صفحه 7--25 آبان 90
عید و برات در اردستان
ابوریحان بیرونی دانشمند بزرگ ایرانی در «التفهیم» آورده است:
-«شب پانزدهم از ماه شعبان بزرگوار است و او را شب برات خوانند و همی پندارم که این از قِبل آن است که هر که اندرو عبادت کند و نیکی به جای آرد بیزاری یابد از دوزخ»
امروز نیز در بلاد خراسان شب 15 شعبان را شب برات گویند.
برخی دیگر از شهرهای ایران هم روز 15 شعبان تمام مردم کار و کسب خود را رها کرده و از اول صبح به قبرستان میروند و بر سر مزار درگذشتگان خود فاتحه میخوانند و به نیازمندان خیرات میدهند و این روز را «روز برات» میدانند.
در روستای «دوان» در کازرون هم در این روز مراسمی به عنوان مراسم «روز برات» یا «آمرزش مردگان» دارند، به اضافه مراسم در خور توجه دیگر.
البته در بسیاری از نقاط کشور هم چنین روزی و ایامی را به عنوان «روز و شب برات» نمیشناسند ولی در اردستان مثل پارهای از شهرهای دور و نزدیک از جمله دو شهر همسایه غربی، نطنز و کاشان در
نیمه شعبان مراسم نسبتاً مفصلی به عنوان برات دارند که چون در طی دو سه دهه اخیر همواره در معرض دگرگونی و تغییرهایی قرار گرفته است در این سطور به ثبت و ضبط این آداب و مناسک و ویژگیهای آنها قبل از از میان رفتن آنها اهتمامی هر چند اندک در این زمینه به عمل آورده شود.
آنچه طی سالهای اخیر کمتر دستخوش تغییر واقع شده، گرد آمدن اهالی نه تنها در شب نیمه شعبان که در شبهای سیزدهم و چهاردهم این ماه است. آنها بر سر مزارها رفته فاتحه میخوانند، خیرات میدهند و برای اهل قبور طلب مغفرت میکنند. قاریان بر سر خاک سورهای از قرآن را میخوانند و بدین ترتیب روح اسیران خاک را شاد میکنند.
علاوه بر این مناسک که جنبه عمومی دارد برای تازه درگذشتگان یعنی کسانی که دریک ساله اخیر روی در نقاب خاک کشیدهاند در ایام برات مراسم ویژه برپا میدارند. بدین ترتیب که آرامگاه عزیزشان را با گستردن قالیچه زیبا و پتو و سوزنی میآرایند و مثل مراسم شبهای هفت و چهلم میوه و شیرینی و خرما و گلاب میگذارند و بعضی هم حلوا خیرات میکنند. گاهی هم در بالای سر قبر متوفی منقل کوچکی «مجمر مانند» را آتش کرده در آن اسفند و حبههای نبات ریخته و فضا را معطر میسازند.
در خور توجه آنکه هر خانواده پس از خواندن فاتحه و طلب مغفرت برای عزیزان خود به دیگران و به ویژه کسانی که در این سال برایشان مراسم و برات برپاست نیز سری زده و روح رفتگان را با قرائت فاتحه شاد و برای بازماندگان طلب صبر میکنند.
بازماندگان نیز با تشکر، به آنان میوه، شیرینی و گلاب تعارف میکنند.
گفتنی است که اردستان دارای 6 محله اصلی و 6 گورستان است (هر محل گورستان جداگانه دارد) و طبیعی است که فاتحه خوانی برای تازه درگذشتگان یک محل چندان وقت گیر هم نخواهد بود.
«گورستان یا قبرستان را مزار و بیشتر صحرا میگویند»
این مراسم که برحسب اختلاف فصول از 3 تا 4 و 5 بعدازظهر آغاز میشود قبل از غروب پایان میپذیرد و زائران سعی دارند پیش از غروب آفتاب «صحرا» را ترک گویند.
اما آنچه کم و بیش دستخوش دگرگونی واقع شده مراسم دیگری است که تا چند سال قبل بیشتر در مساجد و گاه هم در منازل در صبح این سه روز برپا میشد. بدین ترتیب که برای تمامی تازه درگذشتگان در مسجد محل یا منزل شخصی مراسمی درست شبیه مراسم ترحیم یا پرسه از صبح این سه روز برپا میکردند و به یاد هر تازه درگذشته پتو و سوزنی گسترده و به خصوص ظرف محتوی گلاب، گلاب پاش قرار میدادند که با ورود در مجلس از تعداد گلاب پاشها میشد دریافت چند برات در این مجلس برپاست و در واقع در گذشتگان این محل در سال گذشته چند نفر بودهاند.
و مهمتر و پرتکلفانه تر آن که برای هر متوفی هم باید یک قاری نشاند که با معدود بودن تعداد قاریان به ویژه که باید بیشتر هم از «زواره» شهر دیگر دعوت کنند. پرتکلف بودن کار را میتوان دریافت که با دیگر مسایل و تکلفات لزوم تعدیل در این مناسک سنگین (به ویژه که در بسیاری از شهرها از جمله مرکز استان و بیشتر شهرهای تابعه معمول نیست) کاملاً احساس میشد تا اینکه از نیمههای دهه شصت بزرگان قوم به چاره اندیشی پرداخته بر آن شدند به جای سه روز در هر محل یک روز، یکی از سه روز «برات» برپا شود. که این امر به ویژه برای کار قاریان که هر یک نمیتوانستند سه محل را پوشش دهند، سهولت فراوان ایجاد میکرد.
هر چند بعضی از محله ها روی موافق نشان نمیدادند ولی به تدریج با دیگران خود را هماهنگ کردند.
این وضع یک دههای برقرار بود تا از سه چهار سال قبل برای آنکه برپایی عید تازه در گذشتگان - که بحث آن نیز خواهد آمد - سه چهار سالی بود از نوروز به روز 15 شعبان ولادت حضرت حجتبن الحسن(عج) انتقال یافته بود. برای کسانی که از دیگر شهرها به منظور شرکت در هر دو مجلس برات و عید خویشان خود به اردستان میآمدند حضور در دو مجلس برات در روزهای دوازدهم و یا سیزدهم و عید در روز پانزدهم شعبان زیاد وقت گیر میشد و بنابراین براتهای محله ها به تدریج همه به روز چهاردهم شعبان افتاد و از لحاظ مشکل قاری هم کم کم رسم چنان شد که در هر مسجد یا حسینیه، برای هر چند تازه درگذشته یک یا دو قاری بیشتر ننشاندند تا از این جهت نیز مشکل زیاد پیش نیاید. بدین ترتیب به دورهای قدم میگذاریم که مراسم عید و برات درگذشتگان در دو روز پشت سر هم یعنی روزهای 14 و 15 شعبان برگزار میشود.
پیش از پرداختن به شرح مراسم عید تازه درگذشتگان، در مورد برات دانستیم. تا چندی قبل، از صبح 12 و 13 و 14 شعبان مراسم برپا میشد و اکنون فقط در یک روز آن هم 14 شعبان برگزار
میشود.
شاید اغراق آمیز جلوه کند که بگوییم تا حدود اوایل دهه سی، چهل و پنجاه سال پیش بودند خانوادههایی که برای تازه از دست رفتگان تمام نیمه اول ماه شعبان را برات میگرفتند و گاهی هم بر سر آرامگاه آنان چادر (خیمه) سرپا کرده و به مدت دو هفته و شاید هم بیشتر قاری مینشاندند که این موضوع را فقط پیران ما به یاد دارند و بی شک برای نسل آینده شاید افسانهای بیش جلوه نکند.
این هم که ماه شعبان را اصولاً ماه برات گویند خود نکته در خور توجهی است، کما اینکه ماه رمضان را ماه روزه و ماه صیام و ماه جمادیالاولی (و ظاهراً جمادیالثانی را نیز به لحاظ وفات حضرت زهرا(س) ماه وفات و ربیعالاول را به مناسبت ولادت باسعادت نبی اکرم اسلام(ص) ربیعالمولود) گویند.
البته این رسم خاص اغنیا بود و آن خانوادههایی که به سنتها بیشتر پایبند بودند، چه در همان سالها دیده میشد که اصولاً طبقههای پایین جامعه براتی بدان صورت در منازل و مساجد برپا نمیداشتند و به همان حضور بعدازظهرها بر سر خاک اکتفا میکردند که با مجهز شدن و نوسازی مساجد به سبک امروزی، از اوایل دهه چهل و بهبود نسبی وضع معیشتی مردم بر تشریفات مجالس افزودند تا به تدریج با رو آوردن مشکلات و تکلف های بسیار و روشن شدن اذهان عمومی به صورتی که ملاحظه فرمودند درآمد و پیش بینی میشود که از تشریفات مراسم ترحیم نیز (پرسه که فاتحه هم گویند) در آیندهای نه چندان دور کاسته شود.
جایی که نمک خوری، نمکدان مشکن
یکی از عیاران خراسان که سرآمد عصر خود بود از وطنش به نیشابور آمد و کم خرجی شد، با خود گفت: دستبردی باید بزنم. اگر به خانه درویشان و مسکینان روم چیزی به دست من نخواهد آمد. خود را به خانه سلاطین باید زد که استاد من گفته است جوینده، یابنده است. چون بار کشم بار نگاری باری.
پس به منزل آمده پاره رخوتی که داشت به گرو گذاشت و بیل و اسباب راهزنی هر چه بود بخرید. چون شب شد به خندق در آمد و شروع به نقب زنی کرد و خاک آن را با توبره بیرون میآورد و پراکنده میکرد تا سه شب که به خزانه سلطان رسید و از خزانه سر بر آورد. از نقود و جواهر آنچه میتوانست از صندوقها بیرون آورد و به دربِ نقب جمع کرد. باز به خزانه رفت تا از جواهرات دیگر بیرون آورد. ناگاه چیزی براق و درخشنده از بالای منظر به نظرش آمد که مهتاب بر آن تابیده از روشنی آن تمام خزانه روشن شده بود.
با خود گفت: البته گوهر شب چراغ است.
پس آن را برداشت و با تماس دست معلوم نشد، زبان به آن مالید و آب آن را فرو داد نمک بود. در حال آن را به زمین زد و گفت: آه که همه رنج من ضایع شد، حال چه کنم که نمک صاحب خانه را چشیدم، مال او را چگونه برم.
رعایت نمک کردن لازم است که بزرگان گفتهاند: «نمک یک انگشت باشد، نامردی باشد که نمک به حرامی کنم».
پس آن جواهر و نقود را تصرف نکرد و چون صبح نزدیک بود نتوانست آنها را به خزانه برد همچنان بر در نقب گذاشت و با دست تهی بیرون آمد.
چون صبح شد خزانهدار به خزانه آمد سر صندوقها را گشاده دید فریاد و شورش برآورد. سلطان خبر شد، پرسید: چه واقع شده است؟
حال را عرض کردند. سلطان خود به خزانه آمد و راه نقب را دید. جمعی را فرستاد. خبر آوردند مال را بر در نقب نهاده دزد پیدا نیست. امر کرد مال را به خزانه آوردند و فرمود تا منادی ندا کند جوانمردی که این کار را کرده به درگاه حاضر شود و هر حاجت که دارد از شاه بخواهد.
آن عیار چون این منادی بشنید به خدمت شاه آمد گفت: من این کار را کردهام و نمک تو سدّ راه من شد.
قضیه را بیان کرد، حیرت سلطان بیشتر شد و گفت: تو در این چند روز بدین شهر آمدهای نمک مرا کجا خوردهای؟
عرض کرد وقتی که بار دوم داخل خزانه شدم جواهر براق درخشندهای در بالای منظر دیدم برداشتم و به تماس دست معلوم نشد. به زبان مالیدم آب به گلو فرو بردم، نمک بود و چون استاد مرا همیشه میگفت: حق نمک را باید به جای آورد، اگر چه نمک انگشت باشد، پس من مال را بر در نقب گذاشته با دست تهی بیرون آمدم.
ملک فرمود: تو که در حق نمک خوردن این همه مبالغه داری حیف باشد به چنین عمل قبیح مبادرت کنی. هر کاری به مردی و هر مردی به کاری لایق است، تو لایق این کار نیستی.
هر که در راه بد قدم تازد
خویش را خوار و متهم سازد
چرا از حلال گذشته و به حرام پیوستهای؟
عرض کرد از همنشینی با بدان. مخالفت ایشان در من اثر کرده که گفتهاند: آلوچه به آلو نگرد رنگ برآرد.
ملک او را به پند و اندرز توبه داد و نوازش کرد تا جایی که محرم راز ملک شد.
شبی پادشاه گفت: اگر نقلی و سرگذشتی از استاد به خاطر داری بیان کن که سخن پیشینیان دستورالعمل روزگار است.
آن عیار عرض کرد که ای امیر، استادم مرا گفت وقتی در صغر سن در شب رویها همیشه تنها بودم و به هیچ کس اعتماد نمیکردم و کسی را با خود شریک نمیکردم، روزی شنیدم تاجری از هندوستان آمده، در فلان محله فرود آمده است و مال و جواهر بسیار دارد. چون این خبر شنیدم به در آن سرا رفتم حصاری دیدم در نهایت محکمی که از هیچ طرف راه آمد و شد نداشت. پس با سوداگران آشنا شدم و هر روز به بهانهای آن جا میرفتم و حجرهای که در آن مال و جواهرات بود نشان کردم. آن تاجر سگ گیرندهای داشت که کسی را قدرت آن نبود پا به در آن حجره بگذارد. روزها او را زنجیر و شبها به جهت پاسبانی رها میکرد و من هر روز که میرفتم نان و گوشت همراه میبردم و پنهانی به آن سگ میدادم تا اینکه با من آشنا شد و هر وقت مرا میدید دم میجنباند. دانستم دیگر مزاحم من نمیشود و من به طعمه او میافزودم که در مثلها گویند: سگ را خدمت کنی بهتر که نابینا را. چون خاطرم از این ممر جمع شد، پی وقت بودم دیدم که در نزدیکی در حجرهای که جواهرات در آنجا بود دیگ شکسته بزرگی افتاده، پس وقت نماز شام که شد خود را در تاریکی کشیدم تا این که تردد مردم برطرف شد. من فرصت یافته در زیر آن دیگ شکسته پنهان شدم و چون نصفی از شب بگذشت من از زیر آن بیرون آمدم. به در حجره رفتم و پارهای نان و گوشت که همراه داشتم پیش آن سگ انداختم و قفل حجره را گشودم و آنچه توانستم زر و جواهر از صندوق ها بیرون آوردم و باز در حجره را قفل کردم و در زیر همان دیگ شکسته پنهان شدم و چون صبح نزدیک شد در سرا را گشودند، من آهسته بیرون آمدم و از شهر خارج شدم و آن مال و جواهرات را به زیر خاک پنهان کردم و باز به شهر آمدم تا ببینم آن تاجر چه میکند. وقتی رسیدم دیدم جامههای خود را چاک کرده و فریاد و فغان برگرفته و ملازمان حاکم آمدهاند و بسیاری را گرفته و شکنجه میکردند.
چشم تاجر که به من افتاد تبسم کرد و خندید. من از آمدن خود پشیمان شدم. بازرگان مرا به گوشهای طلبید و گفت: ای عیار خراسانی عجب دستبردی، سخت استادانه این کار کردی، یقین که کار از کارخانه بباید آموخت.
آنگاه کسان حاکم را گفت که دست از سیاست مردم بکشید.
پس گفت: ای خراسانی چنانچه از دلیری مال را بردهای حالا از روی جوانمردی واپس ده که من ربع آن مال را حلال به تو میدهم.
این بگفت و مردم را رخصت داد و بر من آویخت که گفتهاند: دزد باش، مرد باش و من نیز پای کم نیاوردم و گفتم: ای خواجه تو چه میگویی مگر دیوانه شدهای این چه خیال است که تو کردهای؟
گفت: من دیوانه نیستم!
اما تو از خواب غفلت بیدار شو که من دست از تو برنمیدارم تا مال مرا به معقولی ندهی وگرنه تو را به دست حاکم میدهم تا به ضرب شکنجه بگیرد.
اکنون نصیحت پدرانه من بشنو و بدان که من تهمت دروغ به کسی نمیگویم و مدت هشتاد سال است که سفر بر و بحر کردهام. تجربهها حاصل کردهام و از پیشانی تو معلوم است که این کار تو است که گل تازه و میوه نورس به بار آوردهای و آن سگی که پاس حجره میداشت تو هر روز نهانی گوشت پیش او میانداختی تا به تو رام شود.
پس آن سگ را آوردند چون آن مرد را دید دم خود را بجنباند و گفت: ای دزد خیره سر دیدی که این کار توست.
گفتم: من خبر ندارم و تهمت بر من مبند. هر چند به نرمی و نصیحت گفت: همان انکار میکردم.
آنگاه مرا به کسان حاکم سپرد و حاکم خود بنشست و هر سیاست و شکنجهای بود با من کردند تا آنکه از هوش رفتم.
حاکم گفت: اگر این کار را این مرد کرده بود با این همه آزار و سیاست اقرار میآورد و بازرگان قسم یاد کرد که این کار را این مرد کرده و مال مرا به غیر از او دیگری نبرده. الحال هر چوبی را دانگی میدهم پس مرا پانصد چوب دیگر بزدند. و پانصد دانگ داد و من بی طاقت شدم خواستم اقرار کنم باز گفتم: تو را نخواهند کشت به یاد آن ذخیره تن در دادم.
دیگر بار چوب بر من زدند که باز بی خود افتادم.
بعد از آن ساعتی که به هوش آمدم حاکم گفت: الحال این مرد نیم مرده را در خانه خود نگاه دار تا این که صحت یابد، باز او را سیاست و شکنجه
کنیم.
بازرگان مرا به خانه برده و حجره جداگانه برای من فرش کرد و شخصی را به پرستاری من مقرر کرد و از طعامهای لذیذ، جهت من میفرستاد تا بیست روز که صحت یافتم مرا به حمام فرستاده و از سر تا پای مرا مخلع گردانید. [خلعت دادند] و پنهانی به من گفت: تو میدانی که غلط نکردهام، تو به سیاست و شکنجه اقرار نکردی الحال تو میدانی با نمک، برخیز و هر کجا خواهی برو تو را به نمک سپردم که نمک کار خود را میکند.
گفتم: ای خواجه سر مردی پیش آوردی این کار من کردم، گمان تو درست است چون نمک تو را چشیدم به خاطر داشتم که واپس دهم که حق نمک هزار بار از شکنجه بدتر است.
آنگاه به صحرا رفته تمام آن مال را آورده تسلیم بازرگان کردم و او ربع مال را به من داد و حلال کرد و مرا توبه داد.
منبع: جامع التمثیل
امروز نیز در بلاد خراسان شب 15 شعبان را شب برات گویند.
برخی دیگر از شهرهای ایران هم روز 15 شعبان تمام مردم کار و کسب خود را رها کرده و از اول صبح به قبرستان میروند و بر سر مزار درگذشتگان خود فاتحه میخوانند و به نیازمندان خیرات میدهند و این روز را «روز برات» میدانند.
در روستای «دوان» در کازرون هم در این روز مراسمی به عنوان مراسم «روز برات» یا «آمرزش مردگان» دارند، به اضافه مراسم در خور توجه دیگر.
البته در بسیاری از نقاط کشور هم چنین روزی و ایامی را به عنوان «روز و شب برات» نمیشناسند ولی در اردستان مثل پارهای از شهرهای دور و نزدیک از جمله دو شهر همسایه غربی، نطنز و کاشان در
نیمه شعبان مراسم نسبتاً مفصلی به عنوان برات دارند که چون در طی دو سه دهه اخیر همواره در معرض دگرگونی و تغییرهایی قرار گرفته است در این سطور به ثبت و ضبط این آداب و مناسک و ویژگیهای آنها قبل از از میان رفتن آنها اهتمامی هر چند اندک در این زمینه به عمل آورده شود.
آنچه طی سالهای اخیر کمتر دستخوش تغییر واقع شده، گرد آمدن اهالی نه تنها در شب نیمه شعبان که در شبهای سیزدهم و چهاردهم این ماه است. آنها بر سر مزارها رفته فاتحه میخوانند، خیرات میدهند و برای اهل قبور طلب مغفرت میکنند. قاریان بر سر خاک سورهای از قرآن را میخوانند و بدین ترتیب روح اسیران خاک را شاد میکنند.
علاوه بر این مناسک که جنبه عمومی دارد برای تازه درگذشتگان یعنی کسانی که دریک ساله اخیر روی در نقاب خاک کشیدهاند در ایام برات مراسم ویژه برپا میدارند. بدین ترتیب که آرامگاه عزیزشان را با گستردن قالیچه زیبا و پتو و سوزنی میآرایند و مثل مراسم شبهای هفت و چهلم میوه و شیرینی و خرما و گلاب میگذارند و بعضی هم حلوا خیرات میکنند. گاهی هم در بالای سر قبر متوفی منقل کوچکی «مجمر مانند» را آتش کرده در آن اسفند و حبههای نبات ریخته و فضا را معطر میسازند.
در خور توجه آنکه هر خانواده پس از خواندن فاتحه و طلب مغفرت برای عزیزان خود به دیگران و به ویژه کسانی که در این سال برایشان مراسم و برات برپاست نیز سری زده و روح رفتگان را با قرائت فاتحه شاد و برای بازماندگان طلب صبر میکنند.
بازماندگان نیز با تشکر، به آنان میوه، شیرینی و گلاب تعارف میکنند.
گفتنی است که اردستان دارای 6 محله اصلی و 6 گورستان است (هر محل گورستان جداگانه دارد) و طبیعی است که فاتحه خوانی برای تازه درگذشتگان یک محل چندان وقت گیر هم نخواهد بود.
«گورستان یا قبرستان را مزار و بیشتر صحرا میگویند»
این مراسم که برحسب اختلاف فصول از 3 تا 4 و 5 بعدازظهر آغاز میشود قبل از غروب پایان میپذیرد و زائران سعی دارند پیش از غروب آفتاب «صحرا» را ترک گویند.
اما آنچه کم و بیش دستخوش دگرگونی واقع شده مراسم دیگری است که تا چند سال قبل بیشتر در مساجد و گاه هم در منازل در صبح این سه روز برپا میشد. بدین ترتیب که برای تمامی تازه درگذشتگان در مسجد محل یا منزل شخصی مراسمی درست شبیه مراسم ترحیم یا پرسه از صبح این سه روز برپا میکردند و به یاد هر تازه درگذشته پتو و سوزنی گسترده و به خصوص ظرف محتوی گلاب، گلاب پاش قرار میدادند که با ورود در مجلس از تعداد گلاب پاشها میشد دریافت چند برات در این مجلس برپاست و در واقع در گذشتگان این محل در سال گذشته چند نفر بودهاند.
و مهمتر و پرتکلفانه تر آن که برای هر متوفی هم باید یک قاری نشاند که با معدود بودن تعداد قاریان به ویژه که باید بیشتر هم از «زواره» شهر دیگر دعوت کنند. پرتکلف بودن کار را میتوان دریافت که با دیگر مسایل و تکلفات لزوم تعدیل در این مناسک سنگین (به ویژه که در بسیاری از شهرها از جمله مرکز استان و بیشتر شهرهای تابعه معمول نیست) کاملاً احساس میشد تا اینکه از نیمههای دهه شصت بزرگان قوم به چاره اندیشی پرداخته بر آن شدند به جای سه روز در هر محل یک روز، یکی از سه روز «برات» برپا شود. که این امر به ویژه برای کار قاریان که هر یک نمیتوانستند سه محل را پوشش دهند، سهولت فراوان ایجاد میکرد.
هر چند بعضی از محله ها روی موافق نشان نمیدادند ولی به تدریج با دیگران خود را هماهنگ کردند.
این وضع یک دههای برقرار بود تا از سه چهار سال قبل برای آنکه برپایی عید تازه در گذشتگان - که بحث آن نیز خواهد آمد - سه چهار سالی بود از نوروز به روز 15 شعبان ولادت حضرت حجتبن الحسن(عج) انتقال یافته بود. برای کسانی که از دیگر شهرها به منظور شرکت در هر دو مجلس برات و عید خویشان خود به اردستان میآمدند حضور در دو مجلس برات در روزهای دوازدهم و یا سیزدهم و عید در روز پانزدهم شعبان زیاد وقت گیر میشد و بنابراین براتهای محله ها به تدریج همه به روز چهاردهم شعبان افتاد و از لحاظ مشکل قاری هم کم کم رسم چنان شد که در هر مسجد یا حسینیه، برای هر چند تازه درگذشته یک یا دو قاری بیشتر ننشاندند تا از این جهت نیز مشکل زیاد پیش نیاید. بدین ترتیب به دورهای قدم میگذاریم که مراسم عید و برات درگذشتگان در دو روز پشت سر هم یعنی روزهای 14 و 15 شعبان برگزار میشود.
پیش از پرداختن به شرح مراسم عید تازه درگذشتگان، در مورد برات دانستیم. تا چندی قبل، از صبح 12 و 13 و 14 شعبان مراسم برپا میشد و اکنون فقط در یک روز آن هم 14 شعبان برگزار
میشود.
شاید اغراق آمیز جلوه کند که بگوییم تا حدود اوایل دهه سی، چهل و پنجاه سال پیش بودند خانوادههایی که برای تازه از دست رفتگان تمام نیمه اول ماه شعبان را برات میگرفتند و گاهی هم بر سر آرامگاه آنان چادر (خیمه) سرپا کرده و به مدت دو هفته و شاید هم بیشتر قاری مینشاندند که این موضوع را فقط پیران ما به یاد دارند و بی شک برای نسل آینده شاید افسانهای بیش جلوه نکند.
این هم که ماه شعبان را اصولاً ماه برات گویند خود نکته در خور توجهی است، کما اینکه ماه رمضان را ماه روزه و ماه صیام و ماه جمادیالاولی (و ظاهراً جمادیالثانی را نیز به لحاظ وفات حضرت زهرا(س) ماه وفات و ربیعالاول را به مناسبت ولادت باسعادت نبی اکرم اسلام(ص) ربیعالمولود) گویند.
البته این رسم خاص اغنیا بود و آن خانوادههایی که به سنتها بیشتر پایبند بودند، چه در همان سالها دیده میشد که اصولاً طبقههای پایین جامعه براتی بدان صورت در منازل و مساجد برپا نمیداشتند و به همان حضور بعدازظهرها بر سر خاک اکتفا میکردند که با مجهز شدن و نوسازی مساجد به سبک امروزی، از اوایل دهه چهل و بهبود نسبی وضع معیشتی مردم بر تشریفات مجالس افزودند تا به تدریج با رو آوردن مشکلات و تکلف های بسیار و روشن شدن اذهان عمومی به صورتی که ملاحظه فرمودند درآمد و پیش بینی میشود که از تشریفات مراسم ترحیم نیز (پرسه که فاتحه هم گویند) در آیندهای نه چندان دور کاسته شود.
جایی که نمک خوری، نمکدان مشکن
یکی از عیاران خراسان که سرآمد عصر خود بود از وطنش به نیشابور آمد و کم خرجی شد، با خود گفت: دستبردی باید بزنم. اگر به خانه درویشان و مسکینان روم چیزی به دست من نخواهد آمد. خود را به خانه سلاطین باید زد که استاد من گفته است جوینده، یابنده است. چون بار کشم بار نگاری باری.
پس به منزل آمده پاره رخوتی که داشت به گرو گذاشت و بیل و اسباب راهزنی هر چه بود بخرید. چون شب شد به خندق در آمد و شروع به نقب زنی کرد و خاک آن را با توبره بیرون میآورد و پراکنده میکرد تا سه شب که به خزانه سلطان رسید و از خزانه سر بر آورد. از نقود و جواهر آنچه میتوانست از صندوقها بیرون آورد و به دربِ نقب جمع کرد. باز به خزانه رفت تا از جواهرات دیگر بیرون آورد. ناگاه چیزی براق و درخشنده از بالای منظر به نظرش آمد که مهتاب بر آن تابیده از روشنی آن تمام خزانه روشن شده بود.
با خود گفت: البته گوهر شب چراغ است.
پس آن را برداشت و با تماس دست معلوم نشد، زبان به آن مالید و آب آن را فرو داد نمک بود. در حال آن را به زمین زد و گفت: آه که همه رنج من ضایع شد، حال چه کنم که نمک صاحب خانه را چشیدم، مال او را چگونه برم.
رعایت نمک کردن لازم است که بزرگان گفتهاند: «نمک یک انگشت باشد، نامردی باشد که نمک به حرامی کنم».
پس آن جواهر و نقود را تصرف نکرد و چون صبح نزدیک بود نتوانست آنها را به خزانه برد همچنان بر در نقب گذاشت و با دست تهی بیرون آمد.
چون صبح شد خزانهدار به خزانه آمد سر صندوقها را گشاده دید فریاد و شورش برآورد. سلطان خبر شد، پرسید: چه واقع شده است؟
حال را عرض کردند. سلطان خود به خزانه آمد و راه نقب را دید. جمعی را فرستاد. خبر آوردند مال را بر در نقب نهاده دزد پیدا نیست. امر کرد مال را به خزانه آوردند و فرمود تا منادی ندا کند جوانمردی که این کار را کرده به درگاه حاضر شود و هر حاجت که دارد از شاه بخواهد.
آن عیار چون این منادی بشنید به خدمت شاه آمد گفت: من این کار را کردهام و نمک تو سدّ راه من شد.
قضیه را بیان کرد، حیرت سلطان بیشتر شد و گفت: تو در این چند روز بدین شهر آمدهای نمک مرا کجا خوردهای؟
عرض کرد وقتی که بار دوم داخل خزانه شدم جواهر براق درخشندهای در بالای منظر دیدم برداشتم و به تماس دست معلوم نشد. به زبان مالیدم آب به گلو فرو بردم، نمک بود و چون استاد مرا همیشه میگفت: حق نمک را باید به جای آورد، اگر چه نمک انگشت باشد، پس من مال را بر در نقب گذاشته با دست تهی بیرون آمدم.
ملک فرمود: تو که در حق نمک خوردن این همه مبالغه داری حیف باشد به چنین عمل قبیح مبادرت کنی. هر کاری به مردی و هر مردی به کاری لایق است، تو لایق این کار نیستی.
هر که در راه بد قدم تازد
خویش را خوار و متهم سازد
چرا از حلال گذشته و به حرام پیوستهای؟
عرض کرد از همنشینی با بدان. مخالفت ایشان در من اثر کرده که گفتهاند: آلوچه به آلو نگرد رنگ برآرد.
ملک او را به پند و اندرز توبه داد و نوازش کرد تا جایی که محرم راز ملک شد.
شبی پادشاه گفت: اگر نقلی و سرگذشتی از استاد به خاطر داری بیان کن که سخن پیشینیان دستورالعمل روزگار است.
آن عیار عرض کرد که ای امیر، استادم مرا گفت وقتی در صغر سن در شب رویها همیشه تنها بودم و به هیچ کس اعتماد نمیکردم و کسی را با خود شریک نمیکردم، روزی شنیدم تاجری از هندوستان آمده، در فلان محله فرود آمده است و مال و جواهر بسیار دارد. چون این خبر شنیدم به در آن سرا رفتم حصاری دیدم در نهایت محکمی که از هیچ طرف راه آمد و شد نداشت. پس با سوداگران آشنا شدم و هر روز به بهانهای آن جا میرفتم و حجرهای که در آن مال و جواهرات بود نشان کردم. آن تاجر سگ گیرندهای داشت که کسی را قدرت آن نبود پا به در آن حجره بگذارد. روزها او را زنجیر و شبها به جهت پاسبانی رها میکرد و من هر روز که میرفتم نان و گوشت همراه میبردم و پنهانی به آن سگ میدادم تا اینکه با من آشنا شد و هر وقت مرا میدید دم میجنباند. دانستم دیگر مزاحم من نمیشود و من به طعمه او میافزودم که در مثلها گویند: سگ را خدمت کنی بهتر که نابینا را. چون خاطرم از این ممر جمع شد، پی وقت بودم دیدم که در نزدیکی در حجرهای که جواهرات در آنجا بود دیگ شکسته بزرگی افتاده، پس وقت نماز شام که شد خود را در تاریکی کشیدم تا این که تردد مردم برطرف شد. من فرصت یافته در زیر آن دیگ شکسته پنهان شدم و چون نصفی از شب بگذشت من از زیر آن بیرون آمدم. به در حجره رفتم و پارهای نان و گوشت که همراه داشتم پیش آن سگ انداختم و قفل حجره را گشودم و آنچه توانستم زر و جواهر از صندوق ها بیرون آوردم و باز در حجره را قفل کردم و در زیر همان دیگ شکسته پنهان شدم و چون صبح نزدیک شد در سرا را گشودند، من آهسته بیرون آمدم و از شهر خارج شدم و آن مال و جواهرات را به زیر خاک پنهان کردم و باز به شهر آمدم تا ببینم آن تاجر چه میکند. وقتی رسیدم دیدم جامههای خود را چاک کرده و فریاد و فغان برگرفته و ملازمان حاکم آمدهاند و بسیاری را گرفته و شکنجه میکردند.
چشم تاجر که به من افتاد تبسم کرد و خندید. من از آمدن خود پشیمان شدم. بازرگان مرا به گوشهای طلبید و گفت: ای عیار خراسانی عجب دستبردی، سخت استادانه این کار کردی، یقین که کار از کارخانه بباید آموخت.
آنگاه کسان حاکم را گفت که دست از سیاست مردم بکشید.
پس گفت: ای خراسانی چنانچه از دلیری مال را بردهای حالا از روی جوانمردی واپس ده که من ربع آن مال را حلال به تو میدهم.
این بگفت و مردم را رخصت داد و بر من آویخت که گفتهاند: دزد باش، مرد باش و من نیز پای کم نیاوردم و گفتم: ای خواجه تو چه میگویی مگر دیوانه شدهای این چه خیال است که تو کردهای؟
گفت: من دیوانه نیستم!
اما تو از خواب غفلت بیدار شو که من دست از تو برنمیدارم تا مال مرا به معقولی ندهی وگرنه تو را به دست حاکم میدهم تا به ضرب شکنجه بگیرد.
اکنون نصیحت پدرانه من بشنو و بدان که من تهمت دروغ به کسی نمیگویم و مدت هشتاد سال است که سفر بر و بحر کردهام. تجربهها حاصل کردهام و از پیشانی تو معلوم است که این کار تو است که گل تازه و میوه نورس به بار آوردهای و آن سگی که پاس حجره میداشت تو هر روز نهانی گوشت پیش او میانداختی تا به تو رام شود.
پس آن سگ را آوردند چون آن مرد را دید دم خود را بجنباند و گفت: ای دزد خیره سر دیدی که این کار توست.
گفتم: من خبر ندارم و تهمت بر من مبند. هر چند به نرمی و نصیحت گفت: همان انکار میکردم.
آنگاه مرا به کسان حاکم سپرد و حاکم خود بنشست و هر سیاست و شکنجهای بود با من کردند تا آنکه از هوش رفتم.
حاکم گفت: اگر این کار را این مرد کرده بود با این همه آزار و سیاست اقرار میآورد و بازرگان قسم یاد کرد که این کار را این مرد کرده و مال مرا به غیر از او دیگری نبرده. الحال هر چوبی را دانگی میدهم پس مرا پانصد چوب دیگر بزدند. و پانصد دانگ داد و من بی طاقت شدم خواستم اقرار کنم باز گفتم: تو را نخواهند کشت به یاد آن ذخیره تن در دادم.
دیگر بار چوب بر من زدند که باز بی خود افتادم.
بعد از آن ساعتی که به هوش آمدم حاکم گفت: الحال این مرد نیم مرده را در خانه خود نگاه دار تا این که صحت یابد، باز او را سیاست و شکنجه
کنیم.
بازرگان مرا به خانه برده و حجره جداگانه برای من فرش کرد و شخصی را به پرستاری من مقرر کرد و از طعامهای لذیذ، جهت من میفرستاد تا بیست روز که صحت یافتم مرا به حمام فرستاده و از سر تا پای مرا مخلع گردانید. [خلعت دادند] و پنهانی به من گفت: تو میدانی که غلط نکردهام، تو به سیاست و شکنجه اقرار نکردی الحال تو میدانی با نمک، برخیز و هر کجا خواهی برو تو را به نمک سپردم که نمک کار خود را میکند.
گفتم: ای خواجه سر مردی پیش آوردی این کار من کردم، گمان تو درست است چون نمک تو را چشیدم به خاطر داشتم که واپس دهم که حق نمک هزار بار از شکنجه بدتر است.
آنگاه به صحرا رفته تمام آن مال را آورده تسلیم بازرگان کردم و او ربع مال را به من داد و حلال کرد و مرا توبه داد.
منبع: جامع التمثیل
+ نوشته شده در 2011/11/16 ساعت 5:7 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی