز افشا کند.
مثال: آفتاب کم کم موهایم را سفید می­کرد و در اثر راهپیمایی از ایالتی به ایالت دیگر و حمل گونی بذرهای پیچک، 15 کیلو وزن کم کرده بودم و بازوی دست راستم کلفت تر از بازوی دست چپم شده بود.
با اشاره به تغییرهای جسمانی، خواننده گذشت زمان و نیز تغییر را بیشتر باور می­کند.
*و-گفت وگو و تغییر زاویه دید (صصص 125، 126 و 127)
گفت­وگو در داستان کاربردهای مختلفی دارد. صدایی دیدنی است. اما اغلب کارش تبادل صرف اطلاعات در صحنه داستان نیست. بلکه می­تواند همزمان چندین کار را انجام دهد. مثلاً حالت به وجود آمده میان دو نفر را تشدید و به اتفاق­های احتمالی آینده اشاره کند.
مثال: (زن و شوهری دارند درباره مسایل مالی با هم جر و بحث می­کنند):
«الا» بس است دیگر، اینقدر سر پول مرا اذیت نکن! چه کار کنم؟ می­خواهی بروم و دخل
اغذیه فروشی را بزنم؟ یا شاید پمپ بنزین را؟ گفتم که من فقط بدشانسی آوردم.
تو هیچ کارت درست نیست. تو آدم شکست خورده­ای هستی، اما برای من مهم نیست چه کار می­کنی. فقط غذای روی میز را تهیه کن و اجاره خانه را بده.
در مثال بالا نویسنده علاوه بر افشای ناسازگاری زن و شوهر و برخی از علل آن، خواننده را برای اتفاق احتمالی دیگری نیز آماده می­کند. مثلاً ممکن است شوهر از سر ناچاری دست به جنایتی بزند و طبعاً اگر این اتفاق رخ دهد دیگر خواننده غافلگیر نمی­شود، چرا که نویسنده انگیزه شخصیت را پیشاپیش فاش کرده است و نیز در صورتی که وی پولی از اغذیه فروشی سرقت کند خواننده آن را باور می­کند.
همچنین از گفت­وگو می­توان برای تغییر زاویه دید، سرعت و لحن نثر داستان استفاده کرد.
مثال: و یکی دمدمی مزاج است. جمله­هایی که به کار می­برد لطیف و کمی بلند است. مادر او زنی
واقع بین، عادی و جمله­هایش کوتاه و مقطع است.
«مادر، من خیلی تنها هستم. احساس سردرگمی و سرگردانی می­کنم. می­دانی، احساس یک جور
بی هدفی»
«ویکی تکالیف مدرسه­ات را بنویس، دارد دیر می­شود.»
«چطور می­توانی وقتی روح من به فغان آمده از مدرسه صحبت کنی؟»
مادرش در ماشین لباس خشک کنی را محکم بست و با قدمهای بلند از اتاق بیرون رفت. فکر کرد: «این بچه مرا فرسوده می­کند. وقتی جوانتر بودم هیچ کس را تحمل نمی­کردم.»
در مثال بالا، نویسنده زاویه دید و یکی را تغییر داده و از زاویه دید مادرش استفاده کرده است. به علاوه سرعت آهسته داستان را نیز تند و ضمن افشای شخصیت و نگرش وی اشاره کوتاهی نیز به گذشته مادر کرده است.
*ز- زاویه دید چند لایه اول شخص (صص 219 و 220)
رمان با زاویه دید چند لایه اول شخص به نویسنده امکان می­دهد تا مهارت خود را در زمینه گفتگونویسی، روایت اول شخص، ارایه طرح پیچیده و افشای ادراک تیپهای مختلف نشان دهد. اما اگر نویسنده با دقت و ماهرانه از این شیوه استفاده کند، در غیر این­صورت زاویه دید، بر داستان تحمیل یا احتمالاً خواننده گیج خواهد شد.
داستان و طرح: وصیت نامه مردی ثروتمند را خانواده­اش می­خواند. مرد برای هر یک از چهار فرزندش یک چهارم نقشه گنجی پنجاه میلیون دلاری را به ارث گذاشته است. اما اگر آنها با هم دنبال گنج نگردند به این پول گزاف دست نخواهند یافت. خط طرح داستان، به نحوه جستجوی آنها می­پردازد.
در اینجا نویسنده از زاویه دید اول شخص استفاده می­کند. اما برای بازگویی داستان هر یک از برادرها، فصول و صحنه­ها را تغییر می­دهد. آنها هر کدام داستان فعالیت­های خود، اتفاق­هایی را که رخ می­دهد و داستان  اتحاد، دشمنی­ها، حرص، شجاعت، وفاداری، خیانت، جاه طلبی و رفتار خشونت­آمیز خود را تعریف می­کنند و زاویه دیدهای داستان دائماً تغییر می­کند.
اما این شکل رمان نویسی مشکل است ولی اگر نویسنده از عهده نوشتن آن برآید، داستانی جذاب خلق کرده است. هنگامی که نویسنده داستان را از زاویه دید یکی از شخصیت­ها روایت می­کند، برخی یا همه شخصیت­های اصلی دیگر، باید در صحنه حضور داشته باشند. اما نویسنده طرح، روابط و حوادث داستان را از زاویه دید همین شخصیت ارایه می­دهد و سپس داستان را از زاویه دید شخصیت دیگر بازگو می­کند ولی همان طرح و روابط را البته نه به شکل دفعه قبل، به نمایش می­گذارد.
بدین معنی که داستان را این بار کسی که معیارها، اصول اخلاقی، احساس­ها و تمایلات متفاوتی دارد روایت می­کند و سپس نویسنده زاویه دید برادر سوم را با همان وضعیت و روابط می­کاود. اما خواننده به اختلاف­هایی پی می­برد که حتی خود شخصیت­ها از آن مطلع نیستند.
در این حالت خواننده بیش از شخصیت­ها می­داند اگر چه هنوز اطلاعات نویسنده بیش از اوست و باز خواننده نمی­داند که نویسنده طرح داستان را چگونه
پی ریزی خواهد کرد.
علاوه بر داستان اصلی شخصیت­های منفرد، ایشان داستان­هایی فرعی و مربوط به خود نیز دارند. بدین معنی که هر برادر جدا از داستانی که به نقشه و گنج مربوط می­شود، داستانی خصوصی هم دارد و این داستان­ها متقابلاً خواننده را با زندگی و منافع شخصیت­های دیگر و داستان­های ثالثی آشنا می­کند.
بنابراین می­توان رمان را  تنها روی زندگی چهار نفر متمرکز کرد و رمانی کوتاه نوشت و یا رمان­هایی دنباله­دار و گسترده نوشت که زندگی چهار نفر را که درگیر حوادث بی شمار و در مدت زمانی طولانی از تاریخ هستند، دربرمی­گیرد.