از گلستان من ببر ورقی


 باب دوّم: در اخلاق درویشان

حکایت اول
یکی از بزرگان گفت پارسایی را چه گویی در فلان عابد که دیگران در وی به طعنه سخن ها گفته اند گفت بر ظاهرش عیب نمی بینم و در باطنش غیب نمی دانم.
هر كه را جامه پارسا بینی         پارسا دان و نیك مرد انگار
ور ندانی که در نهانش چیست       محتسب را درون خانه چه کار
 حكایت دوم
درویشی را دیدم سر بر آستان کعبه همی مالید و می گفت یا غفور و یا رحیم تو دانی که از ظلوم جهول چه آید.
عذر تقصیر خدمت آوردم                   كه ندارم به طاعت استظهار
عاصیان از گناه توبه كنند       عارفان از عبادت استغفار
عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت من بنده امید
آورده ام نه طاعت و بدریوزه آمده ام نه. به تجارت اِصْنَعْ بی ما
اَنتَ اهْلُه .
گر کشی ور جرم بخشی روی و سر بر آستانم
        بنده را فرمان نباشد هرچه فرمایی بر آنم
بر در كعبه سائلی دیدم                كه همی گفت و می گرستی خوش
می نگویم که طاعتم بپذیر              قلم عفو بر گناهم کش
حکایت سوم
عبد القادر گیلانی را دیدند در حرم کعبه روی بر حصبا نهاده همی گفت ای خداوند ببخشای و گر هر آینه مستوجب عقوبتم در روز قیامتم نابینا برانگیز تا در روی نیکان شرمسار نشوم.
روی بر خاك عجز می گویم     هر سحرگه كه باد می آید
ای که هرگز فرامشت نکنم       هیچت از بنده یاد می آید؟
حکایت چهارم
دزدی به خانه پارسایی در آمد چندانکه جست چیزی نیافت دل تنگ شد پارسا خبر شد گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود.
شنیدم كه مردان راه خدا                    دل دشمنان را نكردند تنگ
ترا کی میسر شود این مقام              که با دوستانت خلافست و جنگ
مودت اهل صفا، چه در روی و چه در قفا. نه چنان كز پی­ات عیب گیرند و پیشت میرند.
در برابر چو گوسپند سلیم           در قفا همچو گرگ مردم خوار
حکایت پنجم
تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند گفتم از کرم اخلاق بزرگان بدیع است روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده و برکت دریغ داشتن که من در نفس خویش این قدرت و سرعت می شناسم که در خدمت مردان پارسا شاطر باشم نه بار خاطر .
اِن لَم اَكُن راكِبَ المَواشی           اَسعَی لَكُم حامِلَ الغَواشی
یكی زان میان گفت از این سخن كه شنیدی دل تنگ مدار كه در این روزها دزدی به صورت درویشان بر آمده و خود را در سلك صحبت ما منتظم كرد.
چه دانند مردم که در جامه کیست           نویسنده داند که در نامه چیست
و از آنجا كه سلامت حال درویشان است گمان فضولش نبردند و به یاری قبولش كردند.
صورت حال عارفان دلق است        این قدر بس چو روی در خلق است
در عمل كوش و هر چه خواهی پوش     تاج بر سر نه و علم بر دوش
ترک دنیا و شهوت است و هوس    پارسایی نه ترک جامه و بس
در گژاگند کند مرد باید بود           بر مخنث سلاح جنگ چه سود
روزی تا به شب رفته بودیم و شبانگاه بپای حصار خفته دزد بی توفیق ابریق رفیق برداشت که به طهارت می روم و به غارت می رفت.
چندانکه از نظر درویشان غایب شد به برجی رفت و درجی بدزدید تا روز روشن شد در آن تاریک مبلغی راه رفته بود و رفیقان بی گناه خفته بامدادان همه را به قلعه در آوردند و بردند و بزندان کردند از آن تاریخ ترک صحبت گفتیم و طریق عزلت گرفتیم والسَّلامَهُُ فی الوَحْده
 چو از قومی یكی بی دانشی كرد     نه كه را منزلت ماند نه مه را
شنیدستی که گاوی در علف خوار       بیالاید همه گاوان ده را
گفتم سپاس و منت خدای را كه از بركت درویشان محروم نماندم گرچه به صورت از صحبت وحید افتادم. بدین حكایت كه گفتی مستفید گشتم و امثال مرا همه عمر آن نصیحت به كار آید.
 به یک ناتراشیده در مجلسی       برنجد دل هوشمندان بسی
اگر بركه ای پر کنند از گلاب             سگی در وی افتد کند منجلاب
حکایت ششم
زاهدی مهمان پادشاهی بود چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او تا ظنّ صلاحیت در حق او زیادت کنند.
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی           کین ره که تو می روی به ترکستان است
چون به مقام خویش آمد سفره خواست تا تناولی كند. پسری صاحب فراست داشت. گفت ای پدر باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی گفت در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید، گفت نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید
ای هنرها گرفته بر كف دست      عیبها بر گرفته زیر بغل
تا چه خواهی خریدن ای مغرور        روز درماندگی بسیم دغل
 حکایت هفتم
یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر رحمه الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی دارد که دوگانه ای بگذارد چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین مردم افتی.
نبیند مدعى جز خویشتن را              كه دارد پرده پندار در پیش
گرت چشم خدا بینى ببخشند           نبینى هیچ كس عاجزتر از خویش
حکایت هشتم
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می کردند سر بر آورد و گفت من آنم که دانم.
كَفَیتَ اَذیً یا مَن تَعُدُّ مَحاسِنی          عَلانِیَتی هذا وَ لَم تَدرِ ما بَطَن
 شخصم به چشم عالمیان خوب منظر است 
        وز خبث سر زخجلت باطن فتاده پیش
طاوس را به نقش و نگاری که هست خلق                       تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش
حکایت نهم
یکی از صلحای لبنان  که مقامات او در دیار عرب مذکور بود و کرامات مشهور به جامع دمشق در آمد و بر کنار برکه کلاسه طهارت همی ساخت پایش بلغزید و به حوض در افتاد و به مشقت از آن جایگه رهایی چون از نماز بپرداختند یکی از اصحاب گفت مرا مشکلی هست اگر اجازت پرسیدنست. گفت آن چیست گفت یاد دارم که شیخ بروی دریای مغرب برفت و قدمش تر نشد امروز چه حالت بود که در این قامتش از هلاک چیزی نماند. شیخ اندرین فکرت فرو رفت و پس از تأمل بسیار سر بر آورد و گفت نشنیده ای که خواجه عالم(ع) گفت لی مَعَ اللهِ وَقتٌ لا یَسَعنی فیه مَلَکٌ مقربٌ و لا نَبیٌ مُرسَل
و نگفت علی الدوام وقتی چنین که فرمود به جبرئیل و میکائیل نپرداختی و دیگر وقت با حفصه و زینب در ساختی مشاهدة الایرار بَیْن التجلّی وَ الاِستتار می نمایند و می ربایند.
دیدار می نمائی و پرهیز می كنی           بازار خویش و آتش ما تیز می كنی
شاهِدُ مَنْ اَهوی بِغَیْر وَسیلة               فَیَلْحَقُنی شَأنٌ اصل طَریقاً
یوجج نارا ثم یطفی برشته                 کذاک ترابی محرقا و غریقا
حکایت دهم
یکی پرسید از آن گم کرده فرزند        که ای روشن گهر پیر خردمند
ز مصرش بوی پیراهن شنیدی           چرا در چاه كنعانش ندیدی
بگفت احوال ما برق جهانست            دمی پیدا و دیگر دم نهانست
گهی بر طارم  اعلی نشینیم              گهی بر پشت پای خود نبینیم
اگر درویش در حالی بماندی             سر دست از دو عالم بر فشاندی
حکایت یازدهم
در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همی گفتم بطریق وعظ با جماعتی افسرده دل مرده، راه از عالم صورت بعالم معنی نبرده دیدم که نفسم در نمی گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی کند دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلت کوران و لیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز در معانی این آیت که (و نَحن اَقرَبُ الیه مِنْ حَبل الورید) سخن به جایی رسانیده که
دوست نزدیك تر از من به من است              وینت مشكل كه من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که دوست          در کنار من و من مهجورم
من از این سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده ای بر کنار مجلس گذر کرد و دور آخر درو اثر کرد و نعره ای چنان زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس به جوش، گفتم سبحان الله دوران با خبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور.
فهم سخن چون نكند مستمع     قوت طبع از متكلم مجوی
فسحت میدان ارادت بیار           تا بزند مرد سخنگوی گوی