صفحه 6--16 ابان 87
وجدان كار و احساس تعهد
لطایف گردآوری شده
شخصی نزد طبیب رفت و گفت: شکم من به سختی درد می کند و بی طاقتم، آن را علاج کن.
طبیب پرسید: چه خورده ای؟
مریض گفت: نان سوخته
طبیب به شاگردش گفت: حقه داروی چشم را بیاور تا دارویی در چشم او بکشم!
مریض گفت: آقای طبیب من شکم درد دارم، شما می خواهید دارو توی چشمم بکنید؟
طبیب گفت: اگر چشمت سالم بود، می دیدی که نان سوخته است آن را نمی خوردی!
* * *
امیری یک اسب لاغر و مردنی را به مردی بخشید. اسب به اندازه ای لاغر بود که تا به منزل رسید مُرد.
آن مرد دانا نامه ای به این شرح به امیر نوشت:یا امیر اسبی که به من عطا کردی سریعترین اسب جهان بود چون فاصله دنیا و آخرت را در یک ساعت طی کرد.
* * *
مریضی برای کشیدن دندان به دکتری مراجه کرد هنگامی که روی صندلی مخصوص قرار گرفت دکتر که از طبیب های مجاز قدیمی بود نام و نام خانوادگی و آدرس منزل بیمار را پرسید.
بیمار گفت: مگر شما مأمور آمار هستید؟
دندانپزشک گفت: نه جانم، می خواهم اگر زیر دندان کشی من مردی بدانم چه کسی فوت کرده و جنازه اش را به کجا باید تحویل دهم!
* * *
روزی مرد مهمی به حمام رفت و برای آنکه خودنمایی کند از دلاکی که او را کیسه می کشید پرسید: می توانی بگویی قیمت من چقدر است؟
دلاک نگاهی به سرتاپای امیر کرد و گفت: 25 قران
آن مرد عصبانی شد و فریاد زد: احمق نفهم، همین لنگی را که به کمرم بسته ام 25 قران ارزش دارد.
کیسه کش گفت: خب منهم با لنگ حساب کردم.
* * *
وزیری قصری عالی بنا کرد و پادشاه را به ولیمه دعوت کرد. شاه قصر را گردش کرده، کوچکی مطبخ با وسعت خانه را مناسب ندید.
به وزیر گفت: خانه بدین وسعت و بزرگی، مطبخی بدین کوچکی و تنگی را نشاید.
وزیر گفت: تنگی مطبخ سبب وسعت خانه شده است.
* * *
خانم دبیر طباخی نزد دکتر رفته و به او گفت: دکتر دارم از درد می میرم.
دکتر: چی خوردید؟ خانم گفت: یک قاشق از آنچه برای شاگردانم پختم را خورده ام!
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی