صفحه 6--21 آبان 90
از گلستان من ببر ورقی
حکایت اول
پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد بیچاره درآن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن، که گفتهاند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید.
وقت ضرورت چو نماند گریز دست بگیرد سر شمشیر تیز
اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکلبِ
ملک پرسید چه میگوید یکی از وزرای نیک محضر گفت ای خداوند همیگوید
(وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ) ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت وزیر دیگر که ضدّ او بود، گفت ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت ملک روی از این سخن در هم آمد و گفت آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثتی و خردمندان گفتهاند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنهانگیز
هر که شاه آن کند که او گوید حیف باشد که جز نکو گوید
بر طاق ایوان فریدون نبشته بود:
جهان ای برادر نماند به کس دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
حکایت دوم
یکی از ملوک خراسان محمود سبکتکین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشم خانه همیگردید و نظر همیکرد سایر حکما از تأول این فرو ماندند مگر درویشی که به جای آورد و گفت هنوز نگران است که ملکش با دگرانست.
بس نامور بزیر زمین دفن کردهاند
کز هستیش بروی زمین بر نشان نماند
وان پیر لاشه را که سپردند زیر گل
خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند
زنده است نام فرّخ نوشیروان به خیر
گر چه بسی گذشت که نوشیروان نماند
خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر
زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند
حکایت سوم
ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر بهکراهت و استحقار درو نظر میکرد پسر به فراست و استبصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر الشاه نظیفه و الفیلُ جیفه.
اقلُّ جبالِ الارضِ طورٌ و اِنّهُ لاَعظَمُ عندَ اللهِ قدراً وَ منزلا
***
آن شنیدی که لاغری دانا
گفت باری به ابلهی فربه
اسب تازی و گر ضعیف بود
همچنان از طویله خر به
پدر بخندید و ارکان دولت به پسندیدند و برادران بجان برنجیدند.
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
هر بیشه گمان مبر نهالی
باشد که پلنگ خفته باشد
شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نهاد چون لشگر از هر دو طرف روی در هم آورند اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود و گفت:
آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من
آن منم گر در میان خاک و خون بینی سری
کانکه جنگ آرد به خون خویش بازی میکند
روز میدان وانکه بگریزد به خون لشگری
این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت:
ای که شخص منت حقیر نمود تا درشتی هنر نپنداری
اسب لاغر میان بکار آید
روز میدان نه گاو پرواری
آوردهاند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک جماعتی آهنگ گریز کردند پسر نعره زد و گفت ای مردان بکوشید تا جامه زنان نپوشید سواران را بگفتن او تهور زیادت گشت و به یک بار حمله آوردند شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهد خویش کرد.
برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند خواهرش از غرفه بدید دریچه بر هم زد پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت محالست که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند.
کس نیاید به زیر سایه بوم
ور همای از جهان شود معدوم
پدر را از این حال آگهی دادند برادرانش را بخواند و گوشمالی بواجب بداد پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه مرضی معین کرد تا فتنه
بنشست و نزاع برخاست که ده درویش در گلیمی
بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.
نیم نانی گر خورد مرد خدا
بذل درویشان کند نیمی دگر
ملک اقلیمی بگیرد پادشاه
همچنان در بند اقلیمی دگر
حکایت چهارم
طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب به حکم آنکه ملاذی منیع از قلّه کوهی گرفته بودند و ملجأ و مأوای خود ساخته مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرّت ایشان مشاورت همیکردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد.
درختی که اکنون گرفتست پای به نیروی شخصی برآید ز جای
و گر همچنان روزگاری هلی
به گردونش از بیخ بر نگسلی
سر چشمه شاید گرفتن به بیل
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل
سخن بر این مقرر شد که یکی به تجسس ایشان بر گماشتند و فرصت نگاه میداشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و بقعه خالی مانده تنی چند مردان واقعه دیده جنگ آزموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند. شبانگاهی که دزدان باز آمدند سفر کرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود چندان که پاسی از شب در گذشت.
قرص خورشید در سیاهی شد یونس اندر دهان ماهی شد
مردان دلاور از کمین به در جستند و دست یکان یکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند همه را به کشتن اشارت فرمود اتفاقاً در آن میان جوانی بود میوه عنفوان شبابش نورسیده و سبزه گلستان عذارش نو دمیده یکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت این پسر هنوز از باغ زندگانی بر نخورده و از ریحان جوانی تمتع نیافته توقّع به کرم و اخلاق خداوندیست که ببخشیدن خون او بر بنده منت نهد ملک روی از این سخن در هم کشید و موافق رای بلندش نیامد
و گفت:
پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبدست
نسل فساد اینان منقطع کردن اولی تر است و بیخ تبار ایشان بر آوردن که آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچه
نگه داشتن کار خردمندان نیست:
ابر اگر آب زندگی بارد
هرگز از شاخ بید بر نخوری
با فرومایه روزگار مبر
کز نی بوریا شکر نخوری
وزیر این سخن بشنید طوعاً و کرهاً بپسندید و بر حسن رای ملک آفرین خواند و گفت آنچه خداوند دام ملکه فرمود عین حقیقت است که اگر در صحبت آن بدان تربیت یافتی طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی امّا بنده امیدوارست که در صحبت صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان گیرد که هنوز طفل است و سیرت بغی و عناد در نهاد او متمکن نشده و در خبرست مامن مولود الا و قد یولدُ علی الفطرةِ ثم ابواه یهوّدانَه وَ یُنصرانه و یُمجّسانِه
با بدان یار گشت همسر لوط خاندان نبوّتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند پی نیکان گرفت و مردم شد
این بگفت و طایفه ای از ندمای ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از سر خون او در گذشت و گفت بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم.
دانی که چه گفت زال با رستم گرد†
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد
دیدیم بسی که آب سرچشمه خرد چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد
فی الجمله پسر را به ناز و نعمت بر آوردند و استادان به تربیت او نصب کردند تا
حسن خطاب و ردّ جواب و آداب خدمت ملوکش در آموختند و در نظر همگان پسندیده آمد باری وزیر از شمایل او در حضرت ملک شمّه ای میگفت که تربیت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قدیم از جبلت او به در برده ملک را تبسم آمد و گفت.
عاقبت گرگ زاده گرگ شود گرچه با آدمی بزرگ شود
سالی دو برین بر آمد طایفه اوباش محلت بدو پیوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی قیاس برداشت و در مغاره دزدان به جای پدر بنشست و عاصی شد. ملک دست تحیر به دندان گزیدن گرفت و گفت:
شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی
ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و از شوره بوم خس
زمین شوره سنبل بر نیارد
درو تخم و عمل ضایع مگردان
نکویی با بدان کردن چنان است که بد کردن به جای نیک مردان
حکایت پنجم
سرهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی
زاید الوصف داشت هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا
بالای سرش ز هوشمندی
میتافت ستاره بلندی
فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفتهاند توانگری به هنرست نه به مال و بزرگی به عقل نه به سال ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی فایده نمودند.
دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست
ملک پرسید که موجب خصمی اینان در حق تو چیست؟ گفت در سایه دولت خداوندی دام ملکه همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمیشود الاّ به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند.
توانم آنکه نیازارم اندرون کسی حسود را چه کنم کو ز خود به رنج درست
بمیر تا برهی ای حسود کین رنجیست
که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست
شور بختان به آرزو خواهند مقبلان را زوال نعمت و جاه
گر نبیند به روز شب پره چشم
چشمه آفتاب را چه گناه
راست خواهی هزار چشم چنان کور بهتر که آفتاب سیاه
دعوای زن و شوهر
نفوس بد نزن، منفی نگر نباش، ذهنت را آلوده نساز، حرف از شر مزن، کج منشین و مثبت بیندیش ... اگر رخصتش میدادیم میرفت تا آنجایی که نباید میرفت. گفتیم دو تا سنگ را هم اگر کنار یکدیگر بگذاریم، یکروز از هم جدا میشوند.
باید واقعیت پذیر باشی و حقیقت جو . زن و شوهر هستند دیگر. یک روز با هم خوبند، یکروز...! انسان است و ارتباطها. این ارتباطها گاهی کامل نیست. خدشهای، سکتهای، نقصی و چیزی بر آن وارد میشود. رابطه زن و شوهر هم این طور است.
همه اش که عشق نیست.
در زندگی مشترک گاهی غم و غصه هم رخنه میکند، بگو مگو هم پیش میآید و اختلاف سلیقه هم که مدام وجود دارد. زندگی است دیگر. بر سر بچه ها، مسایل مالی، بر سر فامیل، بر سر این و آن و خلاصه هزار دنگ و فنگ دارد این زندگی کجمدار و روزگار غدار بد رفتار و البته گاهی هم خوشرفتار، اما عاقل آن است که این موارد را از سر بگذراند و زیاد جدی نگیرد. به ویژه وقتی که آدم قرار است آبروداری هم بکند. وقتی هم که در یک چهار دیواری به نام آپارتمان زندگی میکند. البته اگر در یک خانه ویلایی هم زندگی میکنیم سعی کنیم جر و بحثهای خانوادگی را کش ندهیم، ادامه ندهیم، به اوج نرسانیم، فوری قطع کنیم و خاتمه بدهیم. اما در آپارتمان قضیه حساس تر است. دور تا دور شما، آدم گوش تا گوش نشسته است. بعضی از آنها فضول محله تشریف دارند. منتظر هستند سر و صدایی از جانب شما بشنوند.
به قول قدیمی ها یک کلاغ چهل کلاغش میکنند و میگذارند در کف بی کفایت همقطارانشان و لحظه شماری میکنند شما حرفی بزنی، دادی بکشی، هواری بزنی، فریادی از گلویت بیرون بجهد. همان را بکنند علم و چنان گنده اش میکنند که خر بیار و باقالی بار کن. البته همه همسایگان اینجوری نیستند. هستند همسایگانی که متین، باوقار و آبروحفظ کن و راز دار همسایه هستند. به سایر همسایگان کاری ندارند، خبرگزاری نیستند، نه میبرند و نه میآورند، سرشان توی دخل و خرج خودشان است، به اطرافیان کاری ندارند و نه خیری دارند و نه شری، اما زن و شوهر عاقل آنهایی هستند که موقع جر و بحث و مسایل خانوادگی، بتوانند زبان خود را مهار کنند.
صدای خود را مهار کنند، همان طوری که صدای تلویزیون منزل را مهار میکنند. عصبانیت خود را مهار کنند. خشم خود را مهار کنند... خلاصه هی مهار کنند به ویژه اگر در آپارتمان زندگی میکنند. آن هم آپارتمانهای امروزی که بعضی بساز و بندازها با مقوا میسازند.
زن و شوهر آپارتمان نشین اگر صحبتی، بحثی، جدلی، مرافعه ای،
ادعایی، اعتراضی و انتقادی با هم دارند، قشنگ بنشینند و مانند دوتا انسان متمدن امروزی شهر نشین و شهروند با کفایت، درایت، سیاست و کیاست، گفتمان کنند. آرام، متین و با منطق سخن بگویند و همسایگان صدای آنها را نشنوند.
به اصطلاح امروزی ها تابلو نشوند و در همین چهار چوب خانه خودشان با آرامش و متانت اختلافهای پیش پا افتاده خود را حل کنند. اختلافهای پیش دست افتاده را بگذارند برای وقتی دیگر. باید همیشه در نظر داشته باشند که: دیوار موش داره، موش هم... بله، همان که خودتان هم میدانید.
وقت ضرورت چو نماند گریز دست بگیرد سر شمشیر تیز
اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکلبِ
ملک پرسید چه میگوید یکی از وزرای نیک محضر گفت ای خداوند همیگوید
(وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ) ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت وزیر دیگر که ضدّ او بود، گفت ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت ملک روی از این سخن در هم آمد و گفت آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثتی و خردمندان گفتهاند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنهانگیز
هر که شاه آن کند که او گوید حیف باشد که جز نکو گوید
بر طاق ایوان فریدون نبشته بود:
جهان ای برادر نماند به کس دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
حکایت دوم
یکی از ملوک خراسان محمود سبکتکین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشم خانه همیگردید و نظر همیکرد سایر حکما از تأول این فرو ماندند مگر درویشی که به جای آورد و گفت هنوز نگران است که ملکش با دگرانست.
بس نامور بزیر زمین دفن کردهاند
کز هستیش بروی زمین بر نشان نماند
وان پیر لاشه را که سپردند زیر گل
خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند
زنده است نام فرّخ نوشیروان به خیر
گر چه بسی گذشت که نوشیروان نماند
خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر
زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند
حکایت سوم
ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر بهکراهت و استحقار درو نظر میکرد پسر به فراست و استبصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر الشاه نظیفه و الفیلُ جیفه.
اقلُّ جبالِ الارضِ طورٌ و اِنّهُ لاَعظَمُ عندَ اللهِ قدراً وَ منزلا
***
آن شنیدی که لاغری دانا
گفت باری به ابلهی فربه
اسب تازی و گر ضعیف بود
همچنان از طویله خر به
پدر بخندید و ارکان دولت به پسندیدند و برادران بجان برنجیدند.
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
هر بیشه گمان مبر نهالی
باشد که پلنگ خفته باشد
شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نهاد چون لشگر از هر دو طرف روی در هم آورند اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود و گفت:
آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من
آن منم گر در میان خاک و خون بینی سری
کانکه جنگ آرد به خون خویش بازی میکند
روز میدان وانکه بگریزد به خون لشگری
این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت:
ای که شخص منت حقیر نمود تا درشتی هنر نپنداری
اسب لاغر میان بکار آید
روز میدان نه گاو پرواری
آوردهاند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک جماعتی آهنگ گریز کردند پسر نعره زد و گفت ای مردان بکوشید تا جامه زنان نپوشید سواران را بگفتن او تهور زیادت گشت و به یک بار حمله آوردند شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهد خویش کرد.
برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند خواهرش از غرفه بدید دریچه بر هم زد پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت محالست که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند.
کس نیاید به زیر سایه بوم
ور همای از جهان شود معدوم
پدر را از این حال آگهی دادند برادرانش را بخواند و گوشمالی بواجب بداد پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه مرضی معین کرد تا فتنه
بنشست و نزاع برخاست که ده درویش در گلیمی
بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.
نیم نانی گر خورد مرد خدا
بذل درویشان کند نیمی دگر
ملک اقلیمی بگیرد پادشاه
همچنان در بند اقلیمی دگر
حکایت چهارم
طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب به حکم آنکه ملاذی منیع از قلّه کوهی گرفته بودند و ملجأ و مأوای خود ساخته مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرّت ایشان مشاورت همیکردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد.
درختی که اکنون گرفتست پای به نیروی شخصی برآید ز جای
و گر همچنان روزگاری هلی
به گردونش از بیخ بر نگسلی
سر چشمه شاید گرفتن به بیل
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل
سخن بر این مقرر شد که یکی به تجسس ایشان بر گماشتند و فرصت نگاه میداشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و بقعه خالی مانده تنی چند مردان واقعه دیده جنگ آزموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند. شبانگاهی که دزدان باز آمدند سفر کرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود چندان که پاسی از شب در گذشت.
قرص خورشید در سیاهی شد یونس اندر دهان ماهی شد
مردان دلاور از کمین به در جستند و دست یکان یکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند همه را به کشتن اشارت فرمود اتفاقاً در آن میان جوانی بود میوه عنفوان شبابش نورسیده و سبزه گلستان عذارش نو دمیده یکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت این پسر هنوز از باغ زندگانی بر نخورده و از ریحان جوانی تمتع نیافته توقّع به کرم و اخلاق خداوندیست که ببخشیدن خون او بر بنده منت نهد ملک روی از این سخن در هم کشید و موافق رای بلندش نیامد
و گفت:
پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبدست
نسل فساد اینان منقطع کردن اولی تر است و بیخ تبار ایشان بر آوردن که آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچه
نگه داشتن کار خردمندان نیست:
ابر اگر آب زندگی بارد
هرگز از شاخ بید بر نخوری
با فرومایه روزگار مبر
کز نی بوریا شکر نخوری
وزیر این سخن بشنید طوعاً و کرهاً بپسندید و بر حسن رای ملک آفرین خواند و گفت آنچه خداوند دام ملکه فرمود عین حقیقت است که اگر در صحبت آن بدان تربیت یافتی طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی امّا بنده امیدوارست که در صحبت صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان گیرد که هنوز طفل است و سیرت بغی و عناد در نهاد او متمکن نشده و در خبرست مامن مولود الا و قد یولدُ علی الفطرةِ ثم ابواه یهوّدانَه وَ یُنصرانه و یُمجّسانِه
با بدان یار گشت همسر لوط خاندان نبوّتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند پی نیکان گرفت و مردم شد
این بگفت و طایفه ای از ندمای ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از سر خون او در گذشت و گفت بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم.
دانی که چه گفت زال با رستم گرد†
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد
دیدیم بسی که آب سرچشمه خرد چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد
فی الجمله پسر را به ناز و نعمت بر آوردند و استادان به تربیت او نصب کردند تا
حسن خطاب و ردّ جواب و آداب خدمت ملوکش در آموختند و در نظر همگان پسندیده آمد باری وزیر از شمایل او در حضرت ملک شمّه ای میگفت که تربیت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قدیم از جبلت او به در برده ملک را تبسم آمد و گفت.
عاقبت گرگ زاده گرگ شود گرچه با آدمی بزرگ شود
سالی دو برین بر آمد طایفه اوباش محلت بدو پیوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی قیاس برداشت و در مغاره دزدان به جای پدر بنشست و عاصی شد. ملک دست تحیر به دندان گزیدن گرفت و گفت:
شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی
ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و از شوره بوم خس
زمین شوره سنبل بر نیارد
درو تخم و عمل ضایع مگردان
نکویی با بدان کردن چنان است که بد کردن به جای نیک مردان
حکایت پنجم
سرهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی
زاید الوصف داشت هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا
بالای سرش ز هوشمندی
میتافت ستاره بلندی
فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفتهاند توانگری به هنرست نه به مال و بزرگی به عقل نه به سال ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی فایده نمودند.
دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست
ملک پرسید که موجب خصمی اینان در حق تو چیست؟ گفت در سایه دولت خداوندی دام ملکه همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمیشود الاّ به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند.
توانم آنکه نیازارم اندرون کسی حسود را چه کنم کو ز خود به رنج درست
بمیر تا برهی ای حسود کین رنجیست
که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست
شور بختان به آرزو خواهند مقبلان را زوال نعمت و جاه
گر نبیند به روز شب پره چشم
چشمه آفتاب را چه گناه
راست خواهی هزار چشم چنان کور بهتر که آفتاب سیاه
دعوای زن و شوهر
نفوس بد نزن، منفی نگر نباش، ذهنت را آلوده نساز، حرف از شر مزن، کج منشین و مثبت بیندیش ... اگر رخصتش میدادیم میرفت تا آنجایی که نباید میرفت. گفتیم دو تا سنگ را هم اگر کنار یکدیگر بگذاریم، یکروز از هم جدا میشوند.
باید واقعیت پذیر باشی و حقیقت جو . زن و شوهر هستند دیگر. یک روز با هم خوبند، یکروز...! انسان است و ارتباطها. این ارتباطها گاهی کامل نیست. خدشهای، سکتهای، نقصی و چیزی بر آن وارد میشود. رابطه زن و شوهر هم این طور است.
همه اش که عشق نیست.
در زندگی مشترک گاهی غم و غصه هم رخنه میکند، بگو مگو هم پیش میآید و اختلاف سلیقه هم که مدام وجود دارد. زندگی است دیگر. بر سر بچه ها، مسایل مالی، بر سر فامیل، بر سر این و آن و خلاصه هزار دنگ و فنگ دارد این زندگی کجمدار و روزگار غدار بد رفتار و البته گاهی هم خوشرفتار، اما عاقل آن است که این موارد را از سر بگذراند و زیاد جدی نگیرد. به ویژه وقتی که آدم قرار است آبروداری هم بکند. وقتی هم که در یک چهار دیواری به نام آپارتمان زندگی میکند. البته اگر در یک خانه ویلایی هم زندگی میکنیم سعی کنیم جر و بحثهای خانوادگی را کش ندهیم، ادامه ندهیم، به اوج نرسانیم، فوری قطع کنیم و خاتمه بدهیم. اما در آپارتمان قضیه حساس تر است. دور تا دور شما، آدم گوش تا گوش نشسته است. بعضی از آنها فضول محله تشریف دارند. منتظر هستند سر و صدایی از جانب شما بشنوند.
به قول قدیمی ها یک کلاغ چهل کلاغش میکنند و میگذارند در کف بی کفایت همقطارانشان و لحظه شماری میکنند شما حرفی بزنی، دادی بکشی، هواری بزنی، فریادی از گلویت بیرون بجهد. همان را بکنند علم و چنان گنده اش میکنند که خر بیار و باقالی بار کن. البته همه همسایگان اینجوری نیستند. هستند همسایگانی که متین، باوقار و آبروحفظ کن و راز دار همسایه هستند. به سایر همسایگان کاری ندارند، خبرگزاری نیستند، نه میبرند و نه میآورند، سرشان توی دخل و خرج خودشان است، به اطرافیان کاری ندارند و نه خیری دارند و نه شری، اما زن و شوهر عاقل آنهایی هستند که موقع جر و بحث و مسایل خانوادگی، بتوانند زبان خود را مهار کنند.
صدای خود را مهار کنند، همان طوری که صدای تلویزیون منزل را مهار میکنند. عصبانیت خود را مهار کنند. خشم خود را مهار کنند... خلاصه هی مهار کنند به ویژه اگر در آپارتمان زندگی میکنند. آن هم آپارتمانهای امروزی که بعضی بساز و بندازها با مقوا میسازند.
زن و شوهر آپارتمان نشین اگر صحبتی، بحثی، جدلی، مرافعه ای،
ادعایی، اعتراضی و انتقادی با هم دارند، قشنگ بنشینند و مانند دوتا انسان متمدن امروزی شهر نشین و شهروند با کفایت، درایت، سیاست و کیاست، گفتمان کنند. آرام، متین و با منطق سخن بگویند و همسایگان صدای آنها را نشنوند.
به اصطلاح امروزی ها تابلو نشوند و در همین چهار چوب خانه خودشان با آرامش و متانت اختلافهای پیش پا افتاده خود را حل کنند. اختلافهای پیش دست افتاده را بگذارند برای وقتی دیگر. باید همیشه در نظر داشته باشند که: دیوار موش داره، موش هم... بله، همان که خودتان هم میدانید.
+ نوشته شده در 2011/11/12 ساعت 5:10 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی