گاوزرد «روایت زرقان»

یکی بود و یکی نبود

جلز خدا هیچکس نبود1
زیر گنبد کبود
 احمدیا نشسته بود
 نان و پنیر پسته بود
 هر که بنده خدان بگوید: یا خدا2
یک دختری بود روزها به مکتب می­رفت. اوساش3 یک زن بیوه بود. یک روز اوسا برای همه شاگردها با پارچه و پنبه عروسک درست کرد، اما برای این دختر درست نکرد.
دخترو4 گفت: اُوسّا! چرا برای من عروسک درست نمی­کنی؟ اوساش بهش گفت: برای تو هم درست می­کنم، اما  تو هم باید برایم یکی دو تا قاصدی بکنی.5
دخترو گفت: چه قاصدی­ای؟
اوُسّاش گفت: امروز که به خانه رفتی به مادرت بگو:
ننه من سرکه می­خوام
سرکه ته برکه می­خوام
وقتی مادرت رفت با کاسه از ته خمره سرکه در بیاورد دو تا پایش را بلند کن و او را در خمره سرنگون کن و آجر در خمره را روی خمره بگذار.
دخترو به خانه رفت و به مادرش گفت:
ننه! من سرکه می­خوام
سرکه ته برکه می­خوام
مادر دخترو رفت با کاسه از ته خمره سرکه بردارد که دخترو دو پایش را بلند کرد و او را در خمره انداخت و در خمره را بست.
چند روز گذاشت، خمره شکست و یک گاو زرد از تویش در آمد. گاو را دیگر در خانه نگه نمی­داشتند و بیشتر به صحرا می­بردند تا بچرد یا شخم بزند.
مدتی گذشت اوسای دخترو به دختره گفت: یک قاصدی دیگر هم باید برایم بکنی، امروز که به خانه رفتی مقداری نمک بریز لابه­لای موهای سرت، بعد سرت را روی آتش بگیر و موهایت را شانه کن تا نمک­ها در آتش بریزد و صدای چرق و پوروق6 بدهد. در همین حال به پدرت بگو: نگاه کن پدر سرم شپش زده چرا زن نمی­گیری تا مرا به حمام ببرد. اگر پدرت پرسید چه کسی را بگیرم؟ بگو: اوسام را بگیر. دخترو گفت: باشد.
ظهر که به خانه رفت کارهایی که اوساش گفته بود انجام داد. پدر دخترو گفت: من زنی سراغ ندارم که بگیرم.
دخترو گفت: اوسام زن خوبی است او را بگیر.
چند روز بعد پدر دخترو کفش و کلاه و جامه­ای به دخترو داد و گفت: اینها را به اوسات بده و بگو پدرم تو را می­خواهد.
چیزی نگذشت که اوسای دخترو شد زن پدرش.
زن پدر از شوهر قبلی­اش یک دختر داشت که با خودش به خانه شوهر نُوَش آورد. زن پدر روزها یک گُلِه7 پنبه به دختر شوهرش می­داد و او را با گاو زرد به صحرا می­فرستاد تا او پنبه بریسد و گاو زرد هم شخم بزند. خودش هم با دخترش در خانه می­ماند.
یک روز باد تندی آمد و گله پنبه دخترو را برد انداخت توی چال8 ننه اخولولو زنگو، ننه اخولولو زنگو یک دیو ماده بود که خانه بزرگی داشت. دخترو از گاو زرد پرسید: چه کار کنم، می­ترسم
دم چال ننه اخولولو زنگو بروم.
گاو زرد گفت: نترس ننه! برو سلام کن و اگر خواست سرش را بجوری، بجور9 و اگر پرسید سر من پاکتره یا سر زن پدرت بگو البته سر شما پاکتر است و دست به چیزی هم نزن. گله پنبه را بردار و خداحافظی کن و بیا.
دخترو رفت دم چال ننه اخولولو زنگو در زد.
ننه اخولولوزنگو در را باز کرد. دخترو سلام کرد و گفت: گله پنبه مرا باد آورده توی چال شما اجازه می­دهید بروم و بردارم؟
گفت: البته بیا برو تو، پنبه­ات را پیدا کن بردار ببر اما قبل از آن باید کمی سرم را بجوری.
دخترو سر بسیار چرک و آلوده ننه اخولولو زنگو را که پر از حشره­ها بود جست.
ننه اخولولو زنگو پرسید: سر من پاکتره یا سر زن پدرت؟
دخترو گفت: البته سر شما پاکتره، آدم حظ می­کنه.
ننه اخولولو زنگو گفت: حالا برو گله پنبه­ات بردار برو.
دخترو رفت گله پنبه­اش را پیدا کرد. وقتی داشت دنبال پنبه­اش می­گشت دید خانه ننه اخولولو زنگو پر از طلا و جواهر است.
به هیچ چیز دست نزد. گله پنبه را برداشت آمد از ننه اخولولو زنگو خداحافظی کرد که برود.
ننه اخولولو زنگو گفت: بیا در این تاب بنشین و کمی تاب بخور.
دخترو گفت: نه نمی­خواهم.
ننه اخولولو زنگو گفت: نمی­شود باید تاب بخوری.
دخترو گفت: چشم حالا که شما می­گویید باشه.
آمد نشست توی تاب، ننه اخولولو زنگو هر چه او را تاب داد چیزی از جیب­هایش بیرون نریخت.
گفت: خب حالا می­توانی بروی. از این راه که رفتی سه تا جوی آب هست یکی سفید، دیگری گل سنبلی10 و سومی سیاه است.
از آن که آبش سفید است به صورتت بزن و این دو دستمال را هم بگیر با یکی کچه­ات11 را و با دیگری پیشانی­ات را ببند و به خانه برو.
دخترو هم همین کار را کرد و برگشت پیش گاو زرد.
گاوزرد گفت: کمی دستمال را
پس بزن ببینم چگونه است؟
دخترو دستمال روی پیشانی­اش را پس زد. یک ماه در آمده بود. دستمال روی چانه­اش را پس زد یک ستاره در آمده بود. دخترو و گاو زرد به خانه آمدند.
زن پدرو دنبال بهانه می­گشت تا دخترو را بزند. بهش گفت: برو توی پستو اَسُّم12 را بردار بیاور.
دخترو رفت توی پستو دید خیلی تاریک است. کمی دستمال روی پیشانی­اش را پس زد پستو مثل روز روشن شد اَسُّم را برداشت آورد.
فردا زن پدرو یک سوزن در پستوی خانه گذاشت و به دخترو گفت: برو سوزن را بیاور.
دخترو رفت توی پستو دید خیلی تاریک است دستمال روی پیشانی­اش را پس زد پستو روشن شد. سوزن را برداشت و آورد.
زن پدر خیلی تعجب کرد، از دخترو پرسید: چطور به این زودی توانستی سوزن را پیدا کنی؟
دخترو داستان گل پنبه و ننه
اخولولو زنگو را برایش تعریف کرد.
زن پدرو فردا دخترش را با گاو زرد به صحرا فرستاد و بهش گفت: هر وقت باد آمد گله پنبه­ات را دم باد بده تا  باد آن را به طرف چال ننه اخولولو زنگو ببرد بعد برو گله پنبه­ات را بگیر. ببین چه می­گوید هر کاری گفت بکن تا تو هم ماه پیشانی بشوی.
فردا دختر زن پدرو به صحرا رفت و موقع وزیدن باد گله پنبه خود را به باد داد. باد گله پنبه را برد توی چال
ننه اخولولو زنگو. دخترو رفت دم چال
ننه اخولولو زنگو در زد. ننه اخولولو زنگو آمد در را باز کرد. دختر بدون اینکه سلام کند گفت: باد گله پنبه مرا آورده انداخته توی چال تو. گله پنبه­ام را بیاور بده.
ننه اخولولو زنگو گفت: بیا تو. دختر زن پدرو رفت تو.
ننه اخولولو زنگو گفت: اول بیا کمی سرم را بجور، بعد برو گله پنبه­ات را بردار و برو.
همانطور که دخترو داشت سرش را می­جست پرسید: سر من پاکتره یا سر مادرت؟
دخترو گفت: البته سر مادرم، سر تو پر از حشره­ها است آدم دلش هم می­زند.
ننه اخولولو زنگو گفت: خوب است برو گله پنبه­ات را بردار و برو.
دختر رفت پنبه­اش را برداره دید
ننه اخولولو زنگو چقدر طلا و جواهر داره هرچه می­توانست برداشت و در جیب­هایش گذاشت. وقتی خواست برود ننه اخولولو زنگو گفت: بیا توی این تاب بنشین کمی هم تاب بخور. آن وقت برو. دختر آمد نشست توی تاب. ننه اخولولو زنگو
هی او را تاب داد هی از جیب­هایش طلا و جواهر ریخت. وقت رفتن ننه اخولولو زنگو بهش گفت: از این راه که رفتی سه تا جوی آب می­بینی یکی آب سفید، یکی آب سیاه و دیگری آب گل سنبلی دارد. از آب گل سنبلی به چانه­ات و از آب سیاه به پیشانی­ات بزن و با این دو تا دستمال چانه و پیشانی­ات را ببند و به خانه برو.
دختر زن پدرو بدون خداحافظی آمد تا به جوی­های آب رسید و همان کاری را که ننه اخولولو زنگو گفته بود انجام داد و به خانه رفت. مادرش گفت: بیا برو توی پستو اَسُّم را بیاور.
دختر توی پستو هر چه گشت ندید.
صدا زد اینجا تاریک است، هیچ چیز دیده نمی­شود.
مادرش گفت: کمی دستمال روی پیشانی­ات را کنار بزن تا ببینی. دخترو گفت: دستمال را باز کرده­ام چیزی نمی­بینم.
مادرو گفت: بیا ببینم. نگاه کرد دید در پیشانی­اش چیزی شبیه یک بادنجان در آمده. هر چه آن را می­برید باز می­آمد سر جایش.
در همین روزها بود که پسر شاه دختر ماه پیشانی را در کوچه دید و یک دل نه صد دل عاشقش شد و به خواستگاریش آمد.
پدر دخترو و زن پدرو قبول کردند. شب عروسی که رسید زن پدرو دختر ماه پیشونی را برد توی تنور نشاند و دختر خودش را به جای او آورد نشاند قبله.
عروس را به خانه شوهر بردند و در حجله نشاندند. شاهزاده رفت توی حجله و روی صورت عروس را پس زد. دید این عروس کسی نیست که او دیده، ازش پرسید تو کی هستی و چرا پیشانی­ات این جور است؟
عروس گفت: من همان دختری هستم که مرا دیده­ای آن وقت صورتم آن جور بود حالا این جور شده است.
شاهزاده شتابان به خانه عروس رفت. دید خروسی دارد می­خواند گوش داد دید دارد می­گوید:
قوقولی قوقو
ماه پیشانی تنور نشین است
بادنجان پیشانی حجله نشین است.
فهمید  داستان از چه قرار است با شمشیر به سراغ زن پدرو رفت و گفت: ماه پیشانی را به من نشان بده وگرنه با شمشیر حق تو را می­دهم.
زن پدرو ناچار شاهزاده را به طرف تنور برد و ماه پیشانی را نشانش داد. شاهزاده دست ماه پیشانی را گرفت سوار اسب کرد و با خود برد. سالها گذشت و  ماه پیشانی و شوهرش به خوشی و خرمی زندگی کردند.
قصه ما بِرِش، بِرِش-مرده ما توی بهشت14
پی­نویس
گاو زرد یا «گو زرد»  متداول ترین نام این قصه است. نامهای دیگر این قصه «دختر ماه پیشونی» و «ننه اخولولو زنگو» است
1 -جَلَّز (JALLAZ) غیر از، به جز
2 -در این حال کودکانی که برای شنیدن قصه، پیرامون قصه گو نشسته­اند دست راست خود را بلند می­کنند و فریاد می­زنند: یا خدا.
3 -اوسّا: کوتاه شده استاد و عنوان آموزگار مکتبخانه است، چه زن باشد و چه مرد.
4 -دخترو: دختره، دختری که درباره او پیش از  این صحبت کرده­ایم و می­شناسیمش.
5 -قاصدی کردن= برای کسی پیغام بردن.
6 -چرق پوروق، آواز ترکیدن دانه­های نمک در آتش.
7 -گُلّه پنبه، توده بی شکلی از پنبه که در دست یا بغل جا بگیرد.
8 -چال (CAL)، این واژه به معنی سوراخ یا لانه جانورانی مانند مار، عقرب، موش و برخی دیگر از جانوران است اما در این قصه به جای واژه خانه برای محل زندگی ننه اخولولو زنگو به کار رفته.
9 -جوریدن، جستن، به معنی جست وجو کردن در لابه­لای سر کسی گشتن.
  10 -گل سنبلی، بنفش، کبود، تیره
11 -کچه (KACE)= چانه، زنخدان
   12 -اَسُّم، کفگیر
13 -جون «جوهون»= زیبا، پاک، دل بخواه
14 -این عبارت را در پایان همه قصه­ها می­آورند و دعایی برای درگذشتگان گاهی به جای «توی بهشت» «تنگ بهشت» و «کنج بهشت» هم می­گویند.
  منبع: فرهنگنامه زرقان، مجموعه قصه­ها، متل­ها، واژگان مثلها و شرح بازیهای زرقانی، تألیف: دکتر محمدجعفر ملک زاده، تهران- 1338

؀.
ڣ࠲ဠ-⊘ 瀈 «شیراز، در شعر شاعران» که چاپ شد و از نظر بسامدی اوجی در سرودن شعر شیراز با سعدی برابر بود، به او گفتم کتاب مستقلی از شعرهایتان در مورد شیراز و شاخصه­های فرهنگی شهرمان بنویسم و در یک کلام گفت:نه.
5 - و دست آخر این که هر دو از اهالی آذر، ماه آخر پاییز هستیم. او نهم آذر و من بیست و هفتم و اما کتاب.
مجموعه «از وطن» در برگیرنده 165 شعر است. از این تعداد تنها در 32 شعر نام شیراز آمده است و حدود 38 شعر شاخصه­های متعددی از شیراز را در خود دارد و 95 شعر به هیچ جغرافیای خاصی پیوند نمی­خورد.
«اگر چه خواب به چشمان من نیامده است
صدای سر زدن آفتاب می­آید
صدای خواندن گنجشک پشت پنجره»
یا:
«آن طرف گل سپیده شکفت
کاش بر آب قایقی بودم»
و سروده­های دیگر این کتاب شعرهایی و نام­هایی است که اوجی آنها را دوست دارد. این کتاب دلخواسته منصور اوجی است و تعلق خاطرش به تمام آنچه در این کتاب آمده چه آدمها، چه گل، چه پرنده و چه میوه که تمام بهانه­ای است برای گفتن از شیراز با خاطره­های زیبایی که از شیراز دارد. شاخصه­­های شیراز
منصور اوجی داشته­های تاریخی و چهره­های ماندگار دانش، هنر و ادبیات شیراز را کنار نهاده و تنها در یک شعر از شاخصه­هایی استفاده کرده زیر عنوان «شهر من» که به گونه­های گوناگون شاعرانی به خصوص با لهجه شیرازی در سروده­هایشان از آنها نام برده­ است. تفاوت او با این شاعران در این است که اوجی به رنگ و بوی طبیعت شیراز کار دارد. با نگاهی دیگر او از سطح به عمق می­رود. بی خود نیست او را شاعر طبیعت می­دانند.
کامیار عابدی می­نویسد:
«اوجی پیش از آنکه شاعر سخنور باشد، شور شاعرانه دارد... شور زندگی و طبیعت و جهان هستی به او کلمه می­بخشد، باغ اسطوره­های شعرش جزیی از باغ زندگی است».
او در این کتاب 83 بار از واژه گل استفاده کرده و حدود 20 گل را نام برده که در این میان از نظر بسامدی، گلهای «یاس» و «لاله عباسی» از جایگاه خاصی برخوردارند. نگاه او به این دو گل سوای داشتن آنها در خانه خودش به کودکی­اش برمی­گردد. مادرش بامدادها «یاس»ها را می­چید و عصرها پدر «لاله عباسی­ها» را به تماشا می­نشست. در این رهگذر اوجی جنسیت زنانه را به یاس و مردانه را به لاله عباسی می­بخشد، اما شاخصه شیراز در میان گلها، گل سرخ است.
«آنجا علفی است
رُسته در خاشاک
اینجا گل سرخ
زیر برف صبح» 
یا:
«گل سرخ روئیده اینجا، در این ظلمت شب
که در صبح فرداش،
و ای کاش!»
از میوه­ها که نام می­برد سیب، لیمو، انگور، بادام تر
(چغاله بادام) تکرار بیشتری نسبت به میوه­های دیگر دارند، اما نارنج بی تردید در صدر میوه­ها ایستاده است.
«و برعکس آنجا، در اینجا هنوز آسمان است
و گل­های  نارنج
و آن عطر
و آن سرو
و آن ناز
و لیمو
و انگور
......»
در میان پرنده­ها، پرنده­ای که برای شاعر، پرنده شیراز باشد، آن پرنده نازک اندام، نجیب، معصوم و باوقار یعنی گنجشک است. گنجشک­هایی که او را به جای صدای خش دار زنگ ساعت یا بانگ خروس از خواب بیدار می­کنند و اگر بی­خوابی دوشین او را بی حال کرده، هشدار می­دهند.
«صبح اینجاست همین نزدیکی
پشت این تاریکی
گوش کن می­آید!
باز گنجشکانند
گوش کن می­خوانند»
از دیگر پرنده­ها تنها به «تیهو» و «سهره» اشاره شده است.
این نگاه لطیف و این طبیعت را از پنجره­های مشبک و رنگین خانه قدیمی­ترش (خانه پدری) و پنجره دلباز خانه قدیمی­اش (خیابان باغ ارم) به ارث برده و از آن منظرگاه­ها به کل زیبایی طبیعت جهان رسیده است؛ طبیعتی زیبا و ساده. او اصولاً کاشف اشیاء ساده است. سه دانه انار یا کلیدی در جوی خیابان، موضوع صمیمی ترین شعرهای انسانی او هستند. شاعر از همین اشیاء ساده به دید عمیقی از زندگی می­رسد و به بیان آنها
می­نشیند.
شیراز حدود 40، عطر 69 ،  باغ 29، بهار 30، بهار نارنج 13، نارنج 26 و گنجشک 12 مرتبه در سروده­ها تکرار شده و این مجموعه ساختار یک باغ است؛ باغی به بزرگی وطن که از او می­گوید و باغ باغ­های ایران شیراز.
«باغ­هایی است که در خاطر من
باغِ آن عصر و آن عطرِ نارنج
باغِ آن عطر و آن خاک شیراز»
یا:
«بر دهانم سخن از نام تو رفت
بعد از آن بود که آن گل روئید
ای تو، ای عطر تمام
ای تو شیراز
شگفت.»
شاعری که شیفتگی­اش به شیراز مثال زدنی است و به قول «ابوتراب خسروی» شیرازی ترین شاعر است، باید دغدغه­های از دست رفتن طبیعت زیبا و بکر شهرش را داشته باشد و دلش از دگرگونی­های آن نازنین شهر بگیرد.
«مگر موسم برگ و عطر است و نارنج
که سرسبز می­خواند این زرد
کجا هست بادی که تاراند این دوده­ها را از این شهر
کجا هست؟»
اما شاعر که ذهنیتی انباشته از دیروزهایش دارد، می­تواند اگر بارانکی بزند، بنشیند و بسراید.
«......
آری می­شود عزیز!
گر ببارد آسمان یکی دو روز
می­شود هنوز.»
سخن بسیار است و مجال روزنامه اندک. باشد تا این نوشته کوتاه به کتابی تبدیل شود که خواست من بود تا آنچه را باید به صفحه اندر نویسم تا نماند آرزویی بر این پیر.