صفحه 6--22 آذر 90
از گلستان من ببر ورقی
باب پنجم: در عشق و جوانی
حکایت شانزدهم
خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود یکی از امرای عرب مر او را صد دینار بخشید تا قربان کند. دزدان خفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی فایده خواندن
گر تضرع کنی و گر فریاد
دزد، زر باز پس نخواهد داد
مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغییر در او نیامده. گفتم مگر معلوم تو را دزد نبرد گفت بلی برد ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خسته دلی باشد.
نباید بستن اندر چیز و کس دل
که دل برداشتن کاریست مشکل
گفتم مناسب حال من است آنچه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودّت تا به جایی که قبله چشمم جمال او بودی و سود سرمایه عمرم وصال او.
مگر ملائکه بر آسمان و گرنه بشر
به حسن صورت او در زمین نخواهد بود
به دوستی که حرام است بعد از او صحبت
که هیچ نطفه چنو آدمی نخواهد بود
تاگهی پای وجودش به گل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش بر آمد روزها بر سر خاکش مجاورت کردم و از جمله که بر فراق او گفتم.
کاش کان روز که در پاى تو شد خار اجل
دست گیتى بزدى تیغ هلاکم بر سر
تا درین روز جهان بی تو ندیدی چشمم
این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر
آنکه قرارش نگرفتى و خواب
تا گل و نسرین نفشاندى نخست
گردش گیتی گل رویش بریخت
خار بنان بر سر خاکش برست
بعد از مفارقت او عزم کردم و نیت جزم که بقیت زندگانی فرش هوس در نوردم و گرد مجالست نگردم.
سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج
صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار
دوش چون طاوس می نازیدم اندر باغ وصل
دیگر امروز از فراغ یار می پیچم چو مار
حکایت هفدهم
یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده و زمام عقل از دست داده به فرمودش تا حاضر آوردند و
ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی گفت:
وَ رُبَّ صَدیقٍ لامَنی فی وَدادِها
اَلَم یَرَها یَوماً فَیوضَحُ لی عُذری
***
کاش کانان عیب من جستند
رویت ایدلستان ، بدیدندی
تا به جای ترنج در نظرت
بی خبر دستها بریدندی
تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی که (فذلکن الذى لمتنى فیه)، ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورتست موجب چندین فتنه بفرمودش طلب کردن در احیاء عرب بگردیدند و بدست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند. ملک در هیأت او نظر کرد شخصی دید سیه فام باریک اندام در نظرش حقیر آمد به حکم آن که کمترین خدّام حرم او به جمال از او در پیش بودند و به زینت بیش مجنون به فراست دریافت گفت از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی
نظر کردن تا سرّ مشاهده او بر تو تجلی کند.
ما مَرَّ مِن ذِکرِ الحَمیِّ بِمَسمَعی
لَو سَمِعَت وُرقُ الحِمَی صاحَت مَعی
یا مَعشَر الخُلاّن قولوا لِلمعا
فی لستَ تَدری ما یقلبِ الموجَع
تندرستان را نباشد درد ریش
جز به هم دردی نگویم درد خویش
گفتن از زنبور بی حاصل بود
با یکی در عمر خود ناخورده نیش
تا تو را حالی نباشد همچو ما
حال ما باشد ترا افسانه پیش
سوز من با دیگری نسبت مکن
او نمک بر دست و من بر عضو ریش
حکایت هجدهم
جوانی پاکباز و پاک رو بود
که با پاکیزه رویی در گرو بود
چنین خواندم که در دریای اعظم
به گردابی در افتادند با هم
چو ملاح آمدش تا دست گیرد
مبادا کاندران حالت بمیرد
همی گفت از میان موج و تشویر
مرا بگذار و دست یار من گیر
در این گفتن جهان بر وی برآشفت
شنیدندش که جان می داد و می گفت
حدیث عشق از آن بطال میپوش
که در سختی کند یاری فراموش
چنین کردند یاران زندگانی
ز کار افتاده بشنو تا بدانی
که سعدی راه و رسم عشق بازی
چنان داند که در بغداد تازی
دلارامی که داری دل دَرو بند
دگر چشم از همه عالم فرو بند
اگر مجنون لیلی زنده گشتی
حدیث عشق ازین دفتر نبشتی
باب ششم: در ضعف و پیری
حکایت اول
با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی کردم که جوانی در آمد و گفت درین میان کسی هست زبان پارسی بداند غالب اشارت به من کردند گفتمش خیر است گفت پیری صد و پنجاه ساله در حالت نزعست و به زبان پارسی چیزی همی گوید و مفهوم ما نمی گردد گر به کرم رنجه شوی مزد یابی که وصیتی همی کند چون به بالینش فراز شدم این می گفت.
دمی چند گفتم برآرم به کام
دریغا که بگرفت راه نفس
دریغا که بر خوان الوان عمر
دمی خورده بودیم و گفتند بس
معانی این سخن را به عربی با شامیان همی گفتم و تعجب همی کردند از عمر دراز و تاسف او همچنان بر حیات دنیا گفتم چگونه ای درین حالت؟ گفت: چه گویم.
ندیده ای که چه سختی همی رسد به کسی
که از دهانش به در می کنند دندانی
قیاس کن که چه حالت بود در آن ساعت
که از وجود عزیزش به در رود جانى
گفتم تصور مرگ از خیالت به در کن و وهم را بر طبیعت مستولی مگردان که فیلسوفان یونان گفته اند مزاج ارچه مستقیم بود اعتماد بقا را نشاید و مرض گر چه هایل دلالت کلی بر هلاک نکند اگر فرمایی طبیبی را بخوانم تا معالجت کند. دیده بر کرد بخندید و گفت:
دست بر هم زند طبیب ظریف
چون خرف بیند اوفتاد حریف
خانه از پاى بست ویران است
خواجه در بند نقش ایوان است
پیرمردی ز نزع می نالید
پیر زن صندلش همی مالید
چون مخبط شد اعتدال مزاج
نه عزیمت اثر کند نه علاج
خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود یکی از امرای عرب مر او را صد دینار بخشید تا قربان کند. دزدان خفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی فایده خواندن
گر تضرع کنی و گر فریاد
دزد، زر باز پس نخواهد داد
مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغییر در او نیامده. گفتم مگر معلوم تو را دزد نبرد گفت بلی برد ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خسته دلی باشد.
نباید بستن اندر چیز و کس دل
که دل برداشتن کاریست مشکل
گفتم مناسب حال من است آنچه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودّت تا به جایی که قبله چشمم جمال او بودی و سود سرمایه عمرم وصال او.
مگر ملائکه بر آسمان و گرنه بشر
به حسن صورت او در زمین نخواهد بود
به دوستی که حرام است بعد از او صحبت
که هیچ نطفه چنو آدمی نخواهد بود
تاگهی پای وجودش به گل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش بر آمد روزها بر سر خاکش مجاورت کردم و از جمله که بر فراق او گفتم.
کاش کان روز که در پاى تو شد خار اجل
دست گیتى بزدى تیغ هلاکم بر سر
تا درین روز جهان بی تو ندیدی چشمم
این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر
آنکه قرارش نگرفتى و خواب
تا گل و نسرین نفشاندى نخست
گردش گیتی گل رویش بریخت
خار بنان بر سر خاکش برست
بعد از مفارقت او عزم کردم و نیت جزم که بقیت زندگانی فرش هوس در نوردم و گرد مجالست نگردم.
سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج
صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار
دوش چون طاوس می نازیدم اندر باغ وصل
دیگر امروز از فراغ یار می پیچم چو مار
حکایت هفدهم
یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده و زمام عقل از دست داده به فرمودش تا حاضر آوردند و
ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی گفت:
وَ رُبَّ صَدیقٍ لامَنی فی وَدادِها
اَلَم یَرَها یَوماً فَیوضَحُ لی عُذری
***
کاش کانان عیب من جستند
رویت ایدلستان ، بدیدندی
تا به جای ترنج در نظرت
بی خبر دستها بریدندی
تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی که (فذلکن الذى لمتنى فیه)، ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورتست موجب چندین فتنه بفرمودش طلب کردن در احیاء عرب بگردیدند و بدست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند. ملک در هیأت او نظر کرد شخصی دید سیه فام باریک اندام در نظرش حقیر آمد به حکم آن که کمترین خدّام حرم او به جمال از او در پیش بودند و به زینت بیش مجنون به فراست دریافت گفت از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی
نظر کردن تا سرّ مشاهده او بر تو تجلی کند.
ما مَرَّ مِن ذِکرِ الحَمیِّ بِمَسمَعی
لَو سَمِعَت وُرقُ الحِمَی صاحَت مَعی
یا مَعشَر الخُلاّن قولوا لِلمعا
فی لستَ تَدری ما یقلبِ الموجَع
تندرستان را نباشد درد ریش
جز به هم دردی نگویم درد خویش
گفتن از زنبور بی حاصل بود
با یکی در عمر خود ناخورده نیش
تا تو را حالی نباشد همچو ما
حال ما باشد ترا افسانه پیش
سوز من با دیگری نسبت مکن
او نمک بر دست و من بر عضو ریش
حکایت هجدهم
جوانی پاکباز و پاک رو بود
که با پاکیزه رویی در گرو بود
چنین خواندم که در دریای اعظم
به گردابی در افتادند با هم
چو ملاح آمدش تا دست گیرد
مبادا کاندران حالت بمیرد
همی گفت از میان موج و تشویر
مرا بگذار و دست یار من گیر
در این گفتن جهان بر وی برآشفت
شنیدندش که جان می داد و می گفت
حدیث عشق از آن بطال میپوش
که در سختی کند یاری فراموش
چنین کردند یاران زندگانی
ز کار افتاده بشنو تا بدانی
که سعدی راه و رسم عشق بازی
چنان داند که در بغداد تازی
دلارامی که داری دل دَرو بند
دگر چشم از همه عالم فرو بند
اگر مجنون لیلی زنده گشتی
حدیث عشق ازین دفتر نبشتی
باب ششم: در ضعف و پیری
حکایت اول
با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی کردم که جوانی در آمد و گفت درین میان کسی هست زبان پارسی بداند غالب اشارت به من کردند گفتمش خیر است گفت پیری صد و پنجاه ساله در حالت نزعست و به زبان پارسی چیزی همی گوید و مفهوم ما نمی گردد گر به کرم رنجه شوی مزد یابی که وصیتی همی کند چون به بالینش فراز شدم این می گفت.
دمی چند گفتم برآرم به کام
دریغا که بگرفت راه نفس
دریغا که بر خوان الوان عمر
دمی خورده بودیم و گفتند بس
معانی این سخن را به عربی با شامیان همی گفتم و تعجب همی کردند از عمر دراز و تاسف او همچنان بر حیات دنیا گفتم چگونه ای درین حالت؟ گفت: چه گویم.
ندیده ای که چه سختی همی رسد به کسی
که از دهانش به در می کنند دندانی
قیاس کن که چه حالت بود در آن ساعت
که از وجود عزیزش به در رود جانى
گفتم تصور مرگ از خیالت به در کن و وهم را بر طبیعت مستولی مگردان که فیلسوفان یونان گفته اند مزاج ارچه مستقیم بود اعتماد بقا را نشاید و مرض گر چه هایل دلالت کلی بر هلاک نکند اگر فرمایی طبیبی را بخوانم تا معالجت کند. دیده بر کرد بخندید و گفت:
دست بر هم زند طبیب ظریف
چون خرف بیند اوفتاد حریف
خانه از پاى بست ویران است
خواجه در بند نقش ایوان است
پیرمردی ز نزع می نالید
پیر زن صندلش همی مالید
چون مخبط شد اعتدال مزاج
نه عزیمت اثر کند نه علاج
+ نوشته شده در 2011/12/13 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی