زاویه دید

ک- انتخاب زاویه دید (صص 339 و 340)

    قبل از انتخاب زاویه دید برای داستان، بهتر است برخی از محدودیت­ها و مزایای دیدهای اول شخص و سوم شخص را بدانیم.
نویسنده هنگام به کارگیری زاویه دید اول شخص باید از شیوه همزمانی استفاده کند بدین معنی که راوی باید ضمن درگیری با حوادث، واکنش خود را نیز افشاء کند.
مثال: وقتی دست او را بوسیدم، ازش متنفر بودم خیلی سعی کردم آرام باشم، دوست دارم خفه­اش کنم.
اما توصیف­های زاویه دید سوم شخص واضح­تر است. شخصیت­ها با اینکه از هم جدا هستند از طریق واکنش­های متقابل به هم نزدیک می­شوند.
مثال: به نرمی دست او را بوسید. زن لرزید مرد سعی کرد احساس تنفرش را نادیده بگیرد دوست داشت خفه­اش کند. زن نجواکنان گفت: خوشحالم که دوستم  داری.
راوی اول شخص ضمن اینکه باید دست به عملی بزند و واکنش نشان دهد باید برای ایجاد همزمانی، اعمال و واکنش­های اشخاص دیگر را نیز در داستان بیاورد. در غیر این صورت ممکن است راوی از هیجان منفجر شود ولی شخصیت­های دیگر محو و چوب خشک به نظر برسند.
مثال: وقتی دستش را بوسیدم نمی­دانست از او متنفرم مجسمه­ای بود که توان کشف چیزی را نداشت و فقط به حواس پنجگانه­اش متکی بود.
می­خواستم خفه­اش کنم، نجواکنان گفت: خوشحالم که دوستم داری.
توصیف ضروری واکنش شخصیت­های  دیگر، ممکن است از شدت وحدت روایت اول شخص بکاهد. احتمالاً شدت و حدت صحنه­ای که با زاویه دید سوم شخص روایت می­کنید به قدر روایت اول شخص نیست اما به حتم در این شیوه روایت درون نگری­ها و واکنش­ها مفصل­تر و عمیق تر است.
انتخاب نوع زاویه دید بستگی به نوع تأثیری که نویسنده می­خواهد با داستانش روی خواننده بگذارد دارد. همه زاویه دیدها به یک اندازه ولی هر یک به نحوی نمایشی هستند. باید گذاشت محتوای داستان نوع زاویه دید آن را برای ما مشخص کند.
ل- استفاده از زاویه دیدهای اول شخص و سوم شخص در یک زمان  (صفحه­های
383-384-385 و 386)
رمانی که با استفاده از زاویه دیدهای اول شخص و سوم شخص نوشته می­شود از ساختار سهل انگارانه­ای استفاده می­کند که باید آن را به دلیل انعطاف عملی­اش دوباره احیا کرد. در این شیوه خوانده نه تنها به طور ذهنی در ماجراهای قهرمان داستان شرکت می­کند بلکه می­تواند شاهد تمام حوادثی نیز که بیرون از عرصه عمل قهرمان روی می­دهد باشد. با به کارگیری این ساختار می­توان رمان­های پرماجرا، نفس گیر و جاسوسی بسیار موفقی نوشت.
برای این کار نویسنده می­تواند داستان را با زاویه دید اول شخص قهرمان شروع کند: قهرمان اتفاق­هایی را که برایش رخ داده است و یا هم اکنون دارد رخ می­دهد تعریف می­کند. سپس نویسنده زاویه دید را تغییر می­دهد و از زاویه دید سوم شخص شخصیت­های دیگر استفاده می­کند. در این حالت نویسنده داستان درگیری شخصیت­های دیگر را با همان وضعیت شرح می­دهد.
داستان: در جنگ جهانی دوم یک زیردریایی در پنجاه کیلومتری سواحل فرانسه غرق می­شود. چهل سال بعد اسناد آرشیو نظامی فاش می­کند که زیردریایی آلمانی در حال بردن مکاتبه­های بین هیتلر و چرچیل بوده است و آنها با هم درباره تسلیم انگلستان مکاتبه می­کرده­اند. همچنین در این زیردریایی نقشه ده مخفیگاه گنجینه هنری نیز بوده است. به جاسوسی آمریکایی که در ضمن غواص­ ماهری نیز هست مأموریت می­دهند تا اسناد و نقشه­ها را پیدا کند. سه مزدور جنایتکار نیز مایلند نقشه گنجینه­های هنری را پیدا کنند. رهبران کمونیست­های انگلستان نیز درصدد پیدا کردن نامه­های هیتلر و چرچیل هستند تا ایمان مردم را نسبت به دولت فعلی متزلزل کنند.
ساختار 1- رمان را با زاویه دید «اول شخص» شخصیت اصلی شروع کنید تا مخاطره­ها و اهمیت مأموریت وی را برای خواننده مشخص کنید.
2 - سپس با استفاده از زاویه دید سوم شخص، مزدوران را معرفی و نقشه­های آنها را برای پیدا کردن جای زیردریایی و سرقت نقشه­ گنجینه­های هنری تشریح کنید.
3 - و باز با استفاده از زاویه دید سوم شخص، کمونیست­ها را در رمان ظاهر و نقشه­ای را که برای به دست آوردن اسناد مکاتبه­های خفت بار کشیده­اند طرح کنید. ضمن اینکه باید تروریست­هایی نیز در اختیارشان باشد.
4 -دوباره به زاویه دید اول شخص برگردید: شخصیت اصلی برای بار اول با کمونیست­ها (یا مزدوران) مواجه می­شود تا باب همه ارتباط­ها گشوده شود.
5 -سپس از زاویه دید سوم شخص استفاده کنید: مزدوران دست به عملیاتی علیه قهرمان می­زنند قهرمان در صحنه­های آنها حضور دارد اما زاویه دید، سوم شخص است.
6 -در این مرحله باز از زاویه دید سوم شخص استفاده کنید: قهرمان مانع فعالیت کمونیست­ها می­شود. به علاوه مجبور می­شود یکی از تروریست­ها را بکشد ولی با وجودی که قهرمان باز در صحنه­های کمونیست­ها است، زاویه دید همچنان سوم شخص است.
اینک که شکل کار (ساختار) مشخص شده است نویسنده می­تواند وقتی موقعیت­های طرح را بسط می­دهد، زاویه دید را از اول شخص به سوم شخص تغییر دهد.
نویسنده به دلیل اینکه خط طرح رمان پیچیده است و قهرمان نمی­تواند همزمان در چند نقطه باشد از زاویه دیدهای اول شخص و سوم شخص استفاده می­کند. اما اگر تنها از زاویه دید شخصیت اصلی (اول شخص) استفاده کند قهرمان فقط می­تواند حدس بزند که در بیرون از حوزه فعالیتش چه اتفاق­هایی رخ می­دهد، و باز در این حالت داستان و خط طراحی شخصیت­های دیگر بسط پیدا نمی­کنند و این شخصیت­ها نمی­توانند بر فعالیت­های شخصیت اصلی تأثیر بگذارند. نویسنده با تصویر کردن اعمال شخصیت­های دیگر، عرصه عمل رمان را وسعت می­بخشد. ضمن اینکه با استفاده از زاویه دید سوم شخص، خواننده از اتفاق­هایی که در بیرون از عرصه فعالیت شخصیت اصلی رخ می­دهد، بیشتر مطلع می­شود. نویسنده در سه سطح شک و انتظار، شدت و حدت، حالت نمایشی و سرعت پیشروی متغیر در رمان ایجاد می­کند.
1 -با فعالیت­های غیرقابل پیش بینی و غافل گیرکننده قهرمان
2 -با خطر دائمی مزدوران و...
3 -با سعی دولت در مخفی کردن اطلاعات.
رمان­های با ساختار قراردادی نمی­توانند همچون رمان­هایی که ساختار دو زاویه دیدی  دارند چشم اندازهای جذاب و متنوعی را به نمایش بگذارند. نویسنده با استفاده از زاویه دید اول شخص قهرمان، تبهکاران را از دید صمیمانه و فردی شخصیت اصلی، به نمایش می­گذارد. ضمن اینکه خواننده نیز شخصیت اصلی را از همین زاویه دید می­بیند و سپس می­تواند با استفاده از زاویه دید بیرونی و سوم شخص تبهکاران و مقامات بلندپایه دولتی بعد دیگری از شخصیت قهرمان را نیز ببیند. به این ترتیب نظری کلی به همه حوادث بیندازد. به علاوه روایت مستقل و عینی سوم شخص بهتر از قهرمان و زاویه دید محدودش، طرح رمان را تصویر می­کند. ضمن اینکه با به کارگیری زاویه دید سوم شخص، می­توان از شگردهای زیادی برای بسط زمان و حذف فواصل زمانی استفاده کرد. در رمان­های دو زاویه دیدی، قهرمان می­تواند با زاویه دید اول شخص، اتفاق­هایی را که قبلاً برایش رخ داده تعریف کند و پس از اینکه حوادثی را تعریف کرد، نویسنده می­تواند بعد در جاهایی با استفاده از زاویه دید سوم شخص، صحنه­های آن حوادث را ادامه دهد و
تا آخر.
م- یک زاویه  دید و چند زاویه دید
(صص 405و 406)
با اینکه استفاده صرف از زاویه دید شخصیت اصلی در رمان، باعث غنای شخصیت پردازی می­شود اما از آن طرف نویسنده تنها از تعداد محدودی از فنون می­تواند استفاده و شک و انتظار ایجاد کند. بنابراین با چند زاویه دید بهتر می­توان شک و انتظار ایجاد کرد.
اگر رمان فقط یک زاویه دید داشته باشد، همه حوادث رمان را شخصیت اصلی هدایت می­کند و همه وضعیت­ها و حوادث بر محور زندگی او می­گردد. بنابراین نمی­تواند از رمان غایب شود تا حوادث دیگری در مکان­های دیگری و برای شخصیت­های دیگری رخ دهد. به همین جهت نمی­توان از حوادث در حال  تعلیق استفاده کرد و به وضعیت­های حاد دیگری پرداخت.
مثال- (رمانی با زاویه دید واحد): دانلد صدای گوشخراش آژیر پلیس را از پشت سر شنید. پا روی پدال گاز گذاشت و با ناامیدی دنبال جاده­ای فرعی گشت اما ناگهان لاستیک جلو ماشین ترکید. سعی کرد سرعت زیاد ماشینش را کنترل کند. لاستیک عقبی ماشینش نیز ترکید و ماشین به جلو پرت شد. وقتی ماشین با حفاظ لق جلو پرتگاه برخورد کرد دانلد فریاد بلندی کشید و آژیر پلیس ساکت شد.
در این حالت نمی­توان با فاصله گذاری یا تغییر فصل رمان، صحنه را متوقف و شک و انتظار (بعد چه اتفاقی افتاد؟) ایجاد کرد. چون نویسنده مجبور است همچنان از زاویه دید دانلد استفاده کند.
مثال: (چند سطر فاصله): ماشین از پرتگاه سقوط نکرد بلکه چرخ­های عقبش به کابلی گیر کرد. پلیس­ها به سرعت از ماشین خارج شدند و ماشین دانلد را متوقف کردند و دانلد را از ماشین بیرون کشیدند.
فاصله بین تصادم دانلد و عاقبت کار او آنقدر زیاد نیست که ایجاد شک و انتظار کند. پس از آن نیز سرعت پیشروی داستان کند می­شود و هیجان خواننده فروکش می­کند چرا که بلافاصله می­فهمد چه اتفاقی افتاد. بنابراین او دیگر از صخره آویزان در حالت شک و انتظار نیست.
اما نویسنده می­تواند با استفاده از چند زاویه دید، به طور منطقی بین تصادم دانلد با نرده­های حفاظ کنار جاده و عاقبت کار او، فاصله بیندازد، بدین معنی که بعد از تصادم، زاویه دید وضعیت داستان را تغییر دهد. درست است که در این حالت او صحنه را متوقف می­کند اما حادثه و حالت شک و انتظار همچنان ادامه می­یابد. در حقیقت خواننده ضمن اینکه در ماجرای تازه شخصیت دیگری غرق می­شود همچنان از خود می­پرسد که «چه بر سر دانلد آمد؟» و اگر باز نویسنده شخصیت دیگر را نیز در وضعیتی بحرانی رها کند، می­تواند دوباره سر وقت دانلد برود و وضعیت دشوار او را حل و رفع کند. در این حالت هنوز وضعیت سرگردانی یا در حالت تعلیق شخصیت دیگر هست که نویسنده بتواند بعد به آن رجوع کند.

برادر مرده­ام به آمریکا می­آید

زمستان بود که به خلیج نیویورک رسیدیم. برف سنگینی روی زمین را پوشانده بود و انگار همه بندرگاه با حرکت قدرتمند قلم مویی رنگ شده بود. روی عرشه ایستاده بودیم. آفتاب بالای سرمان می­تابید و این همه سفیدی چشمانمان را می­زد.
نزدیک ما آب سبز و زلال بود و دورتر تیره و کثیف به نظر می­آمد. یدک کش­ها دور کشتی ما می­گشتند و دود غلیظی را به سوی عرشه و صورتمان می­پراکندند. هوای خلیج مه­آلود بود. قایق­های دیگر می­غریدند و اعصابمان را بهم می­ریختند. شهر هر چه نزدیک تر می­شد وجه خاکستری آن بیشتر و آسمانخراش­ها بلند و بلندتر می­شدند. احساس می­کردیم موجودات ریز و حقیری هستیم و از ترس کز می­کردیم.
دنیای جدید سرمایی به تن ما می­دمید که تا مغز استخوان حس می­کردیم و همه­اش مال فصل نبود. کشتی تا جایی که می­توانست به ساحل نزدیک شد. یدک کش­ها به سرعت گاز دادند و کنار کشیدند. بعد صدای حرکت سنگین زنجیرهای زنگ زده بلند شد. لنگر عظیم با صدای شلپ سنگین به آب خورد و پشنگه­ها را به اطرف پاشاند. قایق­های کوچک خود را به پهلوی کشتی رساندند. سرنشینان قایق­ها تلاش می­کردند  توجه مهاجران روی عرشه را جلب کنند. فریادهای شادمانه استقبال کنندگان بلند شد که از دو طرف آشنایی می­دادند.
فریاد یکی بلند شد و به دنبال آن یکی دیگر که اسم مادرش را صدا می­زد. صدا تیز بود و انگار از فاصله­ای دور می­آمد. همه کنار نرده­های کشتی جمع شدیم. اما مادر تنها کسی بود که از روی نرده همه چیز را می­دید. خواهر بزرگم چهارده ساله بود. من سیزده ساله بودم و کوچک­ترین خواهرم نه سال داشت اما به خاطر زندگی سخت و مشقت بار نسبت به سنمان زیادی کوتاه و لاغر بودیم.
از نرده­ها بالا رفتیم، آنقدر که زانوهایمان به بالاترین تیرک نرده­ها رسید و آسمانخراش­ها و بقیه بندرگاه را دیدیم که عکسش چپکی توی آب افتاده بود. مادر هیجان زده دست تکان می­داد و حواسش به ما نبود ما هم چشم تنگ کرده بودیم تا جهت حرکت دستش را دنبال کنیم، پدر بود.
اولین بچه­ای که او را شناخت من بودم و با حسی اندوهبار سعی کردم احساسم را به او نشان بدهم. وقتی راهی می­شد کودک پنج ساله­ای بودم و حالا پسر بزرگی شده بودم اما این لحظه برای من معنایی داشت که با بقیه فرق می­کرد.
خواهر بزرگم از شادی توی پوست خود نمی­گنجید و همین طور گریه می­کرد. لابد یاد خوبی­های پدر افتاده بود، چون با او مهربان­تر از  بقیه بود. من به جز غم و تلخی و ناامیدی کودکانه چیزی یادم نمی­آمد. خواهر کوچکم وقت رفتن پدر هنوز در قنداق بود. آستین مادر را کشید و گفت: مادر کدام یکی پدر من است؟
جنازه برادر مرده­ام، آن طرف آب زیر کپه­ای خاک کم عمق می­پوسید. خاک سفت و سرد بود و صنوبرهای جوان در باد می­لرزیدند.
برادرم ناگهانی مرده بود. موقع مرگ با چشم­های خسته و خردمند به ما نگاه می­کرد و انگار می­گفت: «می­دانم که مردنی هستم. غصه نخورید، خودتان را به زحمت نیندازید. گریه کردن برای مسأله بی اهمیتی مثل مرگ بی فایده است!»
از رفتن پدر به آمریکا هشت سال می­گذشت. برادرم که بعد از من آمد زمان جنگ مرده بود. مادر تمام این مدت از روی سهل انگاری یا ترس، پدر را از مرگ او باخبر نکرده بود.
ما در دوره قهرمانانه­ای از تاریخ زندگی می­کردیم، بی آنکه ذره­ای قهرمانی در سرشتمان باشد. در این مدت اتفاق­های زیادی رخ داده بود. زندگیمان از هم پاشید و تکه تکه شد. حس می­کردم دیگر نمی­توانیم آن زندگی پاره پاره را دوباره بهم بچسبانیم. احساس کردم هیچ چیز قادر نیست دوباره دلم را بشکند و با مرگ برادرم برابری کند. نخستین مرگ، وحشتناک­ترین مرگی بود که شاهد آن بودم.
بعدها به من گفتند که طوری گریه می­کردم که انگار دنیا به آخر رسیده و من باورم می­شد. گفتند که سرم را به دیوار خانه می­کوبیدم و پیراهنم را می­دریدم. باز باور کردم اما وقتی گفتند غم و اندوه مرگ می­گذرد و مثل زمین­های پهناور اوکراین بعد از درو دل من هم دوباره صاف و پاک می­شود، ساکت شدم.
با بقیه روی عرشه ایستاده بودم و خدا را شکر می­کردم که عرشه کشتی آن قدر بلند است که پدر متوجه نمی­شود یکی از اعضاء خانواده کم شده. در آن لحظه احساس کردم مادرم  کار خوبی کرده که مرگ پسر جوانش را به پدر خبر نداده. به خاطر ترحم و خیرخواهی به حال پدر نبود که این طور فکر می­کردم. پدرم را دوست نداشتم. او برای من با یک غریبه فرقی نداشت. اما وقتی فهمید به درد کشیدن و غصه خوردن او غبطه می­خوردم.
به مصیبتی که می­کشید حسودیم می­شد. به نظرم شاید مستحق تر از او من بودم که در مرگ برادر سوگواری کنم.
آن شب را هم باید روی عرشه می­خوابیدیم. هنوز از دریازدگی حالت تهوع داشتم و بوی تند قلیایی دریا را حس می­کردم. خلاء دریا را فقط حضور مرغان دریایی محزون و توده­های خزه پر می­کرد. از خروپف بعضی­ها معلوم بود که خیالشان راحت شده هر چند هنوز بعضی هم این طرف و آن طرف می­غلتیدند و می­نالیدند.
خواب دیدم برادر مرده­ام کنار تختم ایستاده، چهره اندوهبار و عاقلی دارد و با انگشت­های لاغر و استخوانیش به شانه­ام می­زند. سعی کردم تکان بخورم اما نتوانستم. وحشت زده و هراسان نگاهش می­کردم. از خواب پریدم و ناامید به کف پر از کثیفی عرشه خیره شدم.
بعد از صبحانه مثل گوسفند دور هم جمع شدیم. اشباح رنگ پریده و وحشت زده لرزانی بودیم که بین دو دنیا معلقند. یک طرف با میله­های فولادی گوشمالی مان می­داد و بعد بیرونمان می­کرد و دیگری، سرسخت بود و بی اعتنا. قبل از ورود به آن باید سر تعظیم خم می­کردیم و اشک می­ریختیم. دنیایی که ما را تنها در صورتی می­پذیرفت که دلمان از  امید خالی باشد.
درد یا اشتیاق برای ما که از خستگی در حال مرگ بودیم، معنایی نداشت. پلکانی ازکشتی پایین دادند و سوار یدک کشی شدیم که ما را به جریزه «الیس» می­برد.
جزیره الیس مثل کابین درجه سه، خاکستری و دلگیر بود. ساختمان­ها از سنگهای تیره بودند. پوشیده از گلسنگ و خزه. بعضی از پنجره­ها با نرده­های آهنی مسدود شده بود و بقیه شیشه­های مات و کلفتی داشتند. از لای میله­ها توده­های جلبک را می­دیدیم که روی آب خلیج غوطه می­خوردند.
پزشکان بخش قرنطینه که ما را معاینه می­کردند، خشن بودند. درست مثل قدرتی که به آنها اجازه می­داد خشن باشند.
بعد بقچه به دست، به کارمندهایی که روی چارپایه­های بلند نشسته بودند، بازجویی پس دادیم. کارمندها کت­های مشکی از پشم آلپاکا به تن داشتند با دکمه­های براق و یقه­های بلند آهار خورده، میزهای بلندشان هم زاویه عجیبی داشت. مثل سکوهای چوبی کنیسه­ها که یهودی­ها کتاب دعا را روی آن می­گذارند. کارمندها با لبخندی زورکی به صفحه­های کاغذ نگاه می­کردند و جواب­های مادر را می­نوشتند.
پدر آن طرف پارتیشن بود و به پرسش­ها پاسخ می­داد. بعد پاسخ­ها را با هم مقایسه می­کردند.
ناگهان انگار همه چیز از حرکت ایستاد، انگار دنده­های ماشین بیرون بزند و از حرکت بیفتد. مادر وحشت کرد. حال کسی را داشت که دروغ گفته و دستش رو شده. کارمند از عصبانیت به لکنت افتاد و این وضع غیر عادی اعصابش را بهم ریخت. خیس عرق تلاش می­کرد سر و سامانی به وضع بدهد. دستپاچگی، حس همدردی­اش را برانگیخت. اما معلوم بود که به این وضع عادت ندارد. در کلامش خشونتی بود: خانم شوهر شما می­گوید چهار بچه دارد و شما می­گویید سه تا. چه توضیحی دارید؟ بفرمایید این وسط تکلیف ما چیست؟
مادر به تته پته افتاد. لبهایش سفید شد. اشک از چشم­هایش جوشید. با لکنت برای کارمند توضیح داد.
کارمند هراسان به نظر می­آمد. سرش را پایین انداخت. هق هق شدید مادر درک حرفهایش را دشوارتر می­کرد. چارپایه زیر پای کارمند می­لغزید. با انگشتان نحیف و لرزان محکم به میز چسبیده بود تا خودش را نگه دارد. لبخند پر دردی بر صورتش ماسید. حالا یا متوجه قضیه شده بود یا این که نمی­خواست بیش از این به داستانی گوش کند که بسیار متأثرش می­کرد. برای همین به ما گفت راه بیفتیم و برویم. مثل جوجه­هایی تازه سر از تخم در آورده دنبال مادر دویدیم.
پدر آن طرف دیوار در آن لحظه به چه فکر می­کرد؟ چه احساسی داشت؟
تا چشمش به ما افتاد فریاد زد: بسی... بچه­های من!
خستگی از صورتش می­بارید و چشم­هایش قرمز بود. گونه­هایش با دو خط باریک اشک خیس شده بود. درمانده و شکسته به نظر می­رسید. تک تک ما را بغل کرد و به آغوش فشرد. در آن لحظه علاقه­ای همراه با دلسوزی نسبت به پدرم در من جان گرفت اما وقتی بغلم کرد سروپاهایم مثل دونده­ها به عقب خم شد و ماهیچه­هایم سفت شد. پدر انگار اکراه مرا احساس کرد چون سعی نکرد محبت خود را به من تحمیل کند. خوشحال بود و درباره پسر مرده از مادر چیزی نپرسید. این مسأله باعث شد احترامم به او بیشتر شود. مثل همیشه بود. مثل پیرمردی که عاشق می­شود و خوشحالی­اش را به شکل مسخره­ای بروز می­دهد. چند تا کلاه پشمی از جیبش در آورد و روی سر من و دو تا خواهرم کشید. کلاه­ها گرم بود و نوکشان منگوله داشت. مثل فینه ترکی. کلاه­های مسخره­ای بود که ناراحتمان می­کرد. لحظه­ای غمناک در زندگی پدر پیش آمده بود. مسخره بود اما بهر حال اجتناب ناپذیر به نظر می­آمد. پدرم چهار تا کلاه آورده بود و فرصت نکرد کلاه اضافی را پنهان کند. وقتی مادرم کلاه اضافی را دید. از زور عصبانیت خندید. لب­های پدر می­لرزید. به مادر خیره شد. می­خواست اسم او را صدا کند. اما لب­های باریک و خشن انگار به فرمان او نبود. کلمه­ها توی گلویش لرزید و صدای عجیب و غریبی از دهانش خارج شد.
سوار لنج شدیم تا به «بولینگ گرین» برویم. بعد نوبت سوار شدن به ترن رسید و در راه خانه جدید همه طوری نگاه می­کردند انگار از سیاه دیگری آمده­ایم. خواستیم کلاه­ها را برداریم اما پدر طوری اصرار کرد این کار را نکنیم که نمی­شد حرفش را زمین بیندازیم.
وقتی از پله­های ایستگاه ترن پایین آمدیم. پدر طبق عادت تند تند جلوتر از ما می­رفت. کلاهی که قرار بود مال پسر مرده باشد از جیب عقبش بیرون زده بود. دنبالش دویدیم. انگار می­ترسید دوباره ولمان کند و برود. برف زیر پاهایمان قرچ قرچ صدا می­داد و زغال­های نیمسوز و نوک تیز پیاده رو کف نازک کفشمان را سوراخ می­کرد. تمام مدت به کلاهی که از جیب پدرم بیرون زده بود زل زدم و به برادر مرده­ام فکر می­کردم.
به خیابان بروک که رسیدیم، پستچی کیسه محموله­های پستی را روی دوش آویخته بود و سوار بر دوچرخه از کنارمان رد شد. حرکت تایرهای دوچرخه­اش در برف سفت، صدای گوشخراشی داشت.
به آرامی و با خجالت وارد خانه جدیدمان شدیم، انگار وارد خانه غریبه شده بودیم. آپارتمان تاریکی بود با هوای خفه، چند لحظه اول از ترس کنار دیوار کز کردیم. اسباب و وسایل کهنه با عجله مرتب شده بودند و کف آشپزخانه کلی خاکروبه تلنبار شده بود.
به محض اینکه از آستانه در وارد شدیم بغض پدر ترکید. بعد کلاه پشمی اضافی را روی میز گذاشت. اجاق گاز کوچک را روشن کرد و شبنم یخ زده روی قاب پنجره­ها آرام آرام آب شد. غذایی را که جلومان گذاشت با حرص و ولع خوردیم. انگار همه اینها خواب بود و هنوز تا وعده بعدی غذا باید خیلی صبر می­کردیم. بعد از آن پدر به ما لباس نو داد. لباسی را که برای پسر مرده آماده کرده بود تا زد و به دقت داخل کشو گذاشت. لابد به این امید که پسر مرده یک روز بیاید دم در و لباسش را بخواهد.
شب شد و سکوت سنگینی بر زندگی­مان چنبره زد. در این مدت خسته شده بودیم و حالا این خستگی ما را از پا می­انداخت. گیج خواب روی صندلی می­جنبیدیم و انگار سایه­های جنون و اندوه به خانه هجوم می­آورد. نشستیم و گوش دادیم. عصبی بودیم و پلک­هایمان مثل پرنده­های زخمی می­لرزید.
کلاه پشمی سفید بی صاحب، با آن منگوله قرمز روی میز بود و در  تاریکی اتاق مانند ستاره­ای تنها در شبی مه آلود می­درخشید؛ همگی چشم به آن دوخته بودیم انگار آهن خونمان سنگین و سمی بود و اندوهمان را تیزتر می­کرد. در آن لحظه بود که متوجه شدیم برادر مرده­مان دوباره به زندگی از هم پاشیده ما برگشته است.
او هم به آمریکا آمده بود!