از گلستان من ببر ورقی
باب سوم: در فضيلت قناعت
حکایت بیست و هفتم
مشت زنی را حکایت کنند که از دهر مخالف به فغان آمده و حلق فراخ از دست تنگ به جان رسیده شکایت پیش پدر برد و اجازت خواست که عزم سفر دارم مگر به قوّت بازو دامن کامی فرا چنگ آرم.
فضل و هنر ضایع است تا ننمایند        عود بر آتش نهند و مشک بسایند
پدر گفت ای پسر خیال محال از سر به در کن و پای قناعت در دامن سلامت کش که بزرگان
گفته اند دولت نه به کوشیدنست چاره کم جوشیدنست
کس نتواند گرفت دامن دولت به زور       کوشش بی فایده است وسمه بر ابروی کور
***
چه کند زورمند وارون بخت                 بازوی بخت به که بازوی سخت
 اگر بهر سر موئیت صد خرد باشد    خرد به کار نیاید چو بخت بد باشد
***
پسر گفت : ای پدر فوائد سفر بسیار است از نزهت خاطر و جر منافع و دیدن عجایب و شنیدن غرایب و تفرج بلدان و محاورت خلاّن و تحصیل جاه و ادب و مزید مال و مکتسب و معرفت یاران و تجربت روزگار چنانکه سالکان طریقت گفته اند.
تا بدکان و خانه در گروی             هرگز ای خام آدمی نشوی
برو اندر جهان تفرّج کن            پیش از آن روز کز جهان بروی
پدر گفت: ای پسر منافع سفر چنین که گفتی بی شمار است ولیکن مسلم چند طایفه راست: نخستین بازرگانی که با وجود نعمت و مکنت غلامان و کنیزان دارد دلاویز و شاگردان چابک هر روزی به شهری و هر شب به مقامی و هر دم به تفرجگاهی از نعیم دنیا متمتع.
منعم به کوه و دشت و بیابان غریب نیست             هرجا که رفت خیمه زد و خوابگاه ساخت
و آنرا که بر مراد جهان نیست دسترس                  در زاد و بوم خویش غریبست و ناشناخت
دوم عالمی که به منطق شیرین و قوت فصاحت و مایه بلاغت هر جا رود به خدمت او اقدام نمایند و اکرام کنند.
وجود مردم دانا مثال زر طلاست           که هر کجا برود قدر و قیمتش دانند
بزرگ زاده نادان به شهر وا ماند            که در دیار غریبش به هیچ نستانند
سیم خوبرویی که درون صاحبدلان به مخالطت او میل کند که بزرگان گفته اند : اندکی جمال به از بسیاری مال و گوید روی زیبا مرهم دلهای خسته است و کلید درهای بسته لاجرم صحبت او را همه جای غنیمت شناسند و خدمتش را منت دانند.
شاهد هر جا که رود حرمت و عزّت بیند           ور برانند به قهرش پدر و مادر و خویش
پر طاووس در اوراق مصاحف دیدم                        گفتم این منزلت از قدر تو می بینم بیش
گفت خاموش که هر کس که جمالی دارد                هر کجا پای نهد دست بدارندش پیش
 چون در پسر موافقی و دلبری بود                      اندیشه نیست گر پدر از وی بری بود
او گوهرست گو صدفش در جهان مباش           دُرّ یتیم را همه کس مشتری بود
چهارم خوش آوازى که به حنجره داوودی آب از جریان و مرغ از طیران باز دارد. پس به وسیلت این
فضیلت دل مشتاقان صید کنند و ارباب معنی به منادمت او رغبت نمایند و به انواع خدمت کنند.
سمعی اِلی حُسن الاغانی               مَنْ ذا الّذی جَسّ المثانی
            ***
 چه خوش باشد آهنگ نرم حزین          به گوش حریفان مست صبوح
به از روى زیباست آواز خوش           که آن حظ نفس است و این قوت روح
یا کمینه پیشه وری که به سعی بازو کفافی حاصل کند تا آبروی از بهر نان ریخته نگردد چنان که خردمندان گفته اند.
گر به غریبى رود از شهر خویش                 سختى و محنت نبرد پنبه دوز
ور به خرابی فتد از مملکت                        گرسنه خفتند و ملک نیم روز
چنین صفتها که بیان کردم ای فرزند در سفر موجب جمعیت خاطر است و داعیه طیب عیش و آنکه ازین جمله بی بهره است بخیال باطل در جهان برود و دیگر کسش نام و نشان نشنود.
هر آنکه گردش گیتی به کین او برخاست             بغیر مصلحتش رهبری کند ایام
کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید             قضا همی بردش تا به سوی دانه و دام
پسر گفت ای پدر قول حکما را چگونه مخالفت کنم که گفته اند: رزق اگر چه مقسومست به اسباب حصول آن تعلق شرطست و بلا اگر مقدور از ابواب دخولِ آن احتراز واجب.
رزق اگر چند بی گمان برسد             شرط عقلست جستن از درها
ور چه کس بی اجل نخواهد مرد              تو مرو در دهان اژدرها
درین صورت که منم با پیل دمان بزنم و با شیر ژیان پنجه در افکنم پس مصلحت آن است ای پدر که سفر کنم کزین بیش طاقت بی نوایی نمی آرم.
چون مرد در فتاد ز جای و مقام خویش              دیگر چه غم خورد همه آفاق جای اوست
شب هر توانگری بسرایی همی روند              درویش هر کجا که شب آید سرای اوست
این بگفت و پدر را وداع کرد و همت خواست و روان شد و با خود همی گفت:
هنرور چو بختش نباشد به کام             به جایی رود کس ندانند نام
همچنین تا برسید به کنار آبی که سنگ از صلابت او بر سنگ همی آمد و خروش به فرسنگ می رفت.
سهمگین آبی که مرغابی در او ایمن نبودی       کمترین موج آسیا سنگ از کنارش در ربودی
گروهی مردمان را دید هر یک به قراضه ای در معبر نشسته و رخت سفر بسته. جوان را دست عطا بسته بود زبان ثنا بر گشود چندان که زاری کرد یاری نکردند.
بی زر نتوانی که کنی بر کس زور        ور زر داری به زور محتاج نه ای
ملاّح بی مروت به خنده بر گردید و گفت:
زر ندارى نتوان رفت به زور از دریا           زور ده مرده چه باشد، زر یک مرده بیار
جوان را دل از طعنه ملاّح به هم بر آمد خواست که ازو انتقام کشد، کشتی رفته بود .آواز داد و گفت اگر بدین جامه که پوشیده دارم قناعت کنی دریغ نیست. ملاح طمع کرد و کشتی باز گردانید.
بدوزد شره دیده هوشمند               در آرد طمع مرغ و ماهی ببند
چندانکه ریش و گریبان به دست جوان افتاد به خود درکشید و بی محابا کوفتن گرفت. یارش از کشتی به در آمد تا پشتی کند ، همچنین درشتی دید و پشت بداد. جز این چاره نداشتند که با او به مصالحت گرایند و به اجرت مسامحت نمایند.
چو پرخاش بینی تحمّل بیار                   که سهلی ببندد در کارزار
به شیرین زبانی و لطف و خوشی           توانی که پیلی به مویی کشی
لطافت کن آنجا که بینی ستیز               نبرد قز نرم را تیغ تیز
به عذر ماضی در قدمش فتادند و بوسه ای چند به نفاق بر سر و چشمش دادند پس به کشتی در آوردند و روان شدند تا برسیدند به ستونی از عمارت یونان در آب ایستاده ملاح گفت کشتی را خلل هست یکی از شما که دلاورتر است باید که بدین ستون برود و خِطام کشتی بگیرد تا عمارت کنیم. جوان به غرور دلاوری که در سر داشت از خصم دل آزرده نیندیشد و قول حکما معتبر نداشت که گفته اند هر که را رنجی به دل رسانیدی اگر در عقب آن صد راحت برسانی از پاداش آن یک رنجش ایمن مباش که پیکان از جراحت به در آید و آزار در دل بماند.
چو خوش گفت بکتاش با خیل تاش     چو دشمن خراشیدی ایمن مباش
                  ***
مشو ایمن که تنگدل گردی             چون ز دستت دلی به تنگ آید
سنگ بر باره حصار مزن                    که بود کز حصار سنگ آید
چندانکه مِقوَدِ کشتی به ساعد بر پیچید و بالای ستون رفت ملاح زمام از کَفش در گسلانید و کشتی براند. بیچاره متحیر بماند روزی دو بلا و محنت کشید و سختی دید سوم روز خوابش گریبان گرفت و به آب انداخت بعد از شبان روزی دگر بر کنار افتاد از حیاتش رمقی مانده. برگ درختان خوردن گرفت و بیخ گیاهان بر آوردن تا اندکی قوّت یافت سر در بیابان نهاد و همی رفت تا تشنه و بی طاقت به سر چاهی رسید، قومی بر او گرد آمده و شربتی آب به پشیزی همی آشامیدند. جوان را پشیزی نبود طلب کرد و بیچارگی نمود رحمت نیاوردند، دست تعدی دراز کرد میسر نشد به ضرورت تنی چند را فرو کوفت مردان غلبه کردند و بی محابا بزدند و مجروح شد.
پشه چو پر شد بزند پیل را                 با همه تندی و صلابت که اوست
مورچگان را چو بود اتفاق                   شیر ژیان را بدرانند پوست
به حکم ضرورت در پی کاروانی افتاد و برفت. شبانگه برسیدند به مقامی که از دزدان پر خطر بود. کاروانیان را دید لرزه بر اندام افتاده و دل بر هلاک نهاده گفت : اندیشه مدارید که یکی منم در این میان که به تنها پنجاه مرد را جواب  دهم و دیگر جوانان هم یاری کنند. این بگفت و مردم کاروان را به لاف او دل قوی گشت و به صحبتش شادمانی کردند و به زاد و آبش دستگیری واجب دانستند. جوان را آتش معده بالا گرفته بود و عنان طاقت از دست رفته. لقمه ای چند از سر اشتها تناول کرد و دمی چند آب در سرش آشامید تا دیو درونش بیارمید و بخفت. پیرمردی جهاندیده در آن میان بود ، گفت : ای یاران ، من ازین بدرقه شما اندیشناکم نه چندانکه از دزدان. چنانکه حکایت کنند که عربی را درمی چند گرد آمده بود و به شب از تشویش لوریان در خانه تنها خوابش نمی برد یکی را پیش خود آورد تا وحشت تنهایی به دیدار او منصرف کند و شبی چند در صحبت او بود. چندانکه بر درمهاش اطلاع یافت ببرد و سفر کرد. بامدادان دیدند عرب را گریان و عریان گفتند حال چیست مگر آن درم های ترا دزد برد گفت لا والله بدرقه برد.
هرگز ایمن ز مار ننشستم         که بدانستم آنچه خصلت اوست
زخم دندان دشمنی بترست           که نماید به چشم مردم دوست
چه دانید اگر این هم از جمله دزدان باشد که به عیاری در میان ما تعبیه شده است تا به وقت فرصت یاران را خبر کند مصلحت آن بینم که مر او را خفته بمانیم و برانیم جوانان را تدبیر پیر استوار آمد و مهابتی از مشت زن در دل گرفتند و رخت برداشتند و جوان را خفته بگذاشتند آنگه خبر یافت که آفتابش در کتف تافت. سر برآورد کاروان رفته دید بیچاره بسی بگردید و ره بجایی نبرد تشنه و
بی نوا روی بر خاک و دل بر هلاک نهاده همی گفت:
مَن ذا یُحَدِّثُنی و زُمَّ العیس         ما لِلغَریبِ سِوَی الغَریبِ اَنیس
             ***
درشتى کند با غریبان کسى           که نابود باشد به غربت بسى
مسکین درین سخن بود که پادشه پسری به صید از لشگریان دور افتاده بود بالای سرش ایستاده همی شنید و در هیأتش نگه می کرد صورت ظاهرش پاکیزه و صفت حالش پریشان، پرسید از کجایی و بدین جایگه چون افتادی برخی از آنچه بر سر او رفته بود اعاده کرد ملک زاده را بر حال تباه او رحمت آمد خلعت و نعمت داد و معتمدی با وی فرستاد تا به شهر خویش آمد. پدر به دیدار او شادمانی کرد و بر سلامت حالش شکر گفت شبانگه از آنچه بر سر او گذشته بود از حالت کشتی و جور ملاح و روستایان بر سر چاه و غدر کاروانیان با پدر می گفت پدر گفت ای پسر نگفتمت هنگام رفتن که تهی دستان را دست دلیری بسته است و پنجه شیری شکسته
چه خوش گفت آن تهیدست سلحشور               جوی زر بهتر از پنجاه من زور
پسر گفت ای پدر هر آینه تا رنج نبری گنج بر نداری و تا جان در خطر ننهی بر دشمن طفر نیابی و تا دانه پریشان نکنی خرمن بر نگیری. نبینی به اندک مایه رنجی که بردم چه تحصیل راحت کردم و به نیشی که خوردم چه مایه عسل آوردم
گر چه بیرون ز رزق نتوان خورد           در طلب کاهلی نشاید کرد
            ***
غواص اگر اندیشه کند کام نهنگ                       هرگز نکند درّ گرانمایه به چنگ
آسیا سنگ زیرین متحرک نیست، لاجرم تحمل بار گران همی کند.
چه خورد شیر شرزه در بن غار                       باز افتاده را چه قوت بود
تا تو در خانه صید خواهی کرد         دست و پایت چو عنکبوت بود
پدر گفت ای پسر ترا درین نوبت فلک یاوری کرد و اقبال رهبری که صاحب دولتی در تو رسید و بر تو ببخشایید و کسر حالت را به تفقدی جبرکرد و چنین اتفاق نادر افتد و بر نادر حکم نتوان کرد. زنهار تا بدین طمع دگر باره گرد ولع نگردی.
صیاد نه هر بار شکالی ببرد           افتد که یکی روز پلنگش بدرد
چنانکه یکی را از ملوک پارس نگینی گرانمایه بر انگشتری بود باری به حکم تفرّج با تنی چند خاصان به مصلای شیراز برون رفت فرمود تا انگشتری را بر گنبد عضد نصب کردند تا هر که تیر از حلقه انگشتر بگذراند خاتم او را باشد. اتفاقاً چهارصد قدر انداز که در خدمت او بودند جمله خطا کردند مگر کودکی بر بام رباطی به بازیچه تیر از هر طرفی می انداخت باد صبا تیر او را به حلقه انگشتر در بگذرانید و خلعت و نعمت یافت و خاتم بوی ارزانی داشتند پسر تیر و کمان را بسوخت گفتند چرا چنین کردی ؟گفت تا رونق نخستین بر جای بماند.
گه بود کز حکیم روشن رای         بر نیاید درست تدبیری
گاه باشد که کودکی نادان                           به غلط بر هدف زند تیری