صفحه 10--30 آبان 90
برقی از آتش لیلی...
{یَری النّاس دُهنا ً فی قواریرَ صافیاً
وَ لَم تدر ِ مایَجری علی رأس سِمسِم
مردم روغن خالص را در شیشه می بینند، اما نمی دانند که چه بر سر کنجد آمده}
بین نویسندگان مرسوم است که مقالات خود را در برهه ای از زمان جمع آوری، و بر اساس طبقه بندی موضوعی، و به طور یکجا به چاپ برسانند. استاد همایونی در طول چند دهه، نوشته های پراکنده زیادی داشته و دارد. درونمایه بعضی از آنها را در کتاب های خود به کار گرفته، و بعضی از این نوشته ها را بدون تغییر (یا با حداقل تغییر لازم) در تحقیقات ارزنده خود جا داده است، مثل بعضی نوشته ها که در آثار مربوط به تعزیه و فولکلور منتشر کرده است. و این بار همایونی نوشته های خود را، در باره سیزده تن از مشاهیر فرهنگ و ادب معاصر، و یک کارگر چاپخانه، در اثری با عنوان "برقی از آتش لیلی..." منتشر کرده است، مقالاتی که پیش از این در مجلات و روزنامه های متعدد به چاپ رسیده اند. اهمیت این گونه آثار در آن است که در کنار آثار مشابه، می توانند به عنوان سند و مرجعی برای تحقیقات بعدی به شمار آیند. هیچ گاه
نگاه دو نفر به یک موضوع واحد، یکسان نخواهد بود، و در چنین مواردی از دل همه اجزاء، می توان به یک کلیت رسید. یقیناً این اثر جدید همایونی، با توجه به سوابق پردامنه و گسترده ایشان در ارتباط فعالی که با دیگر هنرمندان داشته، و پنچ دهه حضور فعال وی در عرصه های داستان نویسی، شعر، مقاله نویسی و خصوصاً فولکلور، جا دارد که در چاپ های بعد گسترش یافته و طیف وسیعتری از هنرمندان و خاطرات مربوط به آنان را در بر گیرد.
این گونه آثار جای خود را در میان محققان و اقشار کتابخوان پیدا کرده اند، و توجه ویژه به آثاری چون "شبه خاطرات" دکتر بهزادی، "یاد بعضی نفرات" خانم بهبهانی، "خاطراتی از هنرمندان" پرویز خطیبی، "چهره ها و یادها" از محمود طلوعی،"گفتنی ها" عبدالرشیدی و... از نشانه های این توجه خاص هستند.
در این نوشته، پا به پای همایونی پیش می رویم، چهره هایی که این کتاب به آنها پرداخته را نام برده و ضمن معرفی اجمالی فصل های این کتاب، به بعضی مطالب بیشتر می پردازیم.
***
{روبن داریو(شاعر نیکاراگوئه 1915-1867 میلادی):"در عالم ادبیات هیچ کس حضرت آدم نیست!".}
محمد علی جمالزاده
شاید یکی از نویسندگانی که بیش از دیگران، نگاهی دوگانه به آثارشان شده، جمالزاده باشد. گروهی برآنند که تنها اثر قابل اعتنای او، همان "یکی بود یکی نبود" است (هر چند بر اساس نوشته دکتر نورالدین سالمی، شاملو حتی تا آنجا پیش رفت که این اثر را هم از جمالزاده نمی دانست و نویسندۀ آن را یکی از سه شهید مشروطه به شمار آورد که در زیر درخت نسترن، و در حضور محمد علی میرزا سر بریدند!). و گروه دیگر معتقدند که آثار دیگر این نویسنده مثل دارالمجانین، صحرای محشر و... نیز آثار با ارزشی هستند، و با وجود ترک وطن، جمالزاده این کارها را بسیار خوب و ارزنده درآورده است.
بعضی او را "پدر داستان نویسی ایران" نامیده اند، و تعدادی دیگر جمالزاده را شایسته این گونه القاب و عناوین نمی دانند. بعضی او را مرد بی غمی نامیده اند که در کنار دریاچه های زیبای سوییس لمیده، و از فقر و جهل و صبر مردمی یاد می کند که هیچ رشته ای او را به آنان مرتبط نمی سازد، و گروهی دیگر بر آن بوده و هستند که مرد بی غم را به این گونه عوالم چه کار؟ و...
با وجود تمام این تضادها، دو نکته را نمی توان از یاد برد: اول آنکه دو بار نام جمالزاده به عنوان نامزد دریافت جایزۀ ادبی نوبل مطرح شده است، اول بار به همراه صادق هدایت، و بار دوم در سال 1965 که اعضای کمیتۀ جایزۀ ادبی نوبل، طی نامه ای از جمالزاده دعوت می کنند که به خاطر کتاب
"یکی بود یکی نبود"، و ترجمه های متعدد آن به زبان های دیگر، خود را نامزد جایزه سال 1966 کند. اما به علت گزارش "زین العابدین موتمن" به دولت پهلوی، و عکس العمل تند او در برابر کتاب "خلقیات ما ایرانیان"، دولت ایران به جای جمالزاده، "محمد تقی نوروزی"(بسیج خلخالی) را به عنوان نامزد ایران معرفی کرد. در حالی که احتمال دریافت این جایزه توسط جمالزاده را، در صورت همراهی دولت وقت ایران زیاد می دانستند.(برای شرح این ماجرای اسفبار رجوع کنید به مجله تجربه شهریور 1390که عین گزارش موتمن و نامه ای که بعداً به عنوان عذرخواهی به جمالزاده نوشته را منتشر کرده است). و چقدر آخرین جملات یکی از نامه های جمالزاده به ایرج افشار، دل هر ایرانی را به درد می آورد: "...وقتی در روزنامه ها یک ماه پیش نوشتند که جایزه ادبی را به دو نفر نویسنده از اسراییل داده اند و معلوم شد که نه شهرت و نه آثارشان چندان زیادتر از من روسیاه است دلم سوخت و گفتم چرا چنین فال خیری نباید به نام ما و مملکت ما باشد؟ باز هم عیبی ندارد"(تجربه. شهریور90 ص37).
و نکته دوم که نباید فراموش کرد: با وجود دوری جمالزاده از وطن، هیچ فرد منصفی نمی تواند منکر عشق او به میهنش باشد، عشقی که یکی از نمودهای آن را می توان در استفاده های به جای جمالزاده از کلمات، اصطلاحات و عبارات رایج میان عامه مردم نام برد. جمالزاده در بیست صفحه پایانی "یکی بود یکی نبود"، گروهی از کلمات عامیانه را ضبط کرد و همین کار او، سنگ بنایی شد برای "فرهنگ لغات عامیانه" او، که در سال 1341 با افزوده هایی توسط دکتر محمدجعفر محجوب منتشر شده است(از بامداد. چاپ اول. ص549). او بسیاری از این گروه واژگان را در آثارش چنان به کار برده که انگار نه انگار سالیان سال از خاستگاه صدور آنها به دور مانده است، و از این لحاظ شاید بتوان داستان های جمالزاده را منحصر بفرد دانست، و با وجود جمله ای که در صدر این فصل از "داریو" نقل کردیم، با توجه به بعضی فاکتورها می توان او را پدر داستان نویسی نو ایران به شمار آورد، و نکته ای که نباید از آن غافل بود آن است که باز هم نگاه بسیاری از منتقدان جمالزاده، نگاهی این زمانی، و براساس باور به نظریات امروزی است، نظریه هایی که در دوره خلق آثار جمالزاده وجود نداشته اند.
دلایل زیادی برای توجه خاص به نوشته همایونی درباره جمالزاده، (با عنوان "مردی با کراوات سرخ") موجود است: اول آن که جمالزاده بر تعدادی از آثار همایونی، نقد و معرفی نوشته است، دوم آن که بزرگترین عامل این ارتباط و توجه خاص جمالزاده به همایونی و آثارش، دلبستگی های عمیق هر دو نفر به فرهنگ مردم است، و سومین عامل، وجود حدود پنجاه نامه از جمالزاده به همایونی است، نامه هایی که سه تا از آنها توسط علی دهباشی در یادنامه جمالزاده چاپ شده اند، و از ارزش بسیار بالایی برخوردارند. امیدوارم استاد عزیزم هر چه زودتر اقدام به چاپ یکجای همه این نامه ها نموده و این اسناد ارزشمند را (به همراه نامه های تعدادی از ایران شناسان برجسته) در اختیار دوستداران قرار دهد.
همایونی ضمن استفاده از بخشی از نامه های جمالزاده به خودش، بخشی از نامه علامه قزوینی به جمالزاده را نیز نقل کرده، که از لحاظ عشق واقعی آن بزرگمرد به زبان فارسی و میزان سخت گیری او در این باره، سندی است بسیار ارزنده. علامۀ قزوینی خطاب به جمالزاده، و در تشویق او نسبت به ادامۀ کاری که با "یکی بود یکی نبود" آغاز کرده، می نویسد:
"زبان فارسی به سرعت برق رو به انحلال است. هر کس در هر گوشۀ دنیا به هر اندازه هنری در این خصوص دارد و دقیقه ای، بل آنی غفلت بورزد و یا مسامحه کند یا حجب و شکسته نفسی بورزد یا یأس و ناامیدی به خود راه دهد و از این جنگ نور و ظلمت و علم و جهل و یزدان و اهریمن کنار بگیرد، مستوجب لعنت خداوند و انبیا و اولیا و جمیع مردم بر او و بر جمیع اعقاب و احفاد او تا روز قیامت خواهد شد و در شریعت معنوی وطن خونش مباح و مالش حلال و خانه اش خراب کردن و جسدش مثله ساختن است"(ص19).
***
{خورخه لوییس بورخس: "هر گاه غرق مطالعه کتاب های زیبایی شناسی شده ام، احساس ناخوشایندی به من دست داده است، انگار که دارم آثار ستاره شناسانی را می خوانم که هرگز به ستاره ها نگاه نکرده اند".}
سیمین دانشور
این که همایونی فصل مربوط به خانم دانشور را با مطالبی دربارۀ زیبایی و زیبایی شناسی آغاز کرده بی دلیل نیست: عنوان پایان نامۀ خانم دانشور برای دریافت درجۀ دکترای زبان و ادبیات فارسی در سال 1327 "علم الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم هجری" بود، پایان نامه ای که به علت تصادفاتی که از اختیار انسان ها خارجند، می توانست در هیئتی متفاوت عرضه شود. در اول کار، راهنمای این رساله خانم "فاطمه سیاح" بود، و با مرگ او در سال 1326، راهنمایی این رساله را "فروزانفر" بر عهده گرفت، دو راهنما با دو نگاه کاملا متفاوت. به همین علت بود که خانم دانشور به دلیل تاکید فروزانفر بر ادب کلاسیک فارسی، ناچار شد مباحث مربوط به نظریات زیبایی شناسی غرب را کوتاه کرده، و بیشتر به عرفان و ادبیات فارسی توجه کند. بخش اول رسالۀ خانم دانشور سیر مباحث مربوط به زیبایی شناسی در غرب را در بر گرفته، و بخش دوم به ادبیات فارسی اختصاص یافته است(نقل از شماره 75 بخارا. مقاله مسعود جعفری. صص246-245)
هر کس که اندکی هم در باره زیبایی شناسی و تاریخ آن مطالعه کرده باشد، بر جملات بورخس که در صدر این فصل یاد کردیم صحه خواهد گذاشت. در این عرصه، با چنان آراء متناقضی برخورد می کنیم که حاصلی جز حیرانی دربر نخواهد داشت. طرفه آنکه اکثر این آراء، با وجود تناقضات آشکار و سردرگمی هایی که به دنبال دارند، بسیار جذاب و در پاره ای مواقع بدیع به نظر می رسند. از آراء "بومگارتن" که در سال 1750 میلادی "زیبایی شناسی" را بنا نهاد (بعضی نیز نخستین رسالۀ واقعی در باب زیبایی شناسی در جهان جدید را، رسالۀ تحقیق درخصوص زیبایی، نظم، هماهنگی و طرح "اثر" فرانسیس هاچسون" می دانند که در سال 1725 میلادی چاپ شده است)، تا کرالیک، رنان، میتهالتر(معمای زیبایی)،کانت، شلینگ، شیللر، فیخته، وینکلمان، لسینگ، هگل، شوپنهاور، شاسلر، مندلسون، هردر، شافتسبری، دیدرو، دالامبر، برگمان(درباره زیبایی 1840)، داروین(هبوط انسان 1871) و... با انبوهی از آراء متضاد مواجهیم، و علت این امر چیزی نیست مگر نسبیت ذوق هنری نزد هر فرد و هر هنرمند، و تاییدی بر آن جمله معروف که: "هنر طولانی است، عمر کوتاه!"، و مبنای هر یک از این نظریات می تواند توجه خاص هر فرد به نوع خاصی از هنر، و حوادث و تصادفاتی که باعث شده اند تا علایق آن فرد در مسیری خاص شکل بگیرد، به عنوان معیار زیبایی بوده باشد.
البته مباحث مربوط به زیبایی شناسی سابقه ای دیرینه دارد. از رواقیون گرفته، که زیبایی را منوط به ترتیب و آرایش اجزاء و تقارن می دانستند و بر فایدۀ اخلاقی هنر تاکید می کردند، تا افرادی چون افلوطین که معتقد بودند "نفس در تجربۀ زیبایی، از آن رو لذت می برد که در شیء، خویشاوندی با خودش را می بیند" (تاریخ و مسائل زیباشناسی. بیردزلی و هاسپرس. چاپ دوم هرمس.ص17) و بعدها "آکویناس" که سه شرط درستی و تناسب و درخشندگی را، عوامل درک زیبایی برمی شمرد (همان. ص 21) و دیگران و دیگران.
حال که تا اینجا پیش آمده ایم، به برکت برامکه (موضوع رسالۀ خانم دانشور و طرح موضوع زیباشناسی توسط همایونی)، بد نیست که به بعضی موانع زیبایی شناسی، با ذکر مثال هایی که نیاز به زیادگویی را از بین می برند بپردازیم. بعضی از این موانع که اکثراً شامل تاثراتی هستند که خارج از قلمرو زیبایی شناسی قرار می گیرند عبارتند از:
1 - دخالت احساسات شخصی: مثل مردی که در حین تماشای نمایش اتللو، به جای عطف توجه به نمایشنامه، به دنبال کشف شباهت های موقعیت اتللو با موقعیت زندگی خودش است.
2 - غرور تملک: مثل کسی که با پخش یک سمفونی از دستگاه استریوی مال خودش در برابر مهمانان متاثر می شود، اما با نواخته شدن همان سمفونی از دستگاه مشابه متعلق به دیگری، واکنشی نشان نمی دهد.
3 - توجه به ارزش های تاریخی و قدمت آثار.
4 - علاقه به کسب دانش، که می تواند جانشین علاقه به تجربۀ زیباشناختی شود.
5 - جایگزینی نگرش اخلاقی به جای نگرش زیباشناسانه (مثل نگاه تولستوی در کتاب "هنر چیست؟")
6 - اعتقاد به بی طرفی و بی غرضی: اگر چه این مورد در امور اخلاقی و قانونی و... می تواند جاری باشد، در کوشش های زیبایی شناسانه، اصطلاح چندان مفیدی به نظر نمی آید.
7 - نسبت های درونی و بیرونی: مثل نگاه فردی که تعصب ناسیونالیستی دارد، یا دانشجویی که به دیدن تصاویر خاص عادت ندارد، و اینک در مقابل همان تصاویر ایستاده و می خواهد دربارۀ زیبایی آن نظر دهد.
8 - فاصلۀ زیباشناختی: در زیبایی شناسی، فاصله یک مفهوم کاملاً نسبی است. بر اساس مثال های قبلی، تماشاگری که خود را با اتللو یگانه می کند، از فقدان فاصله رنج می برد، و شنونده ای که به سمفونی عادت ندارد، از زیادی فاصله رنج می برد.
9 - در زیبایی شناسی، توجه همواره به شیء پدیداری است، نه به شیء فیزیکی: در نقاشی، ما به ترکیب رنگها توجه می کنیم، نه به نحوۀ تولید رنگها. اگر در تالار موسیقی نتوانیم صدای همۀ سازهای موجود را بشنویم، این به ادراک زیباشناختی مربوط است، نه علت فیزیکی این ناتوانی، که مربوط است به دانش فنی علم اصوات. (همان. صفحات80 تا 83 با تلخیص و اقتباس).
همان طور که گفتیم سالها تدریس هنر و زیبایی توسط خانم دانشور، باعث شده تا همایونی نیز نوشته خود درباره ایشان را با ورود به همین بحث آغاز کند، و بعد از آن به آثار، علایق و نظرات خانم دانشور درباره هنرمندان و مقوله های مختلف بپردازد، و فصلی دلکش و خواندنی را بنا نهد. از عمق احساسات صادقانه همایونی در هر فصل این کتاب می توان دریافت که انتخاب این نام ها نه از سر تفنن و صرفاًً به خاطر بزرگی نام ها، که بیش از هر چیز به علت ایمان همایونی به اصالت آثار، و نقش های انسانی این افرادی که برگزیده و درباره آنها نوشته، بوده است. برای نمونه به آخرین جمله ای که همایونی در پایان نوشته ای از خانم دانشور آورده توجه کنید:
"یکی بود یکی نبود. یک دختر کوچولویی بود که اسمش مینا بود. این دختر تنها دختری بود که وقتی ستاره ها در آسمان نبودند برای ستاره ها گریه می کرد. من هرگز به عمرم بچه ای را ندیده بودم که برای ستاره ها گریه بکند. فقط مینا را دیدم که برای ستاره ها گریه می کند. بچه که بود مادرش بغلش می کرد و آسمان را نشانش می داد و می گفت: ماه تی تی، گَل گل... بیا برو تو سینۀ مینا یا همچین چیزی. و این طور بود که مینا عاشق آسمان شد حالا هر وقت که ابریست مینا برای ستاره ها گریه می کند." و همایونی نوشته را با این جمله به پایان می برد: "آیا مینا خودش نیست؟"(ص74).
***
{"ویلیام گلدستون وزیر دارایی وقت انگلستان، در بازدید از آزمایشگاه مایکل فارادی، به طعنه از او پرسید: فایدۀ احتمالی اختراعات الکتریکی تو، برای انگلستان چیست؟ فارادی جواب داد: آقا من نمی دانم که این ماشین ها به چه دردی خواهند خورد، ولی مطمئن هستم که روزی شما بابت اینها مالیات خواهید گرفت! ... و امروز بخش عظیمی از کل سرمایه انگلستان، مدیون زحمات فارادی می باشد"(اقتباس از "ابر فضا". میچیو کاکو. چاپ اول ص47).}
سید ابوالقاسم انجوی شیرازی
بسیاری از فعالیت های به راستی طاقت فرسای فرهنگی ما، بدون حمایت های همسنگ آنها که نه، حتی بدون نازلترین پشتیبانی های مادی و معنوی انجام گرفته اند. از مراحل ابتدایی کار لغت نامه دهخدا، تا کار کتاب کوچه و... و هر بار که اندک توجهی به این گونه کارهای بزرگ فرهنگی معطوف شده، حاصلی چند برابر داشته است. نمونه اش همین "انجوی شیرازی"، که در برابر اطاق و تجهیزات محقری که از فروردین 1340، در رادیو در اختیار او قرار دادند، نه تنها گنجینه ای عظیم و باارزش از صدها هزار سند، و انبوهی از هدایای مردمی در زمینه فرهنگ مردم گردآوری شد، که به قول خود انجوی می توانست "هستۀ اصلی تاسیس نخستین موزۀ ملی ایران شود"(ص 114 برقی از آتش لیلی)، بلکه تعداد زیادی از مستعدترین عاشقان فرهنگ مردم، گرد این مرد بلند همت جمع شدند، و تحت تاثیر دانش، تجربه و روحیات او، بعدها هریک تبدیل شدند به ستون هایی استوار برای پیگیری کاری که انجوی آغاز کرده بود.
همایونی بسیار قدرشناس است، و آثار این قدرشناسی او را در تمام این نوشته ها می توانیم درک کنیم. در یادنامۀ انجوی (به کوشش علی دهباشی)که در سال 1381 چاپ شده، ضمن آنکه فرهنگوران نامی فارس سهم بالایی در ارائه مقالات داشتند(جعفر موید شیرازی-جمشید صداقت کیش- مهدی پرهام- ابوالقاسم فقیری- دکتر منصور رستگار فسایی-فرج سرکوهی-محمد مهدی مظلوم زاده) همایونی با دو مقاله بخشی بزرگ از حق انجوی را بجا
آورده، و در هر فرصت و هر مناسبتی که پیش آمده، از توجهات خاص انجوی و مجاهدت آن مرد در جمع آوری و انتشار فرهنگ مردم یاد کرده است. فصل مربوط به انجوی، شامل سه مقاله و یک نامه برای مجلس نهمین سال درگذشت انجوی می باشد.
***
{قاآنی: باده جانبخش است و دلکش، خاصه در فصل بهار
خاصه هنگام صبوحی، خاصه از دست نگار
خاصه اندر طرف بستان، خاصه اندر پای بید
خاصه در شیراز، در دوران صاحب اختیار}
فریدون توللی
این شعر قاآنی را یکبار دیگر هم، در آخر بررسی آثار همایونی آورده ام. علت این تکرار آن است که استاد عزیزم در این مقالات هم، بارها از واژۀ "خاصه" استفاده کرده است، خاصه در نوشتۀ مربوط به فریدون توللی! این فصل از دو قسمت تشکیل شده: بخش اول در باره توللی و شعر اوست، که در ضمن پرداخت شخصیت، اخلاق، آراء، هنر، خصوصیات ظاهری و سلایق توللی، در لابلای سطور، شواهد مثال را از اشعار خود توللی آورده، و در کل نوشتۀ زیبایی ارائه داده است. و بخش دوم حاصل مصاحبۀ چهار ساعتۀ همایونی با توللی است، که ارزش ویژۀ آن در آن است که توللی کمتر تن به مصاحبه داده، و در زمرۀ معدود مصاحبه های او به شمار می آید. ضمن آن که بیشتر سوالاتی که همایونی طرح کرده، همان سوالاتی هستند که تا امروز هم برای دوستداران شعر (خصوصاً شعر نیمایی) مطرح می باشند، سوالاتی که همایونی ضمن رعایت حرمت آن شاعر بزرگ، بدون تعارف مطرح نموده، و توللی نیز سعی کرده با منطق و استدلال خاص خود، به آنها پاسخ دهد. از سوی دیگر همزمانی این مصاحبه با چاپ کتاب جنجال برانگیز "پویه"، که تعدادی از غزلها و قصاید توللی را در بر دارد، به ارزش این مصاحبه افزوده است.
طرح سوالاتی چون: "آیا این (بازگشت به غزل و قصیده) را نمی توان بر بازگشتی از شیوۀ نو به کهن تعبیر کرد؟"(ص161)، و پاسخ هایی نظیر این از سوی توللی که: "من یقین دارم که در عالم سخن پارسی به قدر خود منزلت داشته و خواهم داشت، کما این که دیگر سخن سرایان کهن امروز، هر یک قدر و منزلتی داشته و دارند"(ص166) در خور توجهند. یا پاسخ توللی به این پرسش همایونی که: "مفهوم غزل در غزلیات شورانگیز سعدی و حافظ به اوج کمال خود رسیده است... آیا بهتر نبود که راه شعر نو را که در پهنۀ آن نام آوری ارزنده هستید ادامه می دادید؟..."تامل برانگیز است که: "معلوم نیست که شعر فارسی از نظر غزل به اوج کمال خود رسیده باشد. اما در مورد وظیفۀ من در قبال شعر نو... هرگز به خود اجازه نداده ام که در نقش یک راهنما یا فرمانروای شعر اظهار عقیده کنم. آنچه هم که در مقدمه رها گفته ام یک نظر شخصی بود..."(صص170-169).
سبک و سیاق ارائه این گفت و گو ، با مقدمه و موخره ای که همایونی آورده، در زمرۀ کارهای حرفه ای در دورۀ خودش به شمار می آید، مثل بعضی گفت وگوهای بهنود در همان زمان، که در لابه لای پرسش ها و پاسخ ها، به توصیف فضا و حالات مصاحبه شونده و... نیز می پرداخت( نمونۀ آن مصاحبۀ بهنود با رویایی).
این فصل را با جملاتی دیگر از این مصاحبه به پایان می بریم. توللی می گوید: "... سینما، تلویزیون، رادیو، هیچ کدام قادر نیست جای شعر را پر کند و یا قلمرو شعر را محدودتر سازد، زیرا من شعر را برای طبقۀ خاصی در نظر می گیرم که از نظر فکری جنبۀ ممتازی را دارا می باشند... اگر می خواهیم شعر را تا حدی پایین بیاوریم که همه مردم عموماًً بتوانند از آن استفاده کنند، آن نحوۀ شعر چون خصوصیات خود را از دست خواهد داد، رفته رفته تبدیل به یک کلام عادی بازاری می شود. در این گونه موارد من معتقدم که نثر، خصوصاً نوول ها و داستان هایی که تا حد ممکن نزدیک تر به زبان عامیانه نوشته می شود می تواند در راه پرورش و یا تسکین آلام مردم نقش موثری را بازی کند، و هیچ احتیاجی نیست که ما شعر را از مقام والای خود فرود آوریم.."( صص159-158 با پاره ای تغییر در جملات).
***
{محمد علی اسلامی ندوشن: زندگی به یاد تبدیل می شود، تا یاد به چه تبدیل گردد؟ فراموشی یا افسوس؟}
فضل الله شرقی
یکی از دلکش ترین فصول این کتاب، فصلی است که با دو نوشته جدا به مدیر روزنامه پارس شیراز "فضل الله شرقی" پرداخته است. همایونی به راستی در این نوشته، حق "شرقی" را بجا آورده است. شاخص ترین مشخصۀ مقالۀ "شرقی، معلمی وارسته" یکی از تکنیک های داستان نویسی، یعنی موازی سازی است. همایونی کار خود را با داستان نویسی، و انتشار داستان بلند "کاملیا" در سال 1337 آغاز کرده، و رمان های "فانوسی در شب(1343)" و "نقاش(1345)"، و مجموعه داستان های "هرگز غروب مکن(1346)" و "بیگانه ای در دره(1349)" و "خلق روزگار(1373)" را در کارنامۀ خود دارد (به علاوۀ رمان"پرونده" که زیر چاپ است). تکنیک های داستان نویسی را
می شناسد، و به همین علت است که این موازی سازی درنوشتۀ مربوط به "شرقی" خوب و جاندار از کار در آمده است.
این نوشته با اولین آیات سورۀ "الرّحمن" آغاز می شود، و در بند بعدی در می یابی که راوی فضای داخلی مسجدی را توصیف می کند که زمان آن مربوط است به مجلس ختم "فضل الله شرقی". این شگرد تا آخر نوشته تکرار می شود: پایان هر بند که به خاطره ای از شرقی مربوط است، به آغاز بند دیگر که آیات بعدی سورۀ الرحمن است متصل می شود، و تا پایان نوشته صدا و حضور قاری قرآن را القا می کند، و با این کار ضمن ذکر خاطرات و معرفی "شرقی"، خواننده را در فضایی معنوی قرار می دهد، فضایی که با مهارت تمام ساخته، و تمام حرمتی را که برای آن مرد فرهنگی قائل است، به روح و جان خواننده تزریق می نماید. توصیفات در حد کمالند و قدرت قلم و حرمت بی شائبه صاحب قلم نسبت به مدیر روزنامۀ پارس را فریاد می زنند.
***
{لارنس پرین: انسان همواره در تحسین شعر موفق تر بوده است تا در توصیف آن}.
بیژن جلالی
شاید یکی از سخت ترین تعاریف، تعریف شعر باشد. علی رغم انواع و اقسام تعاریفی که از شعر موجود است، تا پذیرش حداکثری یک تعریف نمونه هنوز راه زیادی در پیش است. بزرگترین علت این تشتت آراء نیز چیزی نیست مگر تفاوت سلایق در پسند اشعار. هر کسی
که در تعریف شعر گام نهاده، در ارائه آن تعریف، شعر مورد نظر خود را پیش چشم داشته است.
در طول این سالها، و بر اساس سلایق و مطالعات خود به تعریف خاصی از شعر رسیده ام: "شعر نوستالژی دستیابی به بدویت کلمات است". هرچه انسان از بدویت و دوره های اسطوره ای دور و دورتر شده، به علت پیشرفت های علم و فناوری، نیازمند ساخت هر چه بیشتر معادل ها برای واژگان بوده و خواهد بود. انسان بدوی در ساخت و کاربرد واژگان، اصیل ترین واژگانی را می ساخت و به کار می برد که حتی المقدور با واقعیات همخوانی داشته باشند، به همین خاطر است که بعضی معتقدند اصیل ترین واژگان، که به ذات اشیا و به واقعیت ها نزدیک تر بوده اند، "نام آواها" می باشند. Hushed به معنای سکوت، تمام بار واقعیتی به نام ترس را نزد انسان بدوی منعکس می کند. اگر امروز دلایل زیادی برای فرمان سکوت موجود است(این دلایل را در ذهن دنبال کنید)، انسان بدوی در مواجهه با خطرات بیشماری که او را تهدید می کرده، این واژه را ساخته، و با شنیدن آن واژه و نوع ادای آن از سوی انسان دیگر، واقعیت خطر را کاملاً احساس می کرده است. واژه ای چون "توفان" نزد انسان امروز، آن توفندگی و تخریب و آن ترسی که بر جان انسان بدوی می ریخت را القا نمی کند. یا واژۀ "تندر" که در زبان های دیگر نیز راه یافته (thunder) تمام واقعیت های عینی مربوط به این پدیده طبیعی را به ذهن انسان های اولیه متبادر می کرده است. بنابراین در برخورد با واژه ها، انسان های ابتدایی نگاه شاعرانه تری داشته اند، و شاعر امروز در انتخاب و کاربرد واژگان در شعر، به دنبال بدویت واژگان است، و در انتخاب واژه از میان چند واژه معادل، دانسته یا ندانسته، این هدف را دنبال می کند.
ریشۀ عقیدۀ سمبولیست ها در همین واقعیت نهفته است. سمبولیست ها می گفتند که یک اندیشه تنها با یک جملۀ منحصر بفرد قابل بیان است و نویسنده باید از میان جمله های به ظاهر مترادف، در صدد یافتن بهترین و برازنده ترین جمله باشد. و باز سرچشمۀ این جملۀ "گی دو مو پوسان" همین است: "برای هر چیزی که قصد داری بگویی، تنها یک واژه هست که آن را می تواند بیان کند، و تنها یک فعل هست که آن را می تواند به جنبش درآورد، و تنها یک صفت هست که آن را می تواند توصیف کند"(کتاب پژوهی. اسفندیاری. چاپ اول خرَم. ص48).
در شعر بیژن جلالی، علی رغم آن که از قابلیت های موسیقی چشم پوشی کرده، تلاش های شاعر در دستیابی به بدویت واژگان، و ساده گویی هر چه بیشتر را می توان تشخیص داد، و علت توجه خاص به شعر او، شاید همین باشد. همایونی در نوشتۀ خود، به موضوع مرگ در شعر جلالی پرداخته، و این موضوع را از زوایای مختلف بررسی کرده است.
***
{هاشم جاوید: جان فدای قدم نادره مردانی باد
که کم و بیش نکردند به هر بیش و کمی}
بهادر کلانترزاده
اگر قرار باشد از میان این نوشته ها که به چهارده نفر اختصاص یافته، یکی را به عنوان بهترین انتخاب کنم، با وجود زیبایی اکثر آنها و زحماتی که همایونی در نوشتن همۀ آنها متحمل شده، از این میان مقالۀ سه صفحه ای مربوط به مرحوم "بهادر کلانتر زاده" را بر می گزینم. آوردن این مقاله در کنار مقالاتی که به سیزده تن از بزرگان فرهنگ و ادب این سرزمین اختصاص یافته، نشان از قدرشناسی همایونی، توجه و دقت او بر تمام آنچه در پیرامونش می گذرد، و نگاه انسان گرایانۀ او دارد. توصیف های همایونی از این کارگر زحمتکش چاپخانه با همان دقتی صورت گرفته، که در توصیف بزرگانی چون انجوی و توللی و شرقی به کار برده است:
"در چاپخانه مدام در تکاپو بود. با روپوشی سرمه ای یا کرمی، و دست های آلوده به رنگ سرب و مرکب چاپ و یا جابجا کردن ستون های مطلب و احیاناً لکه ای از همان سیاهی ها بر گونه یا حاشیۀ بینی و عرق شرف در پیشانی، با لبخندی کوتاه و آرام و صدایی کمی گرفته و خسته... هر چه را حروفچینی می کرد، خوب در می یافت. به قدرت حروفی که در دست های پاک و انگشتان لاغر بلندش کم و زیاد می شد آگاهی داشت. خوب می دانست که این حروف در هم ریخته... فریادند. فریادی خاموش که به گوش مخاطب می رسد... آنانی که حروفچینی می کنند و صفحه بندی، صمیمی ترین، بی ادعاترین، فروتن ترین و صادق ترین خادمین فرهنگ و هنر و گسترش
اندیشه اند"(صص257-256).
این قدرشناسی را در "شبه خاطرات" دکتر بهزادی هم دیده ام، چه آنجا که از کارگران چاپخانه
"مسعود سعد" یاد می کند (در جلد دوم شبه خاطرات) و چه آنجا که در میان آن همه مشاهیر سیاست و فرهنگ، فصلی را به "آرسن میناسیان" اختصاص می دهد، و جالب آن که باز هم به نظر من بهترین بخش آن مجموعۀ سه جلدی "شبه خاطرات"، همان بخش است.
و آخرین جملات آن نوشته، با عنوان
"آن دست های پاک... زیر خاک...":
"راستی که حیف از این خوبان، خوبانی که نه سودایی در سر دارند و نه کبری در رفتار. شاد و آرام می زیند و تلاش می کنند و در زیر آسمان بلند جهان، کبوتران فکر و خیال و اندیشه را پرواز می دهند و بعد آرام و صبور در لاک خود فرو می روند و حتی به شکوه پرواز اندیشه ها خیره نمی شوند و آن را به دیگران وامی گذارند. یادش گرامی باد."(ص258).
***
{صائب: بیم رسوایی نباشد نامۀ ننوشته را}
چند نکتۀ پراکنده:
1 - به جز افرادی که در این نوشته از آنان یاد کردیم، فصل های دیگر این کتاب به این مشاهیر اختصاص یافته است: جلال آل احمد- علی سامی - حسن امداد - عبدالحسین زرین کوب - حمید مصدق - حمید دیرین و منصور برمکی.
2 - در آغاز هر فصل، طرحی از چهرۀ شاعر یا نویسنده چاپ شده، که حاصل کار هنرمند ارزشمند "حسن مشکین فام" است. این کار نشان از ارزشی دارد که همایونی برای مخاطب، و هم برای اثر خود قائل است، و هم آن که از ارزش هنرهایی چون خطاطی، نقاشی، عکاسی و... نزد او خبر می دهند. این گونه استفاده های بجا را در آثار دیگر همایونی هم می توان سراغ گرفت: از چاپ کتاب "یک هزار و چهارصد ترانۀ محلی" به خط "حمید دیرین" در سال 1347 گرفته، تا چاپ انواع تصاویر در کتاب "تعزیه در ایران" (تصاویر کتاب ها- صحنه ها- کاشیکاری ها- تعزیه خوانی ها- بیاض ها و...) و تصاویر متعدد در "فرهنگ مردم سروستان" و...
3 - همیشه اعتقاد داشته ام که شیراز با ظرفیت قابل اعتنایی که دارد، در عرصه های متعدد فرهنگی می تواند به عنوان یک قطب مطرح باشد، و یکی از این عرصه ها، عرصۀ چاپ کتاب است. علی رغم همۀ تلاش ها، و همچنین عناوینی که برای بعضی از موسسات و بنگاه های نشر در شیراز قائل شده اند، هنوز تا رسیدن به مرحله ای که بتوانیم با موسسه های نشر مرکز کشور رقابت داشته باشیم، راه زیادی در پیش است. چاپ این کتاب توسط انتشارات مصطفوی (با وجود قدردانی های همایونی در مقدمه کتاب) مملو از غلط های چاپی است.
4 - چنین آثاری، در یک توقع حداقلی، نیازمند چاپ نامنامه در آخر کتاب هستند، و با توجه به عشق و دقتی که در کارهای همایونی سراغ داریم، عدم تهیۀ این فهرست، عجیب می نماید.
5 - عیبی که در گردآوری و انتشار این اثر دیدم، عدم تناسب بعضی از بخش ها، با بخش های چشمگیر و پرمایۀ دیگر است. همایونی از یکسو بخش های مربوط به جمالزاده و آل احمد و انجوی و توللی و خانم دانشور و فضل الله شرقی را سنگین و پرمایه درآورده است، و از سوی دیگر بخش مربوط به دکتر زرین کوب را، بزرگمردی که برخلاف بعضی ها که تمام کتابشان را می توان در یک پاراگراف خلاصه کرد، هر پاراگراف از آثارش گاه خود یک کتاب است، در سه صفحه به پایان برده. یا بخش مربوط به حمید مصدق شش صفحه است، که دو صفحۀ آن شعر حمید مصدق است، یا بخش مربوط به منصور برمکی که شامل دو صفحه مطلب و یک صفحه شعر است. علت این امر آن است که همایونی خواسته هر مطلب را بدون حک و اصلاح در هیئت اولیه منتشر کند. در حالی که این نوشته های کوتاه می توانست با توانایی هایی که در همایونی سراغ داریم بسط یافته، و متناسب با دیگر نوشته های این کتاب عرضه
شوند.
***
با نگاهی دوباره به اسامی کسانی که همایونی دربارۀ آنها نوشته، یکی از علل عمدۀ انتخاب اکثر این افراد را (گذشته از مناسبت وفات بعضی از این چهره ها) می توان در تعلق خاطر همایونی به فولکلور جستجو کرد. کارهای جمالزاده و انجوی و آل احمد (در تات نشین های بلوک زهرا و اورازان و...)، و تعلق خاطر تاریخ دانان و باستان شناسانی چون امداد، زرین کوب، سامی و توللی به فرهنگ عامه، و یادکرد افرادی چون علی نقی بهروزی و ابوالقاسم فقیری و دکتر صادق کیا و سید احمد وکیلیان و... نشانه هایی از دلیل انتخاب این افراد هستند.
گذشته از انتشار حدود سی اثر، و چند اثر زیر چاپ توسط استاد عزیزم همایونی، شاید بعضی از خوانندگان ندانند که نویسندۀ چند مدخل دائره المعارف بزرگ اسلامی، همین استاد گرانمایه می باشند: مرثیه سرایی در فرهنگ مردم، ترانه های محلی ایران، شاطری و تکمیل مدخل تعزیه، توسط ایشان به انجام رسیده است، و آگاهان بهتر می دانند که در گردآوری چنین منابعی، دست اندرکاران به زبده ترین پژوهشگران و نویسندگان مراجعه می نمایند. همایونی از مفاخر ماست و وجودش باعث دلگرمی هنرمندان و فرهنگ دوستان. "برقی از آتش لیلی" (که در نمایشگاه اخیر کتاب شیراز نیز عرضه خواهد شد) بخش بسیار کوچکی ازخاطرات و تاملات بیش از پنجاه سال سابقۀ فرهنگی اوست. امید آن که در چاپ های بعد، شاهد افزایش نام هایی باشیم، که استاد، خاطرات خود را دربارۀ آنان منتشر می نماید.
مردم روغن خالص را در شیشه می بینند، اما نمی دانند که چه بر سر کنجد آمده}
بین نویسندگان مرسوم است که مقالات خود را در برهه ای از زمان جمع آوری، و بر اساس طبقه بندی موضوعی، و به طور یکجا به چاپ برسانند. استاد همایونی در طول چند دهه، نوشته های پراکنده زیادی داشته و دارد. درونمایه بعضی از آنها را در کتاب های خود به کار گرفته، و بعضی از این نوشته ها را بدون تغییر (یا با حداقل تغییر لازم) در تحقیقات ارزنده خود جا داده است، مثل بعضی نوشته ها که در آثار مربوط به تعزیه و فولکلور منتشر کرده است. و این بار همایونی نوشته های خود را، در باره سیزده تن از مشاهیر فرهنگ و ادب معاصر، و یک کارگر چاپخانه، در اثری با عنوان "برقی از آتش لیلی..." منتشر کرده است، مقالاتی که پیش از این در مجلات و روزنامه های متعدد به چاپ رسیده اند. اهمیت این گونه آثار در آن است که در کنار آثار مشابه، می توانند به عنوان سند و مرجعی برای تحقیقات بعدی به شمار آیند. هیچ گاه
نگاه دو نفر به یک موضوع واحد، یکسان نخواهد بود، و در چنین مواردی از دل همه اجزاء، می توان به یک کلیت رسید. یقیناً این اثر جدید همایونی، با توجه به سوابق پردامنه و گسترده ایشان در ارتباط فعالی که با دیگر هنرمندان داشته، و پنچ دهه حضور فعال وی در عرصه های داستان نویسی، شعر، مقاله نویسی و خصوصاً فولکلور، جا دارد که در چاپ های بعد گسترش یافته و طیف وسیعتری از هنرمندان و خاطرات مربوط به آنان را در بر گیرد.
این گونه آثار جای خود را در میان محققان و اقشار کتابخوان پیدا کرده اند، و توجه ویژه به آثاری چون "شبه خاطرات" دکتر بهزادی، "یاد بعضی نفرات" خانم بهبهانی، "خاطراتی از هنرمندان" پرویز خطیبی، "چهره ها و یادها" از محمود طلوعی،"گفتنی ها" عبدالرشیدی و... از نشانه های این توجه خاص هستند.
در این نوشته، پا به پای همایونی پیش می رویم، چهره هایی که این کتاب به آنها پرداخته را نام برده و ضمن معرفی اجمالی فصل های این کتاب، به بعضی مطالب بیشتر می پردازیم.
***
{روبن داریو(شاعر نیکاراگوئه 1915-1867 میلادی):"در عالم ادبیات هیچ کس حضرت آدم نیست!".}
محمد علی جمالزاده
شاید یکی از نویسندگانی که بیش از دیگران، نگاهی دوگانه به آثارشان شده، جمالزاده باشد. گروهی برآنند که تنها اثر قابل اعتنای او، همان "یکی بود یکی نبود" است (هر چند بر اساس نوشته دکتر نورالدین سالمی، شاملو حتی تا آنجا پیش رفت که این اثر را هم از جمالزاده نمی دانست و نویسندۀ آن را یکی از سه شهید مشروطه به شمار آورد که در زیر درخت نسترن، و در حضور محمد علی میرزا سر بریدند!). و گروه دیگر معتقدند که آثار دیگر این نویسنده مثل دارالمجانین، صحرای محشر و... نیز آثار با ارزشی هستند، و با وجود ترک وطن، جمالزاده این کارها را بسیار خوب و ارزنده درآورده است.
بعضی او را "پدر داستان نویسی ایران" نامیده اند، و تعدادی دیگر جمالزاده را شایسته این گونه القاب و عناوین نمی دانند. بعضی او را مرد بی غمی نامیده اند که در کنار دریاچه های زیبای سوییس لمیده، و از فقر و جهل و صبر مردمی یاد می کند که هیچ رشته ای او را به آنان مرتبط نمی سازد، و گروهی دیگر بر آن بوده و هستند که مرد بی غم را به این گونه عوالم چه کار؟ و...
با وجود تمام این تضادها، دو نکته را نمی توان از یاد برد: اول آنکه دو بار نام جمالزاده به عنوان نامزد دریافت جایزۀ ادبی نوبل مطرح شده است، اول بار به همراه صادق هدایت، و بار دوم در سال 1965 که اعضای کمیتۀ جایزۀ ادبی نوبل، طی نامه ای از جمالزاده دعوت می کنند که به خاطر کتاب
"یکی بود یکی نبود"، و ترجمه های متعدد آن به زبان های دیگر، خود را نامزد جایزه سال 1966 کند. اما به علت گزارش "زین العابدین موتمن" به دولت پهلوی، و عکس العمل تند او در برابر کتاب "خلقیات ما ایرانیان"، دولت ایران به جای جمالزاده، "محمد تقی نوروزی"(بسیج خلخالی) را به عنوان نامزد ایران معرفی کرد. در حالی که احتمال دریافت این جایزه توسط جمالزاده را، در صورت همراهی دولت وقت ایران زیاد می دانستند.(برای شرح این ماجرای اسفبار رجوع کنید به مجله تجربه شهریور 1390که عین گزارش موتمن و نامه ای که بعداً به عنوان عذرخواهی به جمالزاده نوشته را منتشر کرده است). و چقدر آخرین جملات یکی از نامه های جمالزاده به ایرج افشار، دل هر ایرانی را به درد می آورد: "...وقتی در روزنامه ها یک ماه پیش نوشتند که جایزه ادبی را به دو نفر نویسنده از اسراییل داده اند و معلوم شد که نه شهرت و نه آثارشان چندان زیادتر از من روسیاه است دلم سوخت و گفتم چرا چنین فال خیری نباید به نام ما و مملکت ما باشد؟ باز هم عیبی ندارد"(تجربه. شهریور90 ص37).
و نکته دوم که نباید فراموش کرد: با وجود دوری جمالزاده از وطن، هیچ فرد منصفی نمی تواند منکر عشق او به میهنش باشد، عشقی که یکی از نمودهای آن را می توان در استفاده های به جای جمالزاده از کلمات، اصطلاحات و عبارات رایج میان عامه مردم نام برد. جمالزاده در بیست صفحه پایانی "یکی بود یکی نبود"، گروهی از کلمات عامیانه را ضبط کرد و همین کار او، سنگ بنایی شد برای "فرهنگ لغات عامیانه" او، که در سال 1341 با افزوده هایی توسط دکتر محمدجعفر محجوب منتشر شده است(از بامداد. چاپ اول. ص549). او بسیاری از این گروه واژگان را در آثارش چنان به کار برده که انگار نه انگار سالیان سال از خاستگاه صدور آنها به دور مانده است، و از این لحاظ شاید بتوان داستان های جمالزاده را منحصر بفرد دانست، و با وجود جمله ای که در صدر این فصل از "داریو" نقل کردیم، با توجه به بعضی فاکتورها می توان او را پدر داستان نویسی نو ایران به شمار آورد، و نکته ای که نباید از آن غافل بود آن است که باز هم نگاه بسیاری از منتقدان جمالزاده، نگاهی این زمانی، و براساس باور به نظریات امروزی است، نظریه هایی که در دوره خلق آثار جمالزاده وجود نداشته اند.
دلایل زیادی برای توجه خاص به نوشته همایونی درباره جمالزاده، (با عنوان "مردی با کراوات سرخ") موجود است: اول آن که جمالزاده بر تعدادی از آثار همایونی، نقد و معرفی نوشته است، دوم آن که بزرگترین عامل این ارتباط و توجه خاص جمالزاده به همایونی و آثارش، دلبستگی های عمیق هر دو نفر به فرهنگ مردم است، و سومین عامل، وجود حدود پنجاه نامه از جمالزاده به همایونی است، نامه هایی که سه تا از آنها توسط علی دهباشی در یادنامه جمالزاده چاپ شده اند، و از ارزش بسیار بالایی برخوردارند. امیدوارم استاد عزیزم هر چه زودتر اقدام به چاپ یکجای همه این نامه ها نموده و این اسناد ارزشمند را (به همراه نامه های تعدادی از ایران شناسان برجسته) در اختیار دوستداران قرار دهد.
همایونی ضمن استفاده از بخشی از نامه های جمالزاده به خودش، بخشی از نامه علامه قزوینی به جمالزاده را نیز نقل کرده، که از لحاظ عشق واقعی آن بزرگمرد به زبان فارسی و میزان سخت گیری او در این باره، سندی است بسیار ارزنده. علامۀ قزوینی خطاب به جمالزاده، و در تشویق او نسبت به ادامۀ کاری که با "یکی بود یکی نبود" آغاز کرده، می نویسد:
"زبان فارسی به سرعت برق رو به انحلال است. هر کس در هر گوشۀ دنیا به هر اندازه هنری در این خصوص دارد و دقیقه ای، بل آنی غفلت بورزد و یا مسامحه کند یا حجب و شکسته نفسی بورزد یا یأس و ناامیدی به خود راه دهد و از این جنگ نور و ظلمت و علم و جهل و یزدان و اهریمن کنار بگیرد، مستوجب لعنت خداوند و انبیا و اولیا و جمیع مردم بر او و بر جمیع اعقاب و احفاد او تا روز قیامت خواهد شد و در شریعت معنوی وطن خونش مباح و مالش حلال و خانه اش خراب کردن و جسدش مثله ساختن است"(ص19).
***
{خورخه لوییس بورخس: "هر گاه غرق مطالعه کتاب های زیبایی شناسی شده ام، احساس ناخوشایندی به من دست داده است، انگار که دارم آثار ستاره شناسانی را می خوانم که هرگز به ستاره ها نگاه نکرده اند".}
سیمین دانشور
این که همایونی فصل مربوط به خانم دانشور را با مطالبی دربارۀ زیبایی و زیبایی شناسی آغاز کرده بی دلیل نیست: عنوان پایان نامۀ خانم دانشور برای دریافت درجۀ دکترای زبان و ادبیات فارسی در سال 1327 "علم الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم هجری" بود، پایان نامه ای که به علت تصادفاتی که از اختیار انسان ها خارجند، می توانست در هیئتی متفاوت عرضه شود. در اول کار، راهنمای این رساله خانم "فاطمه سیاح" بود، و با مرگ او در سال 1326، راهنمایی این رساله را "فروزانفر" بر عهده گرفت، دو راهنما با دو نگاه کاملا متفاوت. به همین علت بود که خانم دانشور به دلیل تاکید فروزانفر بر ادب کلاسیک فارسی، ناچار شد مباحث مربوط به نظریات زیبایی شناسی غرب را کوتاه کرده، و بیشتر به عرفان و ادبیات فارسی توجه کند. بخش اول رسالۀ خانم دانشور سیر مباحث مربوط به زیبایی شناسی در غرب را در بر گرفته، و بخش دوم به ادبیات فارسی اختصاص یافته است(نقل از شماره 75 بخارا. مقاله مسعود جعفری. صص246-245)
هر کس که اندکی هم در باره زیبایی شناسی و تاریخ آن مطالعه کرده باشد، بر جملات بورخس که در صدر این فصل یاد کردیم صحه خواهد گذاشت. در این عرصه، با چنان آراء متناقضی برخورد می کنیم که حاصلی جز حیرانی دربر نخواهد داشت. طرفه آنکه اکثر این آراء، با وجود تناقضات آشکار و سردرگمی هایی که به دنبال دارند، بسیار جذاب و در پاره ای مواقع بدیع به نظر می رسند. از آراء "بومگارتن" که در سال 1750 میلادی "زیبایی شناسی" را بنا نهاد (بعضی نیز نخستین رسالۀ واقعی در باب زیبایی شناسی در جهان جدید را، رسالۀ تحقیق درخصوص زیبایی، نظم، هماهنگی و طرح "اثر" فرانسیس هاچسون" می دانند که در سال 1725 میلادی چاپ شده است)، تا کرالیک، رنان، میتهالتر(معمای زیبایی)،کانت، شلینگ، شیللر، فیخته، وینکلمان، لسینگ، هگل، شوپنهاور، شاسلر، مندلسون، هردر، شافتسبری، دیدرو، دالامبر، برگمان(درباره زیبایی 1840)، داروین(هبوط انسان 1871) و... با انبوهی از آراء متضاد مواجهیم، و علت این امر چیزی نیست مگر نسبیت ذوق هنری نزد هر فرد و هر هنرمند، و تاییدی بر آن جمله معروف که: "هنر طولانی است، عمر کوتاه!"، و مبنای هر یک از این نظریات می تواند توجه خاص هر فرد به نوع خاصی از هنر، و حوادث و تصادفاتی که باعث شده اند تا علایق آن فرد در مسیری خاص شکل بگیرد، به عنوان معیار زیبایی بوده باشد.
البته مباحث مربوط به زیبایی شناسی سابقه ای دیرینه دارد. از رواقیون گرفته، که زیبایی را منوط به ترتیب و آرایش اجزاء و تقارن می دانستند و بر فایدۀ اخلاقی هنر تاکید می کردند، تا افرادی چون افلوطین که معتقد بودند "نفس در تجربۀ زیبایی، از آن رو لذت می برد که در شیء، خویشاوندی با خودش را می بیند" (تاریخ و مسائل زیباشناسی. بیردزلی و هاسپرس. چاپ دوم هرمس.ص17) و بعدها "آکویناس" که سه شرط درستی و تناسب و درخشندگی را، عوامل درک زیبایی برمی شمرد (همان. ص 21) و دیگران و دیگران.
حال که تا اینجا پیش آمده ایم، به برکت برامکه (موضوع رسالۀ خانم دانشور و طرح موضوع زیباشناسی توسط همایونی)، بد نیست که به بعضی موانع زیبایی شناسی، با ذکر مثال هایی که نیاز به زیادگویی را از بین می برند بپردازیم. بعضی از این موانع که اکثراً شامل تاثراتی هستند که خارج از قلمرو زیبایی شناسی قرار می گیرند عبارتند از:
1 - دخالت احساسات شخصی: مثل مردی که در حین تماشای نمایش اتللو، به جای عطف توجه به نمایشنامه، به دنبال کشف شباهت های موقعیت اتللو با موقعیت زندگی خودش است.
2 - غرور تملک: مثل کسی که با پخش یک سمفونی از دستگاه استریوی مال خودش در برابر مهمانان متاثر می شود، اما با نواخته شدن همان سمفونی از دستگاه مشابه متعلق به دیگری، واکنشی نشان نمی دهد.
3 - توجه به ارزش های تاریخی و قدمت آثار.
4 - علاقه به کسب دانش، که می تواند جانشین علاقه به تجربۀ زیباشناختی شود.
5 - جایگزینی نگرش اخلاقی به جای نگرش زیباشناسانه (مثل نگاه تولستوی در کتاب "هنر چیست؟")
6 - اعتقاد به بی طرفی و بی غرضی: اگر چه این مورد در امور اخلاقی و قانونی و... می تواند جاری باشد، در کوشش های زیبایی شناسانه، اصطلاح چندان مفیدی به نظر نمی آید.
7 - نسبت های درونی و بیرونی: مثل نگاه فردی که تعصب ناسیونالیستی دارد، یا دانشجویی که به دیدن تصاویر خاص عادت ندارد، و اینک در مقابل همان تصاویر ایستاده و می خواهد دربارۀ زیبایی آن نظر دهد.
8 - فاصلۀ زیباشناختی: در زیبایی شناسی، فاصله یک مفهوم کاملاً نسبی است. بر اساس مثال های قبلی، تماشاگری که خود را با اتللو یگانه می کند، از فقدان فاصله رنج می برد، و شنونده ای که به سمفونی عادت ندارد، از زیادی فاصله رنج می برد.
9 - در زیبایی شناسی، توجه همواره به شیء پدیداری است، نه به شیء فیزیکی: در نقاشی، ما به ترکیب رنگها توجه می کنیم، نه به نحوۀ تولید رنگها. اگر در تالار موسیقی نتوانیم صدای همۀ سازهای موجود را بشنویم، این به ادراک زیباشناختی مربوط است، نه علت فیزیکی این ناتوانی، که مربوط است به دانش فنی علم اصوات. (همان. صفحات80 تا 83 با تلخیص و اقتباس).
همان طور که گفتیم سالها تدریس هنر و زیبایی توسط خانم دانشور، باعث شده تا همایونی نیز نوشته خود درباره ایشان را با ورود به همین بحث آغاز کند، و بعد از آن به آثار، علایق و نظرات خانم دانشور درباره هنرمندان و مقوله های مختلف بپردازد، و فصلی دلکش و خواندنی را بنا نهد. از عمق احساسات صادقانه همایونی در هر فصل این کتاب می توان دریافت که انتخاب این نام ها نه از سر تفنن و صرفاًً به خاطر بزرگی نام ها، که بیش از هر چیز به علت ایمان همایونی به اصالت آثار، و نقش های انسانی این افرادی که برگزیده و درباره آنها نوشته، بوده است. برای نمونه به آخرین جمله ای که همایونی در پایان نوشته ای از خانم دانشور آورده توجه کنید:
"یکی بود یکی نبود. یک دختر کوچولویی بود که اسمش مینا بود. این دختر تنها دختری بود که وقتی ستاره ها در آسمان نبودند برای ستاره ها گریه می کرد. من هرگز به عمرم بچه ای را ندیده بودم که برای ستاره ها گریه بکند. فقط مینا را دیدم که برای ستاره ها گریه می کند. بچه که بود مادرش بغلش می کرد و آسمان را نشانش می داد و می گفت: ماه تی تی، گَل گل... بیا برو تو سینۀ مینا یا همچین چیزی. و این طور بود که مینا عاشق آسمان شد حالا هر وقت که ابریست مینا برای ستاره ها گریه می کند." و همایونی نوشته را با این جمله به پایان می برد: "آیا مینا خودش نیست؟"(ص74).
***
{"ویلیام گلدستون وزیر دارایی وقت انگلستان، در بازدید از آزمایشگاه مایکل فارادی، به طعنه از او پرسید: فایدۀ احتمالی اختراعات الکتریکی تو، برای انگلستان چیست؟ فارادی جواب داد: آقا من نمی دانم که این ماشین ها به چه دردی خواهند خورد، ولی مطمئن هستم که روزی شما بابت اینها مالیات خواهید گرفت! ... و امروز بخش عظیمی از کل سرمایه انگلستان، مدیون زحمات فارادی می باشد"(اقتباس از "ابر فضا". میچیو کاکو. چاپ اول ص47).}
سید ابوالقاسم انجوی شیرازی
بسیاری از فعالیت های به راستی طاقت فرسای فرهنگی ما، بدون حمایت های همسنگ آنها که نه، حتی بدون نازلترین پشتیبانی های مادی و معنوی انجام گرفته اند. از مراحل ابتدایی کار لغت نامه دهخدا، تا کار کتاب کوچه و... و هر بار که اندک توجهی به این گونه کارهای بزرگ فرهنگی معطوف شده، حاصلی چند برابر داشته است. نمونه اش همین "انجوی شیرازی"، که در برابر اطاق و تجهیزات محقری که از فروردین 1340، در رادیو در اختیار او قرار دادند، نه تنها گنجینه ای عظیم و باارزش از صدها هزار سند، و انبوهی از هدایای مردمی در زمینه فرهنگ مردم گردآوری شد، که به قول خود انجوی می توانست "هستۀ اصلی تاسیس نخستین موزۀ ملی ایران شود"(ص 114 برقی از آتش لیلی)، بلکه تعداد زیادی از مستعدترین عاشقان فرهنگ مردم، گرد این مرد بلند همت جمع شدند، و تحت تاثیر دانش، تجربه و روحیات او، بعدها هریک تبدیل شدند به ستون هایی استوار برای پیگیری کاری که انجوی آغاز کرده بود.
همایونی بسیار قدرشناس است، و آثار این قدرشناسی او را در تمام این نوشته ها می توانیم درک کنیم. در یادنامۀ انجوی (به کوشش علی دهباشی)که در سال 1381 چاپ شده، ضمن آنکه فرهنگوران نامی فارس سهم بالایی در ارائه مقالات داشتند(جعفر موید شیرازی-جمشید صداقت کیش- مهدی پرهام- ابوالقاسم فقیری- دکتر منصور رستگار فسایی-فرج سرکوهی-محمد مهدی مظلوم زاده) همایونی با دو مقاله بخشی بزرگ از حق انجوی را بجا
آورده، و در هر فرصت و هر مناسبتی که پیش آمده، از توجهات خاص انجوی و مجاهدت آن مرد در جمع آوری و انتشار فرهنگ مردم یاد کرده است. فصل مربوط به انجوی، شامل سه مقاله و یک نامه برای مجلس نهمین سال درگذشت انجوی می باشد.
***
{قاآنی: باده جانبخش است و دلکش، خاصه در فصل بهار
خاصه هنگام صبوحی، خاصه از دست نگار
خاصه اندر طرف بستان، خاصه اندر پای بید
خاصه در شیراز، در دوران صاحب اختیار}
فریدون توللی
این شعر قاآنی را یکبار دیگر هم، در آخر بررسی آثار همایونی آورده ام. علت این تکرار آن است که استاد عزیزم در این مقالات هم، بارها از واژۀ "خاصه" استفاده کرده است، خاصه در نوشتۀ مربوط به فریدون توللی! این فصل از دو قسمت تشکیل شده: بخش اول در باره توللی و شعر اوست، که در ضمن پرداخت شخصیت، اخلاق، آراء، هنر، خصوصیات ظاهری و سلایق توللی، در لابلای سطور، شواهد مثال را از اشعار خود توللی آورده، و در کل نوشتۀ زیبایی ارائه داده است. و بخش دوم حاصل مصاحبۀ چهار ساعتۀ همایونی با توللی است، که ارزش ویژۀ آن در آن است که توللی کمتر تن به مصاحبه داده، و در زمرۀ معدود مصاحبه های او به شمار می آید. ضمن آن که بیشتر سوالاتی که همایونی طرح کرده، همان سوالاتی هستند که تا امروز هم برای دوستداران شعر (خصوصاً شعر نیمایی) مطرح می باشند، سوالاتی که همایونی ضمن رعایت حرمت آن شاعر بزرگ، بدون تعارف مطرح نموده، و توللی نیز سعی کرده با منطق و استدلال خاص خود، به آنها پاسخ دهد. از سوی دیگر همزمانی این مصاحبه با چاپ کتاب جنجال برانگیز "پویه"، که تعدادی از غزلها و قصاید توللی را در بر دارد، به ارزش این مصاحبه افزوده است.
طرح سوالاتی چون: "آیا این (بازگشت به غزل و قصیده) را نمی توان بر بازگشتی از شیوۀ نو به کهن تعبیر کرد؟"(ص161)، و پاسخ هایی نظیر این از سوی توللی که: "من یقین دارم که در عالم سخن پارسی به قدر خود منزلت داشته و خواهم داشت، کما این که دیگر سخن سرایان کهن امروز، هر یک قدر و منزلتی داشته و دارند"(ص166) در خور توجهند. یا پاسخ توللی به این پرسش همایونی که: "مفهوم غزل در غزلیات شورانگیز سعدی و حافظ به اوج کمال خود رسیده است... آیا بهتر نبود که راه شعر نو را که در پهنۀ آن نام آوری ارزنده هستید ادامه می دادید؟..."تامل برانگیز است که: "معلوم نیست که شعر فارسی از نظر غزل به اوج کمال خود رسیده باشد. اما در مورد وظیفۀ من در قبال شعر نو... هرگز به خود اجازه نداده ام که در نقش یک راهنما یا فرمانروای شعر اظهار عقیده کنم. آنچه هم که در مقدمه رها گفته ام یک نظر شخصی بود..."(صص170-169).
سبک و سیاق ارائه این گفت و گو ، با مقدمه و موخره ای که همایونی آورده، در زمرۀ کارهای حرفه ای در دورۀ خودش به شمار می آید، مثل بعضی گفت وگوهای بهنود در همان زمان، که در لابه لای پرسش ها و پاسخ ها، به توصیف فضا و حالات مصاحبه شونده و... نیز می پرداخت( نمونۀ آن مصاحبۀ بهنود با رویایی).
این فصل را با جملاتی دیگر از این مصاحبه به پایان می بریم. توللی می گوید: "... سینما، تلویزیون، رادیو، هیچ کدام قادر نیست جای شعر را پر کند و یا قلمرو شعر را محدودتر سازد، زیرا من شعر را برای طبقۀ خاصی در نظر می گیرم که از نظر فکری جنبۀ ممتازی را دارا می باشند... اگر می خواهیم شعر را تا حدی پایین بیاوریم که همه مردم عموماًً بتوانند از آن استفاده کنند، آن نحوۀ شعر چون خصوصیات خود را از دست خواهد داد، رفته رفته تبدیل به یک کلام عادی بازاری می شود. در این گونه موارد من معتقدم که نثر، خصوصاً نوول ها و داستان هایی که تا حد ممکن نزدیک تر به زبان عامیانه نوشته می شود می تواند در راه پرورش و یا تسکین آلام مردم نقش موثری را بازی کند، و هیچ احتیاجی نیست که ما شعر را از مقام والای خود فرود آوریم.."( صص159-158 با پاره ای تغییر در جملات).
***
{محمد علی اسلامی ندوشن: زندگی به یاد تبدیل می شود، تا یاد به چه تبدیل گردد؟ فراموشی یا افسوس؟}
فضل الله شرقی
یکی از دلکش ترین فصول این کتاب، فصلی است که با دو نوشته جدا به مدیر روزنامه پارس شیراز "فضل الله شرقی" پرداخته است. همایونی به راستی در این نوشته، حق "شرقی" را بجا آورده است. شاخص ترین مشخصۀ مقالۀ "شرقی، معلمی وارسته" یکی از تکنیک های داستان نویسی، یعنی موازی سازی است. همایونی کار خود را با داستان نویسی، و انتشار داستان بلند "کاملیا" در سال 1337 آغاز کرده، و رمان های "فانوسی در شب(1343)" و "نقاش(1345)"، و مجموعه داستان های "هرگز غروب مکن(1346)" و "بیگانه ای در دره(1349)" و "خلق روزگار(1373)" را در کارنامۀ خود دارد (به علاوۀ رمان"پرونده" که زیر چاپ است). تکنیک های داستان نویسی را
می شناسد، و به همین علت است که این موازی سازی درنوشتۀ مربوط به "شرقی" خوب و جاندار از کار در آمده است.
این نوشته با اولین آیات سورۀ "الرّحمن" آغاز می شود، و در بند بعدی در می یابی که راوی فضای داخلی مسجدی را توصیف می کند که زمان آن مربوط است به مجلس ختم "فضل الله شرقی". این شگرد تا آخر نوشته تکرار می شود: پایان هر بند که به خاطره ای از شرقی مربوط است، به آغاز بند دیگر که آیات بعدی سورۀ الرحمن است متصل می شود، و تا پایان نوشته صدا و حضور قاری قرآن را القا می کند، و با این کار ضمن ذکر خاطرات و معرفی "شرقی"، خواننده را در فضایی معنوی قرار می دهد، فضایی که با مهارت تمام ساخته، و تمام حرمتی را که برای آن مرد فرهنگی قائل است، به روح و جان خواننده تزریق می نماید. توصیفات در حد کمالند و قدرت قلم و حرمت بی شائبه صاحب قلم نسبت به مدیر روزنامۀ پارس را فریاد می زنند.
***
{لارنس پرین: انسان همواره در تحسین شعر موفق تر بوده است تا در توصیف آن}.
بیژن جلالی
شاید یکی از سخت ترین تعاریف، تعریف شعر باشد. علی رغم انواع و اقسام تعاریفی که از شعر موجود است، تا پذیرش حداکثری یک تعریف نمونه هنوز راه زیادی در پیش است. بزرگترین علت این تشتت آراء نیز چیزی نیست مگر تفاوت سلایق در پسند اشعار. هر کسی
که در تعریف شعر گام نهاده، در ارائه آن تعریف، شعر مورد نظر خود را پیش چشم داشته است.
در طول این سالها، و بر اساس سلایق و مطالعات خود به تعریف خاصی از شعر رسیده ام: "شعر نوستالژی دستیابی به بدویت کلمات است". هرچه انسان از بدویت و دوره های اسطوره ای دور و دورتر شده، به علت پیشرفت های علم و فناوری، نیازمند ساخت هر چه بیشتر معادل ها برای واژگان بوده و خواهد بود. انسان بدوی در ساخت و کاربرد واژگان، اصیل ترین واژگانی را می ساخت و به کار می برد که حتی المقدور با واقعیات همخوانی داشته باشند، به همین خاطر است که بعضی معتقدند اصیل ترین واژگان، که به ذات اشیا و به واقعیت ها نزدیک تر بوده اند، "نام آواها" می باشند. Hushed به معنای سکوت، تمام بار واقعیتی به نام ترس را نزد انسان بدوی منعکس می کند. اگر امروز دلایل زیادی برای فرمان سکوت موجود است(این دلایل را در ذهن دنبال کنید)، انسان بدوی در مواجهه با خطرات بیشماری که او را تهدید می کرده، این واژه را ساخته، و با شنیدن آن واژه و نوع ادای آن از سوی انسان دیگر، واقعیت خطر را کاملاً احساس می کرده است. واژه ای چون "توفان" نزد انسان امروز، آن توفندگی و تخریب و آن ترسی که بر جان انسان بدوی می ریخت را القا نمی کند. یا واژۀ "تندر" که در زبان های دیگر نیز راه یافته (thunder) تمام واقعیت های عینی مربوط به این پدیده طبیعی را به ذهن انسان های اولیه متبادر می کرده است. بنابراین در برخورد با واژه ها، انسان های ابتدایی نگاه شاعرانه تری داشته اند، و شاعر امروز در انتخاب و کاربرد واژگان در شعر، به دنبال بدویت واژگان است، و در انتخاب واژه از میان چند واژه معادل، دانسته یا ندانسته، این هدف را دنبال می کند.
ریشۀ عقیدۀ سمبولیست ها در همین واقعیت نهفته است. سمبولیست ها می گفتند که یک اندیشه تنها با یک جملۀ منحصر بفرد قابل بیان است و نویسنده باید از میان جمله های به ظاهر مترادف، در صدد یافتن بهترین و برازنده ترین جمله باشد. و باز سرچشمۀ این جملۀ "گی دو مو پوسان" همین است: "برای هر چیزی که قصد داری بگویی، تنها یک واژه هست که آن را می تواند بیان کند، و تنها یک فعل هست که آن را می تواند به جنبش درآورد، و تنها یک صفت هست که آن را می تواند توصیف کند"(کتاب پژوهی. اسفندیاری. چاپ اول خرَم. ص48).
در شعر بیژن جلالی، علی رغم آن که از قابلیت های موسیقی چشم پوشی کرده، تلاش های شاعر در دستیابی به بدویت واژگان، و ساده گویی هر چه بیشتر را می توان تشخیص داد، و علت توجه خاص به شعر او، شاید همین باشد. همایونی در نوشتۀ خود، به موضوع مرگ در شعر جلالی پرداخته، و این موضوع را از زوایای مختلف بررسی کرده است.
***
{هاشم جاوید: جان فدای قدم نادره مردانی باد
که کم و بیش نکردند به هر بیش و کمی}
بهادر کلانترزاده
اگر قرار باشد از میان این نوشته ها که به چهارده نفر اختصاص یافته، یکی را به عنوان بهترین انتخاب کنم، با وجود زیبایی اکثر آنها و زحماتی که همایونی در نوشتن همۀ آنها متحمل شده، از این میان مقالۀ سه صفحه ای مربوط به مرحوم "بهادر کلانتر زاده" را بر می گزینم. آوردن این مقاله در کنار مقالاتی که به سیزده تن از بزرگان فرهنگ و ادب این سرزمین اختصاص یافته، نشان از قدرشناسی همایونی، توجه و دقت او بر تمام آنچه در پیرامونش می گذرد، و نگاه انسان گرایانۀ او دارد. توصیف های همایونی از این کارگر زحمتکش چاپخانه با همان دقتی صورت گرفته، که در توصیف بزرگانی چون انجوی و توللی و شرقی به کار برده است:
"در چاپخانه مدام در تکاپو بود. با روپوشی سرمه ای یا کرمی، و دست های آلوده به رنگ سرب و مرکب چاپ و یا جابجا کردن ستون های مطلب و احیاناً لکه ای از همان سیاهی ها بر گونه یا حاشیۀ بینی و عرق شرف در پیشانی، با لبخندی کوتاه و آرام و صدایی کمی گرفته و خسته... هر چه را حروفچینی می کرد، خوب در می یافت. به قدرت حروفی که در دست های پاک و انگشتان لاغر بلندش کم و زیاد می شد آگاهی داشت. خوب می دانست که این حروف در هم ریخته... فریادند. فریادی خاموش که به گوش مخاطب می رسد... آنانی که حروفچینی می کنند و صفحه بندی، صمیمی ترین، بی ادعاترین، فروتن ترین و صادق ترین خادمین فرهنگ و هنر و گسترش
اندیشه اند"(صص257-256).
این قدرشناسی را در "شبه خاطرات" دکتر بهزادی هم دیده ام، چه آنجا که از کارگران چاپخانه
"مسعود سعد" یاد می کند (در جلد دوم شبه خاطرات) و چه آنجا که در میان آن همه مشاهیر سیاست و فرهنگ، فصلی را به "آرسن میناسیان" اختصاص می دهد، و جالب آن که باز هم به نظر من بهترین بخش آن مجموعۀ سه جلدی "شبه خاطرات"، همان بخش است.
و آخرین جملات آن نوشته، با عنوان
"آن دست های پاک... زیر خاک...":
"راستی که حیف از این خوبان، خوبانی که نه سودایی در سر دارند و نه کبری در رفتار. شاد و آرام می زیند و تلاش می کنند و در زیر آسمان بلند جهان، کبوتران فکر و خیال و اندیشه را پرواز می دهند و بعد آرام و صبور در لاک خود فرو می روند و حتی به شکوه پرواز اندیشه ها خیره نمی شوند و آن را به دیگران وامی گذارند. یادش گرامی باد."(ص258).
***
{صائب: بیم رسوایی نباشد نامۀ ننوشته را}
چند نکتۀ پراکنده:
1 - به جز افرادی که در این نوشته از آنان یاد کردیم، فصل های دیگر این کتاب به این مشاهیر اختصاص یافته است: جلال آل احمد- علی سامی - حسن امداد - عبدالحسین زرین کوب - حمید مصدق - حمید دیرین و منصور برمکی.
2 - در آغاز هر فصل، طرحی از چهرۀ شاعر یا نویسنده چاپ شده، که حاصل کار هنرمند ارزشمند "حسن مشکین فام" است. این کار نشان از ارزشی دارد که همایونی برای مخاطب، و هم برای اثر خود قائل است، و هم آن که از ارزش هنرهایی چون خطاطی، نقاشی، عکاسی و... نزد او خبر می دهند. این گونه استفاده های بجا را در آثار دیگر همایونی هم می توان سراغ گرفت: از چاپ کتاب "یک هزار و چهارصد ترانۀ محلی" به خط "حمید دیرین" در سال 1347 گرفته، تا چاپ انواع تصاویر در کتاب "تعزیه در ایران" (تصاویر کتاب ها- صحنه ها- کاشیکاری ها- تعزیه خوانی ها- بیاض ها و...) و تصاویر متعدد در "فرهنگ مردم سروستان" و...
3 - همیشه اعتقاد داشته ام که شیراز با ظرفیت قابل اعتنایی که دارد، در عرصه های متعدد فرهنگی می تواند به عنوان یک قطب مطرح باشد، و یکی از این عرصه ها، عرصۀ چاپ کتاب است. علی رغم همۀ تلاش ها، و همچنین عناوینی که برای بعضی از موسسات و بنگاه های نشر در شیراز قائل شده اند، هنوز تا رسیدن به مرحله ای که بتوانیم با موسسه های نشر مرکز کشور رقابت داشته باشیم، راه زیادی در پیش است. چاپ این کتاب توسط انتشارات مصطفوی (با وجود قدردانی های همایونی در مقدمه کتاب) مملو از غلط های چاپی است.
4 - چنین آثاری، در یک توقع حداقلی، نیازمند چاپ نامنامه در آخر کتاب هستند، و با توجه به عشق و دقتی که در کارهای همایونی سراغ داریم، عدم تهیۀ این فهرست، عجیب می نماید.
5 - عیبی که در گردآوری و انتشار این اثر دیدم، عدم تناسب بعضی از بخش ها، با بخش های چشمگیر و پرمایۀ دیگر است. همایونی از یکسو بخش های مربوط به جمالزاده و آل احمد و انجوی و توللی و خانم دانشور و فضل الله شرقی را سنگین و پرمایه درآورده است، و از سوی دیگر بخش مربوط به دکتر زرین کوب را، بزرگمردی که برخلاف بعضی ها که تمام کتابشان را می توان در یک پاراگراف خلاصه کرد، هر پاراگراف از آثارش گاه خود یک کتاب است، در سه صفحه به پایان برده. یا بخش مربوط به حمید مصدق شش صفحه است، که دو صفحۀ آن شعر حمید مصدق است، یا بخش مربوط به منصور برمکی که شامل دو صفحه مطلب و یک صفحه شعر است. علت این امر آن است که همایونی خواسته هر مطلب را بدون حک و اصلاح در هیئت اولیه منتشر کند. در حالی که این نوشته های کوتاه می توانست با توانایی هایی که در همایونی سراغ داریم بسط یافته، و متناسب با دیگر نوشته های این کتاب عرضه
شوند.
***
با نگاهی دوباره به اسامی کسانی که همایونی دربارۀ آنها نوشته، یکی از علل عمدۀ انتخاب اکثر این افراد را (گذشته از مناسبت وفات بعضی از این چهره ها) می توان در تعلق خاطر همایونی به فولکلور جستجو کرد. کارهای جمالزاده و انجوی و آل احمد (در تات نشین های بلوک زهرا و اورازان و...)، و تعلق خاطر تاریخ دانان و باستان شناسانی چون امداد، زرین کوب، سامی و توللی به فرهنگ عامه، و یادکرد افرادی چون علی نقی بهروزی و ابوالقاسم فقیری و دکتر صادق کیا و سید احمد وکیلیان و... نشانه هایی از دلیل انتخاب این افراد هستند.
گذشته از انتشار حدود سی اثر، و چند اثر زیر چاپ توسط استاد عزیزم همایونی، شاید بعضی از خوانندگان ندانند که نویسندۀ چند مدخل دائره المعارف بزرگ اسلامی، همین استاد گرانمایه می باشند: مرثیه سرایی در فرهنگ مردم، ترانه های محلی ایران، شاطری و تکمیل مدخل تعزیه، توسط ایشان به انجام رسیده است، و آگاهان بهتر می دانند که در گردآوری چنین منابعی، دست اندرکاران به زبده ترین پژوهشگران و نویسندگان مراجعه می نمایند. همایونی از مفاخر ماست و وجودش باعث دلگرمی هنرمندان و فرهنگ دوستان. "برقی از آتش لیلی" (که در نمایشگاه اخیر کتاب شیراز نیز عرضه خواهد شد) بخش بسیار کوچکی ازخاطرات و تاملات بیش از پنجاه سال سابقۀ فرهنگی اوست. امید آن که در چاپ های بعد، شاهد افزایش نام هایی باشیم، که استاد، خاطرات خود را دربارۀ آنان منتشر می نماید.
+ نوشته شده در 2011/11/21 ساعت 5:8 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی