صفحه 7--9 آذر 90
گاوزرد «روایت زرقان»
یکی بود و یکی نبود
جلز خدا هیچکس نبود1
زیر گنبد کبود
احمدیا نشسته بود
نان و پنیر پسته بود
هر که بنده خدان بگوید: یا خدا2
یک دختری بود روزها به مکتب میرفت. اوساش3 یک زن بیوه بود. یک روز اوسا برای همه شاگردها با پارچه و پنبه عروسک درست کرد، اما برای این دختر درست نکرد.
دخترو4 گفت: اُوسّا! چرا برای من عروسک درست نمیکنی؟ اوساش بهش گفت: برای تو هم درست میکنم، اما تو هم باید برایم یکی دو تا قاصدی بکنی.5
دخترو گفت: چه قاصدیای؟
اوُسّاش گفت: امروز که به خانه رفتی به مادرت بگو:
ننه من سرکه میخوام
سرکه ته برکه میخوام
وقتی مادرت رفت با کاسه از ته خمره سرکه در بیاورد دو تا پایش را بلند کن و او را در خمره سرنگون کن و آجر در خمره را روی خمره بگذار.
دخترو به خانه رفت و به مادرش گفت:
ننه! من سرکه میخوام
سرکه ته برکه میخوام
مادر دخترو رفت با کاسه از ته خمره سرکه بردارد که دخترو دو پایش را بلند کرد و او را در خمره انداخت و در خمره را بست.
چند روز گذاشت، خمره شکست و یک گاو زرد از تویش در آمد. گاو را دیگر در خانه نگه نمیداشتند و بیشتر به صحرا میبردند تا بچرد یا شخم بزند.
مدتی گذشت اوسای دخترو به دختره گفت: یک قاصدی دیگر هم باید برایم بکنی، امروز که به خانه رفتی مقداری نمک بریز لابهلای موهای سرت، بعد سرت را روی آتش بگیر و موهایت را شانه کن تا نمکها در آتش بریزد و صدای چرق و پوروق6 بدهد. در همین حال به پدرت بگو: نگاه کن پدر سرم شپش زده چرا زن نمیگیری تا مرا به حمام ببرد. اگر پدرت پرسید چه کسی را بگیرم؟ بگو: اوسام را بگیر. دخترو گفت: باشد.
ظهر که به خانه رفت کارهایی که اوساش گفته بود انجام داد. پدر دخترو گفت: من زنی سراغ ندارم که بگیرم.
دخترو گفت: اوسام زن خوبی است او را بگیر.
چند روز بعد پدر دخترو کفش و کلاه و جامهای به دخترو داد و گفت: اینها را به اوسات بده و بگو پدرم تو را میخواهد.
چیزی نگذشت که اوسای دخترو شد زن پدرش.
زن پدر از شوهر قبلیاش یک دختر داشت که با خودش به خانه شوهر نُوَش آورد. زن پدر روزها یک گُلِه7 پنبه به دختر شوهرش میداد و او را با گاو زرد به صحرا میفرستاد تا او پنبه بریسد و گاو زرد هم شخم بزند. خودش هم با دخترش در خانه میماند.
یک روز باد تندی آمد و گله پنبه دخترو را برد انداخت توی چال8 ننه اخولولو زنگو، ننه اخولولو زنگو یک دیو ماده بود که خانه بزرگی داشت. دخترو از گاو زرد پرسید: چه کار کنم، میترسم
دم چال ننه اخولولو زنگو بروم.
گاو زرد گفت: نترس ننه! برو سلام کن و اگر خواست سرش را بجوری، بجور9 و اگر پرسید سر من پاکتره یا سر زن پدرت بگو البته سر شما پاکتر است و دست به چیزی هم نزن. گله پنبه را بردار و خداحافظی کن و بیا.
دخترو رفت دم چال ننه اخولولو زنگو در زد.
ننه اخولولوزنگو در را باز کرد. دخترو سلام کرد و گفت: گله پنبه مرا باد آورده توی چال شما اجازه میدهید بروم و بردارم؟
گفت: البته بیا برو تو، پنبهات را پیدا کن بردار ببر اما قبل از آن باید کمی سرم را بجوری.
دخترو سر بسیار چرک و آلوده ننه اخولولو زنگو را که پر از حشرهها بود جست.
ننه اخولولو زنگو پرسید: سر من پاکتره یا سر زن پدرت؟
دخترو گفت: البته سر شما پاکتره، آدم حظ میکنه.
ننه اخولولو زنگو گفت: حالا برو گله پنبهات بردار برو.
دخترو رفت گله پنبهاش را پیدا کرد. وقتی داشت دنبال پنبهاش میگشت دید خانه ننه اخولولو زنگو پر از طلا و جواهر است.
به هیچ چیز دست نزد. گله پنبه را برداشت آمد از ننه اخولولو زنگو خداحافظی کرد که برود.
ننه اخولولو زنگو گفت: بیا در این تاب بنشین و کمی تاب بخور.
دخترو گفت: نه نمیخواهم.
ننه اخولولو زنگو گفت: نمیشود باید تاب بخوری.
دخترو گفت: چشم حالا که شما میگویید باشه.
آمد نشست توی تاب، ننه اخولولو زنگو هر چه او را تاب داد چیزی از جیبهایش بیرون نریخت.
گفت: خب حالا میتوانی بروی. از این راه که رفتی سه تا جوی آب هست یکی سفید، دیگری گل سنبلی10 و سومی سیاه است.
از آن که آبش سفید است به صورتت بزن و این دو دستمال را هم بگیر با یکی کچهات11 را و با دیگری پیشانیات را ببند و به خانه برو.
دخترو هم همین کار را کرد و برگشت پیش گاو زرد.
گاوزرد گفت: کمی دستمال را
پس بزن ببینم چگونه است؟
دخترو دستمال روی پیشانیاش را پس زد. یک ماه در آمده بود. دستمال روی چانهاش را پس زد یک ستاره در آمده بود. دخترو و گاو زرد به خانه آمدند.
زن پدرو دنبال بهانه میگشت تا دخترو را بزند. بهش گفت: برو توی پستو اَسُّم12 را بردار بیاور.
دخترو رفت توی پستو دید خیلی تاریک است. کمی دستمال روی پیشانیاش را پس زد پستو مثل روز روشن شد اَسُّم را برداشت آورد.
فردا زن پدرو یک سوزن در پستوی خانه گذاشت و به دخترو گفت: برو سوزن را بیاور.
دخترو رفت توی پستو دید خیلی تاریک است دستمال روی پیشانیاش را پس زد پستو روشن شد. سوزن را برداشت و آورد.
زن پدر خیلی تعجب کرد، از دخترو پرسید: چطور به این زودی توانستی سوزن را پیدا کنی؟
دخترو داستان گل پنبه و ننه
اخولولو زنگو را برایش تعریف کرد.
زن پدرو فردا دخترش را با گاو زرد به صحرا فرستاد و بهش گفت: هر وقت باد آمد گله پنبهات را دم باد بده تا باد آن را به طرف چال ننه اخولولو زنگو ببرد بعد برو گله پنبهات را بگیر. ببین چه میگوید هر کاری گفت بکن تا تو هم ماه پیشانی بشوی.
فردا دختر زن پدرو به صحرا رفت و موقع وزیدن باد گله پنبه خود را به باد داد. باد گله پنبه را برد توی چال
ننه اخولولو زنگو. دخترو رفت دم چال
ننه اخولولو زنگو در زد. ننه اخولولو زنگو آمد در را باز کرد. دختر بدون اینکه سلام کند گفت: باد گله پنبه مرا آورده انداخته توی چال تو. گله پنبهام را بیاور بده.
ننه اخولولو زنگو گفت: بیا تو. دختر زن پدرو رفت تو.
ننه اخولولو زنگو گفت: اول بیا کمی سرم را بجور، بعد برو گله پنبهات را بردار و برو.
همانطور که دخترو داشت سرش را میجست پرسید: سر من پاکتره یا سر مادرت؟
دخترو گفت: البته سر مادرم، سر تو پر از حشرهها است آدم دلش هم میزند.
ننه اخولولو زنگو گفت: خوب است برو گله پنبهات را بردار و برو.
دختر رفت پنبهاش را برداره دید
ننه اخولولو زنگو چقدر طلا و جواهر داره هرچه میتوانست برداشت و در جیبهایش گذاشت. وقتی خواست برود ننه اخولولو زنگو گفت: بیا توی این تاب بنشین کمی هم تاب بخور. آن وقت برو. دختر آمد نشست توی تاب. ننه اخولولو زنگو
هی او را تاب داد هی از جیبهایش طلا و جواهر ریخت. وقت رفتن ننه اخولولو زنگو بهش گفت: از این راه که رفتی سه تا جوی آب میبینی یکی آب سفید، یکی آب سیاه و دیگری آب گل سنبلی دارد. از آب گل سنبلی به چانهات و از آب سیاه به پیشانیات بزن و با این دو تا دستمال چانه و پیشانیات را ببند و به خانه برو.
دختر زن پدرو بدون خداحافظی آمد تا به جویهای آب رسید و همان کاری را که ننه اخولولو زنگو گفته بود انجام داد و به خانه رفت. مادرش گفت: بیا برو توی پستو اَسُّم را بیاور.
دختر توی پستو هر چه گشت ندید.
صدا زد اینجا تاریک است، هیچ چیز دیده نمیشود.
مادرش گفت: کمی دستمال روی پیشانیات را کنار بزن تا ببینی. دخترو گفت: دستمال را باز کردهام چیزی نمیبینم.
مادرو گفت: بیا ببینم. نگاه کرد دید در پیشانیاش چیزی شبیه یک بادنجان در آمده. هر چه آن را میبرید باز میآمد سر جایش.
در همین روزها بود که پسر شاه دختر ماه پیشانی را در کوچه دید و یک دل نه صد دل عاشقش شد و به خواستگاریش آمد.
پدر دخترو و زن پدرو قبول کردند. شب عروسی که رسید زن پدرو دختر ماه پیشونی را برد توی تنور نشاند و دختر خودش را به جای او آورد نشاند قبله.
عروس را به خانه شوهر بردند و در حجله نشاندند. شاهزاده رفت توی حجله و روی صورت عروس را پس زد. دید این عروس کسی نیست که او دیده، ازش پرسید تو کی هستی و چرا پیشانیات این جور است؟
عروس گفت: من همان دختری هستم که مرا دیدهای آن وقت صورتم آن جور بود حالا این جور شده است.
شاهزاده شتابان به خانه عروس رفت. دید خروسی دارد میخواند گوش داد دید دارد میگوید:
قوقولی قوقو
ماه پیشانی تنور نشین است
بادنجان پیشانی حجله نشین است.
فهمید داستان از چه قرار است با شمشیر به سراغ زن پدرو رفت و گفت: ماه پیشانی را به من نشان بده وگرنه با شمشیر حق تو را میدهم.
زن پدرو ناچار شاهزاده را به طرف تنور برد و ماه پیشانی را نشانش داد. شاهزاده دست ماه پیشانی را گرفت سوار اسب کرد و با خود برد. سالها گذشت و ماه پیشانی و شوهرش به خوشی و خرمی زندگی کردند.
قصه ما بِرِش، بِرِش-مرده ما توی بهشت14
پینویس
گاو زرد یا «گو زرد» متداول ترین نام این قصه است. نامهای دیگر این قصه «دختر ماه پیشونی» و «ننه اخولولو زنگو» است
1 -جَلَّز (JALLAZ) غیر از، به جز
2 -در این حال کودکانی که برای شنیدن قصه، پیرامون قصه گو نشستهاند دست راست خود را بلند میکنند و فریاد میزنند: یا خدا.
3 -اوسّا: کوتاه شده استاد و عنوان آموزگار مکتبخانه است، چه زن باشد و چه مرد.
4 -دخترو: دختره، دختری که درباره او پیش از این صحبت کردهایم و میشناسیمش.
5 -قاصدی کردن= برای کسی پیغام بردن.
6 -چرق پوروق، آواز ترکیدن دانههای نمک در آتش.
7 -گُلّه پنبه، توده بی شکلی از پنبه که در دست یا بغل جا بگیرد.
8 -چال (CAL)، این واژه به معنی سوراخ یا لانه جانورانی مانند مار، عقرب، موش و برخی دیگر از جانوران است اما در این قصه به جای واژه خانه برای محل زندگی ننه اخولولو زنگو به کار رفته.
9 -جوریدن، جستن، به معنی جست وجو کردن در لابهلای سر کسی گشتن.
10 -گل سنبلی، بنفش، کبود، تیره
11 -کچه (KACE)= چانه، زنخدان
12 -اَسُّم، کفگیر
13 -جون «جوهون»= زیبا، پاک، دل بخواه
14 -این عبارت را در پایان همه قصهها میآورند و دعایی برای درگذشتگان گاهی به جای «توی بهشت» «تنگ بهشت» و «کنج بهشت» هم میگویند.
منبع: فرهنگنامه زرقان، مجموعه قصهها، متلها، واژگان مثلها و شرح بازیهای زرقانی، تألیف: دکتر محمدجعفر ملک زاده، تهران- 1338
.
ڣ࠲ဠ-⊘瀈 «شیراز، در شعر شاعران» که چاپ شد و از نظر بسامدی اوجی در سرودن شعر شیراز با سعدی برابر بود، به او گفتم کتاب مستقلی از شعرهایتان در مورد شیراز و شاخصههای فرهنگی شهرمان بنویسم و در یک کلام گفت:نه.
5 - و دست آخر این که هر دو از اهالی آذر، ماه آخر پاییز هستیم. او نهم آذر و من بیست و هفتم و اما کتاب.
مجموعه «از وطن» در برگیرنده 165 شعر است. از این تعداد تنها در 32 شعر نام شیراز آمده است و حدود 38 شعر شاخصههای متعددی از شیراز را در خود دارد و 95 شعر به هیچ جغرافیای خاصی پیوند نمیخورد.
«اگر چه خواب به چشمان من نیامده است
صدای سر زدن آفتاب میآید
صدای خواندن گنجشک پشت پنجره»
یا:
«آن طرف گل سپیده شکفت
کاش بر آب قایقی بودم»
و سرودههای دیگر این کتاب شعرهایی و نامهایی است که اوجی آنها را دوست دارد. این کتاب دلخواسته منصور اوجی است و تعلق خاطرش به تمام آنچه در این کتاب آمده چه آدمها، چه گل، چه پرنده و چه میوه که تمام بهانهای است برای گفتن از شیراز با خاطرههای زیبایی که از شیراز دارد. شاخصههای شیراز
منصور اوجی داشتههای تاریخی و چهرههای ماندگار دانش، هنر و ادبیات شیراز را کنار نهاده و تنها در یک شعر از شاخصههایی استفاده کرده زیر عنوان «شهر من» که به گونههای گوناگون شاعرانی به خصوص با لهجه شیرازی در سرودههایشان از آنها نام برده است. تفاوت او با این شاعران در این است که اوجی به رنگ و بوی طبیعت شیراز کار دارد. با نگاهی دیگر او از سطح به عمق میرود. بی خود نیست او را شاعر طبیعت میدانند.
کامیار عابدی مینویسد:
«اوجی پیش از آنکه شاعر سخنور باشد، شور شاعرانه دارد... شور زندگی و طبیعت و جهان هستی به او کلمه میبخشد، باغ اسطورههای شعرش جزیی از باغ زندگی است».
او در این کتاب 83 بار از واژه گل استفاده کرده و حدود 20 گل را نام برده که در این میان از نظر بسامدی، گلهای «یاس» و «لاله عباسی» از جایگاه خاصی برخوردارند. نگاه او به این دو گل سوای داشتن آنها در خانه خودش به کودکیاش برمیگردد. مادرش بامدادها «یاس»ها را میچید و عصرها پدر «لاله عباسیها» را به تماشا مینشست. در این رهگذر اوجی جنسیت زنانه را به یاس و مردانه را به لاله عباسی میبخشد، اما شاخصه شیراز در میان گلها، گل سرخ است.
«آنجا علفی است
رُسته در خاشاک
اینجا گل سرخ
زیر برف صبح»
یا:
«گل سرخ روئیده اینجا، در این ظلمت شب
که در صبح فرداش،
و ای کاش!»
از میوهها که نام میبرد سیب، لیمو، انگور، بادام تر
(چغاله بادام) تکرار بیشتری نسبت به میوههای دیگر دارند، اما نارنج بی تردید در صدر میوهها ایستاده است.
«و برعکس آنجا، در اینجا هنوز آسمان است
و گلهای نارنج
و آن عطر
و آن سرو
و آن ناز
و لیمو
و انگور
......»
در میان پرندهها، پرندهای که برای شاعر، پرنده شیراز باشد، آن پرنده نازک اندام، نجیب، معصوم و باوقار یعنی گنجشک است. گنجشکهایی که او را به جای صدای خش دار زنگ ساعت یا بانگ خروس از خواب بیدار میکنند و اگر بیخوابی دوشین او را بی حال کرده، هشدار میدهند.
«صبح اینجاست همین نزدیکی
پشت این تاریکی
گوش کن میآید!
باز گنجشکانند
گوش کن میخوانند»
از دیگر پرندهها تنها به «تیهو» و «سهره» اشاره شده است.
این نگاه لطیف و این طبیعت را از پنجرههای مشبک و رنگین خانه قدیمیترش (خانه پدری) و پنجره دلباز خانه قدیمیاش (خیابان باغ ارم) به ارث برده و از آن منظرگاهها به کل زیبایی طبیعت جهان رسیده است؛ طبیعتی زیبا و ساده. او اصولاً کاشف اشیاء ساده است. سه دانه انار یا کلیدی در جوی خیابان، موضوع صمیمی ترین شعرهای انسانی او هستند. شاعر از همین اشیاء ساده به دید عمیقی از زندگی میرسد و به بیان آنها
مینشیند.
شیراز حدود 40، عطر 69 ، باغ 29، بهار 30، بهار نارنج 13، نارنج 26 و گنجشک 12 مرتبه در سرودهها تکرار شده و این مجموعه ساختار یک باغ است؛ باغی به بزرگی وطن که از او میگوید و باغ باغهای ایران شیراز.
«باغهایی است که در خاطر من
باغِ آن عصر و آن عطرِ نارنج
باغِ آن عطر و آن خاک شیراز»
یا:
«بر دهانم سخن از نام تو رفت
بعد از آن بود که آن گل روئید
ای تو، ای عطر تمام
ای تو شیراز
شگفت.»
شاعری که شیفتگیاش به شیراز مثال زدنی است و به قول «ابوتراب خسروی» شیرازی ترین شاعر است، باید دغدغههای از دست رفتن طبیعت زیبا و بکر شهرش را داشته باشد و دلش از دگرگونیهای آن نازنین شهر بگیرد.
«مگر موسم برگ و عطر است و نارنج
که سرسبز میخواند این زرد
کجا هست بادی که تاراند این دودهها را از این شهر
کجا هست؟»
اما شاعر که ذهنیتی انباشته از دیروزهایش دارد، میتواند اگر بارانکی بزند، بنشیند و بسراید.
«......
آری میشود عزیز!
گر ببارد آسمان یکی دو روز
میشود هنوز.»
سخن بسیار است و مجال روزنامه اندک. باشد تا این نوشته کوتاه به کتابی تبدیل شود که خواست من بود تا آنچه را باید به صفحه اندر نویسم تا نماند آرزویی بر این پیر.
زیر گنبد کبود
احمدیا نشسته بود
نان و پنیر پسته بود
هر که بنده خدان بگوید: یا خدا2
یک دختری بود روزها به مکتب میرفت. اوساش3 یک زن بیوه بود. یک روز اوسا برای همه شاگردها با پارچه و پنبه عروسک درست کرد، اما برای این دختر درست نکرد.
دخترو4 گفت: اُوسّا! چرا برای من عروسک درست نمیکنی؟ اوساش بهش گفت: برای تو هم درست میکنم، اما تو هم باید برایم یکی دو تا قاصدی بکنی.5
دخترو گفت: چه قاصدیای؟
اوُسّاش گفت: امروز که به خانه رفتی به مادرت بگو:
ننه من سرکه میخوام
سرکه ته برکه میخوام
وقتی مادرت رفت با کاسه از ته خمره سرکه در بیاورد دو تا پایش را بلند کن و او را در خمره سرنگون کن و آجر در خمره را روی خمره بگذار.
دخترو به خانه رفت و به مادرش گفت:
ننه! من سرکه میخوام
سرکه ته برکه میخوام
مادر دخترو رفت با کاسه از ته خمره سرکه بردارد که دخترو دو پایش را بلند کرد و او را در خمره انداخت و در خمره را بست.
چند روز گذاشت، خمره شکست و یک گاو زرد از تویش در آمد. گاو را دیگر در خانه نگه نمیداشتند و بیشتر به صحرا میبردند تا بچرد یا شخم بزند.
مدتی گذشت اوسای دخترو به دختره گفت: یک قاصدی دیگر هم باید برایم بکنی، امروز که به خانه رفتی مقداری نمک بریز لابهلای موهای سرت، بعد سرت را روی آتش بگیر و موهایت را شانه کن تا نمکها در آتش بریزد و صدای چرق و پوروق6 بدهد. در همین حال به پدرت بگو: نگاه کن پدر سرم شپش زده چرا زن نمیگیری تا مرا به حمام ببرد. اگر پدرت پرسید چه کسی را بگیرم؟ بگو: اوسام را بگیر. دخترو گفت: باشد.
ظهر که به خانه رفت کارهایی که اوساش گفته بود انجام داد. پدر دخترو گفت: من زنی سراغ ندارم که بگیرم.
دخترو گفت: اوسام زن خوبی است او را بگیر.
چند روز بعد پدر دخترو کفش و کلاه و جامهای به دخترو داد و گفت: اینها را به اوسات بده و بگو پدرم تو را میخواهد.
چیزی نگذشت که اوسای دخترو شد زن پدرش.
زن پدر از شوهر قبلیاش یک دختر داشت که با خودش به خانه شوهر نُوَش آورد. زن پدر روزها یک گُلِه7 پنبه به دختر شوهرش میداد و او را با گاو زرد به صحرا میفرستاد تا او پنبه بریسد و گاو زرد هم شخم بزند. خودش هم با دخترش در خانه میماند.
یک روز باد تندی آمد و گله پنبه دخترو را برد انداخت توی چال8 ننه اخولولو زنگو، ننه اخولولو زنگو یک دیو ماده بود که خانه بزرگی داشت. دخترو از گاو زرد پرسید: چه کار کنم، میترسم
دم چال ننه اخولولو زنگو بروم.
گاو زرد گفت: نترس ننه! برو سلام کن و اگر خواست سرش را بجوری، بجور9 و اگر پرسید سر من پاکتره یا سر زن پدرت بگو البته سر شما پاکتر است و دست به چیزی هم نزن. گله پنبه را بردار و خداحافظی کن و بیا.
دخترو رفت دم چال ننه اخولولو زنگو در زد.
ننه اخولولوزنگو در را باز کرد. دخترو سلام کرد و گفت: گله پنبه مرا باد آورده توی چال شما اجازه میدهید بروم و بردارم؟
گفت: البته بیا برو تو، پنبهات را پیدا کن بردار ببر اما قبل از آن باید کمی سرم را بجوری.
دخترو سر بسیار چرک و آلوده ننه اخولولو زنگو را که پر از حشرهها بود جست.
ننه اخولولو زنگو پرسید: سر من پاکتره یا سر زن پدرت؟
دخترو گفت: البته سر شما پاکتره، آدم حظ میکنه.
ننه اخولولو زنگو گفت: حالا برو گله پنبهات بردار برو.
دخترو رفت گله پنبهاش را پیدا کرد. وقتی داشت دنبال پنبهاش میگشت دید خانه ننه اخولولو زنگو پر از طلا و جواهر است.
به هیچ چیز دست نزد. گله پنبه را برداشت آمد از ننه اخولولو زنگو خداحافظی کرد که برود.
ننه اخولولو زنگو گفت: بیا در این تاب بنشین و کمی تاب بخور.
دخترو گفت: نه نمیخواهم.
ننه اخولولو زنگو گفت: نمیشود باید تاب بخوری.
دخترو گفت: چشم حالا که شما میگویید باشه.
آمد نشست توی تاب، ننه اخولولو زنگو هر چه او را تاب داد چیزی از جیبهایش بیرون نریخت.
گفت: خب حالا میتوانی بروی. از این راه که رفتی سه تا جوی آب هست یکی سفید، دیگری گل سنبلی10 و سومی سیاه است.
از آن که آبش سفید است به صورتت بزن و این دو دستمال را هم بگیر با یکی کچهات11 را و با دیگری پیشانیات را ببند و به خانه برو.
دخترو هم همین کار را کرد و برگشت پیش گاو زرد.
گاوزرد گفت: کمی دستمال را
پس بزن ببینم چگونه است؟
دخترو دستمال روی پیشانیاش را پس زد. یک ماه در آمده بود. دستمال روی چانهاش را پس زد یک ستاره در آمده بود. دخترو و گاو زرد به خانه آمدند.
زن پدرو دنبال بهانه میگشت تا دخترو را بزند. بهش گفت: برو توی پستو اَسُّم12 را بردار بیاور.
دخترو رفت توی پستو دید خیلی تاریک است. کمی دستمال روی پیشانیاش را پس زد پستو مثل روز روشن شد اَسُّم را برداشت آورد.
فردا زن پدرو یک سوزن در پستوی خانه گذاشت و به دخترو گفت: برو سوزن را بیاور.
دخترو رفت توی پستو دید خیلی تاریک است دستمال روی پیشانیاش را پس زد پستو روشن شد. سوزن را برداشت و آورد.
زن پدر خیلی تعجب کرد، از دخترو پرسید: چطور به این زودی توانستی سوزن را پیدا کنی؟
دخترو داستان گل پنبه و ننه
اخولولو زنگو را برایش تعریف کرد.
زن پدرو فردا دخترش را با گاو زرد به صحرا فرستاد و بهش گفت: هر وقت باد آمد گله پنبهات را دم باد بده تا باد آن را به طرف چال ننه اخولولو زنگو ببرد بعد برو گله پنبهات را بگیر. ببین چه میگوید هر کاری گفت بکن تا تو هم ماه پیشانی بشوی.
فردا دختر زن پدرو به صحرا رفت و موقع وزیدن باد گله پنبه خود را به باد داد. باد گله پنبه را برد توی چال
ننه اخولولو زنگو. دخترو رفت دم چال
ننه اخولولو زنگو در زد. ننه اخولولو زنگو آمد در را باز کرد. دختر بدون اینکه سلام کند گفت: باد گله پنبه مرا آورده انداخته توی چال تو. گله پنبهام را بیاور بده.
ننه اخولولو زنگو گفت: بیا تو. دختر زن پدرو رفت تو.
ننه اخولولو زنگو گفت: اول بیا کمی سرم را بجور، بعد برو گله پنبهات را بردار و برو.
همانطور که دخترو داشت سرش را میجست پرسید: سر من پاکتره یا سر مادرت؟
دخترو گفت: البته سر مادرم، سر تو پر از حشرهها است آدم دلش هم میزند.
ننه اخولولو زنگو گفت: خوب است برو گله پنبهات را بردار و برو.
دختر رفت پنبهاش را برداره دید
ننه اخولولو زنگو چقدر طلا و جواهر داره هرچه میتوانست برداشت و در جیبهایش گذاشت. وقتی خواست برود ننه اخولولو زنگو گفت: بیا توی این تاب بنشین کمی هم تاب بخور. آن وقت برو. دختر آمد نشست توی تاب. ننه اخولولو زنگو
هی او را تاب داد هی از جیبهایش طلا و جواهر ریخت. وقت رفتن ننه اخولولو زنگو بهش گفت: از این راه که رفتی سه تا جوی آب میبینی یکی آب سفید، یکی آب سیاه و دیگری آب گل سنبلی دارد. از آب گل سنبلی به چانهات و از آب سیاه به پیشانیات بزن و با این دو تا دستمال چانه و پیشانیات را ببند و به خانه برو.
دختر زن پدرو بدون خداحافظی آمد تا به جویهای آب رسید و همان کاری را که ننه اخولولو زنگو گفته بود انجام داد و به خانه رفت. مادرش گفت: بیا برو توی پستو اَسُّم را بیاور.
دختر توی پستو هر چه گشت ندید.
صدا زد اینجا تاریک است، هیچ چیز دیده نمیشود.
مادرش گفت: کمی دستمال روی پیشانیات را کنار بزن تا ببینی. دخترو گفت: دستمال را باز کردهام چیزی نمیبینم.
مادرو گفت: بیا ببینم. نگاه کرد دید در پیشانیاش چیزی شبیه یک بادنجان در آمده. هر چه آن را میبرید باز میآمد سر جایش.
در همین روزها بود که پسر شاه دختر ماه پیشانی را در کوچه دید و یک دل نه صد دل عاشقش شد و به خواستگاریش آمد.
پدر دخترو و زن پدرو قبول کردند. شب عروسی که رسید زن پدرو دختر ماه پیشونی را برد توی تنور نشاند و دختر خودش را به جای او آورد نشاند قبله.
عروس را به خانه شوهر بردند و در حجله نشاندند. شاهزاده رفت توی حجله و روی صورت عروس را پس زد. دید این عروس کسی نیست که او دیده، ازش پرسید تو کی هستی و چرا پیشانیات این جور است؟
عروس گفت: من همان دختری هستم که مرا دیدهای آن وقت صورتم آن جور بود حالا این جور شده است.
شاهزاده شتابان به خانه عروس رفت. دید خروسی دارد میخواند گوش داد دید دارد میگوید:
قوقولی قوقو
ماه پیشانی تنور نشین است
بادنجان پیشانی حجله نشین است.
فهمید داستان از چه قرار است با شمشیر به سراغ زن پدرو رفت و گفت: ماه پیشانی را به من نشان بده وگرنه با شمشیر حق تو را میدهم.
زن پدرو ناچار شاهزاده را به طرف تنور برد و ماه پیشانی را نشانش داد. شاهزاده دست ماه پیشانی را گرفت سوار اسب کرد و با خود برد. سالها گذشت و ماه پیشانی و شوهرش به خوشی و خرمی زندگی کردند.
قصه ما بِرِش، بِرِش-مرده ما توی بهشت14
پینویس
گاو زرد یا «گو زرد» متداول ترین نام این قصه است. نامهای دیگر این قصه «دختر ماه پیشونی» و «ننه اخولولو زنگو» است
1 -جَلَّز (JALLAZ) غیر از، به جز
2 -در این حال کودکانی که برای شنیدن قصه، پیرامون قصه گو نشستهاند دست راست خود را بلند میکنند و فریاد میزنند: یا خدا.
3 -اوسّا: کوتاه شده استاد و عنوان آموزگار مکتبخانه است، چه زن باشد و چه مرد.
4 -دخترو: دختره، دختری که درباره او پیش از این صحبت کردهایم و میشناسیمش.
5 -قاصدی کردن= برای کسی پیغام بردن.
6 -چرق پوروق، آواز ترکیدن دانههای نمک در آتش.
7 -گُلّه پنبه، توده بی شکلی از پنبه که در دست یا بغل جا بگیرد.
8 -چال (CAL)، این واژه به معنی سوراخ یا لانه جانورانی مانند مار، عقرب، موش و برخی دیگر از جانوران است اما در این قصه به جای واژه خانه برای محل زندگی ننه اخولولو زنگو به کار رفته.
9 -جوریدن، جستن، به معنی جست وجو کردن در لابهلای سر کسی گشتن.
10 -گل سنبلی، بنفش، کبود، تیره
11 -کچه (KACE)= چانه، زنخدان
12 -اَسُّم، کفگیر
13 -جون «جوهون»= زیبا، پاک، دل بخواه
14 -این عبارت را در پایان همه قصهها میآورند و دعایی برای درگذشتگان گاهی به جای «توی بهشت» «تنگ بهشت» و «کنج بهشت» هم میگویند.
منبع: فرهنگنامه زرقان، مجموعه قصهها، متلها، واژگان مثلها و شرح بازیهای زرقانی، تألیف: دکتر محمدجعفر ملک زاده، تهران- 1338
.
ڣ࠲ဠ-⊘瀈 «شیراز، در شعر شاعران» که چاپ شد و از نظر بسامدی اوجی در سرودن شعر شیراز با سعدی برابر بود، به او گفتم کتاب مستقلی از شعرهایتان در مورد شیراز و شاخصههای فرهنگی شهرمان بنویسم و در یک کلام گفت:نه.
5 - و دست آخر این که هر دو از اهالی آذر، ماه آخر پاییز هستیم. او نهم آذر و من بیست و هفتم و اما کتاب.
مجموعه «از وطن» در برگیرنده 165 شعر است. از این تعداد تنها در 32 شعر نام شیراز آمده است و حدود 38 شعر شاخصههای متعددی از شیراز را در خود دارد و 95 شعر به هیچ جغرافیای خاصی پیوند نمیخورد.
«اگر چه خواب به چشمان من نیامده است
صدای سر زدن آفتاب میآید
صدای خواندن گنجشک پشت پنجره»
یا:
«آن طرف گل سپیده شکفت
کاش بر آب قایقی بودم»
و سرودههای دیگر این کتاب شعرهایی و نامهایی است که اوجی آنها را دوست دارد. این کتاب دلخواسته منصور اوجی است و تعلق خاطرش به تمام آنچه در این کتاب آمده چه آدمها، چه گل، چه پرنده و چه میوه که تمام بهانهای است برای گفتن از شیراز با خاطرههای زیبایی که از شیراز دارد. شاخصههای شیراز
منصور اوجی داشتههای تاریخی و چهرههای ماندگار دانش، هنر و ادبیات شیراز را کنار نهاده و تنها در یک شعر از شاخصههایی استفاده کرده زیر عنوان «شهر من» که به گونههای گوناگون شاعرانی به خصوص با لهجه شیرازی در سرودههایشان از آنها نام برده است. تفاوت او با این شاعران در این است که اوجی به رنگ و بوی طبیعت شیراز کار دارد. با نگاهی دیگر او از سطح به عمق میرود. بی خود نیست او را شاعر طبیعت میدانند.
کامیار عابدی مینویسد:
«اوجی پیش از آنکه شاعر سخنور باشد، شور شاعرانه دارد... شور زندگی و طبیعت و جهان هستی به او کلمه میبخشد، باغ اسطورههای شعرش جزیی از باغ زندگی است».
او در این کتاب 83 بار از واژه گل استفاده کرده و حدود 20 گل را نام برده که در این میان از نظر بسامدی، گلهای «یاس» و «لاله عباسی» از جایگاه خاصی برخوردارند. نگاه او به این دو گل سوای داشتن آنها در خانه خودش به کودکیاش برمیگردد. مادرش بامدادها «یاس»ها را میچید و عصرها پدر «لاله عباسیها» را به تماشا مینشست. در این رهگذر اوجی جنسیت زنانه را به یاس و مردانه را به لاله عباسی میبخشد، اما شاخصه شیراز در میان گلها، گل سرخ است.
«آنجا علفی است
رُسته در خاشاک
اینجا گل سرخ
زیر برف صبح»
یا:
«گل سرخ روئیده اینجا، در این ظلمت شب
که در صبح فرداش،
و ای کاش!»
از میوهها که نام میبرد سیب، لیمو، انگور، بادام تر
(چغاله بادام) تکرار بیشتری نسبت به میوههای دیگر دارند، اما نارنج بی تردید در صدر میوهها ایستاده است.
«و برعکس آنجا، در اینجا هنوز آسمان است
و گلهای نارنج
و آن عطر
و آن سرو
و آن ناز
و لیمو
و انگور
......»
در میان پرندهها، پرندهای که برای شاعر، پرنده شیراز باشد، آن پرنده نازک اندام، نجیب، معصوم و باوقار یعنی گنجشک است. گنجشکهایی که او را به جای صدای خش دار زنگ ساعت یا بانگ خروس از خواب بیدار میکنند و اگر بیخوابی دوشین او را بی حال کرده، هشدار میدهند.
«صبح اینجاست همین نزدیکی
پشت این تاریکی
گوش کن میآید!
باز گنجشکانند
گوش کن میخوانند»
از دیگر پرندهها تنها به «تیهو» و «سهره» اشاره شده است.
این نگاه لطیف و این طبیعت را از پنجرههای مشبک و رنگین خانه قدیمیترش (خانه پدری) و پنجره دلباز خانه قدیمیاش (خیابان باغ ارم) به ارث برده و از آن منظرگاهها به کل زیبایی طبیعت جهان رسیده است؛ طبیعتی زیبا و ساده. او اصولاً کاشف اشیاء ساده است. سه دانه انار یا کلیدی در جوی خیابان، موضوع صمیمی ترین شعرهای انسانی او هستند. شاعر از همین اشیاء ساده به دید عمیقی از زندگی میرسد و به بیان آنها
مینشیند.
شیراز حدود 40، عطر 69 ، باغ 29، بهار 30، بهار نارنج 13، نارنج 26 و گنجشک 12 مرتبه در سرودهها تکرار شده و این مجموعه ساختار یک باغ است؛ باغی به بزرگی وطن که از او میگوید و باغ باغهای ایران شیراز.
«باغهایی است که در خاطر من
باغِ آن عصر و آن عطرِ نارنج
باغِ آن عطر و آن خاک شیراز»
یا:
«بر دهانم سخن از نام تو رفت
بعد از آن بود که آن گل روئید
ای تو، ای عطر تمام
ای تو شیراز
شگفت.»
شاعری که شیفتگیاش به شیراز مثال زدنی است و به قول «ابوتراب خسروی» شیرازی ترین شاعر است، باید دغدغههای از دست رفتن طبیعت زیبا و بکر شهرش را داشته باشد و دلش از دگرگونیهای آن نازنین شهر بگیرد.
«مگر موسم برگ و عطر است و نارنج
که سرسبز میخواند این زرد
کجا هست بادی که تاراند این دودهها را از این شهر
کجا هست؟»
اما شاعر که ذهنیتی انباشته از دیروزهایش دارد، میتواند اگر بارانکی بزند، بنشیند و بسراید.
«......
آری میشود عزیز!
گر ببارد آسمان یکی دو روز
میشود هنوز.»
سخن بسیار است و مجال روزنامه اندک. باشد تا این نوشته کوتاه به کتابی تبدیل شود که خواست من بود تا آنچه را باید به صفحه اندر نویسم تا نماند آرزویی بر این پیر.
+ نوشته شده در 2011/11/30 ساعت 5:10 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی