نیچه­ متفکر، یا نیچه­ شاعر

-1 کسی نمی­تواند تاثیر عمیق آراء فلاسفه بر جوامع را در ادوار مختلف تاریخ انکار نماید. فلاسفه علاوه بر تأثیری که بر سیر اندیشه و هنر داشته­اند، بر باورهای اخلاقی، روشهای سیاسی و... نیز اثرگذار بوده­اند. از تأثیر آراء افلاطون و نو افلاطونیان گرفته، تا اثر دیر پای افکار ارسطو، تا اندیشه­های مؤثر رواقیون، یا تسلط آموزه­های سنت اگوستین و آکویناس، یا انقلاب عظیم فکری و علمی که فلاسفه­ دوره روشنگری پدید آوردند، و تأثیر متفاوت و همزمان افکار روسو و ولتر و...

شاید ملموس­ترین نمونه برای انسان امروز، تأثیر بی چون و چرای دو فیلسوف قرن نوزدهم بر جریان اندیشه و همچنین وقایع قرن بیستم باشد، تأثیری که همچنان (هر چند بسیار رقیق تر) در قرن بیست و یکم نیز ادامه دارد: تأثیر مارکس و نیچه، که هنوز، با وجود فروپاشی نظامهای کمونیستی و شکسته شدن تابوی نظام­های توتالیتر و ظهور و حضور فلسفه­ها و فلاسفه جدید، انسان امروز نتوانسته خود را از زیر بار تأثیر آراء آنان رها سازد.
شاید علت این تاثیرات مانا را باید در کلان­نگری فلسفه­های قدیم جستجو کرد، که در ارائه آموزه های خود سعی می­کردند با فرمول بندی­های خود، به تمام سؤالات پیش روی انسان­ها پاسخ دهند، در حالی که از اواسط قرن بیستم به بعد، به علت رشد تصاعدی علم و فناوری، این کلان­نگری در فلاسفه، جای خود را به اندیشه در موارد خردتر داد، و شاید تنها مورد کلان نگری فلاسفه جدید، باور نسبی گرای آنان بوده باشد. اما در اینجا ناپرهیزی کرده و نظر خود را در مواجهه افراد با فلاسفه ابراز می کنم: شاید بتوان بر پایه میزان علاقه هر فرد به یکی از فلاسفه، میزان رشد فکری او و نقطه توقف تاریخی ذهنیت او را دریافت، یکی در قرن سوم پیش از میلاد مسیح قدم می­زند، دیگری در قرن دوم میلادی توقف نموده ... و صد البته بخش بزرگی از این مورد نسبت مستقیم دارد با نوع نگاه و تحلیل آن فرد از وضعیت و موقعیت جامعه­ای که در آن زندگی می­کند. مثل نگاه خاص ما به حافظ در چند دهه اخیر.
2 - تعداد کمی از فلاسفه مطرح بعد از نیچه را سراغ داریم که بخش، یا بخش­هایی از آراء آنان، از اندیشه­های نیچه تأثیر نپذیرفته، و یا در نقل قول ها و آوردن مثال­ها، خود را بی­نیاز از آثار نیچه دانسته باشند:
نخستین متنی که "سارتر" در دوران دانشجویی خود نوشت، متنی نیچه ای بود با نام "افسانه حقیقت"، از تأثیر نیچه بر افرادی چون "دلوز" ، "الکساندر کویره" و دیگران بسیار گفته­اند. و یکی از معروف ترین هنجارشکنان که با تحلیل­های خود بسیاری از نهادها و مؤسسه­های دولتی را به چالش کشید "میشل فوکو" است.
“فوکو” می­گوید: "آنچه برای نخستین بار در من میل به انجام کاری شخصی را برانگیخت، خواندن نیچه بود" (در گفتگو با نویسنده سرخپوست تبار "استیون ریگینز" در 1982). و در جای دیگر می گوید:
"... فقط می­توانم بگویم که صرفاً نیچه­ای هستم و تلاش می­کنم تا حد ممکن به کمک متن­های نیچه­ ای و نیز تزهای ضد نیچه (که با این حال نیچه­ای هستند) ببینم که در فلان عرصه و در مورد شماری از موضوع­ها چه می­توان کرد. من به دنبال هیچ چیز دیگری نیستم، بلکه به واقع همین را جست­و­جو می­کنم (ایران، روح یک جهان بی روح ص225).
و در تأیید تأثیر بزرگ نیچه بر فلاسفه است که فوکو می­گوید:" نیچه در سال 1972 در گفتمان کسانی مطرح شد که در دهه شصت مارکسیست بودند و به کمک نیچه مارکسیسم را ترک کردند".
3 - شاید علت این تأثیر ژرف و شگرف نیچه را، علاوه بر عمق اندیشه­های او، باید در مؤلفه هایی از این قبیل جست وجو کرد:
*•بر خلاف بسیاری از فلاسفه، نیچه برای توضیح افکار خود به آن حد مبالغه آمیز استفاده از واژگان خاص دست نمی­زند و دایره این گونه واژگان در آثار او، نسبت به حجم آثارش کم است. زبان سخت و دشواری که بسیاری از فلاسفه، حتی برای بدیهی­ترین موضوعات برمی­گزینند، مرزهای ممنوعه­ای را تداعی می­کنند که جادوگران قدیم برگرد دانش ابتدایی خود می کشیدند. به همین دلیل است که پرهیز نیچه از تن در دادن به آن پیچیدگی ها را، می­توان از نقاط قوت نوشته­های او به شمار آورد.
*•از مهمترین شاخصه­های اکثر آثار نیچه، گزیده گویی و ایجازی است که در بندبند گفتارهای او موجودند، و روش منحصر بفردی را پدید آورده که به "گفتار تندر گونه" معروف است، با فشردگی و قدرت مهیب جملات، درست همانند قدرت و تکانه­ای که در پاره­ای اشعار موجز سراغ داریم. نیچه خود در مذمت پیچیده­گویی می گوید: "امری نامشخص و پیچیده را امری مشخص و ساده می­دانیم”.
*•مؤلفه دیگر، همان "سهل و ممتنع بودن"سخن است. اکثر دغدغه­های نیچه، همان دغدغه­های عموم مردم می­باشند. در مواجهه با بسیاری از گزیده­گویی­های نیچه، شگفت زده می شویم که ما نیز با این مسایل روبرو شده­ایم، و تفاوت این فیلسوف با دیگران در آن است که مدتها بر روی این موضوعات اندیشیده، آنها را دست کم نگرفته، و پس از تعمق بسیار، اندیشه را در کوتاهترین قالب ریخته است. و حاصل این گزیده گویی­ها، کلیتی است قابل اعتنا، که از بهم پیوستگی اجزاء به ظاهر
کم اعتبار پدید آمده است.
*•بسیاری از عادات و هنجارهایی که جامعه از سر عادت بدانها متوسل شده، همواره از سوی نیچه، آن هم در قالب تندترین و بی رحمانه ترین جملات مورد نقد قرار گرفته اند. نیچه بسیاری از تابوها را شکست، و طرفه آنکه همان جامعه تابو زده آلمان، به شدت در برابر آراء فیلسوف (در زمان حیات او) مقاومت می کرد. خود او در آخرین سطرهای پیشگفتار "انسانی، بسیار انسانی" می گوید:
    "بر هیچ روانشناس و نشانه شناسی لحظه­ای پوشیده نمی­ماند که تکامل توصیف شده در این کتاب چه اهمیتی دارد. اما امروزه در کجا می توان روانشناسان را یافت؟ حتماً در فرانسه، شاید هم در روسیه، شک ندارم که در آلمان نیستند. دلایل این که چرا آلمانی­های امروزی حتی به این نکته افتخار هم می کنند کم نیست، و همین بس که برخی کتاب حاضر را
غیر آلمانی می­دانند. این کتاب آلمانی که در بین کشورها و ملت های فراوانی خوانندگان خود را یافته است... دقیقاً به این کتاب کمتر در آلمان توجه شده ... علت چیست؟ پاسخم داده­اند که: توقع این اثر از خواننده بسیار زیاد است و انسان­هایی بدون وظایف دشوار را خطاب قرار می­دهد و حسی لطیف و نازپرورده می خواهد... یعنی به تمام آن نیکی­هایی نیاز است که ما آلمانی ها امروزه فاقد آن هستیم. پس از چنین پاسخ محترمانه ای از فلسفه درس می­گیرم و سکوت اختیار می­کنم، زیرا... گاهی تنها با سکوت می­توان فیلسوف باقی ماند”.
*•و نمی توان از مؤلفه های آثار نیچه گفت، و از شاعرانگی موجود در آثار او یاد نکرد!
4 - در باره شاعرانگی آثار نیچه بسیار گفته و نوشته­اند، و جالب آنکه در اکثر ترجمه هایی که از نیچه به زبان فارسی موجود می باشند، مترجمان بیش از آنکه غم برگردان اندیشه­های نیچه را داشته باشند، بدنبال القاء حس شاعرانگی آثار این فیلسوف بزرگ بوده­اند. اگرچه متنی چون "چنین گفت زرتشت" با خصلت­های درونی خود و زبانی که بکار برده، مترجم را وادار به القاء شاعرانگی  متن به زبان ترجمه می­کند (ترجمه داریوش آشوری)، اما گویی مترجمان دیگر نیز خود را ملزم دانسته­اند تا آثار دیگر نیچه مثل "اراده قدرت" (ترجمه دکتر مجید شریف)، "غروب بتان" (ترجمه مسعود انصاری)، "سپیده دمان" (ترجمه علی عبدالهی) را نیز با همان اولویت القای حس شاعرانگی ترجمه کنند. در حالی که نیچه را در مرحله اول تا نهم یک فیلسوف می­شناسیم، و در مرحله دهم به عنوان یک شاعر.
در اینجا نمی­خواهیم وارد مبحث ترجمه شعر شویم که بحثی است بسیار کشدار و پردامنه، که نوع واژگان و موسیقی حاصل همنشینی بجای واژگان و خصوصیات آوایی هر زبان و شناخت زیر و بم ها و ظرفیت­های زبان و جایگاه معنایی واژگان و... باعث می­شوند تا در یک زبان معین ، شعری زیبا خلق شود، و هیچ ترجمه­ای قادر به انتقال آن حس اصیل نخواهد بود. در بهترین حالات، یک مترجم نخبه تنها می­تواند به یاری خصوصیات زبان ترجمه و با در نظر گرفتن سلایق هم زبانان خود، معنا را در قالبی جدید (که دیگر آن قالب قبلی با القاء همان حسیات نخواهد بود) بریزد و بس! این موضوع را می­توان از زوایای زیادی بررسی کرد، یکی از این منظرها را با توجه به نگاه رمان نویس مشهور ژاپنی "هاروکی موراکامی" طرح می نماییم. او می­گوید: "در ژاپن که هستم به ندرت سخنرانی می­کنم، اما در کشورهای دیگر تا به حال بارها سخنرانی کرده­ام... شاید عجیب باشد ولی در چنین برنامه­هایی حرف زدن به زبان انگلیسی برای من راحت­تر از ژاپنی است، در حالی که تسلطم بر زبان مادری قابل قیاس با انگلیسی نیست. شاید دلیلش آن باشد که حین سخنرانی در باره موضوعی جدی به زبان خودم، در اقیانوس واژه­ها گرفتار می­شوم. چون از نظر لغات و اصطلاحات، گزینه­ها و امکانات فراوانی در اختیار دارم... بنابراین اگر قرار باشد پیش روی جمع کثیری از مردم ژاپن سخنرانی کنم، در مواجهه با آن اقیانوس عظیم کلمات، دستپاچه می­شوم و در نهایت راه بجایی نمی برم (از دو که حرف می­زنم از چه حرف می زنم. چاپ دوم نشرچشمه ص 104. با ذکر این نکته که موراکامی این عنوان را از یک مجموعه داستان "ریموند کارور" با عنوان "از عشق که حرف می­زنم از چه حرف می­زنم" گرفته است، و با کسب اجازه از همسر "کارور". مطالعه این کتاب ارزشمند، که عوالم رمان و دو استقامت را با مهارتی مثال زدنی ترکیب کرده، به خوانندگان پیشنهاد می کنم). همین مورد در ترجمه­ها نیز مبدل به معضلی می­شود: بیاد بیاوریم زمانی که مترجم سعی در القای شاعرانگی، آن هم از یک متن فلسفی را داشته باشد، و در میان معادل­های متعدد در برابر یک واژه، چه دست و پایی باید بزند، و تازه به فکر همنشینی شاعرانه واژگان هم باشد!
این بحث را از طرق مختلف می­توان پی گرفت، و بدون تعصب و پیشداوری در قضاوت، همیشه به نتیجه­ای یکسان رسید. حتی بدیهی­ترین و مقدماتی­ترین اصول زبان شناسی  و نشانه­شناسی نیز بر این استدلال و نتیجه حاصل از آن صحه می گذارند. به قول
"فردینان دو سوسور" زبان شناس مطرح سویسی: "مفاهیم به طور ایجابی و با توجه به محتوایشان تعیین نمی­شوند، بلکه به طور سلبی، و در تقابل با دیگر اجزاء نظام تشخص می یابند. دقیق ترین ویژگی آنها این است که چیزی هستند که بقیه نیستند... تمامی طرز کار زبان بر اساس تقابل نشانه ها (از یکسو) و تمایزات آوایی و مفهومی است که در آنها وجود دارد (مبانی نشانه شناسی. چندلر. چاپ دوم. صص 51-50). و این اتفاق­ها در هر زبانی، به فراخور یک سلسله رویدادها به وجود می­آیند، و روابط خاص و منحصر بفردی میان انواع دال و مدلول ایجاد می­کنند، که مختص همان زبان است. زبان­ها در چگونگی ارجاع شان به یک مصداق یکسان، با هم متفاوتند، و همین امر باعث ایجاد تفاوت­های بنیادین در نحوه درک مفاهیم خواهد شد. حتی "واقعیت توسط هر زبان  به بخش­های دلخواه تقسیم شده است، و جهان مفهومی که هر کدام از ما با آن آشناییم، به شکل­های متفاوت دسته­بندی شده است. در حقیقت هیچ دو زبانی واقعیت را به یک شکل دسته­بندی نمی کنند... و زبان نقش قاطعی در ساختن واقعیت ایفا می­کند... زبان واقعیت را منعکس نمی­کند، بلکه واقعیت را بنا می­کند. این زبان ماست که تعیین کننده واقعیت است و نه بر عکس" (همان. اقتباس از صص 54و55). کافی است با اندکی تأمل در کنه این جملات، به نقش متمایز انواع زبانها در دریافت واقعیات پی ببریم. و این موضوع تازه­ای نیست. و به همین علت است که آن جناس بسیار معروف ایتالیایی رایج شده: Traduttore  Traditore (مترجم خیانتکار است). جناسی که به قول بورخس «از آن جا که خیلی رایج است، باید مایه ای از حقیقت، اندکی حقیقت، در جایی از آن پنهان باشد». (این هنر شعر، چاپ دوم نیلوفر ص 57) به همین دلیل (و دلایل بسیار دیگر) نکته مهم در ترجمه­های آثار نیچه به فارسی آنست که اندیشه در سایه شعر قرار نگیرد.    
- در میان ترجمه­هایی که از آثار نیچه به فارسی درآمده­اند، ترجمه­ای از کتاب "انسانی، بسیار انسانی" به دست آمده از دکتر "سعید فیروزآبادی"، که چاپ اول آن در سال 1384 منتشر گردیده است. این ترجمه از دو ویژگی بسیار مهم  سود می برد:
*•کتاب با اهمیت "انسانی، بسیار انسانی" برای اولین بار است که از زبان اصلی(آلمانی) به فارسی ترجمه شده.
*•این بار اساس ترجمه بر مبنای تفهیم هر چه بهتر مفاهیم و برجستگی اندیشه­های نیچه استوار گشته، و همین موجب شده تا متنی یکدست فراهم آید که اندیشه­های فیلسوف را به وضوح منتقل می­نماید.
با آنکه از ترجمه­های شاعرانه آثار نیچه استقبال زیادی شده است، معتقدم با توجه به این که در چنان ترجمه­هایی بسیاری از مفاهیم قربانی می شوند، بهتر آن است که در ترجمه این آثار ، اولویت را به اندیشه داد، تا به شاعرانگی!
نگاهی اجمالی به کتاب "انسانی، بسیار انسانی":
علاوه بر دو موردی که به عنوان محاسن این ترجمه "فیروزآبادی" یاد کردیم، این اثر نیچه را می­توان به عنوان کتابی که سایه­ها و مایه­های آثار دیگر نیچه را در خود دارد، در نظر گرفت. اشاره به بعضی سرفصل ها این نکته را بهتر روشن می سازد:
تاریخ احساسات اخلاقی- زندگی دینی - روح هنرمند - فرهنگ­های والا و پست - زن و کودک - دولت - انسان تنها و...
دنباله عنوان کتاب نیز، مؤید اهمیت خاصی است که نیچه برای آن قائل شده: "کتابی برای جانهای آزاده". در اینجا سعی می­کنم با بخش­بندی موضوعی، چند مقوله را انتخاب، و ضمن نقل آراء نیچه، مطالبی در جاهایی که می­باید عنوان نمایم، با سه هدف: اول آن که نمونه­هایی برای مقایسه ترجمه اخیر، با ترجمه­های دیگر ارائه گردد، و دوم آن که هم نمونه­هایی از ایجاز در بیان اندیشه، و هم عمق اندیشه را در مواجهه با بدیهی­ترین مسائلی که ذهن همه ما را مشغول می­سازند، و ارزشی که فیلسوف برای آنها قائل است را نشان دهیم، و آخر آن که در انتخاب جملات، کلیت اندیشه­های نیچه، حتی المقدور نشان داده شود.  با این تأکید که آنان که فرصت مطالعه آثار این فیلسوف تأثیرگذار را ندارند، با مطالعه این اثر (با ترجمه روان سعید فیروزآبادی) به بخش بزرگی از کلیت نظرات نیچه دست خواهند یافت، ضمن آنکه در این کتاب با معتدل­ترین آراء نیچه برخورد می کنیم، و بعضی اندیشه ها و باورهای افراطی او مثل ابر مرد و... کمتر به چشم می­آیند.
*تحلیل های روانشناسانه: شاید همزمانی دوره زندگی نیچه با اشاعه و توسعه مطالعات روانشناسی را بتوان عامل توجه خاص او نسبت به تحلیل­های روانشناسانه دانست، تحلیل­هایی که در گونه­های مختلف، مجال حضور می­یابند: تحلیلهای روانشناختی در زمینه­های فردی، گروهی، اجتماعی، تحلیل قدرت، تحلیل رفتارهای مختلف هنرمندان و...
خود او در جایی می­گوید: "برای بشریت ضرورت دارد که به تماشای هراس انگیز میز تشریح روانشناسی و تیغ و گیره­های آن بپردازد، زیرا در این جا آن علمی حاکم است که به بررسی سر منشاء تاریخ احساسات به اصطلاح اخلاقی می پردازد و در پیشروی خود باید مسائل پیچیده جامعه شناختی را مطرح کند و به آنها پاسخ دهد"(ص58).
امیدوارم نمونه هایی که انتخاب کرده­ام، گویای این توجه گسترده نیچه باشند. و شاید اصرار بی جایی نباشد اگر باز بر نسبیت امور اصرار ورزیم و یادآور شویم که بر این اساس با بسیاری از این جملات باید با دید انتقادی روبرو شد، و تحلیل­های موازی دیگر را نیز در نظر گرفت.
- تحلیل رفتار بیماران در جلب همدردی دیگران: " گاهی در رفت و آمد با بیماران و افرادی که از لحاظ روانی تحت فشار هستند، این پرسش مطرح می­شود که آیا شکوه و شکایت­های ماهرانه و این نمایش بدبختی در اصل هدفش آن نیست که حاضران آزرده شوند؟ آن همدردی که دیگران بیانش می­کنند، در این جا تسلی ضعیفان و رنجوران است و این چنین در می­یابند که آنان به رغم تمامی ضعف­هایشان، هنوز هم قدرتی، یا همان قدرت رنجاندن دیگران را دارند. اما مصیبت دیده به این حس برتری علاقمند می شود و ابراز همدردی را آگاهانه حس می­کند. احساس خود پسندی در او افزونی می­گیرد و فکر می­کند که هنوز هم آن قدر مهم هست که باعث رنجش جهان شود. به این ترتیب عطش نیاز به همدردی، همان میل مفرط به لذت شخصی، و در واقع به بهای رنج همنوعان است” (صص70-69)
-"هر کس به بیماری پند دهد، احساس برتری بر آن بیمار می یابد. تفاوتی نمی­کند که این پند را بپذیرند یا نپذیرند. به همین دلیل هم بیماران حساس و مغرور از پند دهندگان بیش از خود بیماری نفرت دارند" (ص241)
   - نمونه روان­شناسی عمومی: "انسان ها از اندیشیدن به پلشتی­ها شرم نمی­کنند، اما آن زمان که دیگران چنین اندیشه­های پلشتی را از آنان بعید نمی­دانند، دچار شرم می شوند"(ص86).
-"کمتر کسی پیدا می شود که وقتی بدنبال موضوعی برای سرگرمی می­گردد، به موضوعات پنهان و رازآلود دوستان نپردازد"(ص246) معلوم می شود آلمانی­های قرن نوزدهم نیز به این بلای عام گرفتار بوده­اند!
-"انسان­هایی که در جامعه احساس اطمینان نمی­کنند، از هر فرصتی بهره می­جویند تا برتری خود بر دیگران را مثلاً با تمسخر در پیشگاه جمع مطرح سازند"(ص247).
-"هر بار که فردی از گفته­های خود در حین گفت وگو با دیگران نقل قول می­کند (و برای مثال می­گوید: من آن زمان گفتم، یا پیوسته گفته­ام) احساس خودپسندی را در دیگران بر می انگیزد، در حالی که اغلب این امر منشایی عکس این موضوع دارد، یعنی از شرافتی لکه­دار شده ناشی می­شود”(ص254)
-“ آن کس که در برابر دیگران فروتن باشد، در برابر امور (شهر - دولت - جامعه - زمان - بشریت) خودپسندی بیشتری دارد، و این انتقام اوست"(ص321)
- تحلیل تمایلات عامه مردم در رفتار سیاسی: "اگر جایگاه انسان را به یاد آوریم، در می یابیم که تابعیت محض راحت تر از تابعیت مشروط است"(ص132).
- تحلیل نمونه­ای از باورهای اسطوره­ای رایج در تمام جوامع بشری: "از هزاران سال پیش بشر به این نتیجه رسیده است: مردگان به زندگی خود ادامه می­دهند، زیرا به خواب زندگان می­آیند" (ص28). و در جای دیگر، با اطمینان از تأثیری که این جمله بر مخاطب گذاشته، گویی در دنباله  آن ادامه می­دهد:"می­گویند برخی امور همزمان اتفاق می­افتد. یکی از خویشان ما  در دور دست می­میرد و در همان زمان، او را به خواب می­بینیم. شگفتا! اما بسیاری از خویشان هم می­میرند و ما آنان را به خواب نمی­بینیم!" (ص207).
- تحلیل ماکیاول گونه قدرت: "خوب است آن زمان که تهمتی را بر ما نا به حق روا می­دارند، بی هیچ مخالفتی بپذیریم، به خصوص اگر اتهام زننده بر این باور باشد که مخالفت و رد این اتهام از سوی ما کاری نابه­حق است. شکی نیست که می توان به این شیوه همیشه نابه­حق بود و در عین حال خود را بر حق دانست، و در نهایت با وجدان آسوده مبدل به
غیرقابل تحمل­ترین مستبد و شکنجه­گر شد (ص249).
- و به جمله آخر این بند توجه کنید: "خودپسند کسی است که می­خواهد از آن چه هست یا حق اوست، اهمیت بیشتری داشته باشد و دیگران را به اشتباه کشاند. او هرچند ممکن است موفقیتی آنی در آن زمانی به دست آورد که دیگر انسانها در برابر خودپسندی او، معمولاً به دلیل ترس یا نیاز، به راحتی به او احترام می­گذارند. اما آن زمانی که بیش از پیش از آنها احترام می خواهد، با کاستی از ارزش او، از وی انتقامی سخت خواهند گرفت. هیچ کاری برای انسان ها کم بهاتر از فروتنی نیست... در آمد و شد با انسانها هیچ حماقتی بزرگتر از آن نیست که انسان به خودپسندی شهره عام و خاص باشد. بدتر از این حال آن است که نیاموخته باشیم محترمانه دروغ بگوییم" (ص261).                                          
 تحلیل قدرت: "دانشمندانی که سیاستمدار می شوند، معمولاً این نقش مسخره عایدشان می­شود که به اجبار، وجدان راحتی برای سیاست باشند"(ص302).
- "مهمترین نشانه خوارداشت بشر آن است که هرکس را یا به عنوان وسیله­ای برای دستیابی به هدف بدانیم، یا اصلاً برایش ارزشی قایل نشویم" (ص325).
- تحلیل طبقاتی: "اگر ناگهان در باره امری از ما پرسش کنند، نخستین نظری که به ذهن ما می­رسد، معمولاً نظر شخصی ما نیست، بلکه فقط برخاسته از نظریات رایج در کشور، طبقه  اجتماعی، جایگاه و اصل و نسب است. بندرت نظریات شخصی فرصت به
سطح آمدن و آشکار شدن را می­یابند” (ص334).
*زن ستیزی: یکی از مواردی که همواره مورد نقد و اعتراض بسیاری از متفکران و هنرمندان قرار گرفته، همین موضوع زن ستیزی نیچه است، با آن جمله معروف  نیچه، که معمولاً در نقد تفکر زن ستیزانه او، نقل می­شود: "به زنان روی می آوری؟ شلاق را فراموش مکن"(نقل به مضمون). آثار زیادی در تجزیه و تحلیل این تفکر نیچه سراغ داریم، که به ویژه ریشه این نوع نگاه او را بیشتر در روابط نیچه با
"لو اندریاس سالومه" و دخالت­های خرابکارانه خواهرنیچه (الیزابت) جست وجو کرده اند (مثل کتاب "و نیچه گریه کرد" نوشته "اروین یالوم"). از ورود به این بحث کشدار احتراز ورزیده، و نمونه­هایی از این جملات زن ستیزانه کتاب "انسانی، بسیار انسانی" را نقل می­نماییم:
- " زنان همچون موجودی سخن می­گویند که هزاران سال کنار چرخ نخ ریسی نشسته، یا حین سوزن دوزی با کودکان، کودکانه رفتار می کنند”(ص 250).
   - "... سرمنشاء این امر چه بوده است که مردان از دسترنج زنان زندگی نمی کنند؟ بی شک دلیل این امر آن است که خود پسندی و جاه طلبی مرد بیش از هوشمندی زن است، زیرا زنان دریافته­اند که در عین تظاهر به زیردست بودن، برتری و حاکمیت خویش را تضمین کنند. حتی نگهداری از کودکان را با هوشمندی، بهانه­ای ساخته­اند تا در حد امکان از کار دوری کنند. حتی اگر هم کار بکنند، باز هم خیلی خوب می­دانند که از کاری کوچک همچون خانه­داری چنان سرو صدایی برپا کنند که مردان بنابر عادت ، ارزش خدمت آنان را ده برابر در نظر آورند” (ص 274).
- “ کدام زن است که واقعاً بداند علم چیست؟” (ص 275).
- “پس از اختلاف و درگیری بین زن و مرد، یکی از آنان (یعنی مرد) با تصور رنج آن دیگری، بیشتر رنج می برد. در حالی که آن طرف دیگر (یعنی زن) از این تصور ناراحت است که دیگری را به حد کفایت نرنجانیده است. و به همین دلیل هم  می­کوشد با گریه و ناله و ادا و اصول های مختلف، آن دیگری را بیشتر برنجاند" (ص 277).
- "آیا جان­های آزاده با زنان زندگی خواهند کرد؟... در متعالی­ترین نوع فلسفه ، آنانی که ازدواج کرده­اند، افرادی مشکوک و مظنون هستند" ( صفحات 280 و 285).
*•هنر و هنرمندان:
-" شاعران همیشه راه تسلی خویش را می دانند"(ص54).
- و در جملاتی این چنین، هنر را پناهگاهی برای تسکین آلام و دردها می­داند: "من برای رفع خستگی و در عین حال فراموشی حال خویش، در جست وجوی پناهگاهی برساخته از احترام یا دشمنی، حکمت یا سهل انگاری، و یا حتی حماقت بودم. هنگامی که موفق نشدم آنچه را نیاز داشتم بدست آورم، مجبور شدم خود دنیایی بیافرینم، جعل کنم و به سرودن آن بپردازم. راستی مگر شاعران کار دیگری جز این کرده­اند؟ اصلاً علت وجودی هنر در عالم چیست؟" (ص14).
- یک نکته بسیار جالب در نوشته­های نیچه، رد ادعاهای بسیاری از هنرمندان مبنی بر الهام و جوشش خود بخودی هنر از عوالم دیگر است. تحلیل­های نیچه در نوع خود جالب و قابل اعتنایند و قابلیت هر چه
بازتر شدن بیشتر موضوع، براساس کارکردهای ضمایر آگاه، نیمه آگاه و ناخودآگاه را دارا می باشند:
- "هنرمند می داند اثرش تنها زمانی تأثیری کامل دارد که باعث ایجاد باور به پیدایش فی البداهه و ناگهانی اثر در دیگران شود، و این چنین به توهم دیگران یاری می­رساند و آن عناصر بی نظمی و رؤیا  را به هنرش می­برد تا تماشاگر یا شنونده فکر کنند که این اثر یکباره آفریده شده است. حکمت هنر با این توهم به مخالفت برمی خیزد و خرد را از خطا در نتیجه­گیری از سر عادت آگاه می سازد و باعث می­شود که فرد از دام هنرمند رهایی یابد". (صص141-140 با تلخیص جملات)
- “هنرمندان علاقه دارند که به الهام باور داشته باشند. گویی اندیشه اثر هنری همچون پرتو رحمت از آسمان نازل می­شود. در حقیقت قوه خیال هنرمند خوب، پیوسته در حال تولید اندیشه های خوب، متوسط و بد است، اما قدرت قضاوت او که به بالاترین نوع تیزبینی رسیده، به تحلیل، گزینش و ایجاد ارتباط بین اندیشه ها می­پردازد. همان گونه که در یادداشت های بتهوون می توان دید، او باشکوه ترین نغمه های خویش را اندک اندک گرد آورده، و از مبانی گوناگون هنر آن ها را برگزیده است. هر کس که کمتر توان تمییز امور را داشته باشد، و اختیار خویشتن را به خاطرات تقلید گونه بسپارد، ممکن است به بدیهه سرایی بپردازد. تمامی بزرگان هنر کارگرانی بزرگ بوده اند که خستگی ناپذیر تنها به تخیل نمی پرداختند، بلکه به سنجش، انتخاب، تغییر شکل و تنظیم این تخیلات نیز می پرداختند"(صص146-145 با تلخیص جملات)
- "هر زمان که نیروی الهام  برای مدتی انباشته شود واز جاری شدن آن جلوگیری کنند، سرانجام چنان ناگهان فوران خواهد کرد که گویی الهامی مستقیم و بدون کار فکری قبلی، یعنی معجزه ای رخ داده است... سرمایه تنها انباشته می شود و یکباره از آسمان به زمین فرو نمی افتد. گونه های دیگری از این الهام ظاهری در مهربانی، فضیلت و رفتارهای زشت نیز وجود دارد”(ص146).
- در باره تغییر سبک می گوید: "پیشرفت از مرحله ای در سبک به مرحله ای دیگر باید چنان آرام باشد که نه تنها هنرمند، بلکه بینندگان و شنوندگان نیز بتوانند دریابند که پیشرفتی اتفاق می افتد. در غیر این صورت شکافی بزرگ بین هنرمند که در آن قله  دور افتاده آثارش را می آفریند، و تماشاگران که دیگر نمی توانند به آن قله برسند، و سرانجام با ترس دوباره به ژرفناها فرو خواهند افتاد، پدید خواهد آمد” (ص156).
- و درباره سلایق مختلف و متناسب با رشد انسان ها: "شک نیست که باید نویسندگان بد هم باشند، زیرا آنان باب میل گروه های سنی نابالغ و ناپخته می نویسند و این گروه ها نیز همچون افراد پخته نیاز هایی دارند: اگر عمر بشر طولانی تر بود، تعداد افرادی که پخته
می شدند فزونی می گرفت، یا دست کم به تعداد افراد نا پخته می رسید. اما بسیاری در اوان جوانی می میرند، یعنی پیوسته عقل هایی ناکامل و با امیال بد وجود دارد. این عده افزون بر آن با شدت فراوان جوانی در پی ارضای نیازهای خود هستند و این چنین نویسندگان بد را به اجبار پدید می آورند"(ص168).
و جملاتی از این دست، در این کتاب کم نیستند:
- "بهترین نویسنده کسی است که از نویسندگی شرم داشته باشد”(ص164).
- “بازگشت به گذشته عقب ماندگی نیست، نوعی عقب رفتن در زمان پرش است، تا فضای کافی برای دورخیز داشته باشیم. به همین دلیل هم ممکن است این بازگشت به عقب با ترس و هراس همراه باشد" (ص228).
نمونه های نقد اجتماعی: یکی از حوزه هایی که فلاسفه در آن جولان داده اند، حوزه اخلاق است، و اکثرا مقدمه ورود به حوزه اخلاق را، نقد عادات و اخلاق اجتماعی رایج می دانستند. چند نمونه را از این کتاب یاد می کنیم:
- " چون با جنایتکاران رفتاری رذیلانه داریم، خود نیز جنایتکاریم” (ص79).
- “هدف شرارت  رنجاندن دیگران نیست، بلکه لذت است... در طبیعت به شکستن شاخه ها ، تجزیه سنگ ها و نبرد با حیوانات وحشی علاقه داریم و در واقع تمام این کارها را می کنیم تا از قدرت خویش آگاه شویم...
علاقه فی نفسه نه خوب است و نه بد. این قاعده را از کجا آورده اند که برای رسیدن به علایق نباید به علایق دیگران لطمه وارد کرد؟ تنها از دیدگاه فایده! یعنی همان توجه به پیامدهاست که ما را از اجرای اینگونه حرکات باز می دارد، پیامدهایی چون مجازات و انتقام فرد ضرر دیده و یا دولت" (صص100-99
با جابجا کردن بعضی جملات).
- گاه در میان این جملات به مواردی بر می خوریم که در قرن بیستم دستمایه توجیه بسیاری از اعمال غیرانسانی توسط نازی ها و همفکران بعدی آنها شدند،  مثل این نمونه: "هر کس دره های پر پیچ و خم را ببیند که در آن یخچال های طبیعی وجود دارد، به نظرش امکان ندارد که در همان مکان دره ای سبز و جنگلی با جویبارها پدید آید. تاریخ بشریت نیز چنین است. وحشیانه ترین قدرت ها راه خود را می گشایند و در ابتدا همه چیز را در سر راه خود نابود می کنند، اما با این وجود به حرکت آنان نیاز است، تا روزی رفتاری نرمخویانه تر در سرای آدمیان پدید آید. نیروهای هراس انگیزی که به آنها شر می گویند، معمارانی یک چشم هستند و جاده انسانیت را می سازند(ص207).
- و یک مورد بسیار جالب نظر نیچه در باره یهود و نقش تاریخی آنها و تحلیل روحیات معروف کاسب منشانه آنهاست، نظراتی که با آنچه نازی ها درباره این قوم تبلیغ می کردند تفاوت های بسیار دارند، و نازی ها در هنگام استناد به آراء نیچه، این گونه آراء او را حذف، و از بیان آنها خودداری می کردند. نمونه این نظرات نیچه را خوانندگان می توانند در صفحات 311و312 پیگیر شوند، و ما بعلت طولانی بودن آن جملات از ذکر آنها خودداری می کنیم.
اما گاه  نیچه چنان در باورهای خود در مورد ضعیفان و زیردستان، و اخلاقی که معتقد است این گروه برای دفاع و مقابله با طبقات برتر خلق کرده و در سایه آن سنگر گرفته اند، بیرحم است، که پذیرفتن چنان باورهایی بسیار دشوار است:"اگر ثروتمندی مالی از فقیری بستاند، فقیر مرتکب خطا می شود و می گوید آن دیگری چنان گستاخ است که اندک دارایی او را نیز از وی ستانده است. اما ثروتمند ارزش مال را اصلا مثل آن دیگری بسیار نمی داند، زیرا بنا بر عادت اموال فراوانی داشته است، به همین دلیل هم نمی تواند خویشتن را در جایگاه آن فقیر حس کند. اصلا آن گونه که فقیر فکر می کند، ثروتمند کاری چندان ظالمانه نیز در حق او روا نداشته است. بنابراین هر دوی این افراد تصوری نادرست از یکدیگر دارند. بی عدالتی توانگران که اغلب در تاریخ نیز مطرح می شود، مدت هاست که باندازه آنچه ما تصور می کنیم، بزرگ نبوده است"(ص85). این نکته را هم نباید فراموش کرد که نیچه از معروفترین مخالفان سوسیالیسم و سوسیالیستها بوده است.
نمونه جملات ناب و برجسته:
- "ریاضیات هرگز بوجود نمی آمد اگر از ابتدا می دانستیم که در طبیعت هیچ خط دقیقا مستقیم، هیچ دایره واقعی و هیچ معیار مطلقی برای سنجش وجود ندارد” (ص32 ).
- "هر زمان که فضیلت به خواب رفته باشد،
سر حال تر از جا بر خواهد خواست“(ص 86 ).
- به تمثیل سازی هنرمندانه نیچه، که از رموز ماندگاری جملات یک هنرمند می باشد، در این جملات توجه کنید: "جدیت و وجدان اغلب به این دلیل با هم در تضاد هستند که جدیت می خواهد میوه های ترش را از درختان بکند، اما وجدان می خواهد این میوه ها را تا زمانی که خود از شاخه فرو افتند وله شوند، حفظ کند" ( ص331).
- و آخرین نمونه را به علت تقابل معنایی آن، با درونمایه یکی از اشعار معروف "شاملو" می آوریم. شاید بر اساس تطبیق متون، بتوان سطرهایی را که از شاملو نقل می کنیم، در پاسخ به این جملات نیچه به شمار آورد. و در ابتدا جملات نیچه: "چرا عشق را برتر از عدالت می دانند و زیباترین سخنان را در وصف آن به کار می برند که گویی عشق برتر از عدالت است؟ آیا عشق ابلهانه تر از عدالت نیست؟ شک نیست که چنین است و دقیقا به همین دلیل هم همگان عشق را دلنشین تر از عدالت می دانند. عشق ابله است و خوان نعمتی بی کران دارد که از آن هدایایی به هر کس، حتی آنانی می دهد که لایقش نباشند و سپاسش نگویند. عشق خودی و غیر خودی نمی شناسد و همچون بارانی است که بنابر کتاب مقدس و تجربه همه ما، نه تنها ظالمان، بلکه عادلان را نیز در صورت لزوم خیس خواهد کرد" (ص80 ).
و سطرهایی از شعر معروف و زیبای روایی شاملو "پس آنگاه زمین..."، که با توجه به درونمایه آن ها، گویی در تقابل این جملات نیچه سروده شده اند:
" ... آن افسونکار به تو می آموزد که عدالت از عشق والاتر است. - دریغا که اگر عشق به کار می بود هرگز ستمی در وجود نمی آمد تا به عدالتی نابکارانه از آن دست نیازی پدید افتد. - ...اینک گورستانی که آسمان از عدالت ساخته است! / دریغا ویران ِ بی حاصلی که منم!".  
یکی از وجوهی که فلاسفه دوره روشنگری را از متفکران کلیسایی قرون وسطی متمایز می سازد، توجه آنان به فرد و مسایل فردی است.کلیسا بدنبال اجتماعی از افراد بود که در قالبی یکسان و با کمترین امکان بروز ویژگی های فکری و رفتاری فردی ظاهر شوند. جالب آن که بعدها، چه در قالب تئوری و چه در عمل، این کمونیستها بودند که این طرز فکر را هدایت ورهبری کردند. یکی از وجوه مثبت باورهای نیچه، توجه ویژه او به اهمیت مسایل فردی بود، که گاه در جملات موجز او مجال جلوه گری می یافت. مثل این نمونه:
"تاکنون مشخصه واقعی رفتار اخلاقی... توجه به نفع عامه بوده است... آیا با توجه به این که در زمان کنونی دقیقا و بهتر فهمیده اند که نفع عمومی، با توجه به مسایل فردی بیشتر می شود، نباید دگرگونی مهمی در این عقاید صورت پذیرد؟ دستیابی به تکامل فردی... بیشترین نفع را فراهم می آورد و خود سبب ایجاد حس همدردی و رفتاری به نفع دیگران می شود. بیایید اعتراف کنیم که با جبر و زور، اهمیت فردیت ما را از ما گرفته اند و قربانی علم و حکومت و نیازمندان کرده اند. گویی این فردیت بد بوده و باید قربانی می شده است"(ص91).
در آخر این نوشته به یکی از مهمترین عللی که تاثیر منفی در تولید نظریه های فلسفی داشته (از جمله در اندیشه های نیچه) اشاره ای کوتاه می کنیم. با ردگیری بسیاری دیگر از علوم انسانی، دامنه تاثیر منفی این موضوع را در خلق نظریه می توان پی گرفت. این عیب بزرگ عبارت است از برجسته سازی خصوصیات و مشخصه های دوران زندگی نظریه پرداز (با تمام وقایع معاصر آن)، و تعمیم آنها به تمام دوره های دیگر تاریخ. در حالی که برای هر چه بهتر دیدن، نیازمند رعایت فاصله از صحنه ها، و محتاج نگاه های عمیق و ممتد می باشیم. معمولا این فاصله گیری را رعایت نکرده، و به نگاه های بریده بریده از درون رویدادها بسنده می کنیم.
    به همین دلیل است که فوکو نیز "تحلیل لحظه حاضر" را از زیانبارترین عادت های اندیشه معاصر دانسته و
می گوید: "آن طمطراق و آب و تاب هر گوینده گفتمان فلسفی در بازتاب لحظه خاص خودش به نظر من نشانه بیماری است. این گفته من از آن رو موثق تر است که خودم چنین کاری را کرده ام و نزد کسی همچون نیچه نیز همین کار را بی وقفه، یا دست کم به شیوه ای کاملا مصرانه می بینم. باید با فروتنی به خود گفت که لحظه ای که در آن زندگی می کنیم آن یگانه لحظه بنیادین یا انفجار تاریخ نیست که در آن همه چیز به پایان می رسد، یا همه چیز از نو آغاز می شود. در عین حال باید با فروتنی به خود گفت: لحظه ای که در آن زندگی
می کنیم لحظه ای بسیار جالب توجه است و باید تحلیل شود، در واقع باید این پرسش را برای خودمان طرح کنیم که اکنون چیست؟ و ما اکنون چیستیم؟ نباید خودمان را به دست این ساده انگاری کم و بیش درشت نمایانه  و نمایشی بسپاریم که می گوید:
لحظه ای که در آن هستیم، اگر سیاهی شب است، لحظه عظیم ترین تباهی و نیستی است، و اگر روشنایی روز است، لحظه پیروزی خورشید است... نه، این هم روزی است همانند روزهای دیگر، یا به عبارت دقیق تر، روزی است که هرگز کاملا همانند روزهای دیگر نیست" (ایران، روح یک جهان بی روح. صص132-131)