صفحه 7--28 آبان 90
زاویه دید
ک- انتخاب زاویه دید (صص 339 و 340)
قبل از انتخاب زاویه دید برای داستان، بهتر است برخی از محدودیتها و مزایای دیدهای اول شخص و سوم شخص را بدانیم.
نویسنده هنگام به کارگیری زاویه دید اول شخص باید از شیوه همزمانی استفاده کند بدین معنی که راوی باید ضمن درگیری با حوادث، واکنش خود را نیز افشاء کند.
مثال: وقتی دست او را بوسیدم، ازش متنفر بودم خیلی سعی کردم آرام باشم، دوست دارم خفهاش کنم.
اما توصیفهای زاویه دید سوم شخص واضحتر است. شخصیتها با اینکه از هم جدا هستند از طریق واکنشهای متقابل به هم نزدیک میشوند.
مثال: به نرمی دست او را بوسید. زن لرزید مرد سعی کرد احساس تنفرش را نادیده بگیرد دوست داشت خفهاش کند. زن نجواکنان گفت: خوشحالم که دوستم داری.
راوی اول شخص ضمن اینکه باید دست به عملی بزند و واکنش نشان دهد باید برای ایجاد همزمانی، اعمال و واکنشهای اشخاص دیگر را نیز در داستان بیاورد. در غیر این صورت ممکن است راوی از هیجان منفجر شود ولی شخصیتهای دیگر محو و چوب خشک به نظر برسند.
مثال: وقتی دستش را بوسیدم نمیدانست از او متنفرم مجسمهای بود که توان کشف چیزی را نداشت و فقط به حواس پنجگانهاش متکی بود.
میخواستم خفهاش کنم، نجواکنان گفت: خوشحالم که دوستم داری.
توصیف ضروری واکنش شخصیتهای دیگر، ممکن است از شدت وحدت روایت اول شخص بکاهد. احتمالاً شدت و حدت صحنهای که با زاویه دید سوم شخص روایت میکنید به قدر روایت اول شخص نیست اما به حتم در این شیوه روایت درون نگریها و واکنشها مفصلتر و عمیق تر است.
انتخاب نوع زاویه دید بستگی به نوع تأثیری که نویسنده میخواهد با داستانش روی خواننده بگذارد دارد. همه زاویه دیدها به یک اندازه ولی هر یک به نحوی نمایشی هستند. باید گذاشت محتوای داستان نوع زاویه دید آن را برای ما مشخص کند.
ل- استفاده از زاویه دیدهای اول شخص و سوم شخص در یک زمان (صفحههای
383-384-385 و 386)
رمانی که با استفاده از زاویه دیدهای اول شخص و سوم شخص نوشته میشود از ساختار سهل انگارانهای استفاده میکند که باید آن را به دلیل انعطاف عملیاش دوباره احیا کرد. در این شیوه خوانده نه تنها به طور ذهنی در ماجراهای قهرمان داستان شرکت میکند بلکه میتواند شاهد تمام حوادثی نیز که بیرون از عرصه عمل قهرمان روی میدهد باشد. با به کارگیری این ساختار میتوان رمانهای پرماجرا، نفس گیر و جاسوسی بسیار موفقی نوشت.
برای این کار نویسنده میتواند داستان را با زاویه دید اول شخص قهرمان شروع کند: قهرمان اتفاقهایی را که برایش رخ داده است و یا هم اکنون دارد رخ میدهد تعریف میکند. سپس نویسنده زاویه دید را تغییر میدهد و از زاویه دید سوم شخص شخصیتهای دیگر استفاده میکند. در این حالت نویسنده داستان درگیری شخصیتهای دیگر را با همان وضعیت شرح میدهد.
داستان: در جنگ جهانی دوم یک زیردریایی در پنجاه کیلومتری سواحل فرانسه غرق میشود. چهل سال بعد اسناد آرشیو نظامی فاش میکند که زیردریایی آلمانی در حال بردن مکاتبههای بین هیتلر و چرچیل بوده است و آنها با هم درباره تسلیم انگلستان مکاتبه میکردهاند. همچنین در این زیردریایی نقشه ده مخفیگاه گنجینه هنری نیز بوده است. به جاسوسی آمریکایی که در ضمن غواص ماهری نیز هست مأموریت میدهند تا اسناد و نقشهها را پیدا کند. سه مزدور جنایتکار نیز مایلند نقشه گنجینههای هنری را پیدا کنند. رهبران کمونیستهای انگلستان نیز درصدد پیدا کردن نامههای هیتلر و چرچیل هستند تا ایمان مردم را نسبت به دولت فعلی متزلزل کنند.
ساختار 1- رمان را با زاویه دید «اول شخص» شخصیت اصلی شروع کنید تا مخاطرهها و اهمیت مأموریت وی را برای خواننده مشخص کنید.
2 - سپس با استفاده از زاویه دید سوم شخص، مزدوران را معرفی و نقشههای آنها را برای پیدا کردن جای زیردریایی و سرقت نقشه گنجینههای هنری تشریح کنید.
3 - و باز با استفاده از زاویه دید سوم شخص، کمونیستها را در رمان ظاهر و نقشهای را که برای به دست آوردن اسناد مکاتبههای خفت بار کشیدهاند طرح کنید. ضمن اینکه باید تروریستهایی نیز در اختیارشان باشد.
4 -دوباره به زاویه دید اول شخص برگردید: شخصیت اصلی برای بار اول با کمونیستها (یا مزدوران) مواجه میشود تا باب همه ارتباطها گشوده شود.
5 -سپس از زاویه دید سوم شخص استفاده کنید: مزدوران دست به عملیاتی علیه قهرمان میزنند قهرمان در صحنههای آنها حضور دارد اما زاویه دید، سوم شخص است.
6 -در این مرحله باز از زاویه دید سوم شخص استفاده کنید: قهرمان مانع فعالیت کمونیستها میشود. به علاوه مجبور میشود یکی از تروریستها را بکشد ولی با وجودی که قهرمان باز در صحنههای کمونیستها است، زاویه دید همچنان سوم شخص است.
اینک که شکل کار (ساختار) مشخص شده است نویسنده میتواند وقتی موقعیتهای طرح را بسط میدهد، زاویه دید را از اول شخص به سوم شخص تغییر دهد.
نویسنده به دلیل اینکه خط طرح رمان پیچیده است و قهرمان نمیتواند همزمان در چند نقطه باشد از زاویه دیدهای اول شخص و سوم شخص استفاده میکند. اما اگر تنها از زاویه دید شخصیت اصلی (اول شخص) استفاده کند قهرمان فقط میتواند حدس بزند که در بیرون از حوزه فعالیتش چه اتفاقهایی رخ میدهد، و باز در این حالت داستان و خط طراحی شخصیتهای دیگر بسط پیدا نمیکنند و این شخصیتها نمیتوانند بر فعالیتهای شخصیت اصلی تأثیر بگذارند. نویسنده با تصویر کردن اعمال شخصیتهای دیگر، عرصه عمل رمان را وسعت میبخشد. ضمن اینکه با استفاده از زاویه دید سوم شخص، خواننده از اتفاقهایی که در بیرون از عرصه فعالیت شخصیت اصلی رخ میدهد، بیشتر مطلع میشود. نویسنده در سه سطح شک و انتظار، شدت و حدت، حالت نمایشی و سرعت پیشروی متغیر در رمان ایجاد میکند.
1 -با فعالیتهای غیرقابل پیش بینی و غافل گیرکننده قهرمان
2 -با خطر دائمی مزدوران و...
3 -با سعی دولت در مخفی کردن اطلاعات.
رمانهای با ساختار قراردادی نمیتوانند همچون رمانهایی که ساختار دو زاویه دیدی دارند چشم اندازهای جذاب و متنوعی را به نمایش بگذارند. نویسنده با استفاده از زاویه دید اول شخص قهرمان، تبهکاران را از دید صمیمانه و فردی شخصیت اصلی، به نمایش میگذارد. ضمن اینکه خواننده نیز شخصیت اصلی را از همین زاویه دید میبیند و سپس میتواند با استفاده از زاویه دید بیرونی و سوم شخص تبهکاران و مقامات بلندپایه دولتی بعد دیگری از شخصیت قهرمان را نیز ببیند. به این ترتیب نظری کلی به همه حوادث بیندازد. به علاوه روایت مستقل و عینی سوم شخص بهتر از قهرمان و زاویه دید محدودش، طرح رمان را تصویر میکند. ضمن اینکه با به کارگیری زاویه دید سوم شخص، میتوان از شگردهای زیادی برای بسط زمان و حذف فواصل زمانی استفاده کرد. در رمانهای دو زاویه دیدی، قهرمان میتواند با زاویه دید اول شخص، اتفاقهایی را که قبلاً برایش رخ داده تعریف کند و پس از اینکه حوادثی را تعریف کرد، نویسنده میتواند بعد در جاهایی با استفاده از زاویه دید سوم شخص، صحنههای آن حوادث را ادامه دهد و
تا آخر.
م- یک زاویه دید و چند زاویه دید
(صص 405و 406)
با اینکه استفاده صرف از زاویه دید شخصیت اصلی در رمان، باعث غنای شخصیت پردازی میشود اما از آن طرف نویسنده تنها از تعداد محدودی از فنون میتواند استفاده و شک و انتظار ایجاد کند. بنابراین با چند زاویه دید بهتر میتوان شک و انتظار ایجاد کرد.
اگر رمان فقط یک زاویه دید داشته باشد، همه حوادث رمان را شخصیت اصلی هدایت میکند و همه وضعیتها و حوادث بر محور زندگی او میگردد. بنابراین نمیتواند از رمان غایب شود تا حوادث دیگری در مکانهای دیگری و برای شخصیتهای دیگری رخ دهد. به همین جهت نمیتوان از حوادث در حال تعلیق استفاده کرد و به وضعیتهای حاد دیگری پرداخت.
مثال- (رمانی با زاویه دید واحد): دانلد صدای گوشخراش آژیر پلیس را از پشت سر شنید. پا روی پدال گاز گذاشت و با ناامیدی دنبال جادهای فرعی گشت اما ناگهان لاستیک جلو ماشین ترکید. سعی کرد سرعت زیاد ماشینش را کنترل کند. لاستیک عقبی ماشینش نیز ترکید و ماشین به جلو پرت شد. وقتی ماشین با حفاظ لق جلو پرتگاه برخورد کرد دانلد فریاد بلندی کشید و آژیر پلیس ساکت شد.
در این حالت نمیتوان با فاصله گذاری یا تغییر فصل رمان، صحنه را متوقف و شک و انتظار (بعد چه اتفاقی افتاد؟) ایجاد کرد. چون نویسنده مجبور است همچنان از زاویه دید دانلد استفاده کند.
مثال: (چند سطر فاصله): ماشین از پرتگاه سقوط نکرد بلکه چرخهای عقبش به کابلی گیر کرد. پلیسها به سرعت از ماشین خارج شدند و ماشین دانلد را متوقف کردند و دانلد را از ماشین بیرون کشیدند.
فاصله بین تصادم دانلد و عاقبت کار او آنقدر زیاد نیست که ایجاد شک و انتظار کند. پس از آن نیز سرعت پیشروی داستان کند میشود و هیجان خواننده فروکش میکند چرا که بلافاصله میفهمد چه اتفاقی افتاد. بنابراین او دیگر از صخره آویزان در حالت شک و انتظار نیست.
اما نویسنده میتواند با استفاده از چند زاویه دید، به طور منطقی بین تصادم دانلد با نردههای حفاظ کنار جاده و عاقبت کار او، فاصله بیندازد، بدین معنی که بعد از تصادم، زاویه دید وضعیت داستان را تغییر دهد. درست است که در این حالت او صحنه را متوقف میکند اما حادثه و حالت شک و انتظار همچنان ادامه مییابد. در حقیقت خواننده ضمن اینکه در ماجرای تازه شخصیت دیگری غرق میشود همچنان از خود میپرسد که «چه بر سر دانلد آمد؟» و اگر باز نویسنده شخصیت دیگر را نیز در وضعیتی بحرانی رها کند، میتواند دوباره سر وقت دانلد برود و وضعیت دشوار او را حل و رفع کند. در این حالت هنوز وضعیت سرگردانی یا در حالت تعلیق شخصیت دیگر هست که نویسنده بتواند بعد به آن رجوع کند.
برادر مردهام به آمریکا میآید
زمستان بود که به خلیج نیویورک رسیدیم. برف سنگینی روی زمین را پوشانده بود و انگار همه بندرگاه با حرکت قدرتمند قلم مویی رنگ شده بود. روی عرشه ایستاده بودیم. آفتاب بالای سرمان میتابید و این همه سفیدی چشمانمان را میزد.
نزدیک ما آب سبز و زلال بود و دورتر تیره و کثیف به نظر میآمد. یدک کشها دور کشتی ما میگشتند و دود غلیظی را به سوی عرشه و صورتمان میپراکندند. هوای خلیج مهآلود بود. قایقهای دیگر میغریدند و اعصابمان را بهم میریختند. شهر هر چه نزدیک تر میشد وجه خاکستری آن بیشتر و آسمانخراشها بلند و بلندتر میشدند. احساس میکردیم موجودات ریز و حقیری هستیم و از ترس کز میکردیم.
دنیای جدید سرمایی به تن ما میدمید که تا مغز استخوان حس میکردیم و همهاش مال فصل نبود. کشتی تا جایی که میتوانست به ساحل نزدیک شد. یدک کشها به سرعت گاز دادند و کنار کشیدند. بعد صدای حرکت سنگین زنجیرهای زنگ زده بلند شد. لنگر عظیم با صدای شلپ سنگین به آب خورد و پشنگهها را به اطرف پاشاند. قایقهای کوچک خود را به پهلوی کشتی رساندند. سرنشینان قایقها تلاش میکردند توجه مهاجران روی عرشه را جلب کنند. فریادهای شادمانه استقبال کنندگان بلند شد که از دو طرف آشنایی میدادند.
فریاد یکی بلند شد و به دنبال آن یکی دیگر که اسم مادرش را صدا میزد. صدا تیز بود و انگار از فاصلهای دور میآمد. همه کنار نردههای کشتی جمع شدیم. اما مادر تنها کسی بود که از روی نرده همه چیز را میدید. خواهر بزرگم چهارده ساله بود. من سیزده ساله بودم و کوچکترین خواهرم نه سال داشت اما به خاطر زندگی سخت و مشقت بار نسبت به سنمان زیادی کوتاه و لاغر بودیم.
از نردهها بالا رفتیم، آنقدر که زانوهایمان به بالاترین تیرک نردهها رسید و آسمانخراشها و بقیه بندرگاه را دیدیم که عکسش چپکی توی آب افتاده بود. مادر هیجان زده دست تکان میداد و حواسش به ما نبود ما هم چشم تنگ کرده بودیم تا جهت حرکت دستش را دنبال کنیم، پدر بود.
اولین بچهای که او را شناخت من بودم و با حسی اندوهبار سعی کردم احساسم را به او نشان بدهم. وقتی راهی میشد کودک پنج سالهای بودم و حالا پسر بزرگی شده بودم اما این لحظه برای من معنایی داشت که با بقیه فرق میکرد.
خواهر بزرگم از شادی توی پوست خود نمیگنجید و همین طور گریه میکرد. لابد یاد خوبیهای پدر افتاده بود، چون با او مهربانتر از بقیه بود. من به جز غم و تلخی و ناامیدی کودکانه چیزی یادم نمیآمد. خواهر کوچکم وقت رفتن پدر هنوز در قنداق بود. آستین مادر را کشید و گفت: مادر کدام یکی پدر من است؟
جنازه برادر مردهام، آن طرف آب زیر کپهای خاک کم عمق میپوسید. خاک سفت و سرد بود و صنوبرهای جوان در باد میلرزیدند.
برادرم ناگهانی مرده بود. موقع مرگ با چشمهای خسته و خردمند به ما نگاه میکرد و انگار میگفت: «میدانم که مردنی هستم. غصه نخورید، خودتان را به زحمت نیندازید. گریه کردن برای مسأله بی اهمیتی مثل مرگ بی فایده است!»
از رفتن پدر به آمریکا هشت سال میگذشت. برادرم که بعد از من آمد زمان جنگ مرده بود. مادر تمام این مدت از روی سهل انگاری یا ترس، پدر را از مرگ او باخبر نکرده بود.
ما در دوره قهرمانانهای از تاریخ زندگی میکردیم، بی آنکه ذرهای قهرمانی در سرشتمان باشد. در این مدت اتفاقهای زیادی رخ داده بود. زندگیمان از هم پاشید و تکه تکه شد. حس میکردم دیگر نمیتوانیم آن زندگی پاره پاره را دوباره بهم بچسبانیم. احساس کردم هیچ چیز قادر نیست دوباره دلم را بشکند و با مرگ برادرم برابری کند. نخستین مرگ، وحشتناکترین مرگی بود که شاهد آن بودم.
بعدها به من گفتند که طوری گریه میکردم که انگار دنیا به آخر رسیده و من باورم میشد. گفتند که سرم را به دیوار خانه میکوبیدم و پیراهنم را میدریدم. باز باور کردم اما وقتی گفتند غم و اندوه مرگ میگذرد و مثل زمینهای پهناور اوکراین بعد از درو دل من هم دوباره صاف و پاک میشود، ساکت شدم.
با بقیه روی عرشه ایستاده بودم و خدا را شکر میکردم که عرشه کشتی آن قدر بلند است که پدر متوجه نمیشود یکی از اعضاء خانواده کم شده. در آن لحظه احساس کردم مادرم کار خوبی کرده که مرگ پسر جوانش را به پدر خبر نداده. به خاطر ترحم و خیرخواهی به حال پدر نبود که این طور فکر میکردم. پدرم را دوست نداشتم. او برای من با یک غریبه فرقی نداشت. اما وقتی فهمید به درد کشیدن و غصه خوردن او غبطه میخوردم.
به مصیبتی که میکشید حسودیم میشد. به نظرم شاید مستحق تر از او من بودم که در مرگ برادر سوگواری کنم.
آن شب را هم باید روی عرشه میخوابیدیم. هنوز از دریازدگی حالت تهوع داشتم و بوی تند قلیایی دریا را حس میکردم. خلاء دریا را فقط حضور مرغان دریایی محزون و تودههای خزه پر میکرد. از خروپف بعضیها معلوم بود که خیالشان راحت شده هر چند هنوز بعضی هم این طرف و آن طرف میغلتیدند و مینالیدند.
خواب دیدم برادر مردهام کنار تختم ایستاده، چهره اندوهبار و عاقلی دارد و با انگشتهای لاغر و استخوانیش به شانهام میزند. سعی کردم تکان بخورم اما نتوانستم. وحشت زده و هراسان نگاهش میکردم. از خواب پریدم و ناامید به کف پر از کثیفی عرشه خیره شدم.
بعد از صبحانه مثل گوسفند دور هم جمع شدیم. اشباح رنگ پریده و وحشت زده لرزانی بودیم که بین دو دنیا معلقند. یک طرف با میلههای فولادی گوشمالی مان میداد و بعد بیرونمان میکرد و دیگری، سرسخت بود و بی اعتنا. قبل از ورود به آن باید سر تعظیم خم میکردیم و اشک میریختیم. دنیایی که ما را تنها در صورتی میپذیرفت که دلمان از امید خالی باشد.
درد یا اشتیاق برای ما که از خستگی در حال مرگ بودیم، معنایی نداشت. پلکانی ازکشتی پایین دادند و سوار یدک کشی شدیم که ما را به جریزه «الیس» میبرد.
جزیره الیس مثل کابین درجه سه، خاکستری و دلگیر بود. ساختمانها از سنگهای تیره بودند. پوشیده از گلسنگ و خزه. بعضی از پنجرهها با نردههای آهنی مسدود شده بود و بقیه شیشههای مات و کلفتی داشتند. از لای میلهها تودههای جلبک را میدیدیم که روی آب خلیج غوطه میخوردند.
پزشکان بخش قرنطینه که ما را معاینه میکردند، خشن بودند. درست مثل قدرتی که به آنها اجازه میداد خشن باشند.
بعد بقچه به دست، به کارمندهایی که روی چارپایههای بلند نشسته بودند، بازجویی پس دادیم. کارمندها کتهای مشکی از پشم آلپاکا به تن داشتند با دکمههای براق و یقههای بلند آهار خورده، میزهای بلندشان هم زاویه عجیبی داشت. مثل سکوهای چوبی کنیسهها که یهودیها کتاب دعا را روی آن میگذارند. کارمندها با لبخندی زورکی به صفحههای کاغذ نگاه میکردند و جوابهای مادر را مینوشتند.
پدر آن طرف پارتیشن بود و به پرسشها پاسخ میداد. بعد پاسخها را با هم مقایسه میکردند.
ناگهان انگار همه چیز از حرکت ایستاد، انگار دندههای ماشین بیرون بزند و از حرکت بیفتد. مادر وحشت کرد. حال کسی را داشت که دروغ گفته و دستش رو شده. کارمند از عصبانیت به لکنت افتاد و این وضع غیر عادی اعصابش را بهم ریخت. خیس عرق تلاش میکرد سر و سامانی به وضع بدهد. دستپاچگی، حس همدردیاش را برانگیخت. اما معلوم بود که به این وضع عادت ندارد. در کلامش خشونتی بود: خانم شوهر شما میگوید چهار بچه دارد و شما میگویید سه تا. چه توضیحی دارید؟ بفرمایید این وسط تکلیف ما چیست؟
مادر به تته پته افتاد. لبهایش سفید شد. اشک از چشمهایش جوشید. با لکنت برای کارمند توضیح داد.
کارمند هراسان به نظر میآمد. سرش را پایین انداخت. هق هق شدید مادر درک حرفهایش را دشوارتر میکرد. چارپایه زیر پای کارمند میلغزید. با انگشتان نحیف و لرزان محکم به میز چسبیده بود تا خودش را نگه دارد. لبخند پر دردی بر صورتش ماسید. حالا یا متوجه قضیه شده بود یا این که نمیخواست بیش از این به داستانی گوش کند که بسیار متأثرش میکرد. برای همین به ما گفت راه بیفتیم و برویم. مثل جوجههایی تازه سر از تخم در آورده دنبال مادر دویدیم.
پدر آن طرف دیوار در آن لحظه به چه فکر میکرد؟ چه احساسی داشت؟
تا چشمش به ما افتاد فریاد زد: بسی... بچههای من!
خستگی از صورتش میبارید و چشمهایش قرمز بود. گونههایش با دو خط باریک اشک خیس شده بود. درمانده و شکسته به نظر میرسید. تک تک ما را بغل کرد و به آغوش فشرد. در آن لحظه علاقهای همراه با دلسوزی نسبت به پدرم در من جان گرفت اما وقتی بغلم کرد سروپاهایم مثل دوندهها به عقب خم شد و ماهیچههایم سفت شد. پدر انگار اکراه مرا احساس کرد چون سعی نکرد محبت خود را به من تحمیل کند. خوشحال بود و درباره پسر مرده از مادر چیزی نپرسید. این مسأله باعث شد احترامم به او بیشتر شود. مثل همیشه بود. مثل پیرمردی که عاشق میشود و خوشحالیاش را به شکل مسخرهای بروز میدهد. چند تا کلاه پشمی از جیبش در آورد و روی سر من و دو تا خواهرم کشید. کلاهها گرم بود و نوکشان منگوله داشت. مثل فینه ترکی. کلاههای مسخرهای بود که ناراحتمان میکرد. لحظهای غمناک در زندگی پدر پیش آمده بود. مسخره بود اما بهر حال اجتناب ناپذیر به نظر میآمد. پدرم چهار تا کلاه آورده بود و فرصت نکرد کلاه اضافی را پنهان کند. وقتی مادرم کلاه اضافی را دید. از زور عصبانیت خندید. لبهای پدر میلرزید. به مادر خیره شد. میخواست اسم او را صدا کند. اما لبهای باریک و خشن انگار به فرمان او نبود. کلمهها توی گلویش لرزید و صدای عجیب و غریبی از دهانش خارج شد.
سوار لنج شدیم تا به «بولینگ گرین» برویم. بعد نوبت سوار شدن به ترن رسید و در راه خانه جدید همه طوری نگاه میکردند انگار از سیاه دیگری آمدهایم. خواستیم کلاهها را برداریم اما پدر طوری اصرار کرد این کار را نکنیم که نمیشد حرفش را زمین بیندازیم.
وقتی از پلههای ایستگاه ترن پایین آمدیم. پدر طبق عادت تند تند جلوتر از ما میرفت. کلاهی که قرار بود مال پسر مرده باشد از جیب عقبش بیرون زده بود. دنبالش دویدیم. انگار میترسید دوباره ولمان کند و برود. برف زیر پاهایمان قرچ قرچ صدا میداد و زغالهای نیمسوز و نوک تیز پیاده رو کف نازک کفشمان را سوراخ میکرد. تمام مدت به کلاهی که از جیب پدرم بیرون زده بود زل زدم و به برادر مردهام فکر میکردم.
به خیابان بروک که رسیدیم، پستچی کیسه محمولههای پستی را روی دوش آویخته بود و سوار بر دوچرخه از کنارمان رد شد. حرکت تایرهای دوچرخهاش در برف سفت، صدای گوشخراشی داشت.
به آرامی و با خجالت وارد خانه جدیدمان شدیم، انگار وارد خانه غریبه شده بودیم. آپارتمان تاریکی بود با هوای خفه، چند لحظه اول از ترس کنار دیوار کز کردیم. اسباب و وسایل کهنه با عجله مرتب شده بودند و کف آشپزخانه کلی خاکروبه تلنبار شده بود.
به محض اینکه از آستانه در وارد شدیم بغض پدر ترکید. بعد کلاه پشمی اضافی را روی میز گذاشت. اجاق گاز کوچک را روشن کرد و شبنم یخ زده روی قاب پنجرهها آرام آرام آب شد. غذایی را که جلومان گذاشت با حرص و ولع خوردیم. انگار همه اینها خواب بود و هنوز تا وعده بعدی غذا باید خیلی صبر میکردیم. بعد از آن پدر به ما لباس نو داد. لباسی را که برای پسر مرده آماده کرده بود تا زد و به دقت داخل کشو گذاشت. لابد به این امید که پسر مرده یک روز بیاید دم در و لباسش را بخواهد.
شب شد و سکوت سنگینی بر زندگیمان چنبره زد. در این مدت خسته شده بودیم و حالا این خستگی ما را از پا میانداخت. گیج خواب روی صندلی میجنبیدیم و انگار سایههای جنون و اندوه به خانه هجوم میآورد. نشستیم و گوش دادیم. عصبی بودیم و پلکهایمان مثل پرندههای زخمی میلرزید.
کلاه پشمی سفید بی صاحب، با آن منگوله قرمز روی میز بود و در تاریکی اتاق مانند ستارهای تنها در شبی مه آلود میدرخشید؛ همگی چشم به آن دوخته بودیم انگار آهن خونمان سنگین و سمی بود و اندوهمان را تیزتر میکرد. در آن لحظه بود که متوجه شدیم برادر مردهمان دوباره به زندگی از هم پاشیده ما برگشته است.
او هم به آمریکا آمده بود!
نویسنده هنگام به کارگیری زاویه دید اول شخص باید از شیوه همزمانی استفاده کند بدین معنی که راوی باید ضمن درگیری با حوادث، واکنش خود را نیز افشاء کند.
مثال: وقتی دست او را بوسیدم، ازش متنفر بودم خیلی سعی کردم آرام باشم، دوست دارم خفهاش کنم.
اما توصیفهای زاویه دید سوم شخص واضحتر است. شخصیتها با اینکه از هم جدا هستند از طریق واکنشهای متقابل به هم نزدیک میشوند.
مثال: به نرمی دست او را بوسید. زن لرزید مرد سعی کرد احساس تنفرش را نادیده بگیرد دوست داشت خفهاش کند. زن نجواکنان گفت: خوشحالم که دوستم داری.
راوی اول شخص ضمن اینکه باید دست به عملی بزند و واکنش نشان دهد باید برای ایجاد همزمانی، اعمال و واکنشهای اشخاص دیگر را نیز در داستان بیاورد. در غیر این صورت ممکن است راوی از هیجان منفجر شود ولی شخصیتهای دیگر محو و چوب خشک به نظر برسند.
مثال: وقتی دستش را بوسیدم نمیدانست از او متنفرم مجسمهای بود که توان کشف چیزی را نداشت و فقط به حواس پنجگانهاش متکی بود.
میخواستم خفهاش کنم، نجواکنان گفت: خوشحالم که دوستم داری.
توصیف ضروری واکنش شخصیتهای دیگر، ممکن است از شدت وحدت روایت اول شخص بکاهد. احتمالاً شدت و حدت صحنهای که با زاویه دید سوم شخص روایت میکنید به قدر روایت اول شخص نیست اما به حتم در این شیوه روایت درون نگریها و واکنشها مفصلتر و عمیق تر است.
انتخاب نوع زاویه دید بستگی به نوع تأثیری که نویسنده میخواهد با داستانش روی خواننده بگذارد دارد. همه زاویه دیدها به یک اندازه ولی هر یک به نحوی نمایشی هستند. باید گذاشت محتوای داستان نوع زاویه دید آن را برای ما مشخص کند.
ل- استفاده از زاویه دیدهای اول شخص و سوم شخص در یک زمان (صفحههای
383-384-385 و 386)
رمانی که با استفاده از زاویه دیدهای اول شخص و سوم شخص نوشته میشود از ساختار سهل انگارانهای استفاده میکند که باید آن را به دلیل انعطاف عملیاش دوباره احیا کرد. در این شیوه خوانده نه تنها به طور ذهنی در ماجراهای قهرمان داستان شرکت میکند بلکه میتواند شاهد تمام حوادثی نیز که بیرون از عرصه عمل قهرمان روی میدهد باشد. با به کارگیری این ساختار میتوان رمانهای پرماجرا، نفس گیر و جاسوسی بسیار موفقی نوشت.
برای این کار نویسنده میتواند داستان را با زاویه دید اول شخص قهرمان شروع کند: قهرمان اتفاقهایی را که برایش رخ داده است و یا هم اکنون دارد رخ میدهد تعریف میکند. سپس نویسنده زاویه دید را تغییر میدهد و از زاویه دید سوم شخص شخصیتهای دیگر استفاده میکند. در این حالت نویسنده داستان درگیری شخصیتهای دیگر را با همان وضعیت شرح میدهد.
داستان: در جنگ جهانی دوم یک زیردریایی در پنجاه کیلومتری سواحل فرانسه غرق میشود. چهل سال بعد اسناد آرشیو نظامی فاش میکند که زیردریایی آلمانی در حال بردن مکاتبههای بین هیتلر و چرچیل بوده است و آنها با هم درباره تسلیم انگلستان مکاتبه میکردهاند. همچنین در این زیردریایی نقشه ده مخفیگاه گنجینه هنری نیز بوده است. به جاسوسی آمریکایی که در ضمن غواص ماهری نیز هست مأموریت میدهند تا اسناد و نقشهها را پیدا کند. سه مزدور جنایتکار نیز مایلند نقشه گنجینههای هنری را پیدا کنند. رهبران کمونیستهای انگلستان نیز درصدد پیدا کردن نامههای هیتلر و چرچیل هستند تا ایمان مردم را نسبت به دولت فعلی متزلزل کنند.
ساختار 1- رمان را با زاویه دید «اول شخص» شخصیت اصلی شروع کنید تا مخاطرهها و اهمیت مأموریت وی را برای خواننده مشخص کنید.
2 - سپس با استفاده از زاویه دید سوم شخص، مزدوران را معرفی و نقشههای آنها را برای پیدا کردن جای زیردریایی و سرقت نقشه گنجینههای هنری تشریح کنید.
3 - و باز با استفاده از زاویه دید سوم شخص، کمونیستها را در رمان ظاهر و نقشهای را که برای به دست آوردن اسناد مکاتبههای خفت بار کشیدهاند طرح کنید. ضمن اینکه باید تروریستهایی نیز در اختیارشان باشد.
4 -دوباره به زاویه دید اول شخص برگردید: شخصیت اصلی برای بار اول با کمونیستها (یا مزدوران) مواجه میشود تا باب همه ارتباطها گشوده شود.
5 -سپس از زاویه دید سوم شخص استفاده کنید: مزدوران دست به عملیاتی علیه قهرمان میزنند قهرمان در صحنههای آنها حضور دارد اما زاویه دید، سوم شخص است.
6 -در این مرحله باز از زاویه دید سوم شخص استفاده کنید: قهرمان مانع فعالیت کمونیستها میشود. به علاوه مجبور میشود یکی از تروریستها را بکشد ولی با وجودی که قهرمان باز در صحنههای کمونیستها است، زاویه دید همچنان سوم شخص است.
اینک که شکل کار (ساختار) مشخص شده است نویسنده میتواند وقتی موقعیتهای طرح را بسط میدهد، زاویه دید را از اول شخص به سوم شخص تغییر دهد.
نویسنده به دلیل اینکه خط طرح رمان پیچیده است و قهرمان نمیتواند همزمان در چند نقطه باشد از زاویه دیدهای اول شخص و سوم شخص استفاده میکند. اما اگر تنها از زاویه دید شخصیت اصلی (اول شخص) استفاده کند قهرمان فقط میتواند حدس بزند که در بیرون از حوزه فعالیتش چه اتفاقهایی رخ میدهد، و باز در این حالت داستان و خط طراحی شخصیتهای دیگر بسط پیدا نمیکنند و این شخصیتها نمیتوانند بر فعالیتهای شخصیت اصلی تأثیر بگذارند. نویسنده با تصویر کردن اعمال شخصیتهای دیگر، عرصه عمل رمان را وسعت میبخشد. ضمن اینکه با استفاده از زاویه دید سوم شخص، خواننده از اتفاقهایی که در بیرون از عرصه فعالیت شخصیت اصلی رخ میدهد، بیشتر مطلع میشود. نویسنده در سه سطح شک و انتظار، شدت و حدت، حالت نمایشی و سرعت پیشروی متغیر در رمان ایجاد میکند.
1 -با فعالیتهای غیرقابل پیش بینی و غافل گیرکننده قهرمان
2 -با خطر دائمی مزدوران و...
3 -با سعی دولت در مخفی کردن اطلاعات.
رمانهای با ساختار قراردادی نمیتوانند همچون رمانهایی که ساختار دو زاویه دیدی دارند چشم اندازهای جذاب و متنوعی را به نمایش بگذارند. نویسنده با استفاده از زاویه دید اول شخص قهرمان، تبهکاران را از دید صمیمانه و فردی شخصیت اصلی، به نمایش میگذارد. ضمن اینکه خواننده نیز شخصیت اصلی را از همین زاویه دید میبیند و سپس میتواند با استفاده از زاویه دید بیرونی و سوم شخص تبهکاران و مقامات بلندپایه دولتی بعد دیگری از شخصیت قهرمان را نیز ببیند. به این ترتیب نظری کلی به همه حوادث بیندازد. به علاوه روایت مستقل و عینی سوم شخص بهتر از قهرمان و زاویه دید محدودش، طرح رمان را تصویر میکند. ضمن اینکه با به کارگیری زاویه دید سوم شخص، میتوان از شگردهای زیادی برای بسط زمان و حذف فواصل زمانی استفاده کرد. در رمانهای دو زاویه دیدی، قهرمان میتواند با زاویه دید اول شخص، اتفاقهایی را که قبلاً برایش رخ داده تعریف کند و پس از اینکه حوادثی را تعریف کرد، نویسنده میتواند بعد در جاهایی با استفاده از زاویه دید سوم شخص، صحنههای آن حوادث را ادامه دهد و
تا آخر.
م- یک زاویه دید و چند زاویه دید
(صص 405و 406)
با اینکه استفاده صرف از زاویه دید شخصیت اصلی در رمان، باعث غنای شخصیت پردازی میشود اما از آن طرف نویسنده تنها از تعداد محدودی از فنون میتواند استفاده و شک و انتظار ایجاد کند. بنابراین با چند زاویه دید بهتر میتوان شک و انتظار ایجاد کرد.
اگر رمان فقط یک زاویه دید داشته باشد، همه حوادث رمان را شخصیت اصلی هدایت میکند و همه وضعیتها و حوادث بر محور زندگی او میگردد. بنابراین نمیتواند از رمان غایب شود تا حوادث دیگری در مکانهای دیگری و برای شخصیتهای دیگری رخ دهد. به همین جهت نمیتوان از حوادث در حال تعلیق استفاده کرد و به وضعیتهای حاد دیگری پرداخت.
مثال- (رمانی با زاویه دید واحد): دانلد صدای گوشخراش آژیر پلیس را از پشت سر شنید. پا روی پدال گاز گذاشت و با ناامیدی دنبال جادهای فرعی گشت اما ناگهان لاستیک جلو ماشین ترکید. سعی کرد سرعت زیاد ماشینش را کنترل کند. لاستیک عقبی ماشینش نیز ترکید و ماشین به جلو پرت شد. وقتی ماشین با حفاظ لق جلو پرتگاه برخورد کرد دانلد فریاد بلندی کشید و آژیر پلیس ساکت شد.
در این حالت نمیتوان با فاصله گذاری یا تغییر فصل رمان، صحنه را متوقف و شک و انتظار (بعد چه اتفاقی افتاد؟) ایجاد کرد. چون نویسنده مجبور است همچنان از زاویه دید دانلد استفاده کند.
مثال: (چند سطر فاصله): ماشین از پرتگاه سقوط نکرد بلکه چرخهای عقبش به کابلی گیر کرد. پلیسها به سرعت از ماشین خارج شدند و ماشین دانلد را متوقف کردند و دانلد را از ماشین بیرون کشیدند.
فاصله بین تصادم دانلد و عاقبت کار او آنقدر زیاد نیست که ایجاد شک و انتظار کند. پس از آن نیز سرعت پیشروی داستان کند میشود و هیجان خواننده فروکش میکند چرا که بلافاصله میفهمد چه اتفاقی افتاد. بنابراین او دیگر از صخره آویزان در حالت شک و انتظار نیست.
اما نویسنده میتواند با استفاده از چند زاویه دید، به طور منطقی بین تصادم دانلد با نردههای حفاظ کنار جاده و عاقبت کار او، فاصله بیندازد، بدین معنی که بعد از تصادم، زاویه دید وضعیت داستان را تغییر دهد. درست است که در این حالت او صحنه را متوقف میکند اما حادثه و حالت شک و انتظار همچنان ادامه مییابد. در حقیقت خواننده ضمن اینکه در ماجرای تازه شخصیت دیگری غرق میشود همچنان از خود میپرسد که «چه بر سر دانلد آمد؟» و اگر باز نویسنده شخصیت دیگر را نیز در وضعیتی بحرانی رها کند، میتواند دوباره سر وقت دانلد برود و وضعیت دشوار او را حل و رفع کند. در این حالت هنوز وضعیت سرگردانی یا در حالت تعلیق شخصیت دیگر هست که نویسنده بتواند بعد به آن رجوع کند.
برادر مردهام به آمریکا میآید
زمستان بود که به خلیج نیویورک رسیدیم. برف سنگینی روی زمین را پوشانده بود و انگار همه بندرگاه با حرکت قدرتمند قلم مویی رنگ شده بود. روی عرشه ایستاده بودیم. آفتاب بالای سرمان میتابید و این همه سفیدی چشمانمان را میزد.
نزدیک ما آب سبز و زلال بود و دورتر تیره و کثیف به نظر میآمد. یدک کشها دور کشتی ما میگشتند و دود غلیظی را به سوی عرشه و صورتمان میپراکندند. هوای خلیج مهآلود بود. قایقهای دیگر میغریدند و اعصابمان را بهم میریختند. شهر هر چه نزدیک تر میشد وجه خاکستری آن بیشتر و آسمانخراشها بلند و بلندتر میشدند. احساس میکردیم موجودات ریز و حقیری هستیم و از ترس کز میکردیم.
دنیای جدید سرمایی به تن ما میدمید که تا مغز استخوان حس میکردیم و همهاش مال فصل نبود. کشتی تا جایی که میتوانست به ساحل نزدیک شد. یدک کشها به سرعت گاز دادند و کنار کشیدند. بعد صدای حرکت سنگین زنجیرهای زنگ زده بلند شد. لنگر عظیم با صدای شلپ سنگین به آب خورد و پشنگهها را به اطرف پاشاند. قایقهای کوچک خود را به پهلوی کشتی رساندند. سرنشینان قایقها تلاش میکردند توجه مهاجران روی عرشه را جلب کنند. فریادهای شادمانه استقبال کنندگان بلند شد که از دو طرف آشنایی میدادند.
فریاد یکی بلند شد و به دنبال آن یکی دیگر که اسم مادرش را صدا میزد. صدا تیز بود و انگار از فاصلهای دور میآمد. همه کنار نردههای کشتی جمع شدیم. اما مادر تنها کسی بود که از روی نرده همه چیز را میدید. خواهر بزرگم چهارده ساله بود. من سیزده ساله بودم و کوچکترین خواهرم نه سال داشت اما به خاطر زندگی سخت و مشقت بار نسبت به سنمان زیادی کوتاه و لاغر بودیم.
از نردهها بالا رفتیم، آنقدر که زانوهایمان به بالاترین تیرک نردهها رسید و آسمانخراشها و بقیه بندرگاه را دیدیم که عکسش چپکی توی آب افتاده بود. مادر هیجان زده دست تکان میداد و حواسش به ما نبود ما هم چشم تنگ کرده بودیم تا جهت حرکت دستش را دنبال کنیم، پدر بود.
اولین بچهای که او را شناخت من بودم و با حسی اندوهبار سعی کردم احساسم را به او نشان بدهم. وقتی راهی میشد کودک پنج سالهای بودم و حالا پسر بزرگی شده بودم اما این لحظه برای من معنایی داشت که با بقیه فرق میکرد.
خواهر بزرگم از شادی توی پوست خود نمیگنجید و همین طور گریه میکرد. لابد یاد خوبیهای پدر افتاده بود، چون با او مهربانتر از بقیه بود. من به جز غم و تلخی و ناامیدی کودکانه چیزی یادم نمیآمد. خواهر کوچکم وقت رفتن پدر هنوز در قنداق بود. آستین مادر را کشید و گفت: مادر کدام یکی پدر من است؟
جنازه برادر مردهام، آن طرف آب زیر کپهای خاک کم عمق میپوسید. خاک سفت و سرد بود و صنوبرهای جوان در باد میلرزیدند.
برادرم ناگهانی مرده بود. موقع مرگ با چشمهای خسته و خردمند به ما نگاه میکرد و انگار میگفت: «میدانم که مردنی هستم. غصه نخورید، خودتان را به زحمت نیندازید. گریه کردن برای مسأله بی اهمیتی مثل مرگ بی فایده است!»
از رفتن پدر به آمریکا هشت سال میگذشت. برادرم که بعد از من آمد زمان جنگ مرده بود. مادر تمام این مدت از روی سهل انگاری یا ترس، پدر را از مرگ او باخبر نکرده بود.
ما در دوره قهرمانانهای از تاریخ زندگی میکردیم، بی آنکه ذرهای قهرمانی در سرشتمان باشد. در این مدت اتفاقهای زیادی رخ داده بود. زندگیمان از هم پاشید و تکه تکه شد. حس میکردم دیگر نمیتوانیم آن زندگی پاره پاره را دوباره بهم بچسبانیم. احساس کردم هیچ چیز قادر نیست دوباره دلم را بشکند و با مرگ برادرم برابری کند. نخستین مرگ، وحشتناکترین مرگی بود که شاهد آن بودم.
بعدها به من گفتند که طوری گریه میکردم که انگار دنیا به آخر رسیده و من باورم میشد. گفتند که سرم را به دیوار خانه میکوبیدم و پیراهنم را میدریدم. باز باور کردم اما وقتی گفتند غم و اندوه مرگ میگذرد و مثل زمینهای پهناور اوکراین بعد از درو دل من هم دوباره صاف و پاک میشود، ساکت شدم.
با بقیه روی عرشه ایستاده بودم و خدا را شکر میکردم که عرشه کشتی آن قدر بلند است که پدر متوجه نمیشود یکی از اعضاء خانواده کم شده. در آن لحظه احساس کردم مادرم کار خوبی کرده که مرگ پسر جوانش را به پدر خبر نداده. به خاطر ترحم و خیرخواهی به حال پدر نبود که این طور فکر میکردم. پدرم را دوست نداشتم. او برای من با یک غریبه فرقی نداشت. اما وقتی فهمید به درد کشیدن و غصه خوردن او غبطه میخوردم.
به مصیبتی که میکشید حسودیم میشد. به نظرم شاید مستحق تر از او من بودم که در مرگ برادر سوگواری کنم.
آن شب را هم باید روی عرشه میخوابیدیم. هنوز از دریازدگی حالت تهوع داشتم و بوی تند قلیایی دریا را حس میکردم. خلاء دریا را فقط حضور مرغان دریایی محزون و تودههای خزه پر میکرد. از خروپف بعضیها معلوم بود که خیالشان راحت شده هر چند هنوز بعضی هم این طرف و آن طرف میغلتیدند و مینالیدند.
خواب دیدم برادر مردهام کنار تختم ایستاده، چهره اندوهبار و عاقلی دارد و با انگشتهای لاغر و استخوانیش به شانهام میزند. سعی کردم تکان بخورم اما نتوانستم. وحشت زده و هراسان نگاهش میکردم. از خواب پریدم و ناامید به کف پر از کثیفی عرشه خیره شدم.
بعد از صبحانه مثل گوسفند دور هم جمع شدیم. اشباح رنگ پریده و وحشت زده لرزانی بودیم که بین دو دنیا معلقند. یک طرف با میلههای فولادی گوشمالی مان میداد و بعد بیرونمان میکرد و دیگری، سرسخت بود و بی اعتنا. قبل از ورود به آن باید سر تعظیم خم میکردیم و اشک میریختیم. دنیایی که ما را تنها در صورتی میپذیرفت که دلمان از امید خالی باشد.
درد یا اشتیاق برای ما که از خستگی در حال مرگ بودیم، معنایی نداشت. پلکانی ازکشتی پایین دادند و سوار یدک کشی شدیم که ما را به جریزه «الیس» میبرد.
جزیره الیس مثل کابین درجه سه، خاکستری و دلگیر بود. ساختمانها از سنگهای تیره بودند. پوشیده از گلسنگ و خزه. بعضی از پنجرهها با نردههای آهنی مسدود شده بود و بقیه شیشههای مات و کلفتی داشتند. از لای میلهها تودههای جلبک را میدیدیم که روی آب خلیج غوطه میخوردند.
پزشکان بخش قرنطینه که ما را معاینه میکردند، خشن بودند. درست مثل قدرتی که به آنها اجازه میداد خشن باشند.
بعد بقچه به دست، به کارمندهایی که روی چارپایههای بلند نشسته بودند، بازجویی پس دادیم. کارمندها کتهای مشکی از پشم آلپاکا به تن داشتند با دکمههای براق و یقههای بلند آهار خورده، میزهای بلندشان هم زاویه عجیبی داشت. مثل سکوهای چوبی کنیسهها که یهودیها کتاب دعا را روی آن میگذارند. کارمندها با لبخندی زورکی به صفحههای کاغذ نگاه میکردند و جوابهای مادر را مینوشتند.
پدر آن طرف پارتیشن بود و به پرسشها پاسخ میداد. بعد پاسخها را با هم مقایسه میکردند.
ناگهان انگار همه چیز از حرکت ایستاد، انگار دندههای ماشین بیرون بزند و از حرکت بیفتد. مادر وحشت کرد. حال کسی را داشت که دروغ گفته و دستش رو شده. کارمند از عصبانیت به لکنت افتاد و این وضع غیر عادی اعصابش را بهم ریخت. خیس عرق تلاش میکرد سر و سامانی به وضع بدهد. دستپاچگی، حس همدردیاش را برانگیخت. اما معلوم بود که به این وضع عادت ندارد. در کلامش خشونتی بود: خانم شوهر شما میگوید چهار بچه دارد و شما میگویید سه تا. چه توضیحی دارید؟ بفرمایید این وسط تکلیف ما چیست؟
مادر به تته پته افتاد. لبهایش سفید شد. اشک از چشمهایش جوشید. با لکنت برای کارمند توضیح داد.
کارمند هراسان به نظر میآمد. سرش را پایین انداخت. هق هق شدید مادر درک حرفهایش را دشوارتر میکرد. چارپایه زیر پای کارمند میلغزید. با انگشتان نحیف و لرزان محکم به میز چسبیده بود تا خودش را نگه دارد. لبخند پر دردی بر صورتش ماسید. حالا یا متوجه قضیه شده بود یا این که نمیخواست بیش از این به داستانی گوش کند که بسیار متأثرش میکرد. برای همین به ما گفت راه بیفتیم و برویم. مثل جوجههایی تازه سر از تخم در آورده دنبال مادر دویدیم.
پدر آن طرف دیوار در آن لحظه به چه فکر میکرد؟ چه احساسی داشت؟
تا چشمش به ما افتاد فریاد زد: بسی... بچههای من!
خستگی از صورتش میبارید و چشمهایش قرمز بود. گونههایش با دو خط باریک اشک خیس شده بود. درمانده و شکسته به نظر میرسید. تک تک ما را بغل کرد و به آغوش فشرد. در آن لحظه علاقهای همراه با دلسوزی نسبت به پدرم در من جان گرفت اما وقتی بغلم کرد سروپاهایم مثل دوندهها به عقب خم شد و ماهیچههایم سفت شد. پدر انگار اکراه مرا احساس کرد چون سعی نکرد محبت خود را به من تحمیل کند. خوشحال بود و درباره پسر مرده از مادر چیزی نپرسید. این مسأله باعث شد احترامم به او بیشتر شود. مثل همیشه بود. مثل پیرمردی که عاشق میشود و خوشحالیاش را به شکل مسخرهای بروز میدهد. چند تا کلاه پشمی از جیبش در آورد و روی سر من و دو تا خواهرم کشید. کلاهها گرم بود و نوکشان منگوله داشت. مثل فینه ترکی. کلاههای مسخرهای بود که ناراحتمان میکرد. لحظهای غمناک در زندگی پدر پیش آمده بود. مسخره بود اما بهر حال اجتناب ناپذیر به نظر میآمد. پدرم چهار تا کلاه آورده بود و فرصت نکرد کلاه اضافی را پنهان کند. وقتی مادرم کلاه اضافی را دید. از زور عصبانیت خندید. لبهای پدر میلرزید. به مادر خیره شد. میخواست اسم او را صدا کند. اما لبهای باریک و خشن انگار به فرمان او نبود. کلمهها توی گلویش لرزید و صدای عجیب و غریبی از دهانش خارج شد.
سوار لنج شدیم تا به «بولینگ گرین» برویم. بعد نوبت سوار شدن به ترن رسید و در راه خانه جدید همه طوری نگاه میکردند انگار از سیاه دیگری آمدهایم. خواستیم کلاهها را برداریم اما پدر طوری اصرار کرد این کار را نکنیم که نمیشد حرفش را زمین بیندازیم.
وقتی از پلههای ایستگاه ترن پایین آمدیم. پدر طبق عادت تند تند جلوتر از ما میرفت. کلاهی که قرار بود مال پسر مرده باشد از جیب عقبش بیرون زده بود. دنبالش دویدیم. انگار میترسید دوباره ولمان کند و برود. برف زیر پاهایمان قرچ قرچ صدا میداد و زغالهای نیمسوز و نوک تیز پیاده رو کف نازک کفشمان را سوراخ میکرد. تمام مدت به کلاهی که از جیب پدرم بیرون زده بود زل زدم و به برادر مردهام فکر میکردم.
به خیابان بروک که رسیدیم، پستچی کیسه محمولههای پستی را روی دوش آویخته بود و سوار بر دوچرخه از کنارمان رد شد. حرکت تایرهای دوچرخهاش در برف سفت، صدای گوشخراشی داشت.
به آرامی و با خجالت وارد خانه جدیدمان شدیم، انگار وارد خانه غریبه شده بودیم. آپارتمان تاریکی بود با هوای خفه، چند لحظه اول از ترس کنار دیوار کز کردیم. اسباب و وسایل کهنه با عجله مرتب شده بودند و کف آشپزخانه کلی خاکروبه تلنبار شده بود.
به محض اینکه از آستانه در وارد شدیم بغض پدر ترکید. بعد کلاه پشمی اضافی را روی میز گذاشت. اجاق گاز کوچک را روشن کرد و شبنم یخ زده روی قاب پنجرهها آرام آرام آب شد. غذایی را که جلومان گذاشت با حرص و ولع خوردیم. انگار همه اینها خواب بود و هنوز تا وعده بعدی غذا باید خیلی صبر میکردیم. بعد از آن پدر به ما لباس نو داد. لباسی را که برای پسر مرده آماده کرده بود تا زد و به دقت داخل کشو گذاشت. لابد به این امید که پسر مرده یک روز بیاید دم در و لباسش را بخواهد.
شب شد و سکوت سنگینی بر زندگیمان چنبره زد. در این مدت خسته شده بودیم و حالا این خستگی ما را از پا میانداخت. گیج خواب روی صندلی میجنبیدیم و انگار سایههای جنون و اندوه به خانه هجوم میآورد. نشستیم و گوش دادیم. عصبی بودیم و پلکهایمان مثل پرندههای زخمی میلرزید.
کلاه پشمی سفید بی صاحب، با آن منگوله قرمز روی میز بود و در تاریکی اتاق مانند ستارهای تنها در شبی مه آلود میدرخشید؛ همگی چشم به آن دوخته بودیم انگار آهن خونمان سنگین و سمی بود و اندوهمان را تیزتر میکرد. در آن لحظه بود که متوجه شدیم برادر مردهمان دوباره به زندگی از هم پاشیده ما برگشته است.
او هم به آمریکا آمده بود!
+ نوشته شده در 2011/11/19 ساعت 5:7 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی